فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ارکیده‌ی موعود، تولد یک ایزد

قسمت: 31

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۳۱

به سوی شمال ۹

وقتی به قلعه رسیدیم مانای تاریک بسیار قوی و دهشتناکی رو از پشت دیوارهای قلعه حس کردم برای همین از پدرسالار خواستم خودش و تمام یتی ها و وایت همگی به دژ یخی عقب نشینی کنن تا از بروز اتفاق ناخواسته ای جلوگیری کنم.

با عقب نشینی بقیه به قلعه نزدیک شدم و دستم رو روی دیوار قلعه گذاشتم و تمام قلعه یخی رو جذب کردم.

بعد از محو شدن قلعه یخی تونستم صندوق سنگی رو که پدرسالار برام تعریفش رو کرده بود از نزدیک ببینم.

صندوق از سنگ مرمر سیاه ساخته شده بود و هیچ نشان یا شمایلی هم روی اون کشیده نشده بود.

برای احتیاط بیشتر یک دیوار یخی جدید دوباره به دور خودم و صندوق کشیدم.

با احتیاط به صندوق نزدیک شدم و اول نیزه رام کننده رو احضار کردم بعدش با احتیاط درب صندوق سنگی رو باز کردم.

داخل صندوق چیزی بود که اصلا و ابدا انتظارش رو نداشتم.

داخل صندوق یه لوح سنگی سیاه رنگ بود که روی اون نوشته هایی حک شده بود و انرژی تاریکی از خودش منتشر میکرد.

هیچ برداشتی نداشتم که این لوح چی میتونه باشه و به چه کاری میاد از طرفی هم شک داشتم که ایا لمس لوح میتونه منو هم به سرنوشت قبیله تنسی شمالی دچار کنه یا نه.

ارتاس : استاد کجایی ، الان واقعا به کمکت نیاز دارم ، لطفا یه چیزی بگو.

صدای النور داخل ذهن ارتاس : شاگرد جوانم ظاهرا شانس تو پایانی نداره و اقبالت تا آسمان ها کشیده شده.

ارتاس : باعث خوشحالیم هست که صداتون رو میشنوم استاد ، در مورد شانس صحبت میکردید ، بی صبرانه منتظر راهنماییتون هستم.

النور : شاگرد جوانم این سنگ نوشته ای که تو پیدا کردی یک لوح سنگی ملکوتی هستش که مستقیما توسط یکی از خدایان عنصری نوشته شده و قطعا ارزش زیادی داره.

ارتاس : استاد مگه شما خودتونم یک خدای عنصری نیستید پس چرا سنگ نوشته یک خدای عنصری دیگه اینقدر ارزش داره.

النور : دلیلش این هستش که ما خدایان عنصری از دخالت در امور دنیوی منع شدیم برای همین من با این که همراهت هستم و مقداری از قدرتم رو به تو میدم ولی نمیتونم طوری عمل کنم که سرنوشتت رو تحت الشعاع قرار بده و راهنمایی های ساده و غیر تاثیر گذار میتونم بهت بکنم ولی این لوح از قبل نوشته شده و تو پیداش کردی پس سرنوشتت بوده و تو الان یک شانس بسیار بزرگ بدست آوردی.

ارتاس : الان متوجه شدم استاد ، میشه بهم بگید باید با این لوح چیکار کنم.

النور : همونطور که با قدرت عنصری نور تونستی کتاب ها رو در گذشته جذب و فرا بگیری و اطلاعاتشون رو وارد اگاهیت کنی حالا هم همین کار رو با این سنگ نوشته کن منتها باید با عنصر تاریکی این کار رو انجام بدی تا اطلاعات داخلش وارد اگاهی تو بشه ، حالا هم من دیگه میرم و از دور ماجراجوییت رو تماشا میکنم ، بدرود شاگرد جوانم.

ارتاس : استادم به سلامت باشن.

با اتمام حرف های استادم لوح سنگی رو از جای خودش برداشتم و قدرت عنصری تاریکی رو احضار کردم و با استفاده از اون شروع کردم به جذب لوح سنگی.

جذب کامل لوح سنگی چندین ساعت طول کشید که واقعا بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتم طول بکشه.

بعد از جذب لوح وارد آگاهیم شدم و متوجه شدم که لوح حاوی چهار تکنیک کار با عنصر تاریکی هستش.

اولیش بال های سیاه هستش که در اون کاربر میتونه با استفاده از عنصر سایه بال هایی رو احضار کنه و توانایی پرواز کردن رو بدست بیاره.

