ارکیدهی موعود، تولد یک ایزد
قسمت: 50
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
حلقه
Ch 50
حلقه جدیدی که از ترکیب چند صد تا حلقه نه عنصری معمولی ساخته بودم توجه آکیدانا و بقیه رو جلب کرده بود و همگی میخواستند زودتر از بقیه ببیننش که البته زور آکیدانا به بقیه چربید بعدشم وایت و در آخر کاتاری تونست حلقه رو در دست بگیره.
حلقه رو از کاتاری گرفتم و اون رو داخل انگشت کناری که دقیقا در کنار حلقهای که النور داخل اون ساکن بود کردم، وقتی دو حلقه در کنار هم قرار گرفتند حلقه دوم شروع کرد به لرزیدن و بعد از چند ثانیه لرزشش متوقف شد و بعد در حالی که همه چیز عادی به نظر میرسید به طور ناگهانی تمام مانای بدنم شروع به تخلیه شدن کرد و من روی زانوهام افتادم در همون حال آکیدانا که از همه به من نزدیکتر بود به کمک من اومد تا جلوی افتادنم رو بگیره ولی اون هم با گرفتن دستهای من به زانو در اومد .
هم من و هم آکیدانا در کمتر از چند ثانیه تا نود نه درصد مانای بدنِمون رو از دست دادیم و بعد از اون بود که تازه حلقه دست از تخلیه آخرین ذره مانای بدنِمون برداشت و در ضعیفترین حالت ممکن ما رو رها کرد، من با چشمانی خسته و نیمه باز در حال نگاه کردن به حلقهای بودم که حالا به شدت در حال درخشیدن بود.
وقتی وایت این وضعیت رو دید سریعا اومد و حلقه دوم رو از دست من در آورد و انداخت کناری و به من کمک کرد که سر جای خودم دراز بکشم کاتاری هم رفت و به آکیدانا کمک کرد، من و آکیدانا تقریبا تمام مانای بدنِمون رو از دست داده بودیم و حتی توان صحبت کردن هم نداشتیم برای همین کاتاری و وایت ما رو به اتاقهایی منتقل کردن تا استراحت کنیم.
من بعد از یک روز سلامتی خودم رو بدست آوردم و آکیدانا هم کمی بیش از نصف روز استراحت تونست سلامتی خودش رو بدست بیاره، وقتی به هوش اومدم متوجه شدم که پدرسالار و ملکه کاساندرا هم داخل قلعه حضور دارن، بعد از بهبودیم برای امنیت دو قبیله از اونها خواستم که به قبایلِشون برگردند و بهشون گفتم که خودم میتونم این مشکل رو حل کنم و در همون زمان از ملکه کاساندرا خواستم مقدار بسیار زیادی سنگ مانا رو از طریق دروازه به داخل قلعه من منتقل کنه.
من تا حدودی قلق کار دستم اومده بود و میدونستم که حلقه به انرژی نیاز داره تا بتونه حضور یک خدای عنصری رو در طول سالیان طولانی تحمل کنه برای همین خودم رو با ریشههای طلاییم به تپه کوچکی از سنگهای مانا که داخل تالار بزرگان انباشته شده بود متصل کردم و همزمان با شروع جذب اونها حلقه رو داخل دستانم کردم.
حلقه مثل قبل بعد از کمی لرزش شروع کرد به تخلیه کردن مانای بدنم کرد ولی با این تفاوت که این بار مانای از دست رفتم سریعا توسط سنگهای مانا جایگزین میشد با این حال حلقه تا زمانی که حدود نود درصد سنگها رو جذب نکرده بود دست از تلاش بر نداشت و تازه اون موقع بود که حلقه دست از لرزیدن برداشت و ظاهرش نشون میداد که کاملا از مانا انباشته شده و کاملا محیا شده برای همین داخل ذهنم سعی کردم النور رو صدا بزنم با این حال هیچگونه صدایی از النور بلند نمیشد.
