فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 119

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

شعله‌های نبرد گویی پایان نمی‌یافت تمام قاره مرکزی در آتش می‌سوخت، انسان‌ها همگی در پایتخت امپراتوری و در کملات عظیم جمع شده بودند، از شرق آندد‌ها به رهبری آمون از جنوب حشرات به رهبری اسکارلت از شمال ارواح آبیس به رهبری لوکاس و از غرب فرشتگان به رهبری سزار، با اینحال آن‌ها تنها به یک دلیل توانسته بودند زنده بمانند چرا که هیچ کدام از این چهار گروه به یکدیگر امید نداشتند، درگیری بین آندد‌ها و حشرات بسیار کم رخ می‌داد و ارواح آبیس نیز چندان فرشتگان افتاده را تحریک نمی‌کردند، نیروگاه‌های افسانه‌ای در پایتخت نیز تنها مرلین و آرک دوک پلئاس پس از شکست‌های عظیم زخمی بوده و برای یک هفته بود که در هیچ کجا دیده نمی‌شدند، در کمترین تعداد در بین این پنج ارتش از آن سیصد ارواح آبیس بود با اینحال حتی ارتش آندد با داشتن چهار افسانه در سمت خود جرات تحریک آن‌ها را نداشت، می‌توان گفت ارتش آندد‌ها بیشترین تعداد افسانه‌ای را داشتند، یکی بهیموث قدرتمند و عظیم به همراه اژدهای رعد مرگ و یک الف قهرمان و فرمانده آن‌ها آمون، فردی که دیگران علاقه‌ای به نبرد با او نداشتند، ایستاده بر سر فتح این شهر به غیر از آندد‌ها سه پادشاه شیطان دیگر می‌دانستند فتح این شهر سخت‌ترین بوده و جوایز سیستم نیز باید در همان سطح باشد، از طرفی هر سه نیز فکر می‌کردند که شاید فتح این شهر به معنای فتح این دنیا باشد که باید جوایز دیگری همراه خود می‌داشت، با اینحال هر چهار لشکر به یکدیگر نگاه می‌کردند که کدام یک اولین قدم را پیش خواهد گذاشت، یک ماه دیگر پورتالی به این دنیا باز می‌شد و خدایی قرار بود ارتش خود را برای انتقام بفرستد، انتقام بنده خود، فردی که در شهر خود و هنوزه در کنار تخت همسرش نشسته و عضلاتش ناپدید شده بود، او که به سختی دست همسرش را رها می‌کرد تا به مردم گوش دهد نمی‌توانست خود و خدایش را ببخشد.

هر قاره‌ای به جز مرکزی گویی در حال خالی شدن از سکنه بود، البته نیروهایی برای محافظت از محراب‌ها در همه قلعه‌های پادشاه شیطان باقی مانده ولی قاره سرزمین یخ زده، قاره‌ای در جنوب که قابیل پادشاهان شیاطین را رهبری می‌کرد سقوط کرده و حال جزیره ارواح بود، لوکاس به راحتی با ارتش ارواحش اینکار را انجام داده و هیچ رحمی به پادشاهان شیطان نشان نداده بود، تنها کایا پادشاه شیطان ساکیبوس همراه او بود که بدنش پر از زخم بود و او را زنجیر کرده آورده بود تا موفقیتش در فتح این دنیا را نشان دهد.

در سمت دیگر سزار هر روزه الف‌های بیشتری را با تدارکات از قاره خود فرا می‌خواند و توانسته بود فردی را با رشوه‌ای عظیم در سمت خود جذب کند، در کنار او فردی بود که پس از کشتن دو روح آبیس و گذر کردن از موقعیت‌های بسیار مرگ و زندگی توانسته بود سد روبه‌روی خود را بشکند و به سطح افسانه‌ای برسد، زیگفرید با ارتش صد هزار نفری غول وارلرد خود نیروی قابل توجهی برای الف‌ها شده بود، تنها ارتشی که می‌توانست تدارکات کافی برای این غول‌ها را تهیه کند نیز آنان بودند، دلیلی که زیگفرید با پیوستن به این ارتش پس از شکست امپراتوری موافقت کرد، به هر حال او نمی‌خواست از شاهی دستور بگیرد که در قلعه خود پنهان شده بود و از روز‌های آخر خود را با خدمتکاران و فا*حشه‌ها می‌گذراند.

از نظر او قدرت شاه آرتور را به فساد کشانده بود با اینحال اشتباه می‌کرد، در زیر قصر کملات، در زیر قلعه پایتخت امپراتوری و در کنار چشمه‌ای مردی برهنه و کتک خورده با موی طلایی و چشمان هم رنگ بر زمین افتاده بود و مرلین به همراه پلئاس او را محاصره کرده بودند.