دومی فراگیری عنصر سایه بود که به کاربر اجازه میداد که عنصر خودش رو به عنصر سایه تغییر بده ولی این روش باعث میشد که فرد اگر ذهن قدرتمندی نداشته باشه تا مرز دیوانگی پیش بره ، البته من میتونستم مستقیما با این روش قدرت عنصری رو وارد بدن هر موجودی کنم که این هم به من کمک بسیار زیادی میکرد چون یتی ها با کمک قدرت عنصری تاریکی خیلی خیلی از قبل قویتر میشدن.

سومین مطلب لوح تکنیکی بود که فرد میتونست با اون در سایه ها پنهان بشه ولی شرط رسیدن به این روش فرد باید سطح پنج به بالا باشه که من با خوندن این مطلب از اعماق وجودم احساس خوشحالی میکردم چون به شدت دنبال این تکنیک بودم.

چهارمین مطلب هم که از همه برام جالب تر بود حتی از پنهان شدن در سایه ها این بود که به شخص که سطح پنج بود کمک میکرد دروازه ای با کمک عنصر تاریکی در مکانی بسازه و بعد از اون در هر مکان دیگه ای باز یک دروازه دیگه بسازه و بعد از اون با کمک قدرت عنصر تاریکی میان این دروازه ها جابجا بشه.

چهارمین تکنیک من رو سر جای خودم میخکوب کرد ، این تا حدودی همون توانایی تلپورت بین مکان ها بود ، یعنی من حتی اگر از اینجا میرفتم هم باز میتونستم هر وقت که بخوام به اینجا برگردم و حتی در مواقع نیاز ارتش یتی ها رو از طریق دروازه بین مکان های مختلف جابجا کنم.

واقعا استادم درست میگفت این چهار تکنیک که بدست آورده بودم عملا میتونست قدرت منو چندین برابر کنه ، توانایی پرواز توانایی تلپورت توانایی درست کردن ارتشی که همگی هم توانایی پرواز داشته باشن هم توانایی استفاده از عنصر تاریکی ، این چهار تکنیک در عمل به من این امکان رو میده که یک قاره رو بتونم فتح کنم.

با جذب لوح سنگی نیاز داشتم مدتی رو روش کار کنم تا به هر چهار تکنیک که داخل لوح توضیح داده شده بود مسلط بشم.

برای همین رفتم پیش پدرسالار و بهش قضیه لوح سنگی و کاربردش رو گفتم و دوباره به انزوا رفتم.

یادگیری هر چهار روش حدود یک سال برام زمان برد ولی در پایان از نتیجه کار کاملا راضی بودم.

الان دیگه بدون کمک قلعه پرنده هم توانایی پرواز داشتم هم توانایی های سایه رو میتونستم کنترل کنم و به راحتی در سایه ها پنهان بشم و هم انتقال عنصر تاریک به بقیه رو میتونستم به سرعت انجام بدم و حتی میتونستم این انتقال رو روی چند ده نفر همزمان انجام بدم.

بعد از این که به سطح پنج تکامل پیدا کرده بودم کنترلم روی مانا به شدت افزایش پیدا کرده بود و درکم از مانا دیگه مثل قبل ساده نبود میتونستم مانا رو مثل یک رودخونه درون بدن خودم یا دیگران به وسیله ریشه های طلاییم کنترل کنم.

بعد از خارج شدن از انزوا اول از همه شروع کردم به ساخت یک قلعه پرنده دیگه که ترکیبی از نه عنصر رو در خودش داشته باشه و درون اون قلعه یک دروازه تاریک ساختم و یک دروازه تاریک هم داخل قلعه پرنده سابقم و قلعه سابقم رو داخل قبیله یتی ها به یادگار گذاشتم تا هم مهر تاییدی باشه بر اتحادمون و هم راهی باشه برای تلپورت سریع از طریق دروازه ها.

بعد پیش پدرسالار و بقیه رفتم و موضوع تبدیل عنصر چند هزار یتی داوطلب رو پیشنهاد دادم که با موافقت پدرسالار همراه بود.

ده هزار یتی داوطلب شدن که تبدیل عنصر انجام بدن و فرماندشون هم کاتاری بود.

البته برای موارد خاص برنامه دیگه ای داشتم اول از پدرسالار خواستم هر چند تا که میتونه جانورانی که توانایی عنصری دارن رو برای من بیاره.

در پایان روز چند ده تا جانور با توانایی عنصری مختلف جلوی من بود و من از پدرسالار خواستم که خودش و چهار فرمانده و وایت و همینطور نخبه ترین یتی های داوطلب رو برای من بیاره.

