فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

خط خون

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

دست هورام را گرفت، چاقوی کوچکی از جیبش بیرون آورد و خراش کم عمقی روی دستش انداخت. زخم مشابه‌ای هم روی دست خودش ایجاد کرد. سپس دستش را روی میز گذاشت.

- عمق و طول این دو تا زخم یکین اما همین الان هم خونریزی دست من بند اومده.

دستمالی برداشت و خون روی زخم را پاک کرد. حتی قطره‌ای خون هم خارج نشد. صاف روی صندلی‌اش نشست و ادامه داد:

- هر چند قدرت ترمیم ماها از آدمای عادی مثل شما دو نفر بیشتره اما از اون چیزی که توی قصه‌ها می‌گن، خیلی کم‌تره.

نفسش را بیرون داد و دستمالی دیگر به هورام داد تا زخمش را ببندد.

- از این مورد بگذریم. همون‌جور که قبلا گفتم، من بهتون اجازه دادم تا یه چیزایی از بقیه محصولات یاد بگیرین.

به کتاب‌ها اشاره کرد و ادامه داد:

- اما آموزشتون نصفه و نیمه است. برای همین این کتاب‌خونه رو براتون درست کردم تا هر چی که برای اداره کندو لازمه، کم‌کم یاد بگیرین.

پسر دستمال را روی زخمش فشرد. هورام و آرمیلا به هم خیره شدند و بعد از مدتی طولانی آرمیلا پرسید:

- برا آموزش ما کتاب‌خونه درست کردی؟ این‌جا رو اداره کنیم؟

ژوپین فنجان خالیش را روی میز گذاشت و در حالی که بلند می‌شد، جواب داد:

- درسته. حالا بیاین بریم دفتر کارتون تا وظایفتون رو بگم.

با صورت آویزان و چشمان ماتم زده، بلند شدند. هورام لرزان، زمزمه کرد:

- هر چی دوست داری بگو اما، ما سگای نگهبانت نمی‌شیم.

از کتابخانه خارج شدند و از جلوی اتاق‌های ایزوله و درمانگاه عبور کردند. ژوپین دست راستش را بالا آورد، سپس محکم، پر تاکید و کمی شوخ گفت:

- من ترجیح می‌دم بگم ملکه و شاه کندو. حالا شما دو تا دوست دارین بگین سگ نگهبان؛ برا من فرقی نداره.

در دفتر را باز کرد و ادامه داد:

- به هر حال، اداره این‌جا بر عهده شما دوتاست.

آرمیلا نالید:

- ما نمی‌تونیم.

سپس به گوشه و کنار اتاق نگاه کردند‌. دو میز در انتهای اتاق قرار داشت و روی میز بزرگ‌تر یک سیستم کامل کامپیوتر شخصی، دو تبلت و یک کارتابل قرار داشت. میز دیگر و کوچکتر، با یک کارتابل و سبدهایی پر از ساعت مچی پر شده بود. با کمی فاصله، چند صندلی اداری و یک میز پذیرایی باقی فضای اتاق را پر کرده بود. ژوپین پشت یکی از میزها نشست و جواب داد:

- می‌تونین. تو این چند سال زیرنظرتون داشتم‌.

گونه‌اش را به دست راستش تکیه داد و ادامه داد:

_خواسته یا ناخواسته، بقیه محصولاتی که می‌اومدن رو هدایت و رهبری می‌کردین.

آن دو هنوز کامل ننشسته بودند که با این حرف ژوپین به هوا پریدند‌. هورام بهت‌زده پرسید:

-شوخیت گرفته؟ اونا نهایتش هشت نفر بودن.

دستانش را به طرفینش باز کرد و بلندتر ادامه داد:

- اما مشخصه این‌جا حداقل برای هزار یا دو هزار نفر ساخته شده. دستور دادن به این تعداد کار ما نیست.

ژوپین با خونسردی گفت:

- تقرییا دو هزار و سیصید نفر. هر روز باید شش نفرشون رو ببرین برای قصابی و شش عضو جدید رو بیارین.

چانه‌اش را خاراند و زمزمه کرد: حدود پنجاه، شصت نفرشون هم مخصوص مناسبت‌های خاصن.

هورام بدون توجه به حساب کتاب‌های ژوپین، دستانش را روی میز کوبید و فریاد زد:

- ما قبول نمی‌کنیم.

مرد صاف نشست و با لحن سردی گفت:

- یادم نمی‌یاد گفته باشم تو قبول کردنش مختارین. شما دو تا فقط باید بگین چشم.

