خط خون
قسمت: 22
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
زنی دیگر با موهای بلند دودی رنگ میان حرفش پرید و پرسید:
- چرا دیروز تو کندو بودی؟
زن چشمغرهای به او رفت و گفت:
- روز مرخصیم بود. کجا بودم... آهان... نگهبانا اومدن آرمیلا و هورام رو بردن. بعدش هم با هم برگشتن. هر چهار نفرشون هم تو قیافه بودن.
- یعنی اتفاقی افتاده؟
- نمیدونم. وقتی برگردن میفهمیم.
مردی با بازوی بسته شده گفت:
- دیروز تو گاوداری خوردم زمین و مچم آسیب دید. اومدم تا از آراس یا خیری بخوام برام دکتر خبر کنن که دیدم در اتاق بسته است. ولی درست نبسته بودنش و وقتی میخواستم هلش بدم و برم داخل، صدای حرف زدنشون رو شنیدم.
مرد ساکت شد تا نفسی تازه کند. چشمهای اطرافیانش روی او قفل شده بود و سر تا پا گوش شده، منتظر ادامه صحبتش ماندند.
- انگاری آراس و خیری پشیمون شدن و دیگه نمیخوان کندو رو اداره کنن و قراره امروز به جای آرمیلا و هورام کندو رو ترک کنن.
صدایی زنانه گفت:
- خب، الان همه چیز برگشته سر جایی که از قبل بود. پدر و مادر بچهها میرن و پدر و مادرخوندهشون باقی میمونن.
مرد آهی کشید و جواب داد:
- مساله این نیست، مساله اینه که بعضی حرفاشون عجیب بود.
مرد دوباره ساکت شد و وقتی مطمئن شد که دوباره توجه همه را جلب کرده است، ادامه داد:
- شنیدم در مورد کباب شدن و سرو شدنشون تو یه جشن حرف میزدن.
سکوتی مرگبار آن قسمت سالن غذاخوری را در بر گرفت. صدای از کسی شنیده نمیشد. حتی قفسههای سینهشان تکان نمیخوردند. چنان سکوت سنگینی بود که حتی ازدهام دیگر نقاط سالن را هم در خود حل میکرد.
- ت....ق
ناگهان با افتادن کاردی بر روی کاشیهای کف سالن، نفسها از سینهها آزاد شد و صدای همهمه دیگران را شنیدند. مرد دیگری به سمت او خم شد و پرسید:
- مطمئنی درست شنیدی؟
مرد به تایید سر تکان داد.
- میدونی این یعنی چی؟
- تموم دیشب داشتم بهش فکر میکردم و بارها به یه نتیجه رسیدم. یا همه ما قراره خورده بشیم یا فقط رهبرای کندو خرده میشن.
- امیدوارم دومی باشه.
زنی دیگر با اشاره به بازوی مرد گفت:
- خب وقتی رفتی داخل، در مورد چیزایی که شنیدی، سوال نپرسیدی؟
مرد سرش را به نفی تکان داد و جواب داد:
- وقتی فهمیدم حرفاشون تموم شد، سریع برگشتم سمت آسانسور و وانمود کردم تازه اومدم بالا. اونموقع هورام و آرمیلا داغون و ناامید اومدن بیرون رفتن سمت مزارع و باغات. وقتی هم داخل شدم، جو اتاق اونقدر وحشتناک بود که نتونستم چیزی بپرسم.
نگاهی به چهرههای اطرافیانش انداخت و گفت:
- بهم نخندین اما وقتی قیافههاشون رو دیدم، با خودم گفتم اگه بو ببرن من چیزی فهمیدم؛ علاوه بر مچم، دکتر مجبور میشه چند جای دیگهام رو هم گچ بگیره.
با شنیدن صدای زنگ کار، صحبتشان را تمام کردند تا به سرغ وظایفشان بروند. هر چند تا ظهر، کل افراد کندو از ماجرا باخبر شده بودند و منتظر برگشت آنها شدند اما تا شب، کسی برنگشت.
