فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 5

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۵: ۱۹ دسامبر (شنبه) – آسامورا یوتا

ساعت دیجیتالی که کنار بالش من بود، میگفت 6.30 صبحه. حتی کوچکترین حرکتی باعث میشد نسیم سردی از زیر پتو وارد بشه و از وحشت به خودم بلرزم. بیرون پنجره چیزی جز تاریکی نمی‌دیدم. از اونجایی که ما به انقلاب زمستانی نزدیک هستیم، احتمالاً هنوز ۱۵ دقیقه دیگه تا شروع طلوع خورشید باقی مونده. به هرحال، انقلاب زمستانی به روزی اطلاق میشه که خورشید در هنگام رسیدن به جنوب در پایین ترین حد خودش قرار داره. چهره‌اش برای مدت کوتاهی در شرق ظاهر میشه و دوباره به سمت پایین فرو میره، انگار که میخواد قایم بشه. به لطف اون، شب‌ها خیلی طولانی‌تر و طلوع‌های خورشید خیلی دور هستن، به خصوص اینجا تو ژاپن.

«من از بیدار شدن وقتی بیرون هنوز تاریکه متنفرم.» پتو رو روی سرم کشیدم و یه بار دیگه به برنامه‌های امروزم فکر کردم.

فردا یک هفته از تولدم میگذره. به عبارت دیگه، تولد آیاسه سانه. و هدیه‌ای که اون میخواست «صابونی که ‌بتونم تو حموم استفاده کنم.» بود. وقتی یه جستجوی آنلاین انجام دادم، فروشگاه ویژه‌ای تو شیبویا پیدا کردم که به‌طور خاص بر روی کالاهای حمام تمرکز داره. اونجا بود که تصمیم گرفتم صابون رو بخرم. از اونجایی که برنامه‌ی من پر از کلاس‌های آمادگی برای آزمون و شیفت‌های کاری بود، قبل از امروز فرصتی برای خریدش نداشتم. از اونجایی که فروشگاه لوازم حموم نزدیک موسسه آموزشیه، از زمان بین کلاس‌هام برای خرید اون استفاده میکنم.

تو ذهنم برنامه‌ریزی دقیقی انجام دادم. و در حالی که داشتم به اون فکر میکردم، فکر خاصی که تو ذهنم بود، خودش رو نشون داد. بعد از دریافت هدایای غیرمنتظره از فوجینامی سان و یومیوری سنپای، و فهمیدن لذت تجربه چنین سورپرایزی، دارم احساس میکنم که میخوام به آیاسه سان هم یه سورپرایز بدم. به هرحال، سورپرایز بهترین ادویه‌ی عشقه یا حداقل، توی کتاب ناراساکا سان «هفت قانون که پیروی از اونها باعث موفقیت شما در عشق میشن» اینطور گفته شده. اگرچه هنوز نمیدونم که باید هر چیزی رو که اونجا نوشته باور کنم یا نه.

البته من نمیخوام باعث دردسرش بشم. این باید چیزی باشه که اون رو غافلگیر کنه اما همزمان بهش احساس خوشحالی هم بده. مثل یه ادویه که طعم غذای اصلی رو بهتر میکنه. از اونجایی که مجبور نبودم زود از خواب بیدار بشم، مدت زمان بیشتری رو از تو رختخوابم میچرخیدم که ناگهان زنگ هشدار من به صدا دراومد. از شوک، پتو رو به هوا پرت کردم. وقتی به بیرون نگاه کردم، از قبل هوا روشن شده بود.

لباس خوابم رو عوض کردم و به سمت اتاق نشیمن رفتم و با آقاجونم که امروز سر کار نرفته بود و آکیکو سان که روی مبل نشسته بودن برخورد کردم. از اونجایی که اون تازه از سر کار به خونه اومده بود، احتمالاً به زودی به رختخواب میرفت.

«ساکی صبحانه‌اش رو تموم کرد و به برگشت به اتاقش.»

