قلعه ی شیطان
قسمت: 74
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
ملاقات با دو پادشاه شیطان سطح پنج تحت فرمان هازارد تنها به واسطه پاکسازی راهزنان به رهبری اورکا و تحت نظارت هژنا بود، از سمتی دیگر پادشاه شیطانی جدیدی در اطرافش پیدا نشده که او را ناامید کرد و به یاد قهرمانِ در زندانش انداخت که مجبور شد او را احضار کند تا بالاخره پس از گذشت روزها با او صحبتی داشته باشد، فردی که از آن میخواست به عنوان کارت آس خود در آینده مقابل دیگر پادشاهان شیاطین استفاده کند، با اینحال اگر قرار بود نقشههایش عملی شود.
با آن مدتی صبر کرد تا که درب اتاقش زده شد و صدای بیحس آندد ولاد در زره مجللش آمد.
«ملاقات دارید پادشاه من !»
«بزار بیاد!»
درب را باز کرد و دختر الف با دستانی بسته شده توسط چهار دستبند جادویی و پاهایی بسته شده با دو پا بند به داخل آمد درحالی که حتی پوزه بندی داشت و هازارد را به این وا داشت که پوزه بند جادویی آهنی از کجا پیدا شده است.
از سمتی آفرید دیگر آن حال و هوای خشن را نداشت و به اطراف اتاق جدید نگاه کرد دهها مادیان در حال بافتن مو و آرایش یکدیگر بودند و بر روی صندلی موجود آندد عظیم با چهار دست، درون یک دست کتابی را میخواند و با دست دیگری مینوشت، دو دست دیگرش نیز زیر چانهاش بود در حالی که خودش به او نگاه میکرد .
«آفرید! اسم قشنگیه نه؟»
هازارد سعی کرد تا مکالمه دوستانهای را آغاز کند ولی با اتفاقات گذشته نیز حتی پس از گذشت دو دقیقه از سکوت آفرید انتظارش را داشت تا جوابی نشنود، هازارد قفلهای جادویی را تنها با اشارهای باز کرد و با افتادن آنها آفرید احساس کرد که از قید محدودیت جادویی آزاد شده است و مچ دستانش را مالید، دیدن بدن کثیف او نیز هازارد را مجبور کرد تا جادوی پاکسازی بر او انجام دهد چرا که نمیخواست صندلیاش کثیف شود .
«روی صندلی بشین باهات حرف دارم.»
اشارهای به صندلی چوبی کرد، صندلی از جمله میز و مبلمان خودش بسیار ساده ولی با کیفیت و تمیز بودند، که از امپراتوری و زمینهای فتح شده بدست آمده بودند ولی آنچنان براق و گران نبودند، چرا که هازارد به دنبال احساس راحتی بود و به عنوان اتاق خواب و کارش نیازی به داشتن آنها را در این مکان نداشت.
آفرید که آزاد شده و بدنش نیز در ثانیهای تمیز شده بود نگاهی به هازارد کرد و در اول امتناع کرد که بر روی صندلی بشیند تا آنکه دقیقهها گذشت و تسلیم شده بر روی صندلی نشست.
«چه عجب، خب آفرید به عنوان دو انسان پیشین و از یک جهان نظرت چیه با هم راحت صحبت کنیم؟»
شنیدن آن کافی بود تا آفرید نیز باور کند که گفته قهرمانان درباره آنکه پادشاهان شیاطین مانند آنها تناسخ پیدا کرده بودند حقیقت دارد با اینحال هنوز هم شک داشت.
«تو هم از زمینی؟»
چشمانش ناباور بودند، اگر چنین چیزی واقعی بود چرا قهرمانان با پادشاهان شیاطین بجنگند؟ به عنوان انسانهایی از یک دنیا میتوانند با هم به توافق برسند و صلح کنند، با یکدیگر اتحادی تشکیل بدهند و جهان را به مکانی بهتر تبدیل کنند.
هازارد که میتوانست به راحتی با رسیدن به سطح حماسی از حالات چهره آفرید متوجه افکارش شود خندهای بلند کرد.
«تو واقعا یک بچه ای!»
هازارد پس از آن کمی احساس گناه کرد، چنین روح لطیف و کوچکی که شکنجههای بیرحمانهای را پشت سر گذشته بود و هنوز بر باورهای بچگانهاش پایبند بود .
«من بچه نیستم!»
آفرید احساس تحقیر شدن کرده بود و دستانش را در بقل خود گرفت در حالی که هازارد هنوز میخندید.
«اینو دقیقا یه بچه میگه!»
آفرید اخم کرد و به سمت دیگری نگاه کرد.
«پس تو هم یک بچهای!»
هازارد خندهاش بیشتر شد.
«نه من نیستم….. هاهاهاها»
«اینو دقیقا یک بچه میگه!»
هازارد تنها برای پنج دقیقه خندید و نمیدانست چقدر از چنین خندهای برای او میگذشت، پس از آن رو به آفرید با چهره عصبانی کرد.
«خب خب خب بیا بریم سر اصل مطلب …»
پس از آن کاملا ساکت شد و حالتی جدی گرفت، حتی دو دست دیگرش نیز متوقف شدند.
«بهم بگو آفرید برای قویتر شدن حاضری چقدر فداکاری انجام بدی؟»
نگاه آفرید عصبانی بود با اینحال جواب او را داد.
«غیر از آسیب زدن به مادر و خالههام هر چیزی!»
«اوه یعنی حتی اگر یک بچه انسان...»
