فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 11

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل11: 31ام اکتبر (شنبه) – آسامورا یوتا

آخرین روز ماه اکتبر بود. از اونجایی که امروز مدرسه نداشتم، یکم بیشتر خوابیدم و از یه صبح آروم لذت بردم. زمانی که عقربه ساعت 4بعد از ظهر رو نشون داد، وقتش رسیده بود که عزمم رو جزم کنم و به سر کار برم. تصمیم گرفتم از دوچرخه‌ام استفاده نکنم. با توجه به جمعیت عظیمی که باید باهاشون بجنگم، تصمیم گرفتم با پای پیاده تا اونجا برم. به همین دلیل یکمی زودتر از همیشه از خونه بیرون رفتم. آیاسه سان هم همین کار رو کرد و مسیری متفاوت از مسیر من به سمت کتابفروشی رو در پیش گرفت.

وقتی به اطراف ایستگاه قطار رسیدم، دوباره به طور کامل بهم یادآوری شد که امروز چه روزیه. فردا روزیه که ما از تمام مقدیسین جهان تشکر می‌کنیم – روز همه قدیسین. و روز قبلش یه مقدمه است – هالووین. خیابونای شیبویا مملوء از افرادی بود که لباس هیولاها رو به تن داشتند، من زامبی‌ها، خونآشام‌ها، مومیایی‌ها، گرگینه‌ها و ... رو دیدم. از کاستوم‌های مرسوم گرفته تا لباسای شخصیت‌های انیمه‌ای و حتی بازی‌های ویدیوئی، تعداد افراد لباس پوشیده نسبت به روز قبل بیش از ده برابر شده بود.

«کم کم دارم سرگیجه می‌گیرم...»

درحالی که داشتم تمام سعیم رو می‌کردم که از جمعیت دوری کنم، چنین غرغری از لبام خارج شد. خیابون تا جایی پر بود که موقع راه رفتن، مدام شونه‌ام به شونه‌ی دیگران می‌خورد. فکر کنم امروز کتابفروشی به شدت شلوغ باشه. بالاخره خودم رو به کتابفروشی رسوندم. حتی قبل از داخل شدن، می‌تونستم شدت آشفتگی رو ببینم. حدود یک سوم از مشتریای داخل فروشگاه کاستوم پوشیده بودند. از کنارشون رد شدم، وارد دفتر شدم و به بقیه سلام کردم.

«اوه، آسامورا. امروز قراره پشت صندوق وایستی.»

مدیر همون کلاه دلقک دیروز رو بهم داد و گفت که امروز باید حواسم به صندوق باشه. عوض کردن لباسام رو تموم کردم و به قسمت اصلی فروشگاه رفتم. در گوشه‌ای کنار صندوق، خرده اجناس تخفیف‌خورده‌ای مثل لباس، شمع، و حتی خودکار، وجود داشت.

اونارو احتمالاً دیروز بعد از تعطیل شدن فروشگاه اونجا چیده بودند. اساساً، اون قسمت تخفیف‌خورده فقط امروز اینجا خواهد بود و با رسیدن فردا برداشته می‌شه. مسلماً، کسب و کار اصلی ما حول محور کتاب بود، اما ذهنیت مدیر فروشگاه این بود که هرچقدر بیشتر بفروشیم، بهتره. این پشت صندوق وایستادن رو حتی سخت‌تر می‌کنه، لازم نیست حتی به کلاه دلقکی فوق‌العاده‌ای که امروز رو سرم داشتم اشاره بکنم.

در نهایت، خیلی بدتر از چیزی بود که تصور می‌کردم. قانون مورفی امروز هم به قوت خودش باقی بود. اونقدر سرمون شلوغ بود که پشت صندوق، فرصتی برای گفتگوهای اضافی وجود نداشت. شیبویا به عنوان شهر شلوغی که هرگز نمی‌خوابه شناخته می‌شه، و از اونجایی که هالووین امسال تو آخر هفته بود، انگار تمام مردم شهر تصمیم گرفته بودند امروز برن بیرون، که صفی بی‌پایان جلوی صندوق ایجاد کرده بود.

رونق گرفتن هر کسب و کاری جوانب مثبت و منفی خودش رو داره. از اونجایی که من قبلاً هیچ تجربه‌ای از پشت صندوق ایستادن تو روزای شلوغ نداشتم، تا تموم شدن شیفتم کاملاً خسته شده بودم. پاهام از ایستادن تمام مدت پشت باجه درد گرفته بودند، و کاملاً مطمئنم که دردش قراره فردا دمار از روزگارم دربیاره. برای اولین بار به مارو و بدن ورزیده‌اش حسادت کردم. نمی‌‌دونم چقدر تمرین لازمه تا دچار همچین دردهای عضلانی نشم.

و انگار که تمام اینا کافی نباشه، درست قبل از اینکه این شیفت جهنمی تموم بشه، یه یارویی درست جلوی در فروشگاه بالا آورد. احتمالاً یکی از اون احمقایی بود که قبل از اینکه حتی خورشید غروب کنه، شروع به مس&ت شدن می‌کنند. یکی باید این گند رو تمیز می‌کرد و از اونجایی که مدیر فروشگاه تو همچین زمان شلوغی نمی‌تونه جایگاه‌ش رو ترک کنه، من به عنوان مرد خوش‌شانسی که باید این کار رو انجام بده انتخاب شدم.

سطل آب و تی زمین شویی رو برداشتم و با قدمایی سنگین به سمت لایه بعدی جهنم گام برداشتم. به محض اینکه از در خودکار رد شدم، صحنه‌ی جنایت به استقبالم اومد. همونطور که می‌تونید حدس بزنید، عامل جنایت مدت‌ها بود که ناپدید شده بود و تنها شاهدی که پشت سرش به جا گذاشته بود کپه‌ای استفراغ بود. این نوع آدما فقط بلدند برای افرادی که سخت درحال تلاشند دردسر درست کنند. درحالی که نسیم سرد پاییزی از بین لباس‌های نازکم به داخل نفوذ می‌کرد. درحالی که بدون هیچ احساسی روی صورتم به رهگذرها و لباس‌هاشون خیره شده بودم، دسته‌ی تی تو دستم رو تکون می‌دادم، درست مثل یه ماشین روغنکاری شده.

هیچ احساس حسادت خاصی نسبت به اونا و جشنشون نداشتم. همیشه با اینجور چیزا بد بودم. با اینحال، وقتی دیدم یه دختر و پسر با همدیگه درحال قدم زدن هستند کنجکاویم بیشتر شد. یه زوج دانشجو رو دیدم که جلوی پوستر تبلیغاتی فیلمی که کنار مغازه ما چسبونده شده بود، با بدن‌هایی درهم تنیده شده ایستاده بودند و به هم نگاه می‌کردند. اونا هیچ توجهی به نگاه‌های خیره رهگذرها نداشتند و در عوض مشغول لذت بردن از همدیگه بودند. شبیه منظره‌ای بود که تو ایکبوکورو دیده بودم. حدس می‌زنم یکی از الزامات قرار گذاشتن اینه که که باید جلوی غریبه‌ها همدیگر رو ببو&سید.