آکیکو سان میخواست بلند بشه، اما من به اون گفتم اشکالی نداره و اون رو مجبور کردم دوباره بشینه. میتونستم صبحانم رو از قبل روی میز ببینم. برنج داخل اجاقه و سوپ میسو احتمالا داخل قابلمه‌ست. سوپ میسو رو گرم کردم و برای خودم برنج سرو کردم. برای غذای اصلی امروز صبح، ماهی قزل آلا داریم، و وقتی فویل آلومینیومی رو برداشتم، گوشت صورتی ولرم از من استقبال کرد. وقتی به سس سویا رسیدم یاد صحبتم با آیاسه سان زمانی که با هم گیوزا خوردیم افتادیم. تصمیم گرفتم به جاش ماهی رو بدون اضافه کردن چیز دیگه‌ای امتحان کنم و اونو تو دهنم فرو کردم هممم، شیرینه.

این اولین برداشتی بود که داشتم. و این فقط شیرینی کره نبود. لیمویی که روی مونیر چاشنی شده با نمک و فلفل بود به اندازه‌ای قویه که بتونم اونو به‌طور مستقل بچشم. با چشیدن این شکلی ماهی احساس میکردم دنیای جدیدی در مقابلم باز شده. من خیلی به ترجیحات خودم عادت کرده بودم. و این واقعیت که واقعا طعم خوبی داره باعث شد من احساس ناامیدی عجیبی کنم.

به‌نظر میرسید که نگه داشتن حداقل ادویه‌ها و نمک و فلفل برای خانواده آیاسه استانداره، بنابراین اگه بیشتر از این بخوام، باید به قفسه چاشنی در آشپزخونه برم و اونچه رو که میخوام بردارم. این فقط راه دیگه‌ای برای تطبیق با همدیگه‌ست. ما نمی‌خواستیم ترجیحات خانواده‌هامون رو به زور به همدیگه تحمیل کنیم. سس سویای محبوبم رو از قفسه چاشنی برداشتم. کمی روی یک بشقاب کوچک ریختم و لقمه دومم رو با اون امتحان کردم. طعمش مثل همیشه خوشمزه بود.

«هوم... پس این یعنی...»

...من طرفدار سس سویا هستم؟ احساس میکنم یه نوع تست روانشناسی رو پشت سر گذاشته‌م که شخصیت من رو بر اساس ترجیحات غذایی‌م حدس میزنه.

«....یوتا.»

صدایی منو به واقعیت برگردوند، آقاجونم بود. نگاهم رو از غذا دور کردم و به اون نگاه کردم.

«ببخشید، منو صدا زدی؟»

«البته. رفتی تو فکر؟»

«خب... یکمی. بگذریم، چه خبره؟»

من خودم رو از شر افکار فلسفه غذایی خلاص کردم. به هر حال برای من بی‌ادبیه که اون رو نادیده بگیرم.

«ما امسال به دیدن پدر و مادرم میریم. مشکلی باهاش نداری؟»

«من... خوبم.»

به آکیکو سان نگاه کردم، اما اون فقط به من لبخند زد.

«به ساکی گفتم. تو آخرین نفری، یوتا. احیاناً برنامه‌ای داری؟»

«نه، من خوبم.» کمی وحشت کردم و سری تکون دادم.

خانواده آقاجون من تو ناگانو زندگی میکنن. ظاهراً اون به دانشگاهی در توکیو رفت و به همین دلیل به اینجا نقل مکان کرد. و بعد از فارغ التحصیلی اینجا موند. خانواده ما در ناگانو این سنت رو دارن که هر سال برای سال نو با هم ملاقات میکنن، و من بارها در این رویدادها شرکت کردم. زمانی که من در دبستان بودم، مادر واقعی من هم این سنت رو به جا می‌آورد. با این حال، من فکر نمیکنم که اون هرگز واقعاً با اقوام ما صحبت کرده باشه. تو راه خونه، اون مدام از اونا شکایت میکرد و من مجبور شدم با وجود داشتن احساسات پیچیده در موردش، به اون گوش بدم. منِ کوچیک رفتن به اونجا رو دوست داشتم، برای همین حرفای مادرم باعث میشد در این باره احساس گناه بکنم.

