قلعه ی شیطان
قسمت: 136
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
در برابر ورودی دیوار های عظیم داخل این سرزمین یخ زده ده هزار قهرمان ایستاده بودند ، همگی پس از مطلع شدن از مرگ پادشاه شیطان ارواح آبیس منتظر نماندند تا فرد دیگری به غارت محراب او بشتابد ، یکی از آنها قرار بود قهرمان این جهان باشد و تمام افتخار و ثروت را از آن خود کند ، به یاد آوردن پنهان شدن در قلعه در زمان جنگ باعث شرم آنها شده ، ترس از مرگ و نابودی ، با اینحال آنها در برابر محراب پادشاه شیطانی بودند که در سطح هشتم بوده و با توجه به نیروی او ، پس از نابودی محرابش باید جوایز عالی در انتظار یکی از آنها می بود ، چشم هایشان بین یکدیگر می چرخید ، در این گروه بیست حماسه ای وجود داشت و تنها آنان چند قهرمان را داشتند که در پشتشان آنها را حمایت می کردند ، دیگران بر شانس خود دعا می کردند.
دو حماسه ای درب ها را فشار دادند ، صدای باز شدن درب های سنگین و قژ قژ آنها با شکستن یخ های تشکیل شده در اطرافش ، نگاه تمام قهرمان ها سنگین بود ،احساس خطر از اینکه شاید موجودی در اینجا لانه کرده باشد یا نیرویی از پادشاه شیطان مانده باشد ، با اینحال یافتن قلعه با چندین ساختمان کم و ارتقا نیافته و محراب شکسته ای در مرکز باعث شد تا تمام رویاهای قهرمانان خورد شود ، فردی زودتر رسیده بود و غارت را انجام داده بود .
"کی تونسته ؟!!!! "
"چطور از پایتخت کل این مسیر رو …."
به هر حال هیچ کدام مانند فردی قدرت تلپورت را نداشتند و مانند صد موجود همراه او شرایط استراحت و غذایشان یکی نبود .
آفرید در بالای یک کوه در نزدیکی به کمان جدید خود نگاه می کرد .
[کمان مرگ و زندگی
رتبه : مصنوع الهی ناقص
آمار : 10000+ چابکی
مهارت ها : کمانی ساخته شده از شاخه ایگدراسیل که در نابودی سقوط کرده ، توانایی پرتاب دو نوع تیر
تیر مرگ : بر روی هدف قفل شده و آن را حتی در بین فضا دنبال می کند و با برخورد به روح هدف آسیب حتمی می زند.
تیر زندگی : بر روی هدف قفل شده و با برخورد سلامتی او را تا حدی بازیابی می کند .]
کمان که بالایش سفید و پایینش سیاه بود ، هیچ سیمی نداشت و با لمس آن از مانایش سیم آن و تیری ظاهر می شد .
آفرید از آن راضی بود با اینحال او به همراه آن تعداد زیادی امتیاز برای خود که برای آمارش خرج کرد به اضافه یک طومار و یک سنگ مهارت که تصمیم گرفت با بازگشتش در صورت توافق با هازارد آن را به هژنا بدهد بدست آورده بود.
سپس نگاهش به پایین رفت ، اگر قرار بود هازارد از خیر گنجی می گذشت باید در ازای آن نیز هزینه را دریافت می کرد .
"اینارو می کشیم و بعد به جنوب میریم."
با گفته او ، الف اوج سطح افسانه ای صد قهرمان آندد در پشت او با زره و سلاح های خود برف نشسته بر خود را پاک کردند و در این آب و هوایی که برف لطفش را از آن بر نمی گرداند به راه افتادند .
قهرمانان در مرکز قلعه در این آب و هوا بدنبال هر گنجی بودند ، یافتن انباری از غذای پوسیده و تجهیزات انبار شده معمول بود، تجهیزاتی که حتی خون الف های برفی و دورف ها از آن پاک نشده بود ، با اینحال ناگهان صدای نبرد و جیغ به راه افتاد .
