فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

خط خون

قسمت: 15

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

ژوپین متعحب از رفتار پسر، یک ابرویش را بالا داد و او را تماشا کرد. سابقه نداشت این دختر و پسر مغرور برای صحبت با او پیش‌قدم شوند. تا آن‌ها را احضار نمی‌کرد، امکان نداشت به صورت داوطلبانه به دیدارش بیایند‌. انگیزه هر چه که بود، توانسته بود دیوار غرور این دو نفر را خرد کند. گوشه لبش کمی به بالا پیچ خورد و منتظر ماند تا او حرف بزند. هورام آرامش و سکوت ژوپین را تعبیر به اجازه کرد و گفت:

- راستش در مورد یکی از ورودیای امروز کنجکاویم...

سرش را چرخاند و نگاه سریعی به آرمیلا و قربانیان امروز انداخت. با دیدن چهره مصمم آرمیلا به سمت ژوپین برگشت و ادامه داد:

- یکی از زنای امروز بارداره. می‌خواستیم بدونیم که...

لبخند ژوپین عمیق‌تر شد و به چشمانش راه پیدا کرد. دست بلند کرد و مانع ادامه صحبت هورام شد.

- وقتی کارتون این‌جا تموم شد بیاین دفتر کارم. اون جا حرف می‌زنیم.

هورام چشم بست و سرش را پایین انداخت.

- اطاعت میشه، رئیس.

سپس پیش آرمیلا برگشت تا همراه او قربانیان را به حوضچه ذبح ببرند‌. دل‌ افسرده و غمگین به سمت قربانیان رفتند و به نوبت برای ذبح بردنشان. گوششان از صدای التماس و زجه آدم‌ها پر بود اما عادت نکرده بودند. مگر می‌شد به دیدن مرگ دیگران عادت کنی وقتی خودت آرزوی مرگ داشتی و دستت از آن کوتاه بود. بعد از اتمام کارشان، خود را تمیز و لباس‌هایشان را عوض کردند.

با قدم‌های شمرده و آرام به سمت ساختمان مدیریت راه افتادند. در نگاه نگهبانان آشنا بودند و کسی مانعشان نشد‌. لحظه‌ای پشت در اتاق ژوپین توقف کردند تا خود را آرام کنند. آرمیلا با نفس عمیقی، دستش را بلند کرد و چند ضربه به در زد. با شنیدن اجازه ورود، دسته در را چرخاند و هر دو وارد شدند. به عادت قبل روی صندلی‌های داخل اتاق نشستند اما کلمه‌ای به زبان نیاوردند. به هم خیره شدند و به هم التماس می‌کردند تا دیگری صحبت را شروع کند. ژوپین ضربه‌‌ای نه آرام و نه محکم، روی میز زد و بی‌حوصله گفت:

- این‌جا اومدین تا با هم مسابقه کی اول می‌خنده بذارین؟ اگه نمی‌خواین حرف بزنین برین به کاراتون برسین!

آرمیلا پیشانیش را مالید و آهی کشید.

- هورام...

پسر دستانش را بالا گرفت و گفت:

- تو بهتر حرف می‌زنی؛ خودت بگو.

دختر چشم‌غره‌ای به او رفت و تبلتش را برداشت و روشنش کرد. صفحه‌ای را آورد و آن را رئیسش نشان داد.

- ما، می‌خوایم بدونیم چرا برخلاف اصول خودت، یه زن باردار رو قبول کردی؟

ژوپین تبلت را گرفت و به عکس و مشخصات روی صفحه آن خیره شد. سپس آن را به آرمیلا برگرداند و گفت:

- این یکی استثناست. موقع گرفتنش حتی خودش هم نمی‌دونست بارداره.

به آن دو نفر خیره شد و لبخند شومی بر لبانش نقش بست. ادامه داد:

- اول می‌خواستم بچه‌ش رو سقط کنم اما بعد به فکرم رسید که بهتره جانشینتون رو خودتون بزرگ کنین.