آرمیلا، پسر را عقب کشید. چشمانش را لبریز از التماس کرد و لب زد:

- باور کن، کشتن ما به نفعته.

گوشه لبان ژوپین به بالا پیچ خورد و با همان صدای سرد و پر تحکم گفت:

- فعلا زنده موندنتون و اداره کردن این‌جا به نفعمه.

پس از سکوتی کوتاه و پر تنش، آرمیلا چشمانش را باز و بسته کرد و به چشمان ژوپین خیره شد.

- قسم می‌خورم حتی اگه یه روز از زندگیم باقی مونده باشه، به خاک سیاه بنشونمت.

هورام دست آرمیلا را گرفت و با حرکت سر، حرف او را تایید کرد. ژوپین بلند خندید و ایستاد.

- دلم می‌خواد بدونم چکار می‌تونین بکنین. حالا بیاین تا روند کارتون رو توضیح بدم.

دو ساعت از سبدهای رو میز برداشت و گفت:

- این ساعتا، زندگی سنجن. حاوی مشخصات و ساعات باقی مونده محصولن‌.

رو به رویشان نشست و دست‌هایشان را گرفت و ساعت‌ها را به مچ‌هایشان بست. هر دو دقایقی به ساعت‌ها نگاه کردند. ابرهای ناراحتی چهره‌هایشان را پوشاند. لبان هورام به پایین افتادند و خطوط اخم پیشانیش را تسخیر کردند.

- ولی زمان روی اینا که کم نمی‌شه.

ژوپین بشکنی زد و گفت:

- یادم رفت بگم. زندگی سنجای شما با مال بقیه فرق داره.

آرمیلا به ساعتش خیره شد و پرسید:

- چه فرقی؟

مرد تکیه داد و دستانش را روی سینه‌اش در هم قفل کرد.

- مال شما، برخلاف بقیه، هر ثانیه از عمرتون در این‌جا رو می‌شماره.

دست راستش را آزاد کرد و چانه‌اش را خاراند.

- البته ساعتای اون پنجاه، شصت نفر مخصوصی که گفتم هم همین‌طورن. البته کاملا شبیه نیستن، چون با زندگی سنجای شما میشه به کل کندو دسترسی داشت اما اونا فقط به اتاقاشون و سرویس بهداشتی‌ها دسترسی دارن.

نفسش را پر صدا به بیرون فرستاد. به بقیه ساعت‌ها اشاره کرد و گفت:

- بقیه تنظیم نشدن. اطلاعات همه محصولاتی که تو سالنای انتظار هستن‌، تو کامپیوتر موجوده. اونا با صف میان داخل و شما اطلاعات و به ساعت منتقل می‌کنین و به مچشون می‌بندین. به سمتشان چرخید و متوجه شد که آن دو، سعی در باز کردن ساعت‌ها دارند. تشر زد:

- بی‌خود تلاش نکنین. این ساعت‌ها فقط وقتی بمیرین یا زمان زندگیتون صفر بشه؛ باز میشن.

بعد به میزها نگاه کرد و آرام‌تر ادامه داد:

- تا یادم نرفته بگم‌؛ مدیر اصلی کندو آرمیلاست و هورام معاونشه.

به دختر نگاه کرد. لبخند عمیقی روی لبانش شکل گرفت و گفت:

-به طبع، میز بزرگ‌تر مال توئه و کوچیک‌تر مال دوست پسرت.

آرمیلا درمانده نگاهی با هورام رد و بدل کرد. بعد ملتمسانه گفت:

- باور کن ما نمی‌تونیم این همه رو کنترل کنیم.

ژوپین با همان لبخند و چشمانی پر از لذت توضیح داد:

- شماها تنها نیستین. کندو و تمام محوطه مزرعه، پر از دوربین و میکروفونه. همه‌شون هم به اتاق کنترل وصلن.

چشمان هر دو درشت شدند و ناباور زمزمه کردند:

- دوربین...

- میکروفون...

ژوپین بدون توجه به بهتشان ادامه داد:

- البته من حریم خصوصی رو نادیده نگرفتم. اتاقای خواب، فقط دوربین حرارتی دارن.

دهان هر دو باز ماند و هورام زمزمزه‌کنان گفت:

- انگار خوب همه چیز رو آماده کردی.

ژوپین سری به تایید تکان داد.

- درسته. حتی شما دو تا رو.

کتاب‌های تصادفی