***
از سمت دیگر، هر چهار نفر قربانیان را به کشتارگاه بردند و مثل اول ماه، با هم مرگشان را تماشا کردند و افسوس ناتواناییشان را خوردند. سپس خود را مرتب کردند و در سکوت، به دنبال ژوپین به راه افتادند.
امروز جزء اندک روزهایی بود که ژوپین در کشتارگاه حاضر میشد. دقیقا همان روزهایی که خوابی برایشان دیده بود، به قتلگاه میآمد. برای امروز، چه خوابی جز دریدن دو نفر از آنها میتوانست باشد.
ژوپین آنها را به سمت ساختمان تالارها هدایت کرد گفت:
- فکر کنم همهتون میدونین امروز عصر قرار بود جشن کباب برگزار کنم و اینجور مهمونیا هم باید تو هوای آزاد باشه تا کیف بده.
ایستاد و قبل از وارد شدن به ساختمان، سمت آسمان نگاه کرد و آهی کشید. در را باز کرد و منتظر ماند تا اول آنها وارد شوند. ادامه داد:
- همونجور که میبینین هوا ابریه و هواشناسی، پیشبینی بارون کرده. اصلا دلم نمیخواد مهمونیام به هر دلیلی خراب بشن. پس تصمیم گرفتم که محل و نوع غذا رو تغییر بدم.
آرمیلا به خیری و آراس، نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت. چشمانش، بهتون گفته بودم را فریاد میزدند. خیری شانهای بالا انداخت و
به سمت ژوپین چرخید.
- حالا چرا آوردیمون اینجا؟
ژوپین دست بر پیشایش کوبید و گفت:
- کلا یادم رفته که فقط یه ماه از واقعیت کندو خبر دارین و تو این یه ماه حتی یه جشن معمولی هم نداشتیم چه برسه به یه جشن مخصوص.
نیشخندی زد و به سمت راه پلهی انتهای راهرو رفت.
- اینجا ساختمون تالارهاست. چند تا سالن مهمونی و رقص به صورت طبقاتی روی هم ساخته شدن. تو زیرزمین یه آشپزخونه است که میتونه همزمان برای همه تالارها غذا درست کنه.
آراس و خیری، گیج و گنگ از صحبتهای او، دنبالش میرفتند و آرمیلا و هورام با صورتهایی در هم رفته و پر از غم در پیشان بودند. بالای راهپله ژوپین چرخید و با دیدن صورتهای آنها بلند خندید. شکمش را گرفت و گفت:
- فکر کن، ممکن بود با این صورتا غذاهای جشن رو ببرین اون پایین. وای خدا، آرمیلا و هورام جورین انگار همین الان اسباببازی مورد علاقهشون رو ازشون گرفتم.
بعد صاف ایستاد و سرفهای کرد. دستی به موهایش کشید و آنها را صاف کرد. در حین پایین رفتن از پلهها ادامه داد:
- من بهتون گفته بودم که قراره آرمیلا و هورام رو زنده کباب کنم، پس باید تا حدی فهمیده باشین که بعضی وقتا غذامون رو زنده میپزیم. تو موقعیتهای خاص هم غذای ویژه جشن، آدم خام و زنده است.
حالا در راهروی کوتاه دیگری بودند. با شنیدن این حرف، خیری و آراس در جای خود خشک شدند. تصور زنده دریده شدن، برایشان سنگین و بسیار دردناک بود. با حس لمس دستانی بر شانههایشان، با صورتهایی خیس از عرق سرد به عقب برگشتند. آرمیلا و هورام بودند که با فشار دست و اشارات سر از آن دو میخواستند که به جلو حرکت کنند. صورت آن دو همچون صورت مجسمهای مرمرین، سفت، محکم و عاری از هر گونه حسی بود اما در عمق چشمانشان برق غمی نهفته میدرخشید. وقتی ژوپین متوجه تاخیرشان شد، چرخید و گفت:
- چرا خشکتون زده؟ خیالتون راحت، قبل خوردنتون حتما پخته میشین. آدم خام و زنده یه غذای ویژه است که فقط برای جشنای خیلی خاص اجازه سروش رو داریم.
کتابهای تصادفی