«همم؟»

ناگهان، چیزی رو احساس کردم. یه نفر درست جلوی این زوج خم شد و از نزدیک به اونا خیره شد. اولین برداشت من ازش این بود که اون یه شیطان بود. چشمانی شیطانی داشت، از تل موی روی سرش دوتا شاخ شیطانی بیرون زده بود و یه دم کوچیک از پشتش آویزون بود. ردای مشکی و بلندش شبیه لباس جادوگرها بود. اگه امروز یه روز عادی بود، اون مطمئناً خیلی تو چشم می‌اومد.

با این حال، به لطف جادوی هالووین یا هرچیزی که اسمش بود، تنها کسی که الان داشت به زن توجه می‌کرد من بودم. انگار اون فقط تو دنیای من وجود داشت. حتی زوجی که اون بهشون خیره شده بود، بدون توجه بهش به بو&سه‌ی پرحرارت خودشون ادامه می‌دادند.

«همم. یه لحظه وقت دارید؟» شیطان اونا رو صدا زد.

فقط اون موقع بود که زوج متوجه شدند تحت نظرند و به سرعت سرهاشون رو از هم دور کردند. خدارو شکر اون یه توهم نبود که از خیالات من بیرون اومده باشه و بخواد این شیفت بی‌نظیر رو جذاب‌تر کنه.

«چی می‌خوای؟» مرد یه قدم به جلو برداشت و دوست &دخترش رو پشتش مخفی کرد.

شیطان بدون اینکه اهمیتی به حالت مرد بده ادامه داد:

«می‌بینم که شما کاملاً حاضرید در مقابل افراد غریبه تصادفی مرتکب اعمال خلاف اخلاق عمومی بشید. آیا شما دوتا همیشه معاشقه اولیه خودتون رو مقابل چشم بینندگان غریبه انجام می‌دید؟»

«ها ...؟»

دوست& پسر کاملاً گیج شده بود. من اون رو سرزنش نمی‌کنم، حتی منم که از دور داشتم نگاه می‌کردم از نحوه‌ای که مکالمه داشت پیش می‌رفت سردرگم شده بودم.

«نیازی به گیج شدن نیست. من فقط علاقه مندم بدونم که حال و هوای هالووین چقدر شما رو به نادیده گرفتن هنجارها و اخلاق اجتماعی ترغیب می‌کنه، یا شاید هم این مناسبت صرفاً افرادی رو که فاقد این نوع دیدگاه‌های اخلاقی هستند یا مشکلی در رفتارهای هنجارشکن خودشون نمی‌بینند رو کنار همدیگه جمع می‌کنه. به زبون ساده، من درباره‌ی طرز فکر شما کنجکاوم.»

«داری چه مزخرفاتی زر می‌زنی؟»

«ولش کن، بیا بریم.» دوست &دختر مرد بازوش رو کشید و سعی کرد اونو وادار به حرکت کردن بکنه.

«صبرکن، شاید شما با نمایش خودتون در برابر چشمان دیگران احساس لذت بیشتری می‌کنید، در اینصورت، نباید از من برای کمک در این مورد قدردانی بکنید؟»

«ما داریم می‌ریم، لطفاً دنبالمون نکن!»

«نمی‌تونید حداقل به یکی از سوالام جواب بدید؟ این به خاطر جادوی امروزه، یا شما واقعاً از انجام دادن همچین کارایی پیش چشم بقیه لذت می‌برین؟ یه جواب کوتاه هم خوبه، هر چیزی که بتونه به تحقیقاتم کمک بکنه.»

«ما علاقمند نیستیم!» دوست &دختر دست دوست &پسرش رو گرفت و به سمت مرکز شهر کشید. اونا به سرعت بین ازدحام جمعیت ناپدید شدند.

«نمونه‌های عالی بودند، می‌تونستند تو تحقیقاتم خیلی تاثیرگذار باشند.» اون درحالی که به زوجی که بین جمعیت ناپدید می‌شدند نگاه می‌کرد با تاسف سری تکون داد. «خب پس، وقت اینه که یه هدف دیگه برای مشاهده پیدا کنیم ... هم؟»

«اوه!»

نگاهمون باهم تلاقی کرد. وقتی چشمانش که مثل سنگ‌های قیمتی می‌درخشیدند وارد خط دید من شد، بخشی از خاطراتم تحر&یک شد. پوست کمی کک ومکی‌اش، موهای نامرتبش که انگار تازه از خواب بیدار شده، شونه‌های افتاده‌اش و روش خاصش برای پرسش از مردم ... فقط یه نفر بود که به ذهنم خطور کرد. استادی که یومیوری سنپای باهاش تو کافه، اون بحث پرشور رو داشت. فکر کنم که اون رو "پروفسور کودو" صدا می‌کرد.

این یادم آورد که یومیوری سنپای گفته بود بعد از کار قراره با چند نفر از دانشگاهش ملاقات کنه و گمونم پروفسور هم قرار بود بخشی از گروه باشه. احتمالاً برای همین بود که اون به کتابفروشی ما اومده.

«ما قبلاً همو دیدیم؟»

«آه، ببخشید که بهتون خیره شده بودم.»

«ناراحت نباش، قصد سرزنشت رو نداشتم، خیلی از مطالعات فقط زمانی شروع می‌شند که شما برای مدت طولانی به چیزی خیره شده باشید.»

«د-درسته...»

«تو باید حرکات اون زوج رو دیده باشی، چه احساسی دربارش داری؟»

اون الان داره نظر منو می‌پرسه؟ این یه سوال غیرمنتظره بود، اما بدون مکث زیادی جواب دادم.

«راستش، من احساس خجالت کردم.»

«اوه؟»

«طبیعتاً باید اینطور باشه.»

«که اینطور ... چون داشتی تصور می‌کردی که در حین انجام کاری درهمین راستا توسط بقیه دیده می‌شی، درسته؟»

«این چیزی نبود که من ...»

«مطمئنی؟ تو بلافاصله بعد از اینکه ازت سوال کردم بهم جواب دادی. حتماً قبل از اینکه من ازت بپرسم دربارش فکر کرده بودی، و جوابت منعکس کننده‌ی احساسات واقعیت بود. اگه زیاد بهش اهمیت نمی‌دادی فقط اونو آزاردهنده یا عجیب می‌نامیدی، اما تو گفتی که اون خجالت آوره. این همون احساسیه که تو آلمانی بهش fremdschämen می‌گند. تو خودت رو جای اونا تصور کردی و در نتیجه از شرم نیابتی رنج بردی.»

برخلاف طرز برخورد چندش‌آورش، اون دقیقاً تونست احساسات منو حدس بزنه. همونطور که از شخصی که یومیوری سنپای رو تعلیم داده انتظار می‌رفت، اون واقعاً تو استفاده از کلمات ماهره.

