فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 0

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

پیش گفتار

خواهرخونده کسی نیست جز یه غریبه. تجربه‌ای که تا الان من به دست آوردم داره می‌گه که این موضوع عین حقیقته.

پدر مادر ما خیلی ناگهانی تصمیم گرفتن که با هم دیگه ازدواج کنن، در نتیجه ما تقریباً مجبور شدیم که همدیگه رو مثل خواهر و برادر قبول کنیم. ببا وجود نداشتن نسبتی فامیلی یا تاریخ تولدهای همزمان، بهترین کاری که می‌تونستیم بکنیم این بود که رابطه‌مونو مثل غریبه حفظ کنیم.

اما حالا از تصمیم بابام و آکیکو-سان که برای ازدواج دوباره‌شون یه ماهه که گذشته و حالا هر چهار تای ما، باهم دیگه زندگی می‌کنیم. برای همین هم من کم‌کم دارم احساس می‌کنم اینکه یه خواهرخونده توی خونه داشته باشی و باهاش احساس غریبگی کنی، واقعاً درست نیست. از اون‌جایی که ما توی یه خونه زندگی می‌کنیم، من نمی‌تونم با اون کاملاً مثل یه غریبه رفتار کنم، ولی قضیه اینه که اگه یکی از من بپرسه تو چه‌جور رابطه‌ای با این دختر داری، دقیقاً نمی‌دونم باید چه جوابی بدم.

مدرسه برای امروز تموم شد. رسیدم خونه و مثل همیشه، زنگ در رو زدم.

«من خونه ام،آیاسه-سان.»

«به خونه خوش اومدی آسامورا کون.»

به محض این که اومدم خونه، خواهرخونده‌ام با همون کلماتی ازم استقبال کرد که الان یه ماهه داره ازش استفاده می‌کنه. تقریباً به‌خاطر یه هفته اختلاف سنی، من داداش بزرگ بودم و اون خواهر کوچیکم. البته این اختلاف سنی هیچ ربطی به واکنشمون نسبت به همدیگه نداشت، چون درواقع ما مثل غریبه‌هایی بودیم که کارهای عادی و پیش‌پاافتاده رو کنار گذاشته بودن.

خبری از استقبال گرم و گیرا مثل «خوش برگشتی، داداشی» یا کلمه‌هایی مثل «می‌شه این قیافه رو به خودت نگیری داداش بزرگه؟» نبود. خوشبختانه می‌شه گفت هرچی بیشتر پیش می‌رفت، آخر مکالمه‌مون چند کلمه جدید اضافه می‌کردیم، یه چیزایی مثل «کار پاره‌وقتت از امروز شروع می‌شه درسته؟»

«برای تو هم همین‌طور،آیاسه سان؟»

آیاسه سان یه جواب واضح داد: «اوهوم.»

خوشبینانه‌اش اینه که از هر طرف به رابطه‌مون نگاه می‌کنم، حدس می‌زنم داره یه تغییراتی بین ما اتفاق می‌افته، هرچند خیلی کم.

یه هفته قبل از شروع امتحانات پایانی، از محل کارم مرخصی گرفتم. بابام و آکیکو سان به آیاسه سان گفتن توی خونه بمونه و یکم غذا درست کنه، یا شایدم یه جورایی مجبورش کردن. امروز بالاخره امتحانات تموم شد. فکر کنم تازه داریم این تغییرات کوچک رو حس می‌کنیم. درواقع داشتم به این فکر می‌کردم که الان خواهرخونده‌ی کوچولوم هم برام مثل یه غریبه است و هم عضو خانوادمه. البته شاید زود گذشته باشه، اما توی یه ماه می‌تونه خیلی شرایط تغییر کنه. برای مثال من و اون اگه عاشق همدیگه بودیم و با همدیگه زندگی می‌کردیم، کم‌کم شروع می‌کردیم جنبه های منفی همدیگه رو دیدن، برای همین هم کم‌کم رابطه‌مون افتضاح می‌شد. البته از یه جهت دیگه باعث شد همدیگه رو بهتر بشناسیم و حتی از قبل هم بیشتر به همدیگه نزدیک بشیم‌. این همون چیزاییه که توقع دارم توی این یه ماه تغییر کنن.

البته من هیچ‌وقت با عشقم تنهایی زندگی نکردم. همه‌ی این‌ها هم نتیجه گیری‌هام از کتابایی که تا حالا خوندم.

اگه اون خواهر واقعاً خواهر خونی خودم بود، اوضاع چه‌جوری می‌شد؟ اون‌طوری دیگه همه چی عادی و روزمره بود و هیچی تغییر نمی‌کرد. جواب درست همینه‌.معلومه که اگه ما سال های سال باهم زندگی می‌کردیم هیچ تغییر جالبی واسمون تو یه ناه اتفاق نمی افتاد.این یعنی ما نباید تو یه زمان خیلی کم کلی تغییر تو رابطه‌مون ایجاد کنیم.

