قلعه ی شیطان
قسمت: 77
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
جسه عظیم فرد به بیرون از سایه درختان آمد، هاله حماسی با قدرتی که آن را به عنوان انسانی پشتیبانی میکرد، اورکا بیرون آمده از سایه دو تبر عظیم در هر دست داشت و تمام مسیر را در حالی که راهزنان راه را برای او باز میکردند به جلوی پسر کنت آمد.
«نه، نکن!!! تسلیم شو راهی برای پیروزی نیست!!!»
کنت نمیتوانست تحمل کند، داشتن رتبه بالایی از نظر قدرت برای هر موجودی ضرری به همراه داشت و آن هم سختی تولید مثل بود، قوی بودن بیش از حد دانه باعث آن میشد تا تخمک در حین لقاح کشته شود و قویتر بودن تخمک اجازه ورود به دانه ضعیفتر را نمیداد، با چنین روندی حتی برای انسانها و نیمه انسانها که نرخ تولد بسیار بالایی را داشتند، معضل فرزند آوری در رتبههای بالا خود را به شدت نشان میداد.
«تو فرماندهای؟»
پسر کنت که از نظر جذابیت ظاهری و باطنی سلبریتی برای دختران امپراتوری بود با زره کامل خود سوار بر اسب سفید زرهی با صدایی راسخ اسبش را کنترل میکرد و از راهزن دو نیم متری رو به روی خود سوالش را پرسید.
«جوان میدانم که آتش چشمانت به چه معناست، مرگ به دست من افتخاری برای تو خواهد بود.»
اورکا میتوانست از روی تجربه نیت جوان رو به رویش را متوجه شود، او به راحتی میتوانست به او مرگی سریع بدهد ولی او نیز بر قوانین خود پایبند بود و این جوان را نیز سرگرم کننده دید، چشمان و سخنان راسخ این جوان او را به یاد جوانی خود میانداخت، با اینحال او بزرگ شده در کوچههای تاریک و در فقر بود، او در راهزنی و غارت قدم گذاشته بود و فردی نبود که بتواند افتخار را به مانند این جوان که زمانی رویایش بود دنبال کند و از آخر حتی با رسیدن به سطح حماسی هنوز که هنوزه نامش راهزن بود، افرادی معروف به حرامزادگان و خائنان که هیچ افتخاری در کار و پیشینه خود نداشتند .
«از احترام به این دوئل سپاسگذارم!!! ولی این من خواهم بود که سر از گردنت خواهد زد و انتقام مردان و زنان لوت را خواهم گرفت!»
پیاده شد و از اسب شمشیرش را برداشت در حالی که مادرش از حال رفته بود و کنت با چشمانی اشکآلود تنها فرزندش، فرزندی که به خواستگاری مرگ رفته بود را نگاه میکرد.
«روحیهات را دوست دارم حالا بیا، ببینم که حرفهایت قدرتی برای پشتیبانی دارند یا نه!»
گفتن آن تمام شد زمانی که همگان از این دو فاصله گرفته بودند، هر دو به دنبال افتخار بودند، یکی که با مرگش آن را به دست آورد و دیگری با جوانمردی خود، دقیقههای بسیاری نبرد این دو با تکنیکهایشان ادامه داشت ولی برنده از پیش مشخص بود، هیچ مهارت جادویی استفاده نشد و دوئل بر روی قدرت و تکنیک باعث آن شد تا پسر کنت پس از کشش طولانی بر روی زمین با یک دست قطع شده و برشی عمیق بر روی سینهاش خون بالا بیاورد، حتی اگر درد او برای فریاد زدن بسیاری کافی بود او لبخندی داشت و به رقیب خود نگاه میکرد در حالی که پس از زمزمهاش به اورکا دیدش را تاریکی فرا گرفت.
«تشکر کردن حتی از کسی که جانت را گرفته ... چنین مرگی...»
اورکا هیچ کلامی نداشت تا بگوید حتی او نیز حال فکر نمیکرد که او برابر با آن جوان بود سپس تنها پس از بستن پلکهای جوان سخن گفت:
«شهر را به صلح فتح کنید، هر قتل و تجاوز به همراه دزدی جز مرگ تاوان دیگری نخواهد داشت.»
سپس رو به کنت کرد و جلوی او ظاهر شد و دستش را بر شانه پیرمرد گذاشت که پس از مرگ پسرش بر روی زانوهای ناتوانش افتاده بود.
«ارباب من به افرادی مانند تو برای حکومت خودش بیش از هر چه نیاز دارد، به خوبی جنگیدی و آن را تمام مدت مشاهده میکردم، پسرت را فردا با مراسمی باشکوه به خاک بسپار
و مجسمهای از او در مکان مرگش بساز، میدانم حتی اگر اجازه چنین کاری را به تو بدهم کینه کشته شدن پسرت از قلبت پاک نخواهد شد، ولی این جنگ است و این من و تو هستیم که بسیار آن را دیدهایم.»
پس از آن اورکا در حال برگشت به عقب ارتش بود تا آن که هژنا
با چهره جدی به جلوی او آمد.
«پادشاه جسد پسر کنت رو میخواد.»
اورکا چشمانش را بست و به راه خودش ادامه داد.
«میدانم بدنبال چیست، تنها سرش را برایش ببر کافیست.»
هژنا پس از آن اخم کرد حتی با وجود احترام برای جسد چنین جنگجویی او جرعت آن را نداشت تا دستور هازارد را اجرا نکند، چرا که حال هازارد فشار بیشتری با وجود آفرید بر او برای وفاداریاش داشت.
«ولی...»
با این حال پیام دیگری از سوی هازارد آمد که با حرف اورکا موافقت میکرد.
«آههه»
نفس راحتی کشید، حتی با داشتن عصای سطح حماسهای در دستش جرعت آن را نداشت تا با اورکا راهزن حماسی درگیری داشته باشد.
{صفحه بعدی حاوی اسپویل می باشد}
با این حال سالهای بسیاری گذشت و نبرد پسر کنت در جلوی دروازه شهر که مجسمه عظیمی از او ساخته شده بود و به عنوان مجمسه دلاوری در هر گوشه قاره مرکزی از آن یاد میشد، و هیچ کودکی نبود که او را الگوی خود قرار ندهد، فردی که زمانی در برابر خدای غارت ایستاده و او را در دوئلی به چالش کشیده بود.
ولی حتی هیچ کدام نمیدانستند که همان جوان بعدها تبدیل به فردی شده بود که او را به عنوان سایه خدای وحشت میشناختند.
{این چپتر متاسفانه کوتاه ترین چپتر هست}