فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 114

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

سریع اتفاق افتاد و او می¬دانست که این پایان نیست. عنکبوت به سختی تکان می¬خورد ولی قطعاً با آن زخم¬ها و شکستگی که داشت زنده نمی¬ماند. پس از آن لرزش زمین بود که به دنبالش آمد و هازارد که پشت خود را نگاه کرد، عنکبوت¬های دیگری با تارهای خود فرود آمده بودند و با دیدن خواهر خود در چنین وضعیتی جیغ زده و به سرعت به سمت هازارد شتافتند. دیدن این موجودات برای باری دیگر صحنه خوبی نبود. موجودات عظیم افسانه¬ای که حتی به استخوان‌های هازارد نیز طمع داشتند.

«لعنت!»

هازارد به سرعت از جسد عنکبوت گذشت و سعی کرد تا طلسم¬هایی که در این مدتی که در آبیس بود و توانسته بود بعضی از مهارت¬هایش را درک کند، فرابخواند.

دستانش را دراز کرد و مه سیاه رنگی از دستانش تشکیل شد درحالی¬که جیغ¬هایی بلندتر از عنکبوت¬ها شنیده شد. ارواح انتقام¬جوی بسیاری شروع به پخش شدن و حمله به عنکبوت¬ها کردند درحالی¬که هازارد به دورتر پرواز می¬کرد و مانای پشت¬سرش را چک می¬کرد.

ارواح انتقام¬جو دفاع فیزیکی را نادیده گرفته و با چنگال¬های خود روح و نیروی زندگی موجود را از بین برده و در نهایت زمانی که در حال نابود شدن بودند منفجر می¬شدند، قرار گرفته در برابر موجوداتی که تا به¬حال با آنها مواجه نشده بودند.

عنکبوت¬ها به¬سختی فریاد زدند و مانای سمی خود را به چرخش درآوردند ولی فایده-ای نداشت. از طرفی ارواح انتقام‌جو مسیر فرار هازارد را پوشش می¬دادند و چندان حملات انتحاری انجام نمی¬دادند. در هر ثانیه¬ای که دور میشد نگاه هازارد به عقب بود و لحظه¬ای فکر کرد که شاید می‌تواند برنده شود، ولی امیدش خُرد شد.

ناگهان عنکبوت¬ها زیر سایه¬ی پاهای خود فرورفتند و از سایه هازارد بیرون آمدند. نگاه کردن به این موجودات عظیم که این چنین مسافت صد متری را بسته بودند باعث شد تا هازارد باری دیگر موجودات افسانه¬ای را دست¬کم نگیرد.

با ظاهر شدن پنج عنکبوت که به سرعت از سایه هازارد بیرون آمدند و شروع به بستن دست و پای او با تار خود کردند باعث شد هازارد بداند که شاید این پایان کارش باشد؟

ولی گویی او مهارتش را فراخواند، یکی از مهارت¬هایی که در سطح اول آموخته بود. در شکم هر کدام از این موجودات افسانه¬ای که در یک متری او می¬پیچیدند، موجودی وجود داشت که البته موجودی مرده بود و برای هازارد فراخوان یک مهارت را می¬داد.

«انفجار جسد!!!!¬»

عنکبوت¬ها لحظه¬ای ایستادند. مانایی در حال دخالت در داخل بدنشان بود. حس عجیبی بود و تمام مانای آنها شروع به مبارزه با این تهاجم کرد ولی دیر شده بود. همانطور که جادوگر آب می¬توانست خون حریف خود را خشک کند، جادو حد و مرز نمی¬شناخت. در چنین فاصله نزدیکی و در برابر موجودی با مانایی بسیار بیشتر از آنها این موجودات که تاکنون در برابر جادوگری قرار نگرفته بودند، ناگهان خود را در عذاب دیدند. شکم¬هایشان ورم کرد و به صورت مکرر تکان می¬خورد.

«نه!!!»

«جادوگر!!!»

صدای عجیب حشره مانندشان درحالی¬که سعی می¬کردند نفرین¬هایشان را بر هازارد پیاده کنند، با انفجار شکم¬هایشان و خون و گوشتی که به اطراف پاشیده شد دنبال شد.

انفجار آنقدر قدرتمند بود که هازارد در میان آنها نیز سالم نماند و زیر گوشت و خون-شان غرق شد.

صحنه¬ای شکل گرفته بود، صحنه¬ای که اگر موجودی می‌گذشت و پنج عنکبوت مرده را در کنار یکی دیگر در صد متری می¬دید با خود شک می¬کرد که چه موجودی توانسته این شکارچیان قدرتمند افسانه¬ای را این چنین شکست دهد. دشمن مطمئناً یک نفر بود، فردی که شکارچیان صبور فکر می¬کردند می¬توانند او را بدون تله¬های خود نیز شکست دهند ولی به چنین عاقبتی دچار شدند.

تنها پس از گذشت دو ساعت چنین نگرشی در ذهن موجوداتی شکل گرفته بود، دو موجود افسانه¬ای.