«این خوبه.» آکیکو سان با لبخند گفت: «همه مون باهم میریم.».

این یعنی آیاسه سان هم باهاش مشکلی نداره. اما این باعث شد که من یه سوال دیگه داشته باشم.

«آکیکو سان، خانواده‌ات چطور؟ نمیخوای بهشون سر بزنی؟»

به شخصه فکر میکنم اینکه هر بار سال نو باید به خانوادت سر بزنی یه سنت قدیمی پوسیده‌است، اما میتونم علاقه به دیدن بچه‌هام حداقل سالی یک بار به عنوان والدین رو درک کنم. و اما در مورد سوال من، آکیکو سان با لبخندی بدبینانه پاسخ داد.

«بستگان من همه دوست دارن آزادانه زندگی کنن. اونها از اون دسته افرادی نیستن که برای چنین مناسبتی دورهم جمع بشن.»

همونطور که گفته شد، اون در فکر این بود که سال آینده برای جشنواره اوبون از اونا دیدن کنه. به‌خاطر قضیه ازدواج مجددش و اینا، دیدنشون الان براش خیلی استرس‌زا بود.

«خب، من اساساً تا امروز همش سر کار بودم. برای همین یه هفته راحت میشم.»

«و منم از 29 ‌ام پنج روز تعطیلات دارم.»

با توجه به اینکه آکیکو سان تو یه میخونه کار میکنه حدس میزنم اونجا در طول سال نو مملوء از آدمه... به‌نظر میرسه که شک و تردید من تو چهرم هم ظاهر شده.

«من همیشه سرکارم حاضر میشدم، برای همین امسال بهم یه مرخصی ویژه دادن.»

«این خوبه.»

وقتی شرکت آقاجونم وارد دوران اوج شلوغیش میشه، اون عملاً تبدیل به یه برده‌ی شرکتی میشه، اما برنامه آکیکو سان هم چندان سبک‌تر به‌نظر نمیرسه. به‌علاوه، هیچ تضمینی وجود نداره که اون شنبه و یکشنبه تعطیل باشه. به همین دلیل که میخوام حداقل توی تعطیلات استراحت خوبی داشته باشه. با این حال، اون عادت بدی داره که در مواقع نادری که مجبور به کار کردن نیست، به مسائل خانوادگی رسیدگی میکنه، و از قبل شروع کرده بود به گفتن چیزهایی مانند: «من میخوام به ساکی اجازه بدم از استراحت خودش لذت ببره، میخوام غذای موردعلاقه‌ی بچه‌ها رو درست کنم.»

«اگه چیزی باشه که اون دوست داشته باشه، اینه که مادرش یکم استراحت کنه. در صورت نیاز با کمال میل در آشپزی کمک خواهم کرد.»

«مادر...»

«ها؟»

اوه، اون حرفمو بد شنید؟ من داشتم درباره آیاسه سان صحبت میکردم... اما از اونجایی که اون خیلی خوشحال به‌نظر میرسید، نتونستم حرفم رو اصلاح کنم و مجبور هم نبودم بنابراین هر نظری رو قورت دادم.

«با یوتا موافقم. فکر میکنم حداقل در تعطیلات زمستانی باید یکم استراحت کنی. بچه‌های ما اونقدر کوچیک نیستن که لازم باشه ازشون مراقبت کنی. و من میدونم که چطور همیشه مخلفات کنار غذا‌رو تو درست میکنی.»

«ها؟ واقعا؟»

«البته. گراتنی که هفته پیش درست کردی خوشمزه بود.»

«بعداً یه مقدار دیگه درست میکنم.»

«ممنون.» آقاجونم لبخند زد و آکیکو سان هم درست همین کار رو کرد.

با تشکر از رفتار عشقولانه‌ی اونا. من از قبل احساس سیری میکنم.

«آه، حالا که بهش فکر میکنم...»

آکیکو سان همین حالا جرقه‌ی فکر دیگه‌ای رو در ذهنم برانگیخت.

«آیاسه سان چه نوع غذایی دوست داره؟»

آکیکو سان به من نگاه کرد.

