روزی روزگاری با خواهر خوندم
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲ – ۲۳ام اوت (یکشنبه)
با احساس گرمای طاقت فرسا از خواب بیدار شدم. برگشتم و به ساعت زنگ داری که کنار بالشتم بود نگاه کردم.ساعت ده و سه... نه، دقیقاً چهار دقیقهی صبح بود. با وجود اینکه به زور یه هفته از ماه اوت باقی مونده بود، اما گرما تصمیم نداشت ولمون کنه.
آکیکو-سان یه بار بهم گفت:«حتی تو اتاقت هم دچار گرمازدگی میشی.» بخ خاطر همین سریع کولر اتاقمو روشن کردم. از اونجایی که تو خواب کمی عرق کرده بودم، لباسم رو با یه لباس تمیز عوض کردم. همین که دری که به طرف به اتاق نشیمن میرفت رو باز کردم، موج گرمای شدیدی بهم اصابت کرد و برای یه ثانیه نفسم رو برید.
وقتی به بالا نگاه کردم، بابامو دیدم که روی یه نردبون ایستاده بود و با کولر کلنجار میرفت، در حالی که آکیکو-سان با نگاهی که تا حدودی نگران به نظر میومد، بهش چشم دوخته بود. بااینکه امروز یکشنبه بود، دیدن هر دوشون تو اتاق نشیمن با هم عجیب به نظرم میرسید، اما بعدش متوجه شدم که شاید دلیلش همینه.
«آه، یوتا. صبح به خیر.» نگاه بابام به نگاهم برخورد کرد.
«یوتا، صبحت به خیر.»
«صبح بخیر. پس... آم... از کار افتاده؟»
«مدتیه که هوای سردی ازش بیرون نیومده. آکیکو-سان بیدارم کرد و بهم گفت که خیلی تلق تلوق میکنه.»
«میخوای کمکت کنم؟»
«آه، نه، من هنوزم دارم چکش میکنم. نمیدونم چیشو باید تعمیر کنم. ناگفته نمونه که سیستمهای کولر و تهویه هوا رو دیگه جوری نمیسازن که به دست آماتورها تعمیر بشن.»
فکر کنم با عقل جور در میاد. به نظر میرسید که داشت همزمان با بررسی دفترچه راهنمای دستی مصرف کننده، پیام خطایی که دستگاه میداد رو بررسی میکرد. گاهی اوقات هم کولر رو خاموش و روشن میکرد، حتی به حالتهای مختلف برش میگردوند. با این حال، به نظر میرسید که دستگاه قصد نداره به این زودیها هوای خنکی بیرون بده.
«میدونی، این دستگاه کولر خیلی قدیمیه. اگه ببینیم دلش به حالمون نمیسوزه و به کار نمیوفته، ممکنه مجبور بشیم کلاً بریم و یه دستگاه جدید بخریم.»
«همین الان برای اتاق ساکی هم یکی خریدیم... واسه این موضوع متاسفم.»
«نه، نه. نگرانش نباش. اتاق ساکی-چان همیشه یه انباری بوده، واسهی همین از همون اولش هم مجهز به سیستم سرمایشی نبوده. اگه بدون کولر تو اتاقش درس بخونه خفه میشه، مگه نه؟»
«مرسی، تایچی-سان.»
همین طور که اون دو نفر شروع کردن به صحبت کردن در مورد آیاسه-سان، متوجه شدم که اون تو اتاق نشیمن باهامون نیست.
«آیاسه-سان الان تو اتاقشه؟»
«آره، من همین الان رفتم دیدمش. اما با وجود گرما و این چیزا... تحملشو نداره، میدونی که.»
«که این طوریه؟»
«وقتی کوچیک بود همیشه برام کلی دردسر درست میکرد. به محض اینکه تابستون شروع میشد، مدام بهم التماس میکرد بستنی براش بخرم یا ببرمش استخر و از این جور چیزها. تو این چیزا هم خیلی پافشاری میکرد.»
وقتی حرف بچگی آیاسه-سان رو پیش کشید، یاد عکسی افتادم که بابام قبل از ازدواج بهم نشون داد. اگه بخوام حدس بزنم، احتمالاً اون موقع دبستانی بود و نسبتاً پرانرژی به نظر میومد. در مقایسه با اون موقع، الان اون بیشتر منزوی و آروم به نظر میاد. من واقعاً نمیتونم اون رو به عنوان یه بچه تصور کنم که مدام مادرش رو اینطور اذیت میکرد.
«در طول سالها، خیلی تو این موارد آروم شده. یه جورایی حس تنهایی بهم میده.»
«فکر کنم وقتی نوجوونها به بلوغ میرسن این اتفاق میوفته. خجالت آوره که همیشه والدینتون رو کنارتون داشته باشین. یوتا هم همینطور بود.»
وقتی بابام اینو گفت، آکیکو-سان کمی سرش رو پایین انداخت و آهی کشید.
«در مورد ساکی، فکر نکنم این فقط به خاطر بزرگ شدنش باشه... از اون زمان راهنمایی همین طوری بود.» آکیکو-سان کلماتش رو با دقت انتخاب کرد، که باعث شد حدس بزنم منظورش از این حرفا چیه.
اوضاع دیگه تو خونوادش خوب نبود، پدرش حتی دیگه به خونه هم نمیومد و آکیکو-سان همیشه بیرون کار میکرد. فکر کنم این دوره همون زمانیه که آکیکو-سان بهش اشاره میکرد. آیاسه-سان باید متوجه وضعیت اسفبار خونوادش شده باشه و مدام چیزهایی ازش میخواسته.
«که این طور، نباید این حرفو میزدم.»
«چیزی نیست.» آکیکو-سان لبخند محوی زد.
احساس میکنم آکیکو-سان اون قدرا هم اهمیتی نمیداد، اما بابام وحشت زده به نظر میرسید. ببین، اگه روی نردبون رو سوراخ کنی، به کسی کمک نمیکنی. پس وقتی آیاسه-سان جوونتر بود، واقعاً استخر رو دوست داشت، ها...؟ راستش رو بخواین، واقعاً نمیتونم یه آیاسه-سان بیگناه و جوون رو این طوری در حال شنا تصور کنم. پس اگه کسی بهش بگه که میتونه بدون هیچ دغدغهای تو دنیا همینطور رفتار کنه، اون هم واقعاً همین کار رو میکنه؟
برای یه فرد درونگرا و غیرفعال مثل من، فقط حرکت کردن و ورزش کردن به نظر خسته کنندس، چه برسه به اینکه به جمع زیادی از آدما ملحق بشم، واسهی همینم ترجیح میدم این کارو نکنم.
«هوم، به نظر نمیرسه بتونم اونو درستش کنم. احتمالاً بهترین تصمیم همینه که به یه نفر زنگ بزنیم بیاد درستش کنه، اما با توجه به اینکه چقدر تو این فصل از سال سرشون شلوغه، حتی نمیتونم حدس بزنم که چه موقعی تعمیرش میکنن.»
«که این طور. چقدر زحمت داره. آه، میای پایین مراقب باش، تایچی-سان.»
«یوتا، فکر میکنم بهتر باشه امروز تو اتاقت بمونی.»
«من واقعاً با تو اتاقم موندن مشکلی ندارم.»
امروز عصر کار داشتم، پس از نظر من خوب بود. وقتی ازشون پرسیدم که براش چیکار میخوان بکنن، آکیکو-سان گفت که میخواد به خرید بره و بابام هم برای حمل همهی وسایل بهش ملحق میشه. آره، اصلاً انجام هر کاری بیرون هم یه گزینه محسوب میشه...
آکیکو-سان گفت:«من میرم به ساکی بگم.» و به سمت آشپزخونه رفت. بین راه منو صدا زد:«یوتا، دوست داری چیزی بخوری؟ من هنوز چیزی برای خودم درست نکردم.»
«آه، آره لطفاً.»
به نظر میرسید بابام و آیاسه-سان صبحونه خودشونو تموم کرده بودن، بنابراین من و آکیکو-سان باقی موندهی غذا رو گرم کردیم و ازش لذت بردیم. بابام در اتاق خوابشون رو باز کرد که باعث شد نسیم خنکی از اتاق نشیمن عبور کنه، اما طولی نکشید که انگار که تو سونا نشسته باشم شروع به عرق ریختن کردم. توی همچین مواقعی، واقعاً کشته مردهی یه پنکه میشم.
بعد از تموم شدن غذا و تمیز کردن میز، با برداشتن نوشیدنیهای خنک و پناه بردن به اتاقم از شدت گرما، از روش آیاسه-سان تقلید کردم. حالا، امروز چی کار کنم؟ این موضوع باعث شد به این فکر کنم که آیاسه-سان تو اتاقش مشغول چه کاریه؟ این فکر وقتی که داشتم کتابی که درحال خوندش بودم رو ورق میزدم به ذهنم خطور کرد، اما با تماس تلفنی ناگهانیای از طرف مارو رشتهی افکارم قطع شد.
اون ازم در مورد برنامههای بعد از ظهرم پرسید و وقتی بهش گفتم که اساساً بیکارم، بهم گفت که برای خرید باهاش همراه بشم. اولش تقریباً درخواستشو قبول نکردم، چون تو این گرما حوصلهی رفتن به بیرون رو نداشتم، اما بعد یادم اومد که با یه زندان از گرما تو خونهی خودم اسیر شده بودم، برای همینم باهاش موافقت کردم.
با وجود اینکه فقط اوایل بعد از ظهر بود، منطقهی روبروی ایستگاه قطار شیبویا بیشتر از هر روز هفتهی دیگهای پر سر و صدا و پر از جمعیت بود. وقتی به این جمعیت نگاه کردم، احساس کردم گرما حتی شدیدتر از قبل شده.
دوچرخم رو تو یه پارکینگ معمولی پارک کردم. از اونجایی که امروز عصر کار دارم، این کار رفتن به خونه رو برام آسونتر میکنه. مارو منو به فروشگاهی دعوت کرده بود که کالاهای مرتبط با انیمه میفروخت. از اونجایی که لایت ناول و مانگا هم میفروختن، تقریباً رقیب مستقیم کتابفروشیای که من توش کار میکردم بود. خوب، اگه بخوام مدام نگران این جور چیزا باشم اصلاً برام فایدهای نداره و کتاب فروشیای که توش کار میکنم هم هیچ کالای مربوط به انیمهای رو نمیفروشه.
بعد از اینکه از جلوی ایستگاه قطار به سمت پایین خیابون جینگو-دوری شمالی راه افتادم، بعد از برخورد به خیابون اینوکاشیرا-دوری به سمت غرب پیچیدم. بعدش مسیر به دو قسمت تقسیم شد و من به سمت خیابان اوداگاوا-دوری حرکت کردم. این توضیح احتمالاً یه توضیح ساده برای فهمیدن مسیره. برای افرادی که طرح شهرسازی شیبویا رو نمیدونن، ممکنه این راه مسافت خیلی طولانیای به نظر برسه، اما با وجود شهری که هیچوقت نمیخوابه و همیشه پره، این کار بیشتر شبیه یه پیادهروی بود تا یه کار طاقت فرسا.
انواع جدیدی از آبمیوههای کنسرو شده تو مناطق باز تو خیابون وجود داشت و خانمای جوون جلوی فروشگاهها یه محصول محبوب رو انداز برانداز میکردن. همونطور که به اطراف نگاه میکنین، میتونین به سرعت به مقصدتون توی اینجا برسین. حدود پنج دقیقه قبل از زمانی که قرار گذاشته بودیم همدیگه رو ببینیم، به فروشگاه مورد نظرم رسیدم.
«هی، ببخشید که ازت خواستم تموم راهو تا اینجا بیای.» دوستم مارو توموکازو که صورتش کمی برنزهتر از قبل بود، بهم نزدیک شد.
«از آخرین باری که دیدمت یه چند وقتی گذشته. پس امروز هیچ تمرینی نداشتی، ها؟»
«آره. ما امروز فقط تمرین صبحگاهی داشتیم. این چند روزه، تمرینات بیپایان محبوب یا مد نیستن. تو این گرما، احتمال اینکه در نهایت خسته یا حتی مجروح بشی بیشتره، پس باید هر از چند گاهی استراحتهای مناسبی داشته باشیم. به هر حال، ما این کار رو انجام میدیم.»
«که این طور، که این طور.»
خوب، من هنوز اونو به طور کلی یه تمرین خیلی سخت میدونم، اما مطمئنم که اونا میخوان از هر گونه آسیب یا هر مشکل دیگهای که مربوط به سلامتی باشه جلوگیری کنن.
«به هر حال، تقصیر منه که این همه راهو به خاطر من تا اینجا اومدی.»
«خب، در مورد اون ...»
به مارو در مورد کل ماجرای خرابی سیستم سرمایشی تو خونه گفتم. و اینکه فکر میکنم اگه به هر حال مجبورم گرما رو تحمل کنم، حداقل به نوعی ازش لذت ببرم. اینطور نیست که اگه در مورد وضعیت زندگیم بهش بگم خوشم میاد، اما فکر کردم که اگه کلیات رو بهش بگم، احساس بدی بهش دست نمیده.
«خیلی سخته. واسه همینم دوست دارم اول هدف اصلی خودمو از اومدن به اینجا انجام بدم. بد میشه اگه اونا قبل از این که من بخرمش تمومش کنن.»
«حتماً.»
به طور معمول، مارو از اون دسته افرادی نیست که علایق خودشونو به دیگران تحمیل کنه، اما وقتی واقعاً از کسی کمک میخواد، همیشه دلیل خوبی براش داره. مثل وقتی که یه محصول، خرید محدود یه نفره داره. به جز در مواردی که چندین فروشگاه رو بررسی کنین، اغلب اوقات اون چیزی رو که میخواین رو نمیتونین دریافت کنین. تو چنین مواقعی، مارو میتونه کاملاً بیرحم باشه. ولی خب دوباره، از اونجایی که توضیعش روز جمعه بوده، حتماً نگرانه که همش فروخته شده باشه.
حالا که قول دادم بهش کمک کنم، آمادم که تا پایان تلخ این ماجرا کمکش باشم... اوه آره، حتی ازش نپرسیدم دنبال چی میگردیم.
«بیا بعد از تموم شدن مأموریتمون یه چیزی برای خوردن بخریم.»
«اوکی.»
قبلاً بارها به غرفههای مانگا و لایت ناول رفته بودم ولی از اونجایی که علاقهی زیادی به کالاهای واقعی ندارم، مارو بهم اطراف رو نشون داد.
«پس، چی باید بخریم؟»
مارو در حالی که به راه رفتن ادامه میدادیم جوابمو داد. به نظر میرسید که ما دنبال یه محصول از یکی از انیمههای فصل بهار هستیم. فصل انیمه تموم شده، اما بسته به نحوهی فروش، حتی بعد از بهار هم میفروشنش. وقتی مارو درموردش بهم گفت، اسم انیمه یادم اومد. اون یه سریال ژانر برشی از زندگی راجب پنج تا دختره.
«و یه رباتم توش هست.»
«چی؟»
یه لحظه نفهمیدم چی گفت. اگه درست یادم باشه، داستان توی یه شهرک روستایی اتفاق میوفته و مثل هر داستان سطح متوسط نوجوانانهی دیگهایه... درسته؟
«رمان سبک که قهرمان داستان تو اپیزود پنجم خوند، یه اثر علمی تخیلیه، درسته؟»
«آره...»
الان یادم اومد. اخیراً وجود اوتاکو و علایق اونا بیشتر به دانش عمومی تبدیل شده، که حتی قهرمانا و شخصیتهای فرعی به دنیای اوتاکو علاقهمندن، اما... اوه، آره، فکر کنم اون چیزای علمی تخیلی رو دوست داره، اما هیچوقت سراغ سریال اصلی نرفته.
«پس وایسا تو...؟»
«آره، میخوام اون روباتی که قهرمان داستان دوستش داشت رو بخرم.»
«این چه ربطی به انیمه داره؟!»
مارو گفت:«من نمیتونم کاریش کنم. اون رباته خیلی باحاله.» اون اسم تصویرگری که مسئول طراحی ربات بود رو بهم گفت، اما متأسفانه نمیشناسمش.
وقتی اینو بهش گفتم، مارو با تعجب و انزجار بهم نگاه کرد و شروع کرد به گفتن این که اون تصویرگر چقدر مشهوره.
«پس اساساً تو یه نسخهی اسباب بازی از این رباتو میخوای، درسته؟»
«در کل آره.»
خوشبختانه وقتی به بازار واقعی رسیدیم هنوز چندتا از اسباببازیهای رباتی که مارو میخواست مونده بود. اونا به اندازهای که برای من و مارو کافی باشه داشتن، اما فکر میکنم اونا آخرینها بودن. بنابراین خطر از بیخ گوشمون گذشت! هر دومون یک ربات رو برداشتیک و به سمت صندوق رفتیم. با وجود اینکه یکشنبه بود، اما مشتریهای زیادی اونجا بودن، واسه همین صف نسبتاً طولانی بود. همینطور که به آرومی تو خط پیش میرفتیم به صحبت کردن هم ادامه دادیم.
«که این طور. این ربات خیلی خوبه.»
«همین طوره، مگه نه؟»
من واقعاً با این جور چیزا آشنا نیستم، اما ظاهرش خیلی جالب بود. ربات داخل یه جعبه به ارتفاع حدود ۵۰ سانتی متر بود. به نظر میرسید که یه ربات جنگنده هواییه که هیچوقت تو واقعیت وجود نخواهد داشت. لوگوی انیمه تو گوشهای از جعبه با فونت کوچیک کشیده شده بود که واقعاً حدس زدن ژانر سریال رو سخت میکرد. واقعاً به نظر میرسید که مستقیماً از یه انیمهی مکا ساخته شده.
«بخشهای متحرک زیادی هم داره. واقعاً میتونیم باهاش بازی کنیم.»
«باهاش بازی کنیم...؟»
«اوه؟ نگو که... وقتی کوچولو بودی، با اسباب بازیهای ربات یا هیولا بازی نمیکردی، آسامورا؟»
«ممکنه یکم بازی کرده باشم، اما قطعاً زیاد بازی نکردم.»
من جمع آوریشون به عنوان یه نوع سرگرمی رو درک میکنم، اما واقعاً معنی بازی کردن با فیگورها رو درک نمیکنم. من همیشه بیشتر از انیمه روی مانگا و رمان تمرکز داشتم. وقتی کوچیک بودم، بابام دوست داشت مدلهای پلاستیکی کشتیهای جنگی بخره، اما مامان واقعیم از دستش عصبانی میشد، چون اونا همیشه تو راه بودن، به همین دلیل بود که تصمیم گرفت دیگه هیچوقت اونا رو نخره. من احساس میکنم اگه خونواده و سبک زندگی اجازه بده، سرگرمی لذت بخشی میشه.
با مانگا و رمان میتونم اتاقم رو پر کنم، و اگه به سادگی اونا رو تو قفسهها بذاری، هیچوقت مانع راه نمیشن.
مارو ناگهان موضوع رو عوض کرد و گفت:«اوه آره، آسامورا، ناراساکا و آیاسه تو رو به استخر دعوت کردن، درسته؟»
با شنیدن این حرف مغزم برای یه لحظه قفل کرد. کی داره با کی میره استخر؟ مارو، به نوبهی خود، حتی متوجه سردرگمی من هم نشد.
«جدی، تو وقتی که من حواسم بهت نبود، دختر باز شدی.»
«داری درمورد چی حرف میزنی تو؟»
«تو داری چی...؟ من در مورد رفتن تو و آیاسه با ناراساکا به استخر صحبت میکنم.»
«این اولین باریه که در موردش شنیدم.»
داره از چی حرف میزنه؟ از اونجایی که من هیچ نشونهای از درک اون چیزی که مارو بهش اشاره کرده بود نشون ندادم، اون، اون چیزی رو که از طریق ارتباطاتش تو باشگاه بیسبال شنیده بود رو بهم گفت. بر اساس این شایعات، ناراساکا-سان در حال جمع کردن گروهی از پسرا و دخترا برای بازدید از استخر بود و ظاهراً اعضای اون گروها شامل آیاسه ساکی و آسامورا یوتا بودند.
«تو رو دعوت نکردن؟»
«نه. لعنتی، از وقتی که تعطیلات تابستونی شروع شده، حتی با ناراساکا-سان صحبت هم نکردم.»
«هوم، پس احتمالاً به زودی اونجا دعوتت میکنن.»
«اوت داره تموم میشه، یادت هست که؟»
«هنوزم مثل همیشه گرمه، پس هیچ مشکلی برای به یاد آوردنش ندارم.»
«خب... حدس میزنم همینطوره.»
پس یه همچین نقشهای بدون اطلاع من اجرا شده، ها؟ همین طور این که، من به اندازهی کافی با ناراساکا-سان صمیمی هستم که اون منو این جوری دعوت کنه؟ من هنوز میتونم با انگشتای یک یا دوتا دست حساب کنم که چندبار با هم صحبت کردیم. من میدونستم که ناراساکا مایا در مورد روابط و نحوه رفتارش با دیگران خیلی قوی عمل میکنه، اما این خیلی بیشتر از اون چیزیه که انتظارشو داشتم. خب، من حدس میزنم که این موضوع فعلاً به این معنی نیست که همه چی قطعی شده باشه. به هر حال، منبع اطلاعاتم تقریباً هنوز در حد شایعات دست دومه.
در حالی که داشتیم در این مورد صحبت میکردیم، به جلوی صف رسیدیم. پول ربات رو پرداخت کردیم، از همون راهی که ازش اومدم به ایستگاه قطار برگشتیم و وارد کافهای نزدیک کتابفروشیای که توش کار میکردم شدیم. من و مارو هر دومون یه قهوهی سرد سفارش دادیم و اون یه ساندویچ باشگاه رو به قهوهاش اضافه کرد.
به هرحال مارو یه ورزشکاره. مطمئناً میتونه زیاد بخوره. در مقایسه با قهوهی رستورانای خونوادگی، این قهوه حدود دو برابر گرونتره، اما حداقل بهت این امکانو میده که صندلی راحتی داشته باشی و عجله نکنی. من بهش میگم کافه، اما درواقع فقط کمی شیکتر از یه رستوران خونوادگی معمولیه.
اگرچه اینجا از از اون جاهاییه که توش افراد عادی به اندازهای پیچیده سفارش میدن که به نظر میرسه در حال خوندن یه طلسم هستن، ولی ما حداقل موفق شدیم یه چیز عادی سفارش بدیم. خوب، در مقایسه با یه کافهی باکلاس، این رستوران برای دانشآموزای دبیرستانی خیلی مناسبتره. یکبار بدون این که به منو نگاه کنم، وارد یه مکان تصادفی نزدیک ایستگاه قطار شیبویا شدم و بلافاصله بعد از اینکه دیدم همه چی چقدر گرونه، از اونجا بیرون اومدم. یه فنجون قهوه با قیمت چهار رقمی قطعاً برای یه دبیرستانی زیادیه.
من و مارو سینیهامون رو روی میز گذاشتیم و آهی کشیدیم.
در حالی که نگاهی به کیسههای پلاستیکیمون انداختم، پرسیدم:«پس حرف بزن. چرا به دوتا ربات نیاز داشتی؟»
«یکیش برای استفاده شخصیمه و اون یکیش برای نگهداریش.»
«که این طور. پس هیچ کار خاصی باهاش نداری.»
«...تو از همون اول هم جوابمو میدونستی ولی بازم ازم پرسیدی، مگه نه؟ کارت خوب نبود دوست من.»
«در واقع نمیدونستم جوابت چیه، فقط میخواستم بپرسم. گفته بودی کسی هست که قبلاً میخواستی بهش هدیه بدی، پس یه حدسایی میزدم.»
میدونم که بعضی از آدما چندین نسخه از چیزی که دوستش دارن رو میخرن. با این حال، وقتی فکر کردم که شاید مارو اینو برای شخص دیگهای خریده و برای گرفتنش به کمک من نیاز داره، مطمئناً خیلی برام غیرواقعی به نظر نمیرسید.
«در واقع کسی ازم خواسته بود که این کارو براش بکنم.»
«یکی ازت خواسته بود؟»
«آره، یه دوست آنلاین ازم خواسته بود. اون شخص واقعاً اینو میخواست، اما وضعیت فعلی بهش این اجازه رو نمیداد، میدونی که چی میگم. پس رفتم و خریدمش. بعداً براش میفرستمش.»
«هاه...»
نمیدونستم مارو همچین دوستی داره. وقتی ازش از جزئیاتش پرسیدم، بهم گفت که وقتی داشتن درمورد انیمهی مورد علاقهشون حرف میزدن، تو یه فروم آنلاین با هم آشنا شدن. سلیقههاشون بهخوبی با هم منطبق بود، و اون قدر به هم نزدیک شدن که این چیزا رو برا هم بفرستن. در این صورت، اونا احتمالاً آدرس همدیگه رو هم میدونن. با این حال، اونا فقط همدیگه رو با اسمهای آنلاینشون میشناسن، اما به هر حال دوستای خوبی به نظر میومدن. مارو میدونست که اون توی یه شهر زندگی میکنه، اما اونا هیچوقت همدیگه رو ندیدن.
«ولی اگه همچین دوستای خوبی هستین، بهتره که تو دنیای واقعی هم همدیگه رو ببینین، درست میگم؟ همین طور این که، من احساس میکنم تو از اون دسته افرادی هستی که خودت اون قرار ملاقات رو سازماندهی میکنی.»
اگرچه از نظر فنی میتونن هر وقت خواستن با هم به صورت آنلاین ملاقات کنن، ولی انسانها واقعاً عاشق ملاقات حضوری و رو در رو با بقیه هستن. از اونجایی که مارو میدونه چطور قرار ملاقات رو سازماندهی کنه و توانایی تنظیم برنامه رو داره، من کمی گیج شدم که چرا قبلاً این کارو نکرده. ولی خب، اون دائماً مشغول باشگاهشه، حتی توی روزهای شنبه، پس شاید شانسشون محدود باشه.
«اصلاً نمیشه ببینمش.»
«چرا نمیشه؟»
«طبیعتاً، همه اینطور نیستن، اما گروه کوچیکی از پسرا هستن که از این قرارها به عنوان فرصتی برای لاس زدن با دخترا استفاده میکنن، متوجهی چی میگم؟ اگه اعتماد زیادی در میون نباشه، پایان بدی پیدا میکنه. حداقل، این اون چیزیه که من فکر میکنم.»
«آره، تو خیلی محتاطی... ها؟ با دخترا لاس میزنن؟ طرف مقابلت زنه؟»
«اون جور که بهم گفت، آره دختره. حتی یه دانشجوی دانشگاهه.»
«یه دانشجوی دانشگاهه... پس از تو بزرگتره، ها؟»
برای یه ثانیه، یومیوری-سنپای به ذهنم خطور کرد. اون تنها دختر دانشگاهیه که میتونم بهش فکر کنم که میشناسمش. معمولاً برای دبیرستانیهایی مثل ما اتفاق نادریه که با دانشجوها برخورد بکنیم، واسه همینم کم پیش میاد که من و مارو هم همچین تجربهای داشته باشیم. خوب، حدس میزنم برای دوستیهای آنلاین کم پیش میاد، همسن و سال باشن.
«با قضاوت از روی پیامایی که فرستاده، به نظر میاد دختر خیلی باهوشیه. اون آگاه و مهربونه، و هیچ تعصبی هم نسبت به من نداره. صحبتهایی که ما با هم داریم در واقع خیلی معنی دارن. ولی خب، فکر کنم این واقعیت که اون خیلی مثبت اندیشه، کمک زیادی میکنه.»
«هاه، آره اون شبیه کسی به نظر میرسه که میتونی باهاش خوب کنار بیای. شرط میبندم آدمای زیاد دیگهای هم هستن که همین احساس رو نسبت بهش دارن... آه، به همین دلیل هم هست.»
«آره، اون تو چت کردن خیلی محبوبه.»
که این طور. پس، توی یه گردهمایی آفلاین، مردایی که سعی میکردن باهاش لاس بزنن جمع شدن.
«تعجب میکنم که به اندازهای بهش نزدیک شدی که اینجور چیزها رو براش بفرستی.»
«آره، یه تصادف مسخره بود. اگه فرصتشو پیدا کنم، تموم داستانو یه موقع برات تعریف میکنم.»
«منم دوست دارم بشنومش. پس عاشقش شدی؟»
ظاهراً مارو انتظار نداشت من همچین چیزی رو بگم و به نظر میرسید برای لحظه وحشت کرده.
«نه، من واقعاً... عاشقش نشدم.»
اوه، چه واکنش نادری. خوب، معمولاً اون کاملاً قاطعانه رفتار میکنه، واسه همینم باید هر از چند گاهی اذیتش کنم.
«جدی میگی؟»
وقتی از سوالم دست نکشیدم، به نظر میرسید مارو واقعاً گیج شده بود و ساکت شد. اون در نهایت گفت:«من میرم دستشویی. زود برمیگردم.» و از جاش بلند شد.
تعجب آوره که مارو از بین این همه آدم اینطوری رفتار میکنه... اوه آره ، اون کسی که هدیهی مارو رو میگیره، و کسی که کالا رو ازش میگیره... اونا یه نفرن؟ این یه جنبهی دیگهای از مارو بود که هیچ وقت ندیده بودمش، و باعث شد بفهمم که من هنوز همه چیو دربارش نمیدونم، که البته کاملاً منطقیه. اگرچه باید اعتراف کنم که انتظار نداشتم همچین احساسات عاشقانهای رو تجربه کنه. حدس میزنم که ما در نهایت با هم متفاوتیم.
تا اونجایی که به احساسات عاشقانه مربوط میشه، من کاملاً عاشق رمانهای عاشقانه هستم، اما واقعاً خودمو تو همچین موقعیتایی تصور نمیکنم. بیشتر ترجیح میدم مراقب این جور رویدادها باشم که افراد دیگه رو درگیر میکنه. من هیچوقت انتظار ندارم که خودم رویدادی شبیه به رامکام رو تجربه کنم. به هر حال این واقعیته. چیزی که به اندازهی آشنا شدن با یه دختر ناز و در نهایت بیرون رفتن باهاش راحت باشه...
خب، من به خاطر ازدواج مجدد بابام دارم با یه دختر هم سن و سال خودم زندگی میکنم، اما اینطور نیست که اون- در واقع، اون نازه. درواقع خیلی نازه. همین طور اینکه، چرا در حالی که دارم به این موضوع فکر میکنم، اونو تصور میکنم؟ درسته که آیاسه-سان نازه، ولی اون خواهر کوچولوی منه.
«آسامورا؟»
درسته حتی صداش هم نازه ولی یه خواهر کوچولو هنوزم یه خواهر کوچولوئه... صبر کن، چی؟ وقتی برگشتم، با دختر مو بلوندی روبرو شدم که دقیقاً از خیابون کنار صندلیمون به صورتم نگاه میکرد. البته توهم نبود. کاملاً واقعی بود، آیاسه-سان واقعی بود.
«اینجا چیکار میکنی؟»
«اینجا نزدیکترین کافه به محل کارمونه.»
«آه... منطقیه.»
هیچ چیز عجیبی در این مورد وجود نداشت. از اونجایی که هم شغلمون و هم حتی شیفتهامون با هم تداخل داشتن، عجیب نیست که اونم وقتشو این شکلی بگذرونه، به خصوص با توجه به وضعیت فعلی خونه. این دلیل اصلیایه که باعث شد من این کافه رو به مارو توصیه کنم. این بیشتر از یه تصادفه، اون قدر واضح بود که عملاً انتظارش میرفت. با این حال، این طور نیست که از دیدنش اینجا تعجب نکردم و واسه همینم حتی نمیدونستم چطور حرفمو ادامه بدم.
«به هر حال، زحمتو کم میکنم.»
«چی؟»
همهی افکار و ایدههام یهویی دوباره راه اندازی شد. قبل از اینکه متوجه بشم داره چه اتفاقی میوفته، به کمر آیاسه-سان که داشت دور میشد، نگاه میکردم. او یه تاپ یه شونهای که به درد گرما میخورد و یه شلوارک آبی پوشیده بود. او لگن بلندی داره، که تقریباً شبیه مال مدلهاس. آه، حتی امروز کفش کتونی هم پوشیده، شاید واسه این پوشیدش که مطابقت لباسهاش باشه. همونطور که با قدمهای سبک دور میشد، در مغازه باز و بسته شد.
«ببخشید که منتظر شدی.»
«چی؟ اوه، مارو.»
«من ساعتو یادم اومد، واسه همینم با عجله برگشتم، اما... آسامورا، تو همین الان داشتی با آیاسه صحبت میکردی، مگه نه؟»
ساعت؟ به ساعتی که داخل فروشگاه آویزون بود نگاه کردم و متوجه شدم که تقریباً وقتشه که سر کار برم. فکر کنم به همین دلیله که آیاسه-سان زود رفت.
«یه چیزی بین تو و آیاسه وجود داره، درست میگم؟»
«نه، اینطور نیست...»
درسته، این چیزیه که میخواستم بگم. اما گفتنش باعث میشد یه دروغگو باشم. فکر میکنم اگه همه چیو به مارو بگم خیلی مفیدتره. و بهش اطمینان بدم که چون ما به خاطر ازدواج مجدد والدینمون خواهر و برادر شدیم، هر چیزی که ممکنه بهش فکر کنه اصلاً اتفاق نمیوفته... اما اگه بهش اینو بگم، اصلاً چه فکری میکنه؟
با این حال، با توجه به برنامههای فشردم، اصلاً نمیتونستم عمیقتر وارد این مکالمه بشم، به خاطر همینم، تقریباً مثل اینکه در حال دویدن بودم، از مارو جدا شدم. حالا واقعاً دیگه حق ندارم به افراد بالغی که طبق اصل "اجازه بده سگهای خوابیده دروغ بگن" زندگی میکنن انتقاد کنم. با این حال، به زور به موقع برای کارم خودمو به دفتر رسوندم. لباس فرممو پوشیدم، پیشبند و پلاکم رو زدم و از رختکن خارج شدم. همون موقع، آیاسه-سان و یومیوری-سنپای از رختکن زنونه بیرون اومدن.
«هی، تازهکار! امروز هوای منو داشته باش!»
«یومیوری-سنپای، تو هم هوای منو داشته باش.»
«لطفاً امروز ملاحظهی منو بکن، آسامورا-سان.»
«ب- باشه، تو هم همین طور، آیاسه-سان.» در حین حرف زدن به لکنت افتادم.
تأثیری که ملاقات ناگهانیمون تو کافه روی من داشت، این طور که معلومه هنوزم منو گیج کرده بود.
یومیوری-سنپای گفت:«به نظر میاد فقط ما برای شیفت امشب هستیم.»
اساساً، فقط ما سه نفر اینجاییم، هاه؟
«من حس میکنم سه نفر کافی نیستن.»
«درسته. خوب، مشکلی پیش نمیاد. ساکی-چان دو نفر حساب میشه.»
«خواهش میکنم، از من توقع زیادی نداشته باشین.» آیاسه-سان هنوزم متواضع باقی مونده بود، اما به محض شروع کار، حرکات به موقع و اخلاق کاریش واقعاً باعث شد که به نظر بیاد انگار چندین نفر این کارو انجام میدن.
اون واقعاً کوشا و تنده. از اونجایی که وقتی یه بار بهش یاد میدی، همه چیو به خاطر میسپاره، تقریباً میتونه بدون من کار کنه. ناگفته نمونه که اون آدم خیلی دقیقیه. هنوزم موهای بلوند و پر زرق و برقشو داره، اما وقتی سر کاره گوشوارههاش رو برمیداره.
درسته، اینطور نیست که مردم فقط به خاطر ظاهرش اونو زیر ذرهبین بذارن، اما وقتی تو فروشگاهی کار میکنین که افراد تو هر سنی ازش بازدید میکنن، هیچوقت نمیدونی چه وقتی ممکنه کسی ازت به مدیریت شکایت کنه. شرط میبندم که حتی براش مهم نیست که بقیه در موردش چه فکری میکنن، اما با شناختی که از آیاسه-سان دارم، مشکل درست کردن برای فروشگاه کاریه که اون میخواد ازش دوری کنه.
اون حتی ناخنهاش رو ساده میذاشت، اصلاً تزئینشون نمیکرد. به هر حال، در حین کار تو صندوق، وقتی روی کتابها رو جلد میکنین، به راحتی قابل مشاهدن. شک دارم کسی کامل این کارو انجام بده، اما وقتی که آیاسه-سان برای اولین بار اینجا تو کتابفروشی شروع به کار کرد، تو کشیدن وینیل کمی مشکل داشت. اگه وقتی با وجود اینکه تازه واردی و نمیتونی کارتو به خوبی انجام بدی، لباس پر زرق و برق بپوشی، بقیه خیلی راحتتر ازت شکایت میکنن.
قضاوت دقیق آیاسه-سان و اجتناب از هر نوع خطری خیلی فراتر از هر چیزی بود که میتونستم تصورشو بکنم. و به قدری کوشا بود که با وجود روشن بودن کولر داخل کتابفروشی، از سختی کارش داشت کمی عرق میکرد. وقتی که به صورت پاره وقت کار میکنین، معمولاً از کمتر از بقیهی کارکنها زمان استراحت میگیرین. حتی وقتی که فقط سه نفریم هم زمان کمتری میگیریم، چون اگه هر سهمون به طور همزمان استراحت کنیم، هیچکس برای کمک به مشتریا اینجا نمیمونه.
بعد از حدود دو ساعت، زمان استراحت ده دقیقهای آیاسه-سان شروع شد. البته که یه استراحت فوق العادهی طولانی نداشت. اگه تموم وقت کار کنین حدود یه ساعت وقت استراحت دارین، با این حال از اونجایی که ما اساساً چهار ساعت از ساعت ۶شب تا ۱۰ شب کار میکردیم، استراحتمون کوتاه بود.
«پس... من میرم.»
«باشه باشه. استراحت خوبی داشته باشی، ساکی-چان.»
«ده دقیقه دیگه برمیگردم.» بعد از دادن جواب کوتاهی به یومیوری-سنپای، آیاسه-سان به سمت قسمت کارمندا حرکت کرد.
«هوم...»
«چی شده.»
بهنظر میرسید یومیوری-سنپای وقتی که آیاسه-سان رو بدرقه میکرد، تو فکر چیزیه. یه کارمند تمام وقت در حال انجام کارای صندوقداری بود و تعداد مشتریا به شدت کاهش پیدا کرده بود. احتمالاً همه الان داشتن شام میخوردن. واسه همینم یومیوری-سنپای صدام کرد.
«چیه؟» به فضایی که پشت صندوق بود رفتیم و با هم پچ پچ کردیم.
«میخوام درباره ساکیچی باهات حرف بزنم.»
«این دیگه چه لقبیه بهش دادی؟»
«اوه، برادر بزرگترش شخصاً داره ازم شکایت میکنه؟»
«تو مکانهای عمومی بهش میگی ساکی-چان یا آیاسه-سان، و حالا هم که این اسمه رو روش گذاشتی. خیلی اسم تو ذهنت درست میکنی.»
«من اسمای زیادی براش دارم. ساکی-چان، ساکیسوکه، سا-چان... کدوم یکی رو ترجیح میدی؟»
«لازم نیست این سوالو ازم بپرسی. فقط همون آیاسه-سان صداش کن.»
«پس همون ساکی-چان صداش میکنم.»
در نهایت اون یه دور قمری شمسی زد و دوباره به پلهی اول برگشت. خوب، اینطور نیست که واقعاً برام مهم باشه که آیاسه-سان رو چی صدا میکنه. من حق قضاوت یا شکایت کردن ندارم.
«پس، آیاسه-سان به نظرت چطوره؟»
«نوچ.»
«چرا نوچ میکنی؟»
«به هر حال، بریم سر یه موضوع جدیتر.»
«پس قبلاً جدی نبودی.»
«خواهر کوچولوت آدم سخت کوشیه، میبینی که.»
«هاه؟»
سخت کوش باشه مگه چه مشکلی داره؟
«اوه، سوءتفاهم نشه. من دارم در مورد اخلاق کاریش صحبت میکنم. اون همه چیو زود به خاطر میاره و اوضاعو بینقص مدیریت میکنه. به عنوان یه کارمند عالی دیگهای که اینجا وجود داره، میتونم بگم که داره خوب کار میکنه.»
«به عنوان یه کارمند پاره وقت.»
«انقدر خودتو درگیر چیزای کوچیک نکن! به هر حال، من فکر میکنم اون خودشو برای چیزهایی که نمیتونه انجام بده زیادی مقصر میدونه.»
من هنوز گیج بودم، با این حال یومیوری-سنپای بهم راجب چیزهایی که دیده بود گفت. به عنوان مثال، نگاه تحقیرآمیز آیاسه-سان که هر وقت میره به خودش میگیره. اگرچه از نظر من این یه ویژگی ستودنیه که خیلی از افراد با استعداد و برجسته دارنش، اما آیاسه-سان کسی بود که هیچوقت داوطلبانه استراحت نمیکرد، واسه همینم وقتهایی که سنپای باعث میشد آیاسه-سان مجبور بشه تو مسیرش توقف کنه، قلب آیاسه-سان رو میشکست، یا یه همچین حسی بهش دست میداد. یومیوری-سنپای گفت یکی از دوستهاش به خاطر همین ویژگی خودشو مریض کرد و اینطور که معلومه، آیاسه-سان شبیه اون دختره.
«اون دختره هم به همین اندازه آدم برجستهای بود. اون تقریباً همیشه تو همهی کارای مدرسه همیشه بود. البته فقط با استعداد نبود. علاوه بر استعدادش برای رسیدن به همهی این چیزا سخت تلاش میکرد. و تو دانشگاه برای اولین بار با شکست مواجه شد.»
"احتمالاً این چیزیه که زیاد اتفاق میوفته." حتماً این جمله همون چیزیه که اطرافیانش فکر میکردن.
«واسه هر انسانی یکی دوتا کار هست که نمیتونه انجامش بده. بالاخره، انسان بودن همین معنی رو میده. با این حال، اون با این جمله موافق نبود. اون نتونست خودشو ببخشه که نمیتونه همه کاری رو انجام بده. اون باور نداشت چیزی وجود داره که هر کاری کنه نمیتونه درست انجامش بده. و بعدش خودشو به خاطرش سرزنش میکرد و خودشو متقاعد کرده بود که به این خاطره که کم کاری کرده.»
«پس بعدش... چی شد...؟»
«به زادگاهش برگشت. فکر میکنم اهل شیکوکو بود. اصلاً نمیدونم این روزا تو چه حالیه. فقط امیدوارم خوشحال باشه.»
یومیوری-سنپای واقعاً آدم ملاحظهکاریه که اینقدر در مورد کسی که فقط همکلاسیش بوده نگرانه. اما به دلایلی نتونستم این حرفو بهش بزنم. و طبق اون چیزی که بهم گفت، افرادی که مثل آیاسه-سان تمایلات خودکفایی قویای دارن، مادامی که دارن سعی میکنن بهتر بشن، برا خودشون استرس ایجاد میکنن و اصلاً استراحت نمیکنن.
این مسئله اساساً یه فرآیند فکریه که بهش "من تنهایی نمیتونم بایستم" میگن. در نهایت، خسته میشن و قلبشون فرسوده میشه. وقتی مردم این ذهنیت رو دارن که "اگه از دویدن دست برندارم، میمیرم"، تا واقعاً جلوشون رو بگیرن، مواقعی پیش میاد که مجبورین کارشونو متوقف کنین و مانعشون بشین. ممکنه وقتی پیش بیاد که دلتون میخواد به طرف مقابل احترام بذارین، اما هیچ گزینهای به جز نادیده گرفتن آزادیها و عقایدشون نمیبینین.
بعد از شنیدن همهی این حرفا از یومیوری-سنپای، یه چیزیو به یاد آوردم. زمانی بود که فکر آیاسه-سان از چیزهای امن گذشته بود و به چیزهای که بهش میگفتم گوش نمیداد. اون موقع، مجبور شدم به زور جلوشو بگیرم تا حرفمو بشنوه. هر چند که به خاطر این که وسط اون ماجرا بود، واقعاً متوجه کاری که انجام دادم نشدم. احتمالاً "در هر لحظه تموم تلاشت رو رو بکن." جملهی خوبی برای توصیف این رفتاره.
«گفتن اینکه همه چیز مهمه اساساً به این معنیه که اصلاً برای هیچی ارزش قائل نیستی، میدونی که چی میگم.»
«اینها با هم فرق دارن، یومیوری-سنپای.»
«میدونی، کسایی هستن که واقعاً برای همه چی ارزش قائلن و موفق هم میشن. اونا استعداد دارن. اما برای اکثر مردم، برای افراد معمولی، این کافی نیست. ما چیزای زیادی داریم که نمیتونیم امیدوار باشیم که بهشون میرسیم. این چیزیه که من بهش باور دارم، خوبه که فرض کنیم که نمیتونیم تو همه چی دانا باشیم.»
«که این طور. این یه فکر جالبه.»
«به همین دلیله که باید این اراده رو برای چیزایی که واقعاً برات مهمن حفظ کنی. مهمه که بتونی جلوی خودتو هم بگیری، میفهمی چی میگم؟»
«آره. در اصل، اگه مردم درست حسابی مراقب خودشون نباشن، باید بهشون بگیم، درسته؟»
«دقیقاً! اینم از هوش زیردستم! حالا که اینا رو گفتیم، وقت استراحتت رو به من میدی دیگه، درسته؟» سنپای دستهاشو روی هم گذاشت جوری که انگار داشت بهم التماس میکرد.
نمیتونم درک کنم که چطور در عرض یه ثانیه از همچین موضوع مهمی به سمت مسخره بازی رفت.
«چرا میخوای استراحتم رو بهت بدم، هاه؟ مگه کاری داری که باید بهش برسی؟»
«اگه تا شیفتم تموم بشه صبر کنم، فروشگاهه تعطیل میشه. رفتن تا اونجا فقط حدود ۱۵ دقیقه طول میکشه!»
من که نمیتونستم حرفهاش رو باور کنم، آهی کشیدم. این بنده خدا...
«متوجهم. وقت استراحتمو بهت میدم، پس برو هر چیزی که نیاز داری رو بخر.»
«هورا، زیردست جونم!»
«نمیزنم قدش.»
«چه واکنش خسته کنندهای از خودت نشون میدی.»
«فقط نمیتونم سرعتت رو دنبال کنم، اوکی؟»
من در واقع یومیوری-سنپای رو برای کاشت بذر این رشتهی فکری تو ذهنم تحسین میکنم، اما وقتی حرفهای بعدی رو زد، فرصتش رو از دست داد.
یومیوری-سنپای گفت:«خب، اگه واقعاً برای خواهر کوچیکت ارزش قائلی، پس شاید بهتر باشه تو کارهاش مداخله کنی.» و بعدش به سمت صندوق پول رفت.
«اگه براش ارزش قائلم، باید بیشتر تو کارهاش مداخله کنم... ها؟»
پس اون قدرا باهام شوخی نمیکرد. سنپای واقعاً یکی از کساییه که هیچوقت درکش نمیکنم.
گرما حتی بعد از اینکه شیفتمون تموم شد، اصلاً کمتر نشده بود. تو راه خونه، مثل همیشه دوچرخم رو هل میدادم و آیاسه-سان کنارم راه میرفت. اون چیزی که یومیوری-سنپای بهم گفت رو به خاطر آوردم. آیاسه-سان تو ماه گذشته، واقعاً خودشو وقف کارش کرده بود. اگه بخوام حدس بزنم، هدفش از این کار احتمالاً این بود که بتونه در آیندهی نزدیک مستقل باشه. یکی از دلایلش به احتمال زیاد اینه که من نتونستم یه روش درآمدزایی پرسود که وقت گیر نباشه براش پیدا کنم. یه دلیل دیگهش احتمالاً به خاطر اینه که من نحوهی عملکرد یه کتابفروشی رو بلد بودم و اون میتونست از این دانش برای خودش استفاده کنه. این استدلال منطقیایه.
با این حال، درست همونطور که بابام گفت، من تو تموم این ماه گذشته ندیدم آیاسه-سان تو تعطیلات تابستونی استراحتی بکنه یا مثل یه دانش آموز دبیرستانی رفتار کنه. مارو هم یه چیزی بهم گفت که فکرمو مشغول کرد...
_اگه مردم به خودشون استراحت درست نمیدن، باید بهشون بگی.
شاید الان باید ازش بپرسم...
«آیاسه-سان، ناراساکا-سان تو رو به استخر دعوت کرده؟ ...همون دعوتی که تا دعوت شدن من رسیده؟»
آیاسه-سان در حالی که ابروهاشو باریک میکرد، پرسید:«...مایا باهات تماس گرفته؟»
به نظر میرسید که واقعاً دعوت شده.
«نه. اون که از همون اولش راهی برای تماس گرفتن باهام نداره.»
«پس از کجا فهمیدی؟»
اوه پسر، الان واقعاً بهم مشکوک شده.
«از اینو اون شنیدم. خودمم هیچی در موردش نمیدونستم.»
من بهش توضیح صحبتهایی که در مورد دعوت دوستای ناراساکا-سان به استخر بود رو دادم.
«آسامورا تو هم میخوای بری؟»
برای یه لحظه، تقریباً به نظر اومد که داره ازم میپرسه که میخوام با اون برم یا نه. اما غیر ممکنه. اون فقط از من پرسید که در کل دلم میخواد استخر برم یا نه. این تنها راهیه که میتونه باعث شه آیاسه-سان این سوال رو مطرح کنه. به هر حال، اون از این که از حرفش اشتباه برداشت بشه متنفره. اون مثل همیشه با حالت یکنواخت و به سادگی ازم پرسید که میخوام برم یا نه، به همین خاطر تصمیم گرفتم با اولین کلماتی که در حین بیان سوالش به ذهنم اومد بهش جواب بدم.
همین طور که جوابشو دادم یه لبخند تلخ بهش کردم. «راستش رو بخوای، رفتن به استخر با اون همه بچهی معاشرتی برام سخته.»
برای یه لحظه، احساس کردم که حالت غمگینی رو تو صورت آیاسه-سان زیر لامپهای خیابون دیدم، اما حالت معمولش به همون سرعتی که از بین رفته بود، برگشت.
«که این طور. پس مجبور نیستی خودتو وادار کنی بری، درسته؟»
یه چیزی تو نحوهی بیانش حس عجیبی رو بهم داد، جوری که انگار از جوابم ناراحت شده بود. نمیتونستم حدس بزنم واقعاً چه حسی داره. کمی عصبانیت، کمی غم و در عین حال کمی تسکین رو ازش حس کردم.
ازش پرسیدم:«تو استخر نمیری؟»
آیاسه-سان جواب داد:«نه، نمیرم.»
«چرا نمیری؟»
«.........»
من زحمت اضافی کشیدم و تو کارش دخالت کردم، اما آیاسه-سان ساکت موند و بهم جوابی نداد. دقیقاً تو همون لحظه یه ماشین از کنارمون رد شد. من فکر کردم که شاید نتونسته صداشو بشنوه، اما اگه واقعاً تونسته بود صداشو بشنوه، نمیخواستم بیشتر از این با سؤال پرسیدن ازش تحریکش کنم و آزارش بدم. با این حال، یه چیزی واقعاً عجیب بود.
-نه، نمیرم.
تو فکرم آیاسه-سان این جمله رو با چه احساسی گفت؟ همینطور که به سمت خونه میرفتیم، نور چراغهایی رو دیدم که از آپارتمانمون به بیرون میتابید. دوچرخمو تو پارکینگ پارک کردم و به آیاسه-سان اجازه دادم بدون من بره داخل. اما تا موقعی که در خونه رو باز کردم، مدام به آیاسه-سان فکر میکردم.
کتابهای تصادفی


