فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ارکیده‌ی موعود، تولد یک ایزد

قسمت: 41

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مجمع الجزایر شناور سولبارد ۷ چپتر ۴۱

از پشت سر آکیدانا ، گریا خارج شد ، گریا از سر تا کمر به شکل یک دختر حدودا سی تا سی و پنج ساله بود و پایین تنه اون هم یک نیمه بدن مورچه مانند بود با هشت پا برای راه رفتن.

گریا مطابق همه استاندارد هایی که داشتم بسیار بسیار زیبا بود و حتی از بین هزاران کتابی که جذب کرده بودم هم تصویر انسانی به این زیبایی ندیده بودم ، گریا به آرومی به طرف من اومد و کنار من ایستاد و به من نگاه کرد و بعد دوباره نگاهی به آکیدانا انداخت و گفت.

گریا : ملکه من لطفا من رو مورد لطفتون قرار بدید و این مورچه ناچیز رو ملازم من کنید.

آکیدانا : گریا فرزند عزیز من ، من هیچوقت کمبودی برای تو نذاشتم ، آیا محبت و دوست داشتن من برای تو کم بود که تو خواهان یک ملازم هستی ، آیا اون همه ملازمی که برات فراهم کردم کمبودی داشتن ، در مقابل من از تو چی خواستم ، فقط یک خواسته داشتم با این حال تو باز هم محبت من رو کم میبینی.

گریا در حالی که ترسیده بود و خم شده و با تعظیم کامل مقابل آکیدانا گفت.

گریا : ملکه من اینطور نیست ،شما ملکه ما و مادر همه ما هستید و من محبت های شما رو فراموش نمیکنم و همونطور که امر کرده بودید این محبت رو با به دنیا آوردن هزاران فرزند در حقتون جبران میکنم و خواهم کرد و تا ابد فرزند شما خواهم موند ، لطفا این لطف رو هم در حق من انجام بدید و این مورچه ناچیز رو به من بدید.

آکیدانا بعد از چند ثانیه نگاه کردنی عمیق و نافذ به گریه : فرزند عزیزم ، همونطور که تو میخوای من این مورچه رو به تو میبخشم ، امیدوارم باز هم مثل قبل به من وفادار بمونی و مانند بقیه فرزندانم به درستی به مادرت وفادار بمونی تا مجبور نشم تو رو هم با یکی از فرزندانم بدست بیارم.

گریا : ملکه من ، معلومه که وفاداری من برای شما هستش ، شما مادر من هستید همچنین ملکه همیشگی من تا ابد.

آکیدانا به من نگاهی کرد و گفت : بیا جلو ....................

من از عمد خودم رو به لرزیدن و ترسیدن زدم و با پاهایی لرزان خودم رو به آکیدانا رسوندم و مقابلش به زانو افتادم و سرم رو به زمین چسپوندم و در سکوت منتظر ادامه صحبتش بودم.

آکیدانا : برام مهم نیست که چطور کارت به این معادن رسیده حتی برام مهم نیست اون بیرون چه خبر هستش ، من الان یک تکامل یافته سطح هفت هستم و هیچ موجودی یارای مخالفت با من رو نداره ، حالا هم از الان به بعد به فرزندم به درستی خدمت خواهی کرد و هر کاری که میگه انجام میدی ، فهمیدی............

ارتاس با تظاهر به ترس : بله ملکه من.

بعد از اون همونطور تعظیم کرده باقی موندم.

آکیدانا : بلند شو و به همراه فرزندم به غار تخم گذاری برو......

ارتاس : بله ملکه من.

بعد از اون بلند شدم و رفتم مقابل گریا زانو زدم و منتظر صحبت اون موندم.

گریا : دنبال من بیا.

بعد از اون آکیدانا دوباره رفت و روی سخره خودش نشست و خوردن سنگ های مانا رو از سر گرفت و بی توجه به من یا گریا سرش رو اون ور کرد و من و گریا هم به طرف یکی از غار ها رفتیم وارد اون شدیم و از یک مسیر پر پیچ خم رد شدیم تا رسیدیم به یک غار بزرگ که شبیه یک تخم مرغ بسیار ، بسیار بزرگ بود.