«بیشتر مردم، سطح مشخصی از مقاومت در برابر بو&سیدن در مقابل دیگران رو دارند و آمارها بسته به افراد مورد سوال قرار گرفته، نتایج مختلفی رو نشون می‌دن، این تفاوت می‌تونه به جنسیت، سن، وضعیت تاهل و ... بستگی داشته باشه. با اینحال، تنها 8درصد از جامعه آماری مورد بررسی مشکلی برای بو&سیدن طرف مقابل در ملاء عام ندارند. جالب اینجاست که فقط 20 درصد از افراد مورد سوال قرار گرفته تجربه بو&سیدن کسی در ملاء عام رو داشته‌اند.»

«پس این چه معنی می‌ده؟»

«آمارها می‌گن که اکثریت جامعه آماری برای اشتراک گذاری ب&وسه در ملاء عام تردید داشتند و تنها بخش کوچکی این کار رو انجام دادند. اگر اینطوره، چه زمانی و تحت چه شرایطی به فعالیتی پرداخته‌اند که ممنوع تلقی می‌شه؟ متاسفانه تحقیقات زیادی وجود نداره که این ایده رو اتخاذ کرده باشه و تحقیقات مناسبی رو از این منظر انجام داده باشه. در واقع من به دنبال این هستم که بفهمم چه شرایطی ارزش این رو داره که مردم، معیارها و اخلاقیات اجتماعی رو نادیده بگیرند و دست به اقدامات به ظاهر غیر عرفی بزنند که در شرایط عادی هیچ وقت انجامشون نمی‌دادند.»

«... کم کم دارم می‌فهمم.»

چه فرایند فکری عمیق و درعین حال وحشتناکی. یک کلمه، یا حتی یه حرف برای گرفتار کردن من و پیچیده شدن در تور اون کافیه. لباسش کاملاً مناسب بود، احساس می‌کردم واقعاً دارم با مفیستوفل صحبت می‌کنم.

«هالووین شیبویا به ویژه برای جوونایی که خطا می‌کنند و مواردی از این دست معروفه، اینطور نیست؟»

«به گمونم...»

«وقتی می‌گم "خطا کردن" دارم به اعمالی اشاره می‌کنم که از هنجارهای جامعه منحرف می‌شند. من با این فرضیه به این پدیده نگاه می‌کنم که وقتی صحبت از روابط بین زن و مرد به میون میاد، شرایط مشابهی برقرار می‌شه.»

«پس شما اساساً درحال انجام یه تحقیق میدانی هستید؟ همونطور که از یه استاد دانشگاه انتظار می‌ره. به نظر نسبت به تحقیقاتتون خیلی پرشور هستید.»

«اوه؟ پس تو از اولش منو میشناختی؟»

اوه، لعنت بهش. انجام چنین مکالمه سطح بالایی باید روند فکری منو مختل کرده باشه. درسته که من درمورد اون می‌دونم، اما بیشترش به این خاطره که به مکالمه‌اش با یومیوری سنپای گوش دادم و ترجیح می‌دم چنین چیزی رو افشا نکنم. درحالی که تو فکر بودم که چی باید بگم، شیطان از سر تا پام رو با چشمانش اسکن کرد.

«پس اینطور، اینجا کار می‌کنی؟ تو باید سال پایینی یومیوری باشی.»

«بله، درسته.»

«تصادفاً ... آسامورا نیستی؟؟»

«امم، شما حتی اسم منو می‌دونید؟»

«فقط یهویی یادم اومد.»

نهایت تلاشش را برای مودبانه بودن کرد.

«اسم من کودو ایهاست. من یه دستیار پروفسور تو دانشگاه زنانه تسوکینومیا، که یومیوری هم اونجا مشغول تحصیله هستم. من قبلاً با خواهر کوچکترت ملاقات کرده بودم.»

«دربارش شنیدم.»

آیاسه سان مخصوصاً به این موضوع که تو روز پردیس آزاد توسط یه پروفسور مشکوک مورد بازجویی قرار گرفته، اشاره کرده بود. ما فقط برای چند دقیقه باهم صحبت کرده‌ بودیم، با این حال من همین الانش هم می‌تونستم با چیزی که آیاسه سان از سر گذرونده بود همدردی کنم.

«من نباید مزاحم کار کردنت بشم، پس دیگه زحمت رو کم می‌کنم.»

«... این غیرمنتظره بود.»

«چی دقیقاً؟»

«فکر می‌کردم قراره از منم سوال بپرسی.»

«من علاقه ندارم مانع کار و فعالیت‌های دیگران بشم. راستش اصلاً به چیزایی که به مستقیماً به تحقیقاتم ربطی ندارند علاقه‌مند نیستم.»

من کاملاً شوکه شده بودم، چیزی که منو بیش از همه به وحشت انداخت این واقعیت بود که پروفسور کودو مطلقاً هیچ تردید و نگرانی درباره نحوه عملکردش و جوری که خودش رو به دیگران نشون می‌داد نداشت.

«پس، حالا اگه منو ببخشید،» اون گفت و پشتش رو به من کرد..

احساس آرامش کردم و دوباره سر تمیزکاریم برگشتم.

«آه، تازه یادم اومد.» ایستاد و دوباره صحبت کرد. «بذار برای آخرین بار مثل یه شیطان رفتار کنم و یه نفرین روت بزارم.»

«نفرین؟ این دیگه یکم زیاده روی نیست؟»

«چرا زوجایی که معمولاً جلوی دیگران خویشتنداری می‌کنند، تو روزایی مثل این احساس خجالت خودشون رو از دست می‌دن؟ نکته کلیدی تو از دست دادن کوتاه مدت IQ اونا نهفته است.»

«حال و هوای هالووین مردم رو احمق می‌کنه، این چیزیه که تو می‌خوای بگی؟»

«دقیقاً. هرچقدر ما انسان‌ها بیشتر به اجداد نخستینمون شبیه بشیم، تمایلات بدوی ما بیشتر می‌شه ... به عبارت دیگه، میل اونا برای لمس جن&سی پارتنرشون افزایش پیدا می‌کنه.»

«شما مثل همیشه صریح و رک هستید، نه؟»

«به هرحال حقیقت همینه ... با اینحال، تبدیل شدن به یه احمق همیشه هم بد نیست.»

«و عوارض جانبی مثبت احمق شدن چی می‌تونه باشه؟»

«تو شاد خواهی بود.»

«چه چرخش موضوع بزرگی، الان داریم درباره‌ی سطوح معنویت فکری صحبت می‌کنیم؟»

مگه ما درباره‌ی هنجارها و دو راهی‌های اخلاقی صحبت نمی‌کردیم؟

«انسان‌ها همیشه با معنویت همزیستی داشته‌اند. این یه بخش جدایی‌ناپذیر از جامعه انسانیه.» پروفسور کودو به سمتی اشاره کرد.

وقتی به اون طرف نگاه کردم، گروهی کاستوم پوش رو دیدم که مشغول رژه رفتن تو خیابون بودند و یه چهارراه رو کاملاً بند آورده بودند. این منو یاد شبی انداخت که با فوجینامی سان قدم زده بودم. تو اون زمان، خیابونا مملوء از آدمایی بود که به بهانه‌های مختلف خودشون رو م&ست و پاتیل کرده بودند. اونا برای فراموش کردن به قدرت ال&کل تکیه کرده بودند. در حال حاضر، هالووین بهونه‌ی این کار رو فراهم کرده بود، باعث شد همه‌ی این آدما فراموش کنند که قراره آگاه باشند.

