قلعه ی شیطان
قسمت: 79
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دستان بر روی اسلحهها تا آن که با فریادی شنیع از سوی لوکاس نبرد سنگین در اتاق تاج و تخت شروع شد.
صد روح آبیس به مانند دروگران مرگ با فرود آوردن پنجههای خود آن هم به سرعتی که فضا را برش میداد دفاع سخت سلاح هر کدام از فرماندهان و گارد نخبه دیتریش که گنجینهای محسوب میشدند را نادیده گرفته و جان آنان را به راحتی با برش بدنِشان به چند تکه تمام میکردند، افرادی که به راحتی قرنها زندگی میکردند حتی فرصت مبارزه تن به تن برای پنج ثانیه در برابر موجودات مقابلِشان با قابلیت حمله بسیار قدرتمند و دفاعی موصون به آسیبهای فیزیکی را نداشتند، تنها دقیقهای گذشت و دیتریش نیز با دو دست قطع شده در مرکز سالن تاج و تختش بر روی زانوهایش افتاده و نمیتوانست چنین قدرتی را از موجودی در اوایل سطح حماسی باور کند.
چنین سرکوبی در سطح افسانهای تنها موجود بود و اگر فردی در سطح حماسهای چنین قدرتی داشت تا رسیدن به سطح افسانهای از هیچ چیزی ترسی نداشت چرا که موجودات افسانهای محدودیتهایی سنگین داشتند و تنها با شرایط خاصی میتوانستند افراد زیر رتبه حماسی را به مبارزه بطلبند.
آخرین نگاههای دیتریش بر روی دخترش بود تا آن که سرش به پرواز در آمد.
مرگی ساکت و سریع که در خور چنین شخصیتی نبود تنها قدرت فردی را نشان میداد که هیچکس شکی در قدرتمند بودن خط خونی آن نداشت.
دقایقی گذشت و لوکاس پس از آن که اعلانات حاوی فتح پایتخت پادشاهی یخ را دریافت کرد صندوقچهای عظیم را ظاهر کرد و با بازکردنش دیوانهوار خندید چرا که در آن صندوق گنج جوایزی بود که باعث بحران جدی برای دیگر پادشاهان شیطان میشد.
{قطب نما پادشاه شیطان
سطح : حماسی
میتوانید با جستجو سطح پادشاه شیطان نزدیکترین آن به خود را پیدا کنید.}
در شبه بنادر امپراتوری و قلمرویی که معروف به آکادمی جادویی امپراتوری بود مرلین افسرده بخاطر از دست دادن بهترین دوست خود بر روی بلندترین برج جادو ایستاده و ارتش منظم الفها و ستارههای سیاه معلق بر روی ارتشِشان را نگاه میکرد که با دقت کردن میتوانست درون ستارههای درخشان سیاه را ببیند و آنها جز فرشتگانی با چهار متر ارتفاع و بالهای سیاه مجهز به سلاحهایی جادویی کمیاب که آرک ویزارد پیر را به یاد قرنها پیش و حضور فرشتگان نور انداخت نبودند.
«اگر مهر الهه بر تنم نبود...»
پس از آن مرلین عصایش را بلند کرد و وردهای طولانی از دهانش خارج شد که با بارش عظیم شهاب سنگهای عظیم دنبال بود.
با دیدن سیل عظیم شهاب سنگها، ارتش الفها آماده فرار شدند ولی سپرهایی تاریک ظاهر شد و به راحتی جلوی دهها شهاب سنگ به شعاع صد متر را گرفت.
«حتی این هم جواب نیست...»
پس از آن مرلین به سمت سالن پشت خود در برج رفت و جلوی کریستالی قرار گرفت.
با این حال که پس از گذشت دقایقی ارتش الفها به دیوارهای شهر جادو مکانی که بزرگترین آکادمی اپراتوری در آن قرار داشت رسیدند و مرلین هنوزه در برابر کریستال بود و همزمان با پرش الفها به سمت دیوارها برای صعود حفاظی آبی رنگ به صورت کروی ظاهر شد که هزاران الف را قطع عضو و بسیاری را کشت.
الفها که با زرههای سفید و طلایی سد جادویی تازه ظاهر شده را دیدند به پیش یکی از فرشتگان افتاده حماسی شتافتند.
فرشتهای مونث با هفت متر ارتفاع و چشمانی کور که داسی در دست داشت.
«ای نادی الهی سپر قدرتمندی از شهر محافظت میکند!»
«عاجزانه از رسول خداوند میخواهیم تا با حذف سپر ما را یاری کنند!»
الفهای پیر و فرماندهان در زیر پای فرشته افتاده زانو زده بودند و فرشته افتاده که قطرههای سیاه از چشمانش جاری شده بودند، دهانش را که داخلش سیاهی خالص بود را باز کرد.
«ایمانداران خداوندم مردهاند!!!!!»
او که سپر قبلی را در برابر شهاب سنگهای افسانهای مرلین فعال کرده بود گریه کرد و فریاد زد در حالی که با داسش به آرامی به سمت دیوار و سد جادویی میرفت.
«به پروردگارم بیاحترامی نکنید!»
«روح شما در دستان من خواهند سوخت!»
«حشرات حقیر بندگان اربابم را کشتهاند!»
آن فرشته افتاده نیز تنها نبود، فرشتگان دیگر او را دنبال میکردند و همگی مانند او اشک میریختند و به سمت مکانی میرفتند که جان عابدان خدواندشان گرفته شده بود.
اگر قرار بود سزار از احضار حماسیاش ناراضی باشد آن احساس انتقام شدیدی بود که هر فرشته افتاده او داشت و حتی به فرمان او نیز در زمان خشم خود گوش نمیکردند، چنین نژاد قدرتمندی سرکشی شدید داشتند که از روند تبدیل آنان به فرشته افتاده آبیس نشات میگرفت و دلیل آن این بود که در جنگ بزرگ بهشت و آبیس این آنها بودند که در آبیس پس از شکست بهشت، توسط فرشتگان اعظم رها شده و مجبور شدند تا آخرین نفس قبل از سقوط خود بجنگند و تنها با سقوط خود میل نهایی هک شده بر روحِشان انتقام، اوج بگیرد، میلی که پس از بازگشت بهشت برای نجات آنان فرشتگان نور را با ارتشی به جا مانده از نخبهترین فرشتگان بازمانده که سقوط کرده بودند رو به رو کرد، سلاخی شدن فرشتگان نور در آن روز تا به حال به عنوان تاریکترین رخداد در کتاب بهشت ثبت شده بود، تاریخی که خدای اولیه میکائیل در سال روزش همیشه اشک میریخت چرا که اگر او از خدای نابودی شکست نمیخورد میلیاردها فرشته جان خود را در آبیس از دست نمیدادند.
در شمال قهرمان حماسهای آندد سوار بر گربه جهنمی ارباب، موجودی غول پیکر که دیگر شبیه به گربه جهنمی نبود چرا که سرش به مانند شیر و دمش سر ماری وحشی را نشان میداد.
قهرمان آندد سوار بر آن نیز تاجی سیاه بر سر داشت و در حالی که دویست هزار گربه جهنمی را هدایت میکرد هدفش قلعه کوچک دیگری از شمال بود.
او که با رهبری خود و تاکتیکهایش باعث گیج شدن ارتش هر لرد محلی شده بود به سرعت مرگ را با خود از قلعه و روستاهای کوچک به دیگری میبرد و در این بین تنها مردگان را باقی میگذاشت که ارتشهای انتقام را مجبور به اتلاف وقت برای پاکسازی آنها میکرد .
کتابهای تصادفی


