قلعه ی شیطان
قسمت: 88
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
«اون کریستال!»
هازارد که نگاه او را دید به کریستالی که دیگر آنچنان برایش کاربردی نداشت خیره شد.
«چی میخوای؟»
«اون کریستال اگر باشه... اره اگر اون باشه بهتره!»
در حالی که دستانش میلرزید و آرام آرام به سمت هازارد قدم بر میداشت هازارد که بهدنبال بهترین نتیجه بود کریستال را از سینهاش به بیرون آورد و به دست او داد.
«گند بزنی با جونت جبران میکنی!»
جنیباس اهمیتی نداد و با قرار دادن زره آبسیدین در مرکز دایره جادویی خود مهر نگاری خود به وسیله کریستالی که از هازارد گرفته بود انجام میداد و آن را بر روی زره میخراشید پس از آن کریستال را در فک جمجمه گذاشت در حالی که جمجمه درون کلاهخود قرار گرفت و کریستالهای بسیاری در اطراف دایره جادویی که انرژی عظیمی از آنان ساطع میشد.
«مانای خودت آروم و پیوسته وارد کن!»
جنیباس که مانای خودش تقریبا تمام شده بود به هازارد گفت و هازارد با آن دستش را به سمت دایره جادویی حک شده برد و اجازه داد تا جریان مانای او به آرامی به مهر تزریق شود که با آن مهر ترسیم شده شروع به درخشیدن و زره در مرکز شروع به لرزیدن کرد.
«آره خودشه! زره زنده! بالاخره با این منابع میتونم یکی خلق کنم!»
هازارد تصمیم گرفت تا حال شاد پیرمرد را خراب نکند و به تزریق مانای خود در حالی که میتوانست موج بالا گرفتن مانا در زره را احساس کند ادامه داد.
دو ساعت گذشت و حتی مانای هازارد رو به اتمام بود با اینحال لرزش زره متوقف نمیشد و در هر دقیقهای انگشتی و یا پای زره به طور اتفاقی حرکت میکرد و شعله آتشینی درون جمجمه آن میدرخشید.
«وقتشه!»
هازارد نگاهی به جنیباس کرد که در این دو ساعت چشم از زره برنداشته و حال به درون دایره قدم برداشته بود.
«چکار میکنی؟!»
هازارد متعجب از آن که جنیباس به داخل مهر جادو رفته و تداخل در آن ایجاد کرده قصد قتلی را آزاد کرد و با دیدن جنیباس که گلولهای آتشین را احضار کرد آماده برای حمله شد چرا که جنیباس در حال فرود آن بر زره بود ولی نیازی به دفاع هازارد نبود چرا که انفجاری رخ داد و هازارد از میان گرد و غبار توانست آن را ببیند، زره آبسیدین بنفش تیره رنگ با آتش فروزان آبی رنگ داخلش با یک دست بر گردن جنیباس او را بلند کرده و به دست دیگر خودش خیره شده بود.
«من کجام؟»
«بدنیا آمد !!! موفق بود!!»
«چی شد؟»
هازارد گیج به آن نگاه کرد و تنها پس از گذشت ثانیهای متوجه شد جنیباس تنها با ایجاد احساس خطری برای زره زنده او را بیدار کرده، با آن هازارد به نزدیکی زره زنده رفت و دست او را پایین کشید تا پیرمرد را از خفتگی نجات دهد، سپس در حالی که جنیباس سرفه میکرد رو به زره زنده گیج کرد.
«به زندگی جدیدت خوش آمدی!»
زره زنده هنوز گیج بود بهخاطر آن که آخرین لحظهای را که به یاد میآورد کشته شدن در دوئل توسط راهزن حماسی بود، حال او دیگر احساس بدن قبلیاش را نداشت، بلکه قدرت اوج حماسی از او ساطع میشد.
با آن هازارد دستش را به سمت او دراز کرد.
«من هازارد هستم پادشاه شیطان آندد!»
«پادشاه شیطان جنوب؟»
«آره هنوز خاطراتت رو داری درسته؟»
«آره ولی این ... من رو تبدیل به چی کردی؟»
نگاهش به دست هازارد بود که به عقب رفت.
«زره زنده، با زره آبسیدین و مهارتهای جلع یک کوتوله حماسی، مقاومت بسیار زیادی نسبت به جادو داری و میشه گفت تقریبا از حمله فیزیکی موصون هستی.»
نگاه پسر کنت سپس به بدنش رفت.
«این قدرت...»
پایش را بلند کرد و بر زمین کوبید که باعث لرزش کل سالن شد.
«هعی قلعه رو نیار پایین!»
خودش را کنترل کرد، زندگی جدیدی به او داده شده با قدرتی که خوابش را نمیدید، سپس رو به هازارد کرد.
«چه بلایی سر پدر و مادرم آوردی؟»
«بهتره بگی خودت چه بلایی سرشون آوردی! پیرمرد و پیرزن هنوز زانو غم بغل کردن و خودشون رو داخل قلعه حبس کردن.»
پسر کنت به سمت درب رفت.
«میدونی شاید بهتر باشه فراموششون کنی!»
پسر کنت برگشت.
«برای چی فراموششون کنم؟»
«تو الان یک قهرمان بین مردمی، مجسمهای از تو در حال ساخته شدنه که با کمک صدها نفر بعد از یک ماه هنوز تموم نشده برگشتنت به عنوان یک روح زره....»