یه خواهرخونده که از خودم هم کوچیکتره، نمی‌تونه بره روی مخم یا باعث شه وقتی کنارمه استرس بگیرم، اما اینکه اون مثل هوایی که نفس می‌کشم همیشه اینجا ست، چیزی نیست که بهش عادت داشته باشم. منظورم اینه که، من به اندازه‌ی کافی هر روز دارم راجع بهش کتاب می‌خونم و هنوز نمی‌تونم این فاصله‌ای که بینمون هست رو درک کنم. هوف آره همینه...

داشتم می‌رفتم تو اتاقم که یهو آیاسه سان صدام کرد.

«امروز یکم مرغ گرفتم. می‌خوام مرغ یورین‌چی درست کنم.»

اسم اون غذا رو فقط می‌تونی از دهن یه آشپز ماهر بشنوی که بلده به سبک چینی آشپزی کنه. یهو به خودم اومدم و دیدم قبل اینکه کامل لباسم رو در بیارم، سرم رو آوردم بیرون و بهش گفتم: «تو می‌تونی اون غذا رو توی خونه درست کنی؟»

«البته.» این حرفش یه لیخند کجکی روی لبم آورد.

«حتی زیادم طول نمی‌کشه.»

«واقعاً ؟ الان جدی‌ای؟»

من با این غذاهای لذیذ آشنایی زیادی نداشتم، چون منو بابام حتی غذا هم سفارش نمی‌دادیم و فقط از غذاهای نیم‌پخته‌ی فروشگاه‌ها استفاده می‌کردیم. مهارت آشپزیم هم از وقتی که کلاس‌های اجباری خونه‌داری رو می‌رفتم، تغییر خاصی نکرده بود.

یه جوری که بی تفاوت باشم، گفتم: «خب فقط یه یون‌چی ساده ست. چیز خاصی نیست که.»

اونم داشت سعی می‌کرد با بی‌تفاوتی جواب بده: «باشه، پس که این‌طور.»

هر وقت آیاسه سان توی شرایط خاص و سختی قرار می‌گیره، یا وقتی که یه کاری ازش می‌خوان، همیشه سعی می‌کنه بهتر و بیشترشو انجام بده. با اینکه زمان زیادی از زندگی مشترکمون نگذشته بود، ولی باز هم توی این مدت کلی چیز ازش فهمیده بودم.

این موضوع منو یاد یه ماه قبل، یعنی شبی می‌اندازه که آیاسه سان اومد پیشم و پیشنهاد یه کار پاره‌وقت با درآمد بالا برای خانواده رو داد.

«واقعاً می‌خوای همین‌جوری این‌جا وایستی و وقتتو تلف کنی؟»

«اوه، آم، آره. حق با توئه. دیگه داشتم می‌رفتم.» در رو باز کردم که برم، ولی قبلش برای آخرین بار برگشتم و نگاهش کردم و گفتم: «می‌شه یادم بدی چه‌جوری خودم این غذا رو درست کنم؟دوست دارم امتحانش کنم.»

«واقعاً نیازی نیست به خودت فشار بیاری، باشه؟»

این‌دفعه این من بودم که یه لبخند تلخی روی لبم نشست. مطمئنم تونست ببیندش.این روزها توی زندگی، همه چی مثل یه معامله ست. متأسفانه از اون‌جایی که آیاسه سان کارهای آشپزی و خونه رو انجام می‌داد، من نتونسته بودم براش کاری که باید رو انجام بدم و یه شغل پاره‌وقت با درآمد مناسب پیدا کنم. البته که آیاسه سان همیشه می‌گه بیشتر حاضره بخشنده باشه و کار انجام بده تا بقیه براش کاری انجام بدن، اما به هر حال این هم قراری بود که گذاشته بودیم و من باید خودی نشون می‌دادم.

تو این فکر بودم که چه کار می‌تونم بکنم که ذهنم رفت به یه روز تابستونی توی شهر شیبویا، وقتی خورشید توی آسمون می‌درخشه. جیرجیرکا هم داشتن به وظیفه‌شون عمل می‌کردن و با جیرجیرشون یه سمفونی کامل و تشکیل داده بودن. از بین شکاف ساختمونا هم می‌تونستم ابرای سیاهِ بارونی رو ببینم که رنگ آسمون رو قرمز و کبود کرده بودن.

...............‌‌‌‌..‌.‌‌‌‌........‌‌‌‌...............................................

کتاب‌های تصادفی