غار بیش از صد متر ارتفاع داشت و حدود پنجاه متر هم عرض و با یک پلکان مدور به طرف بالا راه داشت ، دیواره غار همانند کندوی عسل به بخش های مختلف تقسیم شده بود.

من همچنان به همراه گریا به طرف سلول های بالایی غار حرکت کردیم و بعد از مدتی چند مورچه کارگر رو دیدم که از همون پله ها داشتن به طرف پایین حرکت میکردند و هر مورچه حامل چهار مورچه کوچک بودند که ظاهرا مدت زیادی از تولدشون نمیگذشت.

وقتی مورچه های کارگر با بی تفاوتی از کنار من و گریا گذشتند ، گریا با حسرت نگاهی به بچه هایی که در اغوش مورچه های کارگر بودند کرد و بعد از نیم نگاهی به طرف سلول های بالایی حرکت کرد ، گریا وقتی به چند سلول خالی رسید با ناراحتی مکثی طولانی کرد بعد از اون چهره گریا در هم رفت و طوری به نظر رسید که در حال درد کشیدن هستش پس من بهش گفتم.

ارتاس : ملکه من ، کمکی از دست من بر میاد.

گریا در حال درد کشیدن : صبر کن.

چند لحظه بعد گریا بلند شد و چند متری جلو رفت و من تونستم ببینم جایی که گریا وایساده بود چند ده تا تخم کوچک قهوه ای رنگ روی زمین هستش ، گریا با حسرت و ناراحتی نگاهی به تخم ها کرد و گفت.

گریا : به دقت تخم ها رو داخل سلول های خالی قرار بده ، کار فعلی تو این هستش که از این تخم ها مراقبت کنی ، همچنین میخوام از وضعیت بیرون از معادن تا جایی که میتونی اطلاعات بهم بدی تا بدونم چرا ملکه بزرگ هیچ کمکی به وضعیتی که داخلش هستیم نمیکنه.

ارتاس : ملکه من ایا اینجا برای صحبت کردن امن هستش و شنونده سومی اینجا نیست.

گریا : مشکلی نیست ، آکیدانا مغرور تر از این هستش که برای من جاسوس قرار بده ، هرچی نباشه اون به سطح هفتم رسیده و همین الانشم توانایی نابود کردن هممون رو داره و تنها دلیلی که هنوز این کار رو نکرده به دلیل نیازش به فرزندان من برای جمع آوری سنگ های مانا هستش.

ارتاس : وقتی خیالم از این بابت راحت شد دست از تعظیم کردن کشیدم و مقابل گریا با قامتی راست ایستادم و گفتم.

ارتاس : اخرین ملاقات شما با ملکه کاساندرا باید حدود یک سال پیش اتفاق افتاده باشه درسته.

گریا با تعجب : بله درسته ، در اون ملاقات من از گم شدن چند تا از کارگر ها داخل معادن غربی با ملکه بزرگ صحبت کردم.

ارتاس : بعد از اون ملاقات چه اتفاقی برای شما افتاد.

گریا : من برای تحقیق در مورد علل و چرایی این اتفاق به معادن غربی اومدم که توسط آکیدانا اسیر شدم و آکیدانا تمام همراهان من رو کشت و خورد و من رو هم تبدیل به الت دست خودش کرد و از من برای به دنیا اوردن مورچه های کارگر و سرباز استفاده میکنه.

ارتاس : پس تا اینجای کار تقریبا حدث من درست بوده ، بعد از این که در اخرین شب شما با ملکه کاساندرا ملاقات کردید خود ملکه هم توسط آکیدانا ، الوده به یک انگل خونی سطح پنج شد و توسط آکیدانا تبدیل به یک عروسک شد و از اون استفاده کرد تا دستور تخلیه معادن غربی و سرگرم کردن سربازها به یک جستجوی گسترده برای پیدا کردن تو و عدم توجهشون به معادن رو بده.