«پس، از اون جایی که شما بچه‌ها از دسته‌ی آدمای باهوشید، من نفرینتون می‌کنم که به یه میمون تبدیل بشید: هالووین مبارک.»

«به میمون تبدیل بشم؟ منظور پشت شوخیت رو متوجه نمی‌شم.»

من و آیاسه سان قراره مثل اونا رفتار کنیم؟ اصلاً امکان نداره. من از مزخرفات پروفسور کودو عصبانی شدم و برگشتم تا بهش بگم تمومش کنه، اما اونو پیدا نکردم. اون اونچه رو که می‌خواست بگه گفته بود و بعد ناپدید شده بود.

«اون که ... واقعاً یه شیطان نیست، درسته؟»

امکان نداره، مگه نه؟ هاهاها... با احساس اینکه همین الان یه چیز ماورایی رو تجربه کرده‌ام، سر پاک کردن زمین برگشتم و وقتی کارم تموم شد برگشتم داخل مغازه.

بالاخره، شیفتم تموم شد. وارد دفتر شدم و به مدیر برخوردم، اون یه کیسه‌ی پلاستیکی که با ربان، تزئین شده بود بهم داد.

«این یکی هم برای تو آسامورا. از اینکه تو این روز شلوغ بهمون کمک کردی ممنونم.» اون درحالی که کیسه‌ی پلاستیکی، که به نظر پر از شیرینی می‌اومد، رو بهم می‌داد گفت.

انگار یه پاداش اضافی برای کسایی که تو ساعات شلوغ هالووین کار می‌کردند وجود داشت. طبیعتاً، سپاسگزارانه کیسه رو قبول کردم.

«اینم برای تو، آیاسه سان.»

«خیلی ممنون.»

آیاسه سان یکم بعدتر ظاهر شد و کیسه‌ی خودش رو گرفت. همین اتفاق برای یومیوری سانی که درست پشت سر اون وارد شد تکرار شد. هر سه‌ی ما تقریباً تو یک زمان شیفتمون رو تموم کرده بودیم، که اتفاقی نسبتاً نادر بود. بعد از تموم شدن شیفتش، یومیوری سنپای قرار بود به یه هالووین پارتی بره. وقتی بهش گفتم که به استادش برخوردم، اون واقعاً نگران به نظر می‌رسید، چراکه همش ازم می‌پرسید: «خوبی؟ اون که باهات کار عجیبی نکرد، درسته؟» که برای من عجیب بود. گفتم حالم خوبه، اما ظاهراً اون منو نفرین کرده. این باعث شد یومیوری سنپای با حالتی شوکه شده بهم خیره بشه.

به سمت رختکن مردانه رفتم و یونیفرمم رو عوض کردم. وقتی به دفتر برگشتم، با آیاسه سان و یومیوری سان ملاقات کردم. آیاسه سان همون لباس اسپورت قبل رو پوشیده بود، اما سنپای لباساش رو عوض کرده بود. اون یه کلاه جادوگری بزرگ روی سرش داشت و یه ردای بلند جادوگری پوشیده بود. به طرز فوق‌العاده‌ای تو بدنش خوب دیده می‌شد، تا جایی که تقریباً فراموش کردم اون معمولاً به سبک ژاپنی لباس می‌پوشه.

لباس جادوگریش از اونایی نبود که خیلی به چشم بیاد. بیشتر شبیه چیزی بود که تو اعماق جنگل، پنهان از جامعه باهاش مواجه می‌شید. سنجاق سینه‌اش از سنگ مخصوصی ساخته شده بود که روش رون‌هایی حک شده بود و لباسش رو بسیار اصیل‌تر جلوه می‌داد. اون با خودش جارو حمل نمی‌کرد، در عوض یه عصای کوچک رو انتخاب کرده بود که ظاهراً از شهربازی خریده بود.

«هه هه هه هه! چی فکر می‌کنی، هم؟» درحالی که ظاهرش رو بهم نشون می‌داد، پوزخند متکبرانه‌ای زد.

«فکر می‌کنم خیلی عالی به نظر میای. اگه نمی‌شناختمت، فکر می‌کردم که با یه جادوگر واقعی برخورد کردم.»

از اونجایی که اون تایید من رو می‌خواست، به خودم زحمت ندادم که بهش بگم واقعاً چه احساسی دارم. می‌تونستم بگم اون مشتاقانه منتظر جشنیه که پیش روشه.

«هرچند، شرط می‌بیندم ترجیح می‌دادی ساکی چان رو تو لباس کاسپلی ببینی، مگه نه؟»

چنین چیزی رو انکار نمی‌کنم، اما می‌دونم که اون هرگز چنین کاری انجام نمی‌ده.

«من اینکارو نمی‌کنم.» آیاسه سان درحالی که کنار من می‌ایستاد با صراحت تمام گفت.

دیدید، همین الان گفتم که.

«وقتی بهش عادت کنی، احساس خیلی خوبی داره ها.»

«نه، متشکرم.»

«فقط یه کوچولو، بببین، چیز خیلی بزرگی نیست.» اون به کیفش، که ظاهراً لباس تو اون بود نگاه کرد. «گوش‌های گربه‌ای ظاهر بشید.» اون با لحن یه ربات آبی خاص صحبت می‌کرد. «اینارو امتحان کن.»

«ترجیح می‌دم نکنم.»

«خیلی خشکی! حوصله سربر! می‌دونم که با اینا ناز به نظر می‌رسی! و سال پایینی جونمون هم خوشش میاد، مگه نه؟»

«پای منو وسط نکش.»

ممکنه الان ظاهرش متفاوت به نظر برسه، اما از درون، اون همون یومیوری سنپای سابقه. اون شبیه یه مرد میانسال کچله. یکم بیشتر ادامه بده و آیاسه سان ازت به خاطر آزار و اذیت تو محل کار شکایت خواهد کرد.

«فکر کنم هرچی زودتر بریم خونه بهتره.»

«هاااااااااه؟ ... خیلی خب، قبوله. من تو آینده شانس‌های بیشتری خواهم داشت.»

واقعاً؟

«امکان نداره.»

«اما تو دوست داری جوری لباس بپوشی که ناز به نظر برسی، درسته؟»

آیاسه سان لحظه‌ای تردید کرد.

«به هرحال، برای امروز کافیه.» اون روش رو برگردوند.

«پووووف. باشه، سال پایینی جون، الان دیر وقته، پس روت حساب می‌کنم که مواظبش باشی.»

«باشه، باشه. بسپارش به من.»

جادوگر جنگل برامون دست تکون داد و ساک ورزشیش رو روی دوشش انداخت. چه منظره‌ی سورئالی. اون احتمالاً می‌خواد کیفش رو تو یه قفسه‌ی عمومی بزاره تا مجبور نباشه تمام شب با خودش بکشوندش. یعنی می‌تونه تو این وقت شب یه بازش رو پیدا کنه؟ شایدم یه جای دیگه‌ای رو در نظر داره. یومیوری سنپایی که من می‌شناسم، قبل از انجام هر کاری همیشه فکر همه چیز رو می‌کنه.