«همینطور بیگناهها رو هم حاضر نیستم! من قدرتمندتر میشم تا قهرمان ضعفا و عزیزانم بشم!»
هازارد خیره به چشمان راسخ آفرید نگاه کرد.
«تو واقعا جدی هستی بچه؟!»
«آره! من یک قهرمانم و تا آخر هم قهرمان هستم!»
متأثر شده از آن، خبری را دریافت کرد که انتظارش را میکشید و آن هم رسیدن دو پادشاه شیطان سطح پنج بود که به قلعه او رسیدند.
«آفرید دنبالم بیا!»
پس از آن با آفرید به سالن تاج و تخت خود رفت که برعکس اتاق خوابش بسیار مجلل بود و آفرید را به پشت تخت عظیم خودش فرستاد تا در آنجا بشیند در حالی که دیده نمیشد و توسط جادوی هازارد حضورش پنهان شده بود.
با آن و گذشت پنج دقیقه به کمک بالابرندههای درون مرکز راه روهای مارپیچ شش فرد در جلوی درب سالن تاج و تخت ظاهر شدند، دو پادشاه شیطان سطح پنج که هر دو نیز اواخر رتبه ارباب، و نژادشان هر دو گابلین بودند، حاضر شده با چهره وقیح باعث دندان قروچه کردن هازارد شد چرا که هر دو پادشاه شیطانی تمام سعی خود را با لباسهای نجیب زاده کرده بودند تا زیبا به نظر برسند ولی زشتی چهره نژاد گابلین را نمیتوانستند پنهان کنن، پس از آن دو نگهبان هر کدام بود که هر چهار فرد در رتبه ارباب بودند و به هیچ عنوان نمیتوان از آنان به عنوان افرادی آموزش دیده یاد کرد.
دقیقهای گذشت تا دو پادشاه شیطان به جلوی تخت هازارد رسیدند ولی هیچ کدام زانو نزدند که باعث اخم کردن هازارد شد.
«قصد شما عرض احترام هست یا چیز دیگری؟!»
با صدایی خشن گفت، تعداد پادشاه شیطان مرده با پتانسیل بالا به دست ساحرگان کم نبود و او نیز احساس بدی نسبت به کشته شدن این گابلینها نداشت چرا که از انتظارات کم او هم حتی بدتر بودند.
«هازارد! من پادشاه شیطان گابلین عابد پروردگارم سمائل پادشاه شیطان اژدهای تاریک هستم!»
دیگر پادشاه شیطان گابلین نیز سرش را تکان داد و موافقت کرد.
«اژدهای تاریک؟»
هازارد، ناگهان شوکی گویی تمام بدنش را به لرزش در آورد، چنین کنش ناگهانی و تغییر جناح حاصل یک عمل بود و آن هم به شهرت رساندن پادشاه شیطانی اژدهای تاریک جنوب به کمک جناح تاریکی بود که سعی در پایین کشیدن او داشتند، به عنوان موجودی حماسی به راحتی تجزیه و تحلیل کرد، او به عنوان آندد شناخته شده بود که میتواند حتی از مردگان نیرو بگیرد، بنابراین خیلی میگفتند که دوستی با آنددها مانند پشت کردن به کفتار گرسنه است چرا که آنددها از جسد متحدان خود نیز تغذیه خواهند کرد، از سمتی اژدهایان موجودات بسیار قدرتمندتر از مردگان هستند و معروف به استخدام دیگر نژادها برای خدمت به خود بهدلیل تعداد کمشان هستند، مطمئنا در بین دو راهی برای نژاد گابلین که گاهی به عنوان نوکران معروف اژدهایان شناخته میشدند انتخاب معلوم بود .
درک آن کافی بود تا هازارد خشمگین شود.
«برای شما موجودات دون پایه کثیف و منزجر کننده! چه شهامتی دارید که با پای خود به اینجا آمدید؟ نمیترسید که بمیرید؟»
دو گابلین خندیدند.
«اگر حتی جرعت کشتن فرستاده را داری باید بدانی که ما با طومارهای نجات خود در اینجا ظاهر شدیم!»
هازارد با شنیدن آن دیوانهوار خندید و گابلینها نیز او را همراهی کردند با این حال تمام سلاحهای آنها به همراه کیسههای سم درون دهانِشان توسط قدرت جادویی تلکنسی هازارد کنترل و از آنها جدا که باعث ترس هر شش گابلین شد.
«تو چطور؟!»
«عیب نداره من کل ساختمانهای دفاعی و نیروهاش رو ضبط گرفتم به هر حال خودمون رو با یک چیزی میکشیم و بر میگردیم!»
هازارد با شنیدن آن سکوت کرد، توانایی فیلم و حتی لایو گرفتن برای تمام پادشاهان شیطان فعال بود و شنیدن آنکه تمام ساختمانهای دفاعی و نیروهایش لو رفته باعث عصبانیتش شد، با اینحال به خاطر عاملی هنوز احساس راحتی کرد چرا که اگر قرار بود این مکارها زنده بمانند واقعا او را از خود بیخود میکرد، طومار نجات یک گنج بسیار کمیاب بود و میتوانست جان پادشاهان شیاطین زیر رتبه وارلرد را در صورت مرگ به دست هر موجودی به غیر از قهرمانان و با زنده ماندن روحشان نجات دهد و آنها را درکنار محراب خود زنده کند، ولی اگر آنان میدانستند که قهرمانی در صد متری شان حضور دارد آنقدر شجاعت نداشتند تا با چنین اعتماد به نفسی صحبت کنند.
«آفرید!»
کتابهای تصادفی