«منظورت غذای مورد علاقشه؟»

«بله. تو به غذای مورد علاقه بچه‌ها اشاره کردی، برای همین منم کنجکاو شدم.»

آکیکو سان انگشتش رو گذاشت روی فکش و شروع کرد به فکر کردن. «وقتی اون جوون‌تر بود و من مشغول کار بودم، نمی‌تونستم دقیقاً به اون غذای لوکس بدم. من فکر میکنم اون ممکنه غذاهایی رو دوست داشته باشه که آماده شدنشون کمی بیش‌تر از حد معمول طول میکشه، مثل رولت کلم شکم پر یا خورش گوشت گاو.»

«می‌بینم. بنابراین اساسا چیزهای آب پز.»

«اما من فکر میکنم اگه خورش گوشت گاو رستوران باشه بیش‌تر ترجیح میده.»

«ها؟ واقعا؟»

آیاسه سان رو به‌عنوان کسی که طرفدار غذای بیرون بود نمیدیدم، به همین دلیل نمیتونستم تعجب خودم رو پنهان کنم.

«ما یه رستوران غذای غربی تو محله‌امون داشتیم، و اون کاملاً عاشق خورش گوشت گاو اونجا بود.»

«اینطوریه؟»

«من یه بار سعی کردم اونو تو خونه درست کنم.»

ظاهراً اون نمیتونست که اون مزه رو به‌طور کامل ایجاد کنه. به‌نظر میرسید که اون گیج شده بود که چرا گوشت معمولی سوپرمارکت به اندازه کافی خوب نیست.

«در مورد غذا صحبت شد، شما دو نفر فردا قبل از اینکه از سر کار به خونه بیاید بیرون غذا می‌خورید، درسته؟»

«بله. قراره با هم غذا بخوریم... با آدمای کار پاره وقتمون.»

من و آیاسه سان به پدر و مادرمون گفته بودیم که فردا بعد از شیفتمون بیرون غذا می‌خوریم. ما نمی‌تونستیم بدون اطلاع اونا دیر به خونه برگردیم. همونطور که قطعاً میدونید، این واقعیت که ما به همراه همکارامون بودیم، دروغ بود. من دوست ندارم پدر و مادرمون رو اینطوری فریب بدیم، اما در عوض لازم بود راز بزرگترمون رو پنهان کنیم. فقط امیدوارم که مثل درام‌های تلویزیونی کلیشه‌ای معمولی، همه چی از کنترل خارج نشه.

«میخوای غذای مورد علاقه ساکی رو بدونی، چون تولدشه؟»

«خب، اوم... این دقیقاً یه جشن تولد نیست، اما لطفا اینو مثل یه راز حفظش کنید.»

«چه برادر بزرگ‌تر خوبی هستی.»

«هاها، این طبیعیه.»

دقیقا، این کاملا طبیعیه. یه برادر بزرگ‌تر خوب سعی میکنه تولد خواهر کوچکترش رو یکمی بهتر کنه. این نوع چیزها برای خواهر و برادرهای معمولی عادیه. ناهار خوردن ما دو نفر هم نباید اونقدرها عجیب باشه. اساسا، ما خطی رو حفظ میکنیم که به ما امکان میده رابطه‌ی خودمون رو پشت این واقعیت پنهان کنیم که خواهر و برادر هستیم. و بعد از اتمام صبحانه‌ام که حالا سرد شده بود، مثل همیشه راهی مدرسه شدم.

وقتی کلاس‌های صبح تموم شد، استراحت پنجاه دقیقه‌ای ما شروع شد. اگه می‌خواستم برای آیاسه سان هدیه بخرم، وقتش یا الان بود یا هیچ وقت. باید زمان کافی داشته باشم تا اونو به خونه ببرم و به موقع برای کلاس‌های بعد از ظهر برگردم. با این تصمیم، سریع وسایلم رو جمع کردم و کلاس رو ترک کردم. در حالی که از راهرو به سمت ورودی ساختمان میرفتم، اتفاقی با فردی که کاملاً می‌شناختم برخورد کردم.