«بین مردم؟»
او متعجب بود، منظور پادشاه شیطانی که نیروهایش او را کشته و در جنگ ارتش پدرش را شکست داده بودند چیست؟
«باید ببینی تا بفهمی!»
با آن هازارد چندین ساحره وارلرد را که از ارتش صد هزارنفری جذب و با قراردادهای ابدی تابع خود کرده بود فرا خواند.
رسیدن چهار ساحره در مدت زمان کوتاهی انجام شد و با ترک پسر کنت هازارد، جنیباس را که بر روی زمین زانو زده بود و در حال مدیتیشن بود را برداشت.
«هنوز کار داریم بلند شو!»
«هیچ مانایی ندارم میخوای منو بکشی؟»
«بیا اینو سر بکش!»
هازارد شیشه معجونی آبی که مانا را پر میکرد و تولیدش در انحصار چندین پادشاه شیطان اسلایم بود را به بیرون آورد و به دست او داد.
«مانای اسلایم؟!»
«سر بکش!»
هازارد او را مجبور به سر کشیدن شیشه معجون کرد و سپس به پایین قلعه رفت، به انبار عظیم که اتفاقات مهمی در حال رخ دادن در آن بود.
«نظرت رو بهم بگو!»
«این...»
در برابر آنها داخل انباری عظیم سه اژدها در حال خوردن گوشت جسدی عظیم بودند، جسدی که نیروی قدرتمند مرگی از آن ساطع میشد.
«هر چقدر هم از گوشت و خون حماسی میخورن فایدهای نداره، رستاخیز جسد هم هر کاری کردم فایدهای نداشت روحش به تماسم پاسخ نمیده و قدرتم به اندازه کافی برای سرکوبش نیست.»
هازارد سپس به جنیباس خیره شد، بهترین مشاور در این دنیا و متخصص در جادوی تاریک تنها و تنها او بود.
«بهیموث، قلبش چی ؟»
نگاه جنیباس به قلبی عظیم افتاد که چندین لیچ در حال جا به جایی آن به کمک چندین غول آندد بودند.
«خون داخل قلب خالصترین خونی هست که داره و بعد از استخراجش میخواستم بدم بهشون_!»
«اشتباهه!»
جنیباس نگاهش بین اژدهایان و قلب جا به جا میشد.
«پس از استخراج خون از قلب دیگه ارزشی جز یک تکه گوشت افسانهای نداره! نمیدونم چطور بدستش آوردی ولی چنین گنجینهای بهترین متحرک برای اون اژدهایه!»
اشاره او بر اژدهای نر و بزرگتر از همه بود که با اشاره جنیباس خر خر کرد و به او خیره شد.
هازارد نیز که چنین چیزی را شنید کمی مکث کرد و درباره آن فکر کرد، درست بود که او شنیده بود با حمام در خون قلب موجودات قدرتمند میتوانست استحکام بیشتری به استخوانها و عضلات تازه ایجاد شدهاش بدهد، ولی اگر میتوانست با آن اژدهایی در سطح افسانهای آن هم از چنین نژاد مغلوبی بدست بیاورد انتخابش معلوم بود.
«قلب رو براش ببرید!»
با دستور او غولها برگشتند و قلب عظیم بیست متری را به سمت بزرگترین اژدها بردند که به تازگی به قلعه برگشته بود و با احساس مانای قدرتمند آن به جلو آمد و شروع به خوردن آن کرد.
پس از آن هازارد نگاهی به جسد عظیم کرد که هنوز از گوشت و پوست تمیز نشده بود.
«درباره رستاخیز اون نظرت چیه؟»
«به خاطر نژاد قدرتمندش روحش مقاومت بیشتری نسبت به موجودات پایینتر از خودش داره و با رسیدن به سطح افسانهای این مقاومت چندین برابر میشه که با سطح حماسی قابل مقایسه نیست.»
جنیباس در فکر بود و هازارد در کناری ایستاد و روند خورده شدن قلب را تماشا کرد در حالی که فضای کافی به این پیرمرد نابغه را میداد.
"اگر به خواستهاش برسونی مقاومتش کمتر میشه، قبل مردنش چه خواستهای داشت؟»
هازارد نگاهش را برگرداند و به جسدش نگاه کرد، پس از احضار او تا چندین روز هیچ احضار افسانهای موفق نبود چرا که هیچ موجود افسانهای سودی به جواب دادن احضار او نمیدید و هازارد را به آن وا داشت تا همان احضار اول را خوش شانس بداند و با تقسیم مانای خود در هر احضار سه یا چهار موجود حماسی را احضار کند که اکثر اوقات غولهای جمجمه و برخی ارواح بودند.
«خواستهاش رو نمیشه بر آورده کرد.»
خواستهای که برگشت به سوی اربابش در آبیس بود، هازارد هر چه فکر میکرد پاسخ دادن به خواسته آن هیچ سودی برایش نداشت.
«پس اونوقت روحش رو جایگزین کن، شاید قدرتش کمتر بشه ولی رستاخیز حداقل ممکن میشه!»
با آن هازارد به یاد موجودی افتاد که زمان زیادی در قدرت پایین به دام افتاده و از اولین یاران او بود.
کتابهای تصادفی
