خط خون
قسمت: 11
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آرمیلا به هورام نگاهی کرد و چشم چرخاند. هر دو میدانستند، ژوپین همیشه حرفش را به کرسی مینشاند. پس بدون مخالفت و مقاوت دنبال نگهبانان و قربانیان رفتند.
نگهبانان آنها را از راهرو عبور دادند تا به اتاقک نگهبانی رسیدند. بر خلاف ماه پیش الان همه اتاقهای ذخیره پر بودند و چراغهای بالای درها در سه رنگ روشن بودند. در هر طرف راهرو سی اتاق سه نفره در قرار داشت که رنگ چراغ دو در سبز، دو در زرد، چند در نارنجی و مابقی قرمز بودند. در محل نگهبانی همان زن ماه پیش حضور داشت. کمی براندازشان کرد و در حین لیسیدن لبانش در را برایشان باز کرد. از سالنهای نگهداری سابق گذشتند. الان از پشت درهای شیشهای میتوانستند تجهیزات دباغی و دوخت را ببینند. ژوپین در ورودی محوطه منتظرشان بود.
- خوشحالم که بدون مقاومت اومدین. بیاین ما جلوتر بریم. نگهبانا اینا رو میارن.
آرمیلا و هورام جوابش را ندادند اما جلوتر رفتند و با فاصله از بقیه دنبالش حرکت کردند. آرمیلا نتوانستد کنجکاویش را مهار کند و کمی بعد پرسید:
- چرا خواستی ما هم بیایم؟ اصلا اون وسایل داخل سالنا چی هستن؟
ژوپین آنها را سمت کشتارگاه هدایت کرد و جواب داد:
- امروز چون روز اول کشتاره، نگهبانا رو فرستادم استقبالتون. از فردا باید شخصا بیارینشون. نگهبانا دم در کشتارگاه منتظرتون میمونن تا ببرنشون داخل.
جلوی قصابخانه ایستاد. لبخند رضایتی بر لب نشاند و ادامه داد:
- اون وسایل هم برای دباغی چرم انسانیه.
سپس در را باز کرد تا اول آن دو وارد شوند. به دو دست لباس تمیز و ظرف آبی اشاره کرد و گفت:
- چون باید تا آخر ذبح محصولا حضور داشته باشین، هر روز لباس تمیز و آب برای نظافت اینجا هست.
آرمیلا شروع به صحبت کرد:
- ژوپین...
ژوپین با انگشت به پیشانی او زد و گفت:
- چرا یادت نمیمونه؟ باید بهم بگی رئیس!
آرمیلا پیشانیش را ماساژ داد و چشمانش را در حدقه چرخاند.
- باشه، رئیس، بیا این قسمت رو برای ما دو تا حذف کن.
- چرا؟
هورام به جایش جواب داد:
- نمیخوایم به دیدن مرگ بقیه عادت کنیم.
ژوپین بلند خندید و گفت:
- باید بهونه بهتری بیارین. شاید خودتون ندونین اما قبلا عادت کردین.
آرمیلا دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما ژوپین دستش را بلند کرد و مانعش شد.
- کافیه. همین که گفتم، هر روز باید تا خارج شدن آخرین نفس محصولات حضور داشته باشین.
در همین حین نگهبانان، چهار قربانی را داخل آوردند و به سمت در میانی بردند. به محض عبورشان از در، صدای فریاد و گریهشان آمیخته با خنده عصبی و بلند یکنفرشان، به گوش رسید.
- نه...
- نمیخوام بمیرم.... هاها هههه هاها...
- هر کاری بگین میکنم، فقط بذارین زنده بمونم!
- رحم کنین...
ژوپین بیتوجه به فریاد آنها گفت:
- بعد ذبح اینا، آدمای داخل اتاقای با چراغ سبز از داخل راهرو ورودی رو با خودتون میبرین داخل کندو.
هورام آرام گفت:
- جایگزینی محصولات.
ژوپین بشکنی زد و تایید کرد.
- درسته. اونا یه ماه تو اتاقای ذخیره میمونن تا آزمایشای لازم روشون انجام بشه و بهترین برنامه غذایی و ورزشی براشون ریخته بشه.