وقتی به اینجای کار رسیدم گریا با چشمانی گریان پاهاش سست شد و روی زمین افتاد و بی حرکت به من نگاه میکرد.

ارتاس : البته این وضعیت چند روز پیش تغییر کرد ، ملکه کاساندرا توسط یک مهمان ناخوانده نجات پیدا کرد و انگل خونی هم توسط اون مهمان کشته شد همچنین ملکه دستور تشکیل یک گروه جستجو رو دادند تا شما رو‌ پیدا و نجات بدن و من هم جز اون گروه جستجو هستم و الان از شما میخوام به همراه من به بیرون از معادن بیاید.

گریا : اما من اگر این کار رو کنم قطعا خود آکیدانا به دنبال من میاد و با سطحی که اون شیطان داره قطعا نه من نه ملکه بزرگ قادر به شکستش نیستیم.

ارتاس : نگران نباشید همون مهمانی که ملکه کاساندرا رو نجات داد توانایی محافظت کردن از شما رو هم داره و حالا لطفا به من اعتماد کنید و همراه من بیاید.

گریا با شک و دودلی : من نمیتونم بهت اعتماد کنم ، متاسفم ، اگر من فرار کنم آکیدانا همه رو قتل عام میکنه.

ارتاس : ملکه من اگر شما با من نیاید من مجبورم شما رو به زور هم که شده از معادن خارج کنم.

گریا با تعجب : تو چی داری میگی ، چطور جرات میکنی خلاف خواسته ملکه خودت عمل کنی ، حالا هم سریع تخم ها رو داخل سلول های خالی بزار تا جلوی عصبانیت آکیدانا رو بگیریم.

من وقتی لجاجت گریا رو دیدم به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیشه با حرف رفت جلو و طبق نقشه ای که چند دقیقه پیش کشیده بودم باید هرطور شده بود گریا رو صحیح و سلامت از معادن خارج میکردم برای همین بی هیچ حرفی از داخل انگشتانم ده ها ریشه طلایی احضار کردم و همه رو ناگهانی به طرف گریا فرستادم و به اون حتی اجازه کوچکترین فریاد یا اعتراضی رو ندادم و هم دهانش و هم پاهاش و دست هاش رو محکم بستم.

گریا با ناباوری در حال نگاه کردن به من بود که داشتم به طرفش قدم زنان جلو میرفتم و ملکه رو به راحتی از روی زمین بلند کردم و اون رو با کمک ریشه هام در هوا معلق کردم و خودم جلو افتادم ملکه هم توسط ریشه ها به دنبال من کشیده میشد.

همزمان که با تمام سرعت به طرف خروجی معادن حرکت میکردم هر مورچه کارگر یا سربازی که میدیدم رو هم با ریشه هام میبستم و به دنبال خودم میکشیدم ، بعد از چند ساعت دویدن حدود هزار مورچه داخل تونل ها توسط من در حال کشیده شدن بود و در نهایت تونستم نور خروجی رو ببینم.

وقتی از خروجی معادن عبور کردم و نور روز رو دیدم و جلوی خروجی هم کاتاری و وایت و بقیه منتظر خروج من بودن و ظاهرا حس کرده بودن که من دارم میام البته حس کردن که چه عرض کنم ، من با خودم بیش از هزار مورچه رو داشتم میکشیدم و طبیعی بود که سر صدای زیاد و لرزش زمین رو به همراه داشته باشه و اون ها بیش تر از این که منتظر من باشن خودشون رو برای جنگ آماده کرده بودند.

وقتی اونها من رو دیدن که بیش از هزار مورچه رو با کمک ریشه هام به دنبال خودم میکشم علارغم زرهی که به تن داشتم سریعا تشخیص دادن که کی هستم و همگی تعظیم کردن.....................................

کتاب‌های تصادفی