هدف من حفظ عنصر یخی تعداد محدودی از یتی ها بود برای همین با کمک اون‌ جانوران اول توانایی عنصریشون رو به پدرسالار و منتخب ها منتقل کردم و بعد از اون عنصر انتقالی رو به عنصر تاریکی تغییر دادم که همین کار چند ماه از وقتم رو گرفت و کار به شدت سختی بود.

انتقال عنصر از موجودی به موجود دیگه بسیار کار سختی بود و هربار بیش از یک روز زمان میبرد.

برای وایت و پدرسالار و چهار فرمانده هرکدوم سه عنصر رو براشون انتقال دادم.

حالا وایت به عنصر باد فلز و تاریکی مجهز شده بود ، پدرسالار و چهار فرمانده هم یخ تاریکی و فلز رو میتونستن کنترل کنن.

بدن اونها توانایی پذیرش عنصر بیشتری رو نداشت و گرنه باز هم بهشون توانایی عنصری میدادم.

تبدیل کردن ده هزار یتی چند ماه زمان برد بعد از اون تکنیک بال سیاه و سایه پنهان ر‌و شخصا به کاتاری یاد دادم تا اون هم این تکنیک ها رو به ارتش ده هزار تایی یتی ها منتقل کنه.

بعد از اون از پدرسالار در مورد نقشه جغرافیایی کل سرزمین موعود سوال کردم و همینطور مکان های بقیه قبیله های هوشمند این قاره.

در کل قاره چهار شهر دیگه وجود داشت که از نژاد های هوشمند و ساختار قبیله ای تشکیل شده بودن و هدف اول من متحد کردن این چهار شهر با خودم بود.

سرزمین موعود به خاطر جنگ های بسیار چیزی تا فروپاشی کامل فاصله نداشت و من باید جلوی این فروپاشی رو میگرفتم ، این هدفی بود که در حال حاضر برای خودم معین کرده بودم.

الان من ارتشی از صد هزار یتی در دسترس داشتم ولی برنامه من برای فتح چهار شهر دیگه جنگ نبود بلکه میخواستم از طریق کمک بهشون اعتمادشون رو جلب کنم و اونها رو تبدیل به متحد وفادار خودم کنم.

وفاداری که از طریق اعتماد و اطمینان کسب بشه خدشه ناپذیره ولی وفاداری با مشت اهنین در اولین فرصت تبدیل میشه به خیانت ، این اصلی بود که نباید فراموش میکردم.

نزدیک ترین شهر با قبیله تنسی یک ماه فاصله داشت که در مرکز سرزمین موعود واقع شده بود.

من خودم سفرم رو از مرکز قاره شروع کرده بودم و پدرسالار برام توضیح داد دلیل این که من نتونسته بودم این شهر رو پیدا کنم این بود که شهر در اسمان و روی ابرها قرار داشت.

این شهر از صد ها جزیره پرنده بسیار بزرگ تشکیل شده بود ، این جزایر از نوعی سنگ خاص به وجود اومده بودن که توانایی معلق موندن در اسمان رو داشتن و هیچگاه هم به زمین سقوط نمیکردن ، به اونها مجمع الجزایر شناور سولبارد گفته میشد.

این جزایر بر بالای رشته کوههای عظیمی واقع شده بود که خود من قبلا از اونجا عبور کرده بودم ولی با این حال نفهمیده بودم که بالای سرم روی ابرها یک شهر بزرگ قرار داره.

طبق توضیحات پدرسالار نژادی که مجمع الجزایر سولبارد رو کنترل میکردن موجوداتی بودن که تا حدودی شبیه مورچه بودن البته نه مورچه های معمولی بلکه مورچه هایی با قد دو متر که روی دو پا راه میرفتن و چهار دست داشتن و بالهایی برای پرواز داشتن و فرهنگ خودشون رو به وجود اورده بودن و همه اونها تحت رهبری ملکه ای به نام کاساندرا بودن و همگی هم بچه های ملکه بودن و تنها یک ملکه در تمام مجمع الجزایر سولبارد وجود داشت.

این مورچه ها حتی تا جایی پیشرفت کرده بودن که زره میپوشی ارتش منظم و مسلح به زره های اهنی داشتن و توانایی عنصری ذاتی این مورچه ها هم عنصر فلز یا خاک بود که بهشون توانایی ساخت شهر های بزرگی رو روی این جزایر شناور میداد.

دیگه کم کم وقت ادامه سفرم رسید.

کتاب‌های تصادفی