«اوه؟ الان داری میری خونه؟»

کسی نبود جز دختر قد بلند فوجینامی سان.

«من کاری برای انجام دادن دارم، برای همین در طول زمان استراحتمون میرم بیرون...»

بعد از صحبت کوتاهی به سرعت از کنار هم رد شدیم. پس از خروج از ساختمون اصلی، بلافاصله آسمون خاکستری زمستان رو بالای سرم دیدم. وزش باد تو خیابون‌ها باعث ارتعاش سیم‌های برق شد و صدایی بلند ایجاد کرد. دکمه‌های پیراهنم رو بستم و کمی سرعتم رو بالا بردم. فروشگاه لوازم حمامی که به سمتش میرفتم تو یه ساختمان تجاری چند منظوره نزدیکی ایستگاه قطار شیبویا قرار داشت. درواقع، اون ساختمان چندین مورد از اون مغازه‌ها رو در خودش جای داده بود، اما پس از یک جستجوی سریع آنلاین، به دلیل محدودیت زمانی، تصمیم گرفتم فقط یکی رو بررسی کنم. با توجه به اینکه به جلوی مغازه رسیدم، کمی جا خوردم.

فقط قدم زدن در اونجا واقعاً سخت بود. شاید به این دلیل که امروز شنبه بود، اما چندین مشتری زن داخل مغازه بودند و مردی تو دید نبود. فکر میکردم در مورد وسایل حمام، فاصله‌ای بین دو جنس وجود نداره، اما حدس میزنم که سخت در اشتباه بودم. ناگفته نمونه که اگرچه فروشگاه چندان بزرگ نبود، اما اونا طیف گسترده‌ای از کالاها رو ارائه میکردن. آیاسه سان به سادگی گفته بود که صابونی میخواد که در حین حمام راحت از اون استفاده کنه.

در نهایت تصمیمم رو گرفتم و داخل شدم. من از محاصره شدن توسط زنا در فروشگاهی مثل این خیلی احساس راحتی نمیکردم، اما همه اینها به خاطر هدیه آیاسه سان بود یا اینطور به خودم القاء میکردم. با این حال، من تعجب میکنم که اونا صابون‌ها رو کجا نگه میدارن؟ وقتی چیزی پیدا نکردم که شبیه بسته‌های صابونی که همیشه استفاده میکردم به‌نظر برسه، وحشت کردم.

«دنبال چیز خاصی هستید؟»

ناگهان یه نفر منو صدا زد که باعث شد قلبم به تپش بیوفته. وقتی برگشتم با زنی که پیش بند پوشیده بود و لبخند بزرگی بر لب داشت رو به رو شدم. اون احتمالاً کارمندیه که اینجا کار میکنه.

«خب...»

«دوست داری کمکت کنم؟»

اون مطمئن شد که با ظرافت صحبت میکنه که به این معنیه که فقط در صورتی این کار رو انجام میده که من واقعاً بهش نیاز داشته باشم، همه اینها برای اطمینان از اینه که اون فشار زیادی به من وارد نمیکنه... اون یه حرفه‌ایه. از اونجایی که تو یه کتابفروشی کار میکنم و خودم با مشتریا سروکار دارم، میتونم اینو بگم. برخی از مشتریا ممکنه در صحبت کردن با یک غریبه تصادفی مشکل داشته باشن، به خصوص وقتی صحبت از یک کارمند باشه. و نیازی به گفتن نیست که من یکی از این مشتریا بودم.

«من دنبال صابون میگردم...»

«اونا اینجا هستن.»

«آه، خیلی ممنون.»

اون بلافاصله پس از یه مکالمه کوتاه از اونجا دور شد. حدس میزنم اون متوجه شد که من خیلی راحت با کارمندا صحبت نمیکنم. حداقل با گفتن توصیه‌هاش و غیره به من فشار نمی‌آورد. وقتی به صابون فکر میکردم، فقط می‌تونستم به جعبه‌های مستطیلی پر از صابون ساده فکر کنم، اما صابون‌های حمامی که در حال حاضر دید من رو پر کرده بودن، کاملاً متفاوت از اونچه در تصورم بود هستن. همه چیز در چشمم پر از رنگ بود. برخی از جعبه‌ها حتی نیمه شفاف بودن و مثل سنگ‌های قیمتی میدرخشیدند. نه اون صابون سفید کهنه و ساده‌ای که به آن فکر میکردم.