نمیدونستم النور چرا جوابم رو نمیداد و تا حدودی این من رو نگران میکرد، یک روز بود که سعی میکردم با النور ارتباط برقرار کنم و تازه بعد از اون زمان بود که صدای ضعیفی رو داخل ذهنم شنیدم، صدا به قدری ضعیف بود که نمیتونستم تشخیص بدم النور چی میخواد بگه برای همین تمام حواسم رو جمع کردم تا اگر دوباره صدام کرد تشخیص بدم که چی میگه.
بعد از چند ساعت دوباره صدای ضعیفی رو تونستم تشخیص بدم، صدا فقط یک کلمه گفت و ساکت شد، اون کلمه (انرژی) بود، بعد از چند دقیقه فکر کردن بالاخره متوجه منظور النور شدم، حلقه نه عنصری که ساخته بودم نه تنها مانای من و آکیدانا رو به طور کامل جذب کرده بود بلکه در کمال ناباوری تونسته بود مانای حلقه حامل النور رو هم جذب کنه برای همین النور نمیتونست با من ارتباط برقرار کنه.
برای همین فورا دوباره برگشتم پیش سنگهای مانا و شروع به جذب اونها کردم و سعی میکردم مانای ورودی رو مستقیما به حلقه حامل النور منتقل کنم، حدسم درست بود وقتی مانا به حلقه النور رسید حلقه با اشتهای فراوانی شروع کرد به جذب کردن مانا با این حال نرخ جذب مانای حلقه حامل النور حتی یک دهم حلقه نه عنصری که خودم ساخته بودم هم نبود و این من رو به فکر وا داشت که یعنی من حلقه ای بهتر از حلقه حامل النور رو تونسته بودم بسازم.
بعد از جذب مانا توسط حلقه النور بالاخره تونستم حس کنم که حلقه داره به روال عادی خودش برمیگرده، بعد از چندین دقیقه تونستم صدای النور رو داخل سرم بشنوم.
النور: «شاگرد جوانم تو چیکار کردی، تو چطور تونستی چنین حلقه حاملی بسازی.»
آرتاس: «استاد من فقط سعی کردم یک حلقه حامل جعلی درست کنم، آیا کار اشتباهی انجام دادم؟»
النور: «من نمیگم کار اشتباهی کردی فقط فکر نمیکردم که تو بتونی که یک حلقه حامل جعلی درست کنی اونم با چندین برابر قدرت حلقه حامل اصلی! تو میدونی این حلقهای که ساختی چه تواناییهایی داره؟»
آرتاس: «استاد مگه این حلقه برای این نیست که خدای عنصری باد (چاک) رو داخل خودش حمل کنه!»
النور: «شاگرد جوانم، حلقهای که من درش ساکن هستم میتونه تو رو از هر حملهای تا سطح هفت قدرتهای عنصری مصون نگه داره یعنی تو در هفت اقلیم در برابر قدرت عنصری یخ مصون خواهی بود ولی با این حال در اولین آسمان تا سطح ده قدرتهای عنصری قابل تکامل هستند، این یعنی حلقه تو اونجا بی فایده خواهد بود.»
ارتاس: «پس فرق حلقه من با حلقه شما چیه استاد.»
النور: «فرقش این هستش که این حلقهای که تو ساختی میتونم حس کنم که به راحتی میتونه تا سطح ده قدرتهای عنصری رو تحمل کنه و همچنین با این حلقه قدرت عنصری تو به کمک خدای عنصری میتونه یک سطح بالاتر رو تحمل کنه و اگر در هفت اقلیم به هفتمین سطح تکامل برسی در عمل قدرت خروجی عنصرت به هشت میرسه همچنین تو در اولین آسمان از هفت آسمان هم مصونیت خواهی داشت و اگر بتونی هر نه خدای عنصری رو تصاحب کنی، قطعا این میتونه به تو در مهار بلایی که قراره بر هفت اقلیم نازل بشه کمک کنه.