«بعداً می‌بینمتون.»

«آه، سنپای!» درست وقتی که می‌خواست از دفتر بره بیرون، متوقفش کردم.

«هممم؟ چیه، چیه؟»

«بفرما.» یه شی پیچیده شده تو پلاستیک رو تو کف دستش گذاشتم.

«این چیه؟»

«آبنبات، به طور دقیق‌تر آبنبات گلو. گفتی که بعدش قراره برید کارائوکه، درسته؟»

«اوه، انتظار نداشتم یادت مونده باشه. پسر خوب!»

«ترجیح می‌دم سربه سرم نزاری.»

«هه، خیلی سپاسگزارم.» اون آبنبات رو روی گونه‌اش فشار داد و لبخندی زد. «برای تشکر، جادوی خودم رو بهتون عطا می‌کنم که شمارو خوشحال خواهد کرد! هووووو!» عصاش رو تکون داد. «هالووین مبارک! تا بعد!» گفت و از دفتر خارج شد.

«خداحافظ.»

«مراقب خودت باش.» وقتی یومیوری سنپای داشت می‌رفت، آیاسه سان سری تکون داد.

گفتم: «فکر کنم وقتش رسیده که ما هم بریم بیرون.» آیاسه سان سری تکون داد و کیفش رو برداشت.

قدمی به سمتش برداشتم و چیزی از داخل کیف خودم بهش تعارف کردم. چشمای آیاسه سان کاملاً گشاد شد.

«این چیه؟»

«برای توعه.»

یه لفافه‌ی کوچیک دیگه بود.

«آبنبات؟»

«نه ... این یکی شکلاته.»

«اما من چیزی برات نگرفتم.»

«اشکالی نداره، این فقط یه نشونه‌ی کوچیک از مهربونیه. هالووین مبارک.»

«هالووین مبارک و ممنون.»

قبل از اینکه فروشگاه رو ترک کنیم. آیاسه سان ازم خواست یه لحظه صبر کنم و دوباره دوید داخل. موندم این دیگه چی بود؟ نکنه چیزی رو فراموش کرده بود؟ یکم از در ورودی فاصله گرفتم تا راه رو نبندم و منتظر آیاسه سان موندم. یکم بعد اون بیرون اومد اما چیز خاصی تو دستاش نبود.

«ببخشید که منتظرت گذاشتم.»

«چیزی رو فراموش کرده بودی؟»

«یه همچین چیزی.» اون گفت و کنارم شروع به راه رفتن کرد.

«باشه ... پس بیا برگردیم خونه.»

«باشه.»

وقتی به خیابون اومدیم، هم من و هم آیاسه سان گیج شده بودیم. به هر طرف نگاه می‌کردیم، افراد کاستوم پوش رو می‌دیدیم. عملاً جایی برای رفتن وجود نداشت. می‌دونستم آخرش اینجوری می‌شه، خوشبختانه تصمیمم برای نیاوردن دوچرخه فکر خوبی بود.

«فکر نمی‌کردم اینقدر بد باشه ...»

«این جمعیت زیادیه.»

«آره، حداقلش لازم نیست نگران باشیم که یه وقت کسی از مدرسمون مارو ببینه.»

شناختن کسی تو این دریای بی‌پایان کاستوم‌پوش‌ها عملاً غیرممکنه. احساس می‌کنم زمان زیادی طول بکشه تا بتونیم از بین این جمعیت متراکم خارجی‌ها و مهمون‌های دانشگاهی عبور کنیم.

«آخخخ...»

آیاسه سان بعد از برخورد با کسی جیغ کشید. بلافاصله رفتم تا ازش حمایت کنم. این خیلی بده.

«پیاده‌روی کنار جاده باید خلوت‌تر باشه، بیا از اونجا بریم.»

«اوه، باشه.»

فکر می‌کردم گوشه‌ای از خیابون با جمعیت کمتر رو انتخاب کرده‌ام، اما موج جمعیت اونقدر خطرناک بود که هرلحظه ممکن بود مارو از هم جدا کنه. از اونجایی که ما به یه سمت می‌ریم، خطر گم شدن وجود نداره، به خصوص که ما به اندازه‌ی کافی بزرگ شده‌ایم، اما ....

«اینجا، آیاسه سان.» دستم رو به سمتش دراز کردم و اون بلافاصله گرفتش.

گرمایی که روی کف دستم منتقل می‌شد ضربان قلبم رو تندتر می‌کرد، دست اون یکم کوچیکتر از دست من بود و می‌ترسیدم اگه خیلی محکم بگیرمش ممکنه بهش صدمه بزنم. اما با این حال، رها کردنش و از دست دادن اون منو بیشتر می‌ترسوند، بنابراین محکم نگهش داشتم.

«مراقب باش کجا قدم می‌ذاری.»

به نظر می‌رسید دهه‌ها از زمانی که ما اینجوری باهم صمیمی بودیم گذشته. وقتی به جلو نگاه کردم، سدی محکم از گوشت رو دیدم که حتی یه مورچه هم نمی‌تونست از بینش رد بشه، همه داشتند از خیابون دوگنزاکا بالا می‌رفتند. فراتر از اونا، می‌تونستم خوشه‌ای از ساختمون‌ها رو ببینم که به شدت در برابر آسمون تاریک می‌درخشیدند. انگار تاریکی شب شیبویا رو مثل یه پرده‌ی مخملی پوشونده بود. ما دو نفر بودیم و اینجا ما دو نفری بودیم که سعی می‌کردیم راه خودمون رو از بین دریای کاستوم‌پوش‌ها باز کنیم.

مدتی از فرارسیدن شب گذشته بود و همه‌ی بچه‌های کوچیک احتمالاً تا الان خوابیده بودند. اونایی که هنوز داشتند تو خیابون می‌رقصیدند دلقک‌هایی با آرایش بیش از حد، جادوگرانی که جارو تو دستشون داشتند و خوناشام‌هایی با نیش‌های بیرون زده بودند. سر و صدای موسیقی پاپ هم از اینور و اونور شنیده می‌شد.

مثل رژه‌ی گروهی هیولاها بود. حتی اگه یه موجود واقعی بین این جمعیت پنهون بشه، هیچ کس متوجهش نمی‌شه. هربار که چراغ راهنمایی از قرمز به سبز تغییر رنگ می‌داد، انبوهی از هیولاها تو یه جهت حرکت می‌کردند، درست مثل جونورای وحشی نفرین شده‌ای که به خواست دیگران حرکت می‌کنند. یه بالن قرمز تو هوا شناور شد و تو آسمون ناپدید شد. تو گوشه‌ای بوق ماشین‌ها به صدا در اومد، دختر و پسری که همه جاشون رو باندپیچی کرده بودند تو کناری مثل احمق‌ها می‌خندیدند. ماشین‌هایی با چراغ روشن از کنار ما می‌گذشتند. هر بار که درب خودکار یه فروشگاه بزرگ باز می‌شد، صدای خوشامدگویی ضبط شده پخش می‌شد. تمام اینا گوشم رو پر کرده بود.