احتمالاً به این شکل طراحی شده تا مشتری بتونه داخل اونو ببینه. تکه‌های صابون در بسته‌های وینیلی که اساساً شفاف بودند، بسته‌بندی شدند و مهر و موم کالا برای تست کردنش نیز باز شده بود. کنجکاو شدم و یک تکه رو برداشتم. روی برچسب نوشته شده بود «Camomile» که بویی مشابه چای گیاهی داشت و صابون اسطوخودوس هم بویی شبیه به اسطوخودوس داشت. حتی رایحه‌هایی از غذاها یا سایر محصولات گیاهی وجود داشت. با توجه به قیمت یقه گرمکن، احتمالا دو تا سه تا از اینها رو بخرم. اما سوال اینه که... کدوم یکی با ترجیحات آیاسه سان مطابقت داره...؟

همونطور که انتظار دارید، من در مورد رایحه‌ها و عطرها آشنا نیستم. در مورد سلیقه آیاسه سان هم همینطور. با این حال، امروز میتونم از توصیه مارو استفاده کنم.

»باید اینو نشون بدی که به شخصی که دوست داری اهمیت میدی.«

مهمه که هدیه‌هاتون رو با این فکر بخرید که فرد قراره اونا رو نگه داره. با این حال، ما هنوز تقریباً غریبه هستیم. هیچ راهی برای حدس زدن درست سلیقه و علایق طرف مقابل وجود نداره. به همین دلیله که من و آیاسه سان در مورد هدایایی که ترجیح میدیم صحبت کردیم. همونطور که گفته شد، این اساساً حداقل اطلاعات بود. شرط لازم برای موفقیت رو انجام دادیم، اما هنوز ماموریت رو کامل نکردیم.

ناخودآگاه با دست چپم یقه‌ام رو لمس کردم. دور گردنم گرمکن گردنی بود که حدود یک هفته پیش از آیاسه سان گرفته بودم. من مطمئنم که وقتی آیاسه سان این رو برای من خرید، اون فقط به این فکر نبود که 'هر گرم کننده گردنی باشه خوبه.' اون احتمالاً برای مدت طولانی به رنگ، شکل یا بافت فکر کرده. و در عوض، اون در تمام مراحل به من فکر میکرده. اگه به رنگ نگاه کنید تفکری که پشتش داشته به راحتی قابل درکه. با لباس‌هایی که معمولا در یک روز تعطیل می‌پوشیدم همخوانی داشت. یا بهتره بگیم، این ست همون لباسی بود که آخرین باری که هر دو با هم بیرون رفتیم، خریده بودیم. طبق گفته خودش، دلیل اینکه هیچ الگوی خاصی روش نداشت این بود که اگه قراره اونو هر روز بپوشم، ساده بهتر از پر زرق و برقه.

و چون اون به همه اینا فکر کرده بود، میتونم بگم که چقدر به من اهمیت میده. در این صورت، موقع انتخاب صابون حمام باید همین کار رو انجام بدم. و نباید به صورت شانسی هرچیزی که شیک به‌نظر میرسید رو انتخاب کنم. اجازه بدین فکر کنم. اون معمولا چه لباسی میپوشه و چه زیورآلاتی استفاده میکنه؟ احتمالاً باید چیزی کمی درخشان‌تر انتخاب کنم. صابونی رو به شکل گل رز دیدم اما وقتی میخواستم به سمتش برسم متوقف شدم. تمام دلیلم برای انتخاب اون صابون، استفاده آیاسه سان از شیک به‌نظر رسیدن به‌عنوان یه سلاح بود.

اما اون چه زمانی از صابون بدن استفاده میکنه؟ اون همیشه آخرین نفریه که حموم میکنه. وقتی اون از قبل همه چیز رو برای روز بعد تموم کرده، وقتی میخواد از شر تمام