آرتاس: «استاد از این که تونستم چنین حلقه بسازم خیلی خوشحالم، حالا میتونید من رو راهنمایی کنید به سمت مکانی که خدای عنصری باد ساکن هستش برم.»
النور: «شاگرد جوانم ازت میخوام یک کار برای من انجام بدی.»
آرتاس: «در خدمتم استاد.»
النور: «میتونی چنین حلقهای برای منم بسازی.»
آرتاس: «استاد یعنی شما توانایی این رو دارید که بین حلقههای حامل جابجا بشید.»
النور: «معلومه که میتونم فقط کافیه اون حلقه هم بتونه روح من رو تحمل کنه.»
آرتاس: «پس استاد شما در حال حاضر بیاید و داخل حلقهای که من ساختم ساکن بشید من هم در فرصت مناسب یک حلقه دیگه برای چاک درست میکنم.»
النور: «خیلی هم عالی.»
بعد از اون النور از من خواست که هر دو حلقه رو داخل یک انگشتم کنم و بعد از اون که دو حلقه در کنار هم قرار گرفتند حلقه النور شروع به لرزیدن کرد و بعد انرژی سردی از حلقه شروع به خارج شدن کرد و در همون زمان اون انرژی سرد وارد دومین حلقه میشد.
فرایند انتقال روح النور به دومین حلقه حدود نیم ساعت طول کشید و بعد از این که تمام روح النور از حلقه حامل اصلی خارج شد و وارد حلقه جعلی شد حلقه جعلی شروع به درخشیدن کرد و انرژی سردی رو از خودش ساطع میکرد، چند دقیقه این انرژی شروع به درخشیدن کرده بود که احساس کردم انرژی دوباره داره به طرف حلقه اصلی میره.
من اصلا نمیدونستم که چه خبر شده و حس کردم که شاید فرایند انتقال روح شکست خورده ولی وقتی انرژی سرد با حلقه اصلی برخورد کرد، حلقه اصلی شروع به پودر شدن کرد و در کمتر از چند ثانیه تمام ذات حلقه اصلی به حلقه جعلی منتقل شد و بعد از اون یک تاج زیبای یخی روی حلقه جعلی شروع به شکل گرفتن کرد.
بعد از چند دقیقه یک دفعه انرژی سردی وارد بدنم شد، اون انرژی سرد از حلقه نشات میگرفت و انرژی سرد سرتاسر بدنم رو پوشوند تا جایی که بدنم شروع به یخ زدن کرد، هر کاری کردم نمیتونستم جلوی اون انرژی سرد رو بگیرم با این حال میخواستم با عنصر آتش با اون انرژی مقابله کنم که صدای النور رو شنیدم.
النور: «شاگردم دست از مقاومت بردار و عنصر یخ رو با تمام وجودت بپذیر.»
با این حرف النور دست از مقاومت برداشتم و گذاشتم یخ تمام بدنم رو بپوشونه، بعد از چند دقیقه هوشیاری خودم رو از دست دادم و بیهوش شدم.
یک روز بعد، وایت: «ارباب داره به هوش میاد.»
آکیدانا: «خدایان رو شکر، نگران بودم که ارباب هیچوقت از اون یخ نتونه خودش رو خلاص کنه بعدشم که بیهوش مونده بود.»
کاتاری: «کمی ازش فاصله بگیرید ظاهرا داره چشماش رو باز میکنه.»
وقتی چشمام رو باز کردم آکیدانا وایت و کاتاری رو دیدم که در تخت طلایی کنار من با چشمانی نگران نشسته بودند.
آرتاس: «چه اتفاقی افتاده چرا همتون اینجا جمع شدید.»
آکیدانا: «ارباب، شما یک روز هستش که اول یخ زده بودید و حالا بعد از محو شدن یخ ها هم نتونسته بودید هوشیاری خودتون رو بدست بیارید، شما الان بعد از حدود یک روز به هوش اومدید.»
کتابهای تصادفی