عثمان قهرمان حماسی با دو شمشیر خمیده بر کمرش به سرعت به کنار پنجره قلعه رفت و با نگاهش بر بیرون قهرمان هایی را دید که توسط موجودات آندد یکی پس از دیگری بر روی زمین و در خون خود می افتادند ، به هر حال قهرمان های در این مکان از لرد تا حماسی بودند ، تعداد حماسی ها نیز آنقدر نبود که بتواند در برابر صد تای آنها دوام بیاورد ، آفرید که ترجیح داد کسی از آنها را نکشد با اینحال با دیدن مردی با دو شمشیر ، قهرمان حماسه ای چهره اش تلخ شد و کمانش را بالا برد ، زمان امتحان آن فرا رسیده بود و با رهاسازی اش کمان بدون صدا پرواز کرد ، این تیری بود که گویی صدایی از خود تولید نمی کرد ، بی صدا و با سرعتی به مانند نور در لحظه ای قلب عثمان را که توانسته بود قهرمان آنددی را با کمک دو قهرمان وارلرد به کناری بکشاند دریده و با نبود قلب او به سرعت بر زمین خورد ، قهرمان آندد نیز که فشار بر او کم شدن بود نیزه اش را چرخاند و سر دو قهرمان رو به رویش را درو کرد .
دیدن چهره های وحشت زده آن دو پس از مرگ عثمان برایش دیدنی بود ولی زمان آنرا نداشت و پس از قدردانی خود از آفرید ، آن الف کوچک که در تمام مدت احضار شدنشان تحت فرمان او قرار گرفته بودند ، او که در اول چندان به میل او رفتار نمی کرد و فرماندهی اش مورد شک بود ، ولی بعد از اتفاقی گویی تبدیل به فردی شده بود که حال حاضر بود با او در مرگ همراه شود .
"مرگی بدون صدا…سکوت مرگ؟"
آفرید کمان را نوازش کرد و سپس نگاهش به جنوب رفت .
"تا کی……؟"
چهره اش بی حالت بود ، پس از دیدن آن مکانی که خاطراتش را برگردانده بود ، آن هیولا و آن زیر زمین عمارت اش ، آن همه جنازه دختر جوان ، درک دوباره آنکه تا چه حدی انسان ها می توانستند از شیاطین فراتر بروند ، حتی پس از کشتن آن هیولا که ترس گذشته اش را برایش زنده کرد هنوز هم با وجود کردن انتقام نمی توانست لبخندش را برگرداند ، بیگناهان مرده بودند ، نه توسط شیاطین بلکه انسان ها ، جسد هایشان که حتی پس از شکنجه های بی امان به آرامش نرسیده بود ، زمان سختی را پس از آن گذارند و کسی را نداشت تا بتواند دردش را با آن به اشتراک بگذارد ، تنها با این گروه صد نفری شرق امپراتوری را به صورت شبانه تخت حمله قرارداده و تمامی اردوگاه های نظامی و قلعه ها را یکی پس از دیگری فتح می کردند .
وابستگی او حال با انسان ها نبود ، این ارتش به او خدمت کرده و در تمام این مدت او را همراهی می کردند ، آنها حال وفادار به او پس از پادشاه خود آماده بودند تا با او به قعر آبیس بروند .
تنها پس از پایان صدای درگیری شروع به حرکت به سمت جنوب کرد ، ماموریت او حال فتح شمال قاره مرکزی بود .
در قاره مرکزی و در جنوب ، هازارد پس از بحث خود با آمون بود که با دیدن پیام های جدید روح قهرمانان به یاد محراب و اضافه کردن چندین حماسه ای دیگر افتاد ، حماسه هایی که گویی پس از رفتن او به آبیس طی از دست رفتن کنترل بر آنها تعداد زیادی شان نابود شده بودند .
با آن نگاهش به آمون رفت .
"امروز غول های جمجمه رو احضار می کنم و فردا می تونیم دربارش بازم بحث کنیم … ولی فکر کنم بهتره قبلش از پیشنهادت مطمئن بشی!"
آمون در آن لحظه که با ترک هازارد تنها ماند .
"***وندگار مطمئنا ما را بدون چاره ای رها نخواهد کرد…"
پس از آن نگاهش بر چند پادشاه مرگ بر زیر خود رفت ، برخی از آنها نیز مانند او هنوز نیمه ***یان تحت فرمان داشتند که در آبیس پس از نابودی پادشاهی ***ی خود رها شده و سرگردان بودند.
کتابهای تصادفی