آرمیلا لبخند تلخی زد.
- برای پرورش گوشت مرغوبتر. ای کاش ما رو هم میکشتی...
ژوپین دو شانه او را گرفت و گفت:
- باور کن گذشتن از گوشت آبدارتون خیلی سخت بود اما برای پرورش محصولات عالی، بهتون نیاز دارم.
بعد سمت در دوم هلشان داد و گفت:
- بیاین این رو زودتر تموم کنیم و بریم سراغ بقیه کارامون.
ژوپین در را نشانشان داد و آن دو در میان فریادهای کمک آن شش نفر از در عبور کردند. گردن هر یک درون دست بزرگ و خشن نگهبانی ورزیده اسیر شده بود و دست دیگرشان بازوی بستهشان را میفشرد. ژوپین فریاد زد:
- احمقا! مراقب باشین کبود نشن!
با شنیدن صدای ژوپین، فشار دستانشان بر گردن و بازوها کمتر شد. با فشار دستش بر پشت آرمیلا و هورام، جلوتر بردشان تا در مقابل قربانیان قرار گرفتند. صورت همه از اشک خیس شده بود و آرام ناله میکردند. دختر خندان لبانش را از هم باز کرد و در میان قهقههایش بریده بریده پرسید:
- میدونستین؟
آرمیلا آرام سرش را به تایید تکان داد.
دخترک دوباره پرسید:
- ارزشش رو داره به خاطر زنده موندن بقیه رو جلو بفرستین؟
سرش را به نفی تکان داد.
حالا کمی به خودش مسلط شده بود و فقط لبخندی اعصاب خورد کن بر لبانش نقش بسته بود.
- پس چرا...؟
آرمیلا جلو رفت و با نوک انگشانش، اشکهای او را پاک کرد. دختر حالا به وضوح اشکهای حلقه شده در چشمانش را میدید. با بغض فرو خوردهای جواب داد:
- اگه میشد تا الان به آغوش مرگ میرفتیم. اما اینجا مرگمون دست اونه.
و به ژوپین اشاره کرد. صحبتشان با طنین انداختن صدای کشیده شدن فلز بر سنگ نیمه تمام ماند. سر چرخاندند و مردی لاغر اندام اما با ماهیچههای ورزید را دیدند که بر لبه حوضچهای نشسته بود.
مرد چاقوی بزرگی در دست داشت و تیغه آن را بر سنگ چاقو تیز کنی، حرکت داده تا صیقل خورده و تیز شود. برق تیغه آن را چنان تیز نشان میداد که استخوانها را به راحتی از هم جدا میکند. مرد لحظهای سرش را بلند کرد و جمع را از نظر گذراند. با دیدن آن دو با لحنی متعجب گفت:
- شما دو تا هنوز زندهاین؟
آرمیلا قطره اشک سمج را از زیر چشمش پاک کرد و با حرص جواب داد:
- این رو باید از رئیست بپرسی. وگرنه من و هورام حاضریم همین الان گردن زیر چاقوت بذاریم.
قصاب چشمان پر سوالش را به ژوپین دوخت و مننظر پاسخش ماند. او پشت سرش را خاراند و گفت:
- بهترین دستیارایین که تونستم پیدا کنم. نمیخوای کارت رو شروع کنی؟
مرد بلند شد و دوباره به آرمیلا و هورام نگاه کرد.
- انگار قراره هر روز همدیگه رو ببینیم. اسم من وارتانه.
سنگ را داخل کیف کنار پایش قرار داد و آن را چند قدم دورتر از حوضچه قرار داد. بعد با دست اشاره کرد تا محصولات را بیاورند.
مردان قوی هیکل، با تلاش کمی آنها را در یک صف به سمت حوضچه بردند. اولین نفر را مجبور کردند تا زانو بزند و بدنش را روی آن خم کند. سینهاش مماس با لبه حوضچه و سر و گردنش کاملا درون آن بود. با اشاره وارتان، نگهبان کناری ایستاد و فقط با یک دست، شانه چپ قربانی را نگهداشت.
کتابهای تصادفی