یک گونه با فرم انسان که دو دست نداشت بلکه دو تیغه و پاهای او نیز تیغی به مانند شمشیر بودند، مانند چرخ¬دنده چاقو مانندی که گوشت را ریز می¬کرد. اندام ظریفش نمی‌توانست ماهیچه¬هایش را پنهان کند. بدون چشم، تنها دهان بزرگی داشت پر از دندان. یکی از شکارچیان رأس این جنگل.

موجود دیگر نیز شریک زندگی او بود. دور سینه و بین گردن او چیزی مانند لجن سیاه پخش شده بود و با پوست سفید آن موجود، خود را بیشتر نمایان می¬کرد. البته اگر کسی فکر می¬کرد برش دادن و گذشتن از چنین موجود مایع مانندی آسان است سخت در اشتباه بود. یکی از نادرترین گونه¬های اسلایم، اسلایم سایه. هیچ حمله فیزیکی¬ای قادر به گذر از این موجود افسانه¬ای نبود. با قرار دادن خود به عنوان زره برای سلاخ سفید، موجوداتی نادر و شکارچی، این دو توانسته بودند برای مدت طولانی در چنین محیطی زنده بمانند.

درحالی¬که پای یکی از عنکبوت¬ها که به کناری پرت شده بود را با تیغ در دستش برداشت و نصف آن را بلعید، خورد کردن آن پوسته سخت با دندان¬های قدرتمندش و اهدای نصف دیگر به موجودی با لجن سیاه بر سینه¬اش، که به¬راحتی آن را بلعید گویی از اول وجود نداشت.

اسلایم شکایت کرد: «بد مزه، بد مزه!!!» و چندین شاخه از آن به سرعت به سمت هر جسد عنکبوت رفت، یکی چشم برداشت دیگری روده. هر کدام یکی از اعضای بدن را برمی‌داشت تا بتواند مزه¬اش را بچشد تا شاید آن را بپسندد، ولی یکی از شاخک‌-هایش چیز دیگری را بیرون کشید، یک دست ضخیم و قدرتمند استخوانی سیاه که با بیرون کشیده شدن مشت شد.

«آندد!!!»

اسلایم جیغ می¬کشید. صحنه¬ای عجیب بود. موجودی که دهان داشت صحبت نمی¬کرد و گویی اسلایم بی¬دهان به¬جای او سخن می¬گفت.

پیچیدگی و مرموز بودن پیوند این دو موجود برای بسیاری درکش دشوار بود، ولی این مکان نیز شاهد اتفاقاتی عجیب¬تر از این برای میلیون¬ها سال بود.

در حال فریاد زدن او سلاخ سفید لحظه¬ای تأمل نکرد و با سرعت خود به سمت آندد که در حال بیرون آمدن از زیر اجساد بود، جهشی زد. با این¬حال به سرعت تیغه¬هایش به سدی برخورد کرد.

«وقتی این تموم بشه …»

صدای آندد گویی از قعر آبیس بود.

«این جنگل لعنتی رو محو می¬کنم!!!»

هازارد قرار گرفته در زیر اجساد عصبی بود. حتی جنگل به او رحم نکرده بود و ریشه¬های درختان اطراف از زمین بیرون¬زده و دور استخوان¬هایش چرخیده و از انرژی او ضیافتی برپا می‌کردند. قرار نبود اینگونه پیش برود، او فردی نبود که چنین شرایطی را بپذیرد.

با این¬حال باری دیگر در برابر او دو دشمن قدرتمند بود.

هازارد فریاد زد: «نزول مردگان!!!» طلسمی که آن را خودش خلق کرده بود. داشتن مانای مقدس و میاسما باعث شد تا پس از ادامه تحقیقاتش که با جنیباس گذرانده بود هدر نرود.

طلسم اجرا شده بود. مانای مقدس که با سوزاندن دستان هازارد و استخوان¬هایش همراه بود با میاسما همراه شد و دائم در حال جنگ بود. این دو انرژی مانند دشمنان دیرینه بودند ولی با ترکیب شدن می¬توانستند انرژی¬ای را تشکیل دهند که تنها تعداد بسیار کمی موفق به تشکیل دادنش بودند.

سلاخ سفید درحالی¬که به صورت مکرر به سد می¬کوبید و تیغه¬هایش را با مانای خود تقویت کرده بود متوجه خطر شد و به عقب پرید. درحالی¬که او نیز شروع به خواندن وردهایش کرد و سایه¬ای از او تا یک کیلومتری اطراف را فراگرفت. سرزمین سلاخی فراخوانده شده بود.

در این سرزمین، موجودات در دیوانگی فرومی¬رفتند و با تخلیه انرژی زندگی¬شان کشته می¬شدند، با این¬حال تمام موجودات این جنگل با موجود مرده¬ای نجنگیده و در برابر آنها بی¬تجربه بودند.

کتاب‌های تصادفی