دستان هورام مشت و از شدت فشار سفید شدند. پلکانش روی هم افتادند. تلاش داشت تا آرام و منظم نفس بکشد اما صورت آرمیلا هم‌چون گوجه رسیده، قرمز شد. از جا جهید و رو به ژوپین فریاد زد:

- اصلا خودت می‌فهمی چی داری می‌گی؟ منظورت چیه که خودمون جانشینمون رو تربیت کنیم؟ اصلا چرا باید یه بچه شیرخوار رو‌ وارد چنین جایی بکنی؟

هورام با بلند شدن دختر، سر جایش سیخ شد و هوشیار ماند تا با اولین نشانه هجوم آرمیلا به رئیسشان، واکنش نشان داده و مانع او شود. ژوپین هم منتظر آرام روی صندلیش نشست و منتظر ماند. در اولین فرصتی که دخترک برای نفس تازه کردن ساکت شد، صدای آرام و سرد ژوپین در اتاق پیچید و آرمیلا را مجبور کرد دوباره سر جایش بنشیند.

- پیدا کردن جانشین برا شما دو نفر کار سختیه. با دیدن بارداری اون زن، به این فکر افتادم که اگه جانشیناتون رو از نوزاد تربیت کنیم، کار برا اونا راحت‌تر پیش میره.

صحبتش را قطع کرد و به دو مخاطبش خیره شد. از سردی نگاهش، لرزی بر تن هر دو افتاد و دیگر جرات واکنشی نداشتند. ژوپین پلک بر هم گذاشت و نفس عمیقی کشید. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، سرمای نگاهش رفته بود. گوشه لبانش به بالا پیچ خورد و ادامه داد:

- باید اونا رو تا پونزده سالگیشون بزرگ کنین و پرورش بدین. البته تا اون موقع سنتون بالا میره اما من ترجیح میدم فکر کنم گوشتتون جا افتاده‌تر و خوش طعم‌تر میشه.

با این حرف، اخم به چهره هر دو دوید و اعصابشان را ناراحت‌تر کرد. ناگهان چشمان آرمیلا از فهمیدن نکته‌ای برق زد. با صدایی آرام و پر احتیاط رو به ژوپین پرسید:

- یه لحظه رئیس؛ چرا مدام میگی اونا؟ مگه چند تا زن باردار هست؟

انگشت اشاره ژوپین بالا آمد و خندان جواب داد:

- فقط یکی اما...

انگشت وسطش هم بالا آمد و ادامه داد:

- دو تا بچه داره. یه دوقلو.

دستش را پایین آورد و انگشتان هر دو دستش در هم قلاب شدند.

- الان ماه دومشه و هفت ماه دیگه فارغ میشه. تا دو سالگی بچه‌هاش می‌تونه زنده بمونه، به شرطی که خودش بهشون شیر بده‌.

هورام سری تکان داد و پرسید:

- خودش تنهاست؟

سر رئیس به طرفین حرکت کرد و او گفت:

- نه، اون همراه شوهرش شکار شده.

دستانش را بالا آورد و چانه‌اش را به آن‌ها تکیه داد.

- نمی‌دونم چرا؟ اما می‌خواستن قاچاقی از کشور خارج بشن.

چشمانش را بست، لبخندی کامل روی لبانش نشست و ادامه داد:

- هر چند از شانس بد اونا و شانس خوب من، کسی که قرار بود ردشون کنه، شکارچی من بود و از این‌‌جا سر در آوردن.

آرمیلا صورتش را در دستانش پنهان کرد و پرسید:

- مرده رو چی؟ اون رو هم مثل زنه تا دو سال نگه می‌داری؟

ژوپین صاف نشست و چانه‌اش را خاراند.

- راستش بهش فکر نکردم. فعلا زندگی سنجای هر دوشون رو، روی دو سال و هفت ماه تنظیم کنین تا بعدا ببینم چی میشه.

سپس دستش را به نشانه رفتن تکان داد.

- فعلا برین به کاراتون برسین. یادتون باشه زنه رو باید مرتب برای چکاب بیارین. وقتی دکتر بیاد، خبرتون می‌کنم.

پس از اتمام صحبت‌های ژوپین، بدون هیچ حرفی، به کندو برگشتند. در راهرو منتهی به ورودی کندو، آرمیلا با فشار دادن گزینه‌ای روی تبلتش، هشت در، در دو طرف راهرو را باز کرد. نگهبانان پشت سرشان، جلو رفتند و به ساکنین اتاق‌ها دستور دادند بیزون بیایند. لحظه‌ای بعد جلوی هر اتاق یک نفر ایستاده بود و به اطراف راهرو چشم می‌چرخاندند.

کتاب‌های تصادفی