پلئاس با انزجار به او نگاه می‌کرد و می‌خواست او را زیر لگد‌های خود له کند، امپراتوری به خاطر بی‌لیاقتی روحی که آرتور را تسخیر کرده بود خسارت جبران ناپذیری را تجربه کرده بود، او و مرلین در آخر تصمیم گرفتند تا این روح بی‌لیاقت را به هر روشی که شده از بین ببرند تا شاید بتوانند فردی را به این بدن برگردانند با قدرتی که بتواند در نبرد‌های پیش رو کمکشان کند و دوشادوش بشر بجنگد.

«نه منو نکشین! من بیشترین تعداد قهرمان‌ها رو در اختیار دارم! قدرت قهرمان‌ها الان از همه گارد‌های امپراتوری بالاتره نه‌؟ اگر منو بکشید حمایت قهرمان‌ها رو از دست می‌دین!»

پلئاس آهی کشید، قهرمان‌ها به راستی با تعداد نزدیک به شصت هزار نفر در پایتخت و نزدیک به شصت حماسی از سی دوک باقیمانده امپراتوری قدرتمند‌تر بودند، از دست دادن دوک‌های قدرتمندی که تا آخرین نفس برای مردم خود زمان خریدند تا به پایتخت فرار کنند مانند افسانه و خدایان در ذهن مردمشان حک شده بود، با اینحال با تراکم جمعیت در پایتخت بیماری و کمبود تدارکات باعث شده بود که شهر هر روزه شاهد رخ دادن انواع جنایت‌ها باشد، در بین مرتکبین این جنایت‌ها نیز قهرمانان بودند، آنان که می‌دانستند قرار نیست پس از فتح شهر توسط پادشاهان شیاطین زنده بمانند خواسته‌های شیطانی خود را نشان می‌دادند و به اجرای کارهایی می‌پرداختند که شیاطین را شرمنده می‌کرد، حتی با سختگیری شدید دوک پرسیوال و لنسولات در حفظ نظم هنوز هم افرادی بودند که نمی‌توانستند اجساد حلق آویز شده بر سر هر دروازه را ببیند، ترس، بیماری، گشنگی و فقر همیشه در ذهن مردم بالاتر از قانون و عدالت بودند، شورش‌ها و شیطان پرستان یکی از بزرگ‌ترین مشکل‌ها شده بود و حفظ جمعیت صد میلیونی در پایتخت که تنها ده میلیون نفر را در بیشترین روز خود دیده بود بسیار آشوب به همراه داشت، در منطقه‌های بیرونی و زاغه نشین چنین شرایطی به شدت وخیم‌تر بود، بدون هیچ نگهبانی تجا*وز و قتل امری عادی و در لایه میانی دزدی از شهروندان ثروتمند بسیار دیده می‌شد، حتی برخی فکر می‌کردند که باید وضعیت خوبی در منطقه درونی در جریان باشد، با اینحال کاملا در اشتباه بودند، وعده غذایی نجیب زادگان مانند شهروندان ثروتمند و تاجران میانی بود، پلئاس تهیه تدارکات برای سربازانش را تنها با غارت نجیب زادگان توانست مهیا کند و آن‌ها که از قدرت او و حمایت مرلین دستی به همان اندازه قدرتمند نداشتند، با اینحال تنها نجیب زادگان مخالف این عمل نجیب زادگان پایینی مانند بارون‌ها و ویسکونت‌ها بودند، ولی اگر نگاهی به دوک‌ها می‌کردیم، رقم تداراکات مصادره شده از آن‌ها چندین برابر این نجیب زادگان پست بود، با اینحال آن‌ها بدون دلیلی متعلق به خاندان دوک نبودند خانواده‌های قدیمی و قدرتمندی که از فراز نشیب بسیاری گذشته بودند، آن‌ها حتی در وخیم‌ترین وضعیت‌ها امید خود را حفظ کرده و به نام خانواده خود جان می‌دادند.

با اینحال که بشر در مرکز قاره دست و پا می‌زد و از طرفی در جنوب بشر چندان اوقات سختی را نداشت، تحت محافظت زره‌های زنده و گولم‌های استخوانی بلعنده آشوب به فرماندهی آرتمیس انسان‌ها توانسته بودند از حملات پیاپی فرشتگان افتاده و الف‌ها زنده بمانند.

در سمتی هژنا در قلعه به همراه سرسیا و جنیباس در حال مدیریت اقتصادی قلمرو بودند، کنترل حجم زیاد استخراج معادن و تولید مناطق پلینور و لوت و همینطور برداشت محصولات از قاره دشت سبز، مکانی که حال آندد‌ها پس از فتح آن در آن شروع به کشاورزی کرده بودند.

کتاب‌های تصادفی