انگار داشتیم روی ابرها راه می‌رفتیم. در بین این منظره ماوراءطبیعی، من دست یه دختر به‌خصوص، خواهر کوچکترم- یا خواهر ناتنی‌ام، رو گرفته بودم. هردوی ما تائید کرده بودیم که سطح خاصی از احساسات رو نسبت به همدیگه داریم. این احساس، خیلی از واقعیت فاصله داشت. آیا چنین چیزی واقعاً می‌تونست اتفاق بیوفته؟ تنها چیزی که درحال حاضر به یقین می‌دونستم، گرمایی بود که از کف دستش می‌اومد. از کنار مردی رد شدیم که نقاب گرگ به صورت داشت و انگار از زیرش به ما لبخند زد. شاید اون یکی از همکلاسی‌های ما بود و من و آیاسه سان رو که شونه به شونه هم دست همدیگه رو گرفته بودیم دیده بود. این احتمال از نظر نجومی ناچیز بود، اما این به معنای صفر بودنش نبود.

از ایستگاه قطار فاصله گرفتیم. هرچی به آپارتمانمون نزدیکتر می‌شدیم، با آدمای کمتری روبه‌رو می‌شدیم. تعداد چراغ‌های خیابونی که از کنارشون عبور می‌کردیم هم از نظر تعداد کمتر شد. وقتی که ساختمون رو از دور دیدیم، فقط من و آیاسه سان بودیم. بعد از اینکه از کنار پارک عبور کردیم و در امتداد جاده گسترده قدم زدیم، هردومون دست همدیگه رو رها کردیم. یکی از ما آهی کشید.

«اگه...»

«ها؟»

«اگه ماهم مثل اونا لباس می‌پوشیدیم، اون وقت می‌تونستیم بدون نگرانی از اینکه کسی ممکنه مارو ببینه به خونه برگردیم.»

«فکر کنم درست می‌گی.»

اولش، ما قصد نداشتیم تا رسیدن به خونه دست همدیگه رو نگه داریم، اما وقتی لذت گرمای اون حس رو چشیدیم، دیگه نمی‌تونستیم رهاش کنیم. هر دو هوس حضور همدیگه رو داشتیم. اگه به رنگ بقیه در می‌اومدیم و ما هم کاستوم می‌پوشیدیم، مطمئناً می‌تونستیم تمام مدت بدون نگرانی دست در دست هم تو دنیا بگردیم. با اینحال، برای اون، آرایش کردن و کاستوم پوشیدن دو چیز متفاوت هستند، و من شک دارم که واقعاً قادر به اجرای چنین طرحی باشیم.

«یه روزی،» گفتم.

آیا می‌تونیم از فکر کردن به هر جزئیات کوچیکی دست برداریم، و هر موقع که دلمون خواست بتونیم دست همدیگه رو بگیریم؟ مثل عاشق‌ها؟ اما فقط ما دو نفر نیستیم. به خاطر افراد دیگه‌ای که برای هردوتامون ارزشمندند نمی‌تونیم رابطه‌ی خواهر-برادری خودمون رو نابود کنیم.

«یه روزی چی؟»

«نه ... هیچی.»

جایی که زیر نور چراغ خیابون ایستاده بودیم، سایه‌هامون هنوز دست در دست هم بودند. چراغ‌های آپارتمان‌ها هنوز روشن بودند، هرکدوم متعلق به یه خانواده بودند و من مطمئن بودم که بعضی از اونا خانواده‌هایی هستند که به تازگی تشکیل شده‌اند. ما در سکوت به خونه برگشتیم، هیچکدوم نتونستیم یه بار دیگه برای گرفتن دست همدیگه تلاش کنیم.

در ورودی رو باز کردم و چراغ رو روشن کردم.

«ما برگشتیم.»

هردو همزمان گفتیم، اما جوابی نیومد. می‌دونستم که آکیکو سان باید الان سر کار باشه، اما آقاجونم باید خونه می‌بود. آیاسه سان جلوتر از من وارد اتاق نشیمن شد و آه متعجبی کشید.

«اوه؟»

«چی شده؟»

«این.» اون یه یادداشت کوچیک تو دستش داشت.

پیامی از آقاجونم بود. «من می‌رم دیدن آکیکوسان.» تلفنم رو درآوردم و پیام‌هام رو نگاه کردم. حتی متوجه نشده بودم که یه پیام از اون تو لاین دریافت کرده‌ام. وقتی نگاهش کردم، دیدم که اون گفته چون فردا یکشنبه است، امشب با آکیکو سان تو یه رستوران شیک شام می‌خورند. چونکه من پیامش رو ندیدم یا جوابی بهش ندادم، اون یه یادداشت گذاشته.

«به نظر میاد اون دوتا باهمدیگه میان خونه.»

«ظاهراً همینطوره.»

آیاسه سان در حین جواب دادن به من داشت پیام آکیکو سان رو بررسی می‌کرد. خنده‌دار بود که چطور هیچ کدوم از ما تا رسیدن به خونه گوشی‌هامون رو چک نکرده بودیم. اما این بدین معنی بود هردوی اونا شب دیر به خونه میان. انتظار داشتیم آقاجونم درحالی که گرسنشه منتظر ما باشه، برای همین زود به خونه برگشتیم. اما به نظر می‌رسید اونا تا چند ساعت دیگه برنمی‌گردند.

«خب، اون تا چن روز پیش خیلی سرش شلوغ بود...»

علی رغم اینکه تازه ازدواج کرده بودند، تفاوت ساعات کاریشون باعث شده بود که زمان زیادی برای گذروندن با همدیگه نداشته باشند، من کاملاً میل اونا برای داشتن چند ساعت وقت برای خودشون رو درک می‌کردم. با این حال، این بدین معنیه که...

«پس تا زمانی که اونا به خونه برسن، فقط ما دوتاییم؟»

«انگار اینجوریه.»

«آهان، پس برای شام چکار کنیم؟ چون فکر می‌کردم ما چهار نفریم می‌خواستم هات پات درست کنم... اما حالا که فقط دو نفریم، باید یکم ساده‌تر و سبک‌ترش کنم. چیزی هست بخوای؟»

شروع کردم به فکر کردن، این سوال برام یهویی بود، با این حال گفتن "هرچی که باشه خوبه." اینجا کارساز نیست، حداقل اونقدرش رو می‌دونستم.

«خب...»

همم، چی باید بخوام؟

آیاسه سان بعد از اینکه مکث منو دید، گفت: «ببخشید، فکر کنم خیلی یهویی بود.» این نشون داد خودش هم مطمئن نیست می‌خواد چکار کنه. در واقع، اگه اون از اولش چیز خاصی برای درست کردن تو ذهن داشت، دیگه نیازی از پرسیدن از من نداشت. متاسفم که نتونستم کمک زیادی بکنم.»

با این که من به اندازه‌ی کافی به منوها و غذاها فکر نمی‌کنم تا بتونم فوراً چیزی رو انتخاب کنم، اما ایده‌ی دیگه‌ای به ذهنم خطور کرد.

«ترفندی وجود داره که می‌تونی تو شرایطی مثل این ازش استفاده کنی.»

«چه ترفندی؟»

«وقتی آدما تو موقعیتی قرار می‌گیرند که می‌تونند از بین چندتا چیز انتخاب کنن، معمولاً برای انتخاب به مشکل می‌خورند.»

این شبیه مشکل شبکه‌های استریم و آرشیو بزرگیه که اونا دارند، باعث می‌شه مردم نتونند تصمیم بگیرند که چی رو می‌خوان نگاه کنند. این امر درمورد منوهای رستوران‌ها هم صدق می‌‌کنه. هرچند ممکنه طعنه‌آمیز به نظر برسه، اما دادن توانایی انتخاب بیش از حد آزادانه به مشتری، محدودکننده است. ممکنه گرسنه باشید و بخوایید چیزی بخورید، اما نمی‌تونید دقیقاً به اونچه که می‌خوایید بخورید فکر کنید. این یه واکنش طبیعیه. «ما باید این کار رو با روند حذف انجام بدیم. از اینجایی که این درباره‌ی غذاست، باید تصمیم بگیریم که الان چی نمی‌خواییم بخوریم.»

«ها؟ منظورت چیه؟»

«ساده است. این انتخاب رو راحت‌تر می‌کنه. یا حداقل، معمولاً برای من اینطور بوده. خوردن مکرر یه چیز باعث می‌شه که سریع ازش خسته بشی، درسته؟ به همین دلیل من معمولاً به چیزایی که اخیراً خوردم فکر می‌کنم.»

«ما یه صبحونه به سبک ژاپنی خوردیم و موقع ناهار رامن درست کردم تا یکم تو وقتم صرفه‌جویی کنم.»

«پس اون دوتا از گزینه‌ها خارجن. حالا که قبلاً غذای ژاپنی داشتی دیگه نمی‌خوای تکرارش کنی، اگه رامن هم خوردی، پس اونو هم می‌زاریم کنار. تموم شد، به همین راحتی.»

«پس غذای غربی چطور؟»

«حالا انتخاب ما خیلی آسونتر شده، درسته؟»

«حالا که بهش اشاره کردی...»

«بعلاوه، توانایی تو برای درست کردنش هم مهمه. دلیلی وجود نداره که غذاهایی که نمی‌تونی درست کنی، یا مواد اولیه لازم برای درست کردنش رو نداری در نظر بگیری. بنابراین، می‌تونی به چیزایی که داری فکر کنی.»

«تخم مرغ، گمونم؟»

پس یه وعده‌ی غذایی غربی که از تخم مرغ درست بشه. اومورسی، املت رول شده ... خب، من فقط می‌تونم به چیزایی فکر کنم که مرتباً می‌خوریم.

«پس نون تست فرانسوی چطور؟»

«به نظر عالی میاد. من طرفدارشم.»

آیاسه سان قبلاً اونو درست کرده بود، که به من اجازه داد از غذایی که معمولاً فقط تو رمان‌ها می‌خوندم لذت ببرم.

«درست کردنش آسونه و زود هضم می‌شه.»

«مثل کیکه، درسته؟ احساس می‌کنم به امروزم خیلی میاد.»

وقتی در مورد منوی کلی تصمیم گرفتید، بقیه کارها آسونه. از اونجایی که این غذای غربیه، به جای سوپ میسو، سوپ واقعی خواهیم داشت. خوشبختانه هنوز یکم آب آبگوشت باقی مونده. و از اونجایی که سبزیجات زیادی در دسترس داریم، حتی می‌تونیم سالاد درست کنیم. از هم جدا شدیم و وقتی غذا آماده شد، اون رو روی میز ناهارخوری چیدیم و خودمونم نشستیم. به سختی سی دقیقه گذشته بود و حالا ما دو نفر می‌تونستیم نان تست فرانسوی خودمون رو با سالاد و سوپ ذرت بخوریم. «وقتی صحبت از پخت و پز می‌شه، می‌دونیم سی دقیقه تا یه ساعت طول می‌کشه تا چیزی آماده بشه، اما زمانی که برای خوردن غذا صرف می‌کنیم در مقایسه با اون خیلی کمتره، نه؟» گفتم.

«نکته خوبی بود. اما در مورد همه چی همینطوره، درسته؟ از هر چیزی که تو زندگی روزمره خودمون استفاده می‌کنیم، علی رغم زمان زیادی که برای ساختنش صرف شده، فقط برای لحظه‌ای ازش استفاده می‌کنیم.»

«آیاسه سان، ممنون که همیشه چنین غذاهای خوشمزه‌ای درست می‌کنی.» کمی تعظیم کردم و آیاسه سان چشمانش رو برگردوند.

اون آشفته است، می‌تونم اینو بگم.

«داری مبالغه می‌کنی. من فقط کاری رو انجام می‌دم که از دستم برمیاد.» این بهانه‌اش از اولین ملاقاتمون تغییر نکرده، ها؟

«این مهم نیست. من هنوزم سپاسگزارم.»

«تو هم این اواخر بعضی وقتا آشپزی می‌کنی، درسته؟»

«اما هنوز خیلی مونده به تو برسم. حتی این نون تست هم شگفت‌انگیز بود.»

«...قابلی نداشت.» نگاهش رو بیشتر ازم دور کرد.

«می‌خوای یه فنجون قهوه بخوری؟» ازش پرسیدم.

«قهوه تموم شب بیدار نگهم می‌داره، بنابراین ترجیح می‌دم ...»

اوه، بله، اگه با وجود نداشتن امتحان، زمان خوابش رو از دست بده چندان خوب نیست.

«این یادم میاره که ...» من ایستادم و جعبه بالای کمد رو چک کردم.

داخلش قهوه بدون کافئین بود که آقاجونم از یکی از همکاراش گرفته بود.

«پس این چطور؟ قهوه‌ی بدون کافئینه.»

از اونجایی که آیاسه سان سری تکون داد و من رو تایید کرد، کتری برقی رو روشن کردم و دوتا فنجون برای خودمون آماده کردم. در این بین، آیاسه سان ظرفارو شست. چند دقیقه بود آب درحال جوش اومدن بود، بنابراین دو فنجون قهوه برای خودمون ریختم. احساس می‌کردم گرمای شدیدی به سمت بالا می‌پیچیه و عطر مشخصی به مشامم می‌رسید. می‌خواستم جرعه‌ای ازش بنوشم که آیاسه سان ناگهان صحبت کرد.

«آه! یه لحظه صبر کن آسامورا.»

«هم؟»

آیاسه سان کیفش رو از روی صندلی کنارش برداشت و نوعی شی پیچیده شده تو کاغذ رو ازش بیرون آورد.

«ها؟ این مال محل کار ما نیست؟»

کاغذی که شی داخلش پیچیده شده بود همونی بود که ما توی کتابفروشی استفاده می‌کردیم.

او درحالی که کاغذ بسته بندی رو باز می‌کرد گفت: «آره. اونا امروز اینو می‌فروختند.»

داخل اون شیئی وجود داشت که به یک کدو تنبل شبیه بود.

«این ... یه چراغه؟»

«آره.» اونو روی میز گذاشت.

روی جعبه نوشته بود "LED candlelight" پس حدس زدنش چندان کار سختی نبود. کدو تنبلی که محتویات داخلش رو برداشته بودند، حالا به یه چراغ LED به شکل شمع مجهز شده بود. اگه اونو به پریز وصل کنید و کلیدش رو روشن کنید، فوراً منبع نور دلپذیری ایجاد می‌کنه.

«چراغا رو خاموش می‌کنم.»

بعد از خاموش شدن چراغای سقف، تنها نور ضعیف فانوس کدو تنبلی که از بالای میز می‌تابید، اتاق رو روشن می‌کرد.

وقتی به داخل کدو تنبل نگاه کردم، می‌تونستم شمعی رو ببینم که درحال سوسو زدن بود، با اینکه شمع، اصلاً واقعی هم نبود.

«دنیا هر روز داره عجیب‌تر می‌شه. معمولاً برای ایجاد همچین شعله‌ی لرزان و سوسوزنی باید از آتیش واقعی استفاده می‌کردیم، اما الان حتی می‌تونیم اونم به طور مصنوعی بازآفرینی کنیم.» آیاسه سان درحالی که دوباره رو مبل می‌نشست گفت.

این به لطف نور مصنوعی LED بود. همونطور که اون گفت، واقعاً شبیه یه شله‌ی واقعی به نظر می‌رسید. درحالی که اتاق، کاملاً تاریک بود و به جز نور کدو تنبل، هیچ منبع نور دیگه‌ای وجود نداشت، من و آیاسه سان به هم نگاه کردیم.

«خیلی وقت پیش ...»

«هم؟»

«خب، تقریباً شبیه همین بود. این مثل همون فانوس کدو تنبلیه که سال‌ها پیش از مامان گرفتم. اما اون زمان یه شمع واقعی توش وجود داشت.»

«شاید مال همون سازنده باشه؟»

«ممکنه. همیشه تو شبای هالووین تنها بودم، چون مامان باید می‌رفت سر کار. یه بار وقتی تو مدرسه ابتدایی بودم، شمع رو روشن کردم و بعدش خوابم برد ... بعدش مامان خیلی منو سرزنش کرد.»

احتمالاً خود آیاسه سان هم می‌دونست که کارش چقدر خطرناک بوده. با این وجود، نور نماد زندگیه. اثبات اینکه کسی اینجا و اکنون وجود داره. این همون حسیه که وقتی از بیرون میاید خونه و می‌بیند چراغ‌های خونه از قبل روشن شده به دست میارید.

«وقتی اون نور رو دیدم، احساس کردم تو خونه‌ام.»

«کاملاً درکت می‌کنم.»

«به خاطر کارش، ما به ندرت می‌تونستیم همدیگه رو ببینیم. فکر می‌کنم وقتی بچه بودم واقعاً تنها بودم.» آیاسه سان مکثی کرد. «اما ... خوشحالم که امسال می‌تونم هالووین رو با تو بگذرونم، آسامورا.»

با نور ضعیفی که از فانوس می‌اومد، فقط چهره‌های ما از تاریکی اطرافمون برجسته بود. وقتی به چشمان درخشانش که نور شمع رو منعکس می‌کردند نگاه کردم، احساس کردم که قلبم می‌لرزه، انگار که چیزی داشت منو به جلو سوق می‌داد.

«هی...»

«همم؟»

«آم ...»

بدنم رو به سمت اون حرکت داده بودم و اونم به همین شکل پاسخ داده بود. درست مثل شعله‌ی چراغ مصنوعی، چشمای اونم با عدم اطمینان داشت به چپ و راست می‌چرخید. بدون اینکه بخوام اینکارو انجام بدم، متوجه شدم که دارم دست راستم رو به سمت گونه‌اش دراز می‌کنم. به آرومی چندتا تار موی افتاده روی صورتش رو نوازش کردم.

«موهات بلندتر شده.»

«هنوز خیلی کوتاهتر از گذشته است.»

«فکر می‌کنم همینجوری هم عالی به نظر می‌رسی.»

«ممنون.»

"بیا مثل خواهر و برادر ناتنی باشیم که خیلی خوب باهم کنار میان" هردوی ما یه ماه پیش این قول رو بهم دادیم. اما الان، من سعی می‌کنم با میل خودم این قول رو بشکنم. اما آیا عزم راسخ دارم که با نتایج آتی این کار روبرو بشم؟ از خودم و دلم پرسیدم، اما ...

" پس، از اون جایی که شما بچه‌ها از دسته‌ی آدمای باهوشید، من نفرینتون می‌کنم که به یه میمون تبدیل بشید."

زمزمه‌ی شیطان در گوشم طنین‌انداز شد. از اونجایی که ما شبیه دختر پسرای معمولی نبودیم، این خط قرمزی بود که نباید بدون آمادگی در برابر چیزی که در نتیجه‌اش منتظرمون بود رد می‌کردیم. با اینحال، اگه از من بپرسید ... ازم بپرسید که که آیا می‌خوام زمان بیشتری رو با اون بگذرونم، و شادیم رو باهاش قسمت کنم ... پاسخ من از قبل معلوم بود. من می‌خوام لمسش کنم، می‌خوام احساسات منو قبول کنه. این چیزی به جز خودخواهی نبود، و صد البته درست همونطوری که شیطان گفت، یک احساس احمقانه.

وقتی سایه‌های کوچیکمون تو خیابون با هم یکی شدند، احساسات و خواسته‌های منو منعکس می‌کردند. بعد از اینکه من و آیاسه سان برای مدتی به چشمای هم خیره شدیم، می‌تونستم ببینم که اون بالاخره چشماش رو آروم کرده – چشماش رو بسته.

نمی‌دونستم مژه‌هاش اینقدر بلنده ... افکار نامربوطی تو ذهنم ظاهر شد، اما لحظه‌ای بعد، منم چشمام رو بستم.

حس نرمی روی لبم فشار داد. من اونو بوس&یدم. نه به عنوان خواهر کوچیکترم، بلکه به عنوان دختری به اسم آیاسه ساکی.

هیچ کس در اون زمان مارو ندید، مگه اینکه کسی از آسمون‌ها مارو تماشا کنه. یا شاید رژه‌ی شیاطین امشب، توجه اون رو هم از ما دور کرده بود. روزنه‌ای کم رنگ از امید، قلبم رو پر کرد. این تنها لحظه ی ما بود که هیچ سرزنشی متوجهمون نمی‌شد.

«این واقعاً مثل یه جادو بود. جادوی هالووین باید واقعیت داشته باشه.» وقتی ما از هم دور می‌شدیم، آیاسه سان این کلمات رو زیرلب به زبون آورد.

کتاب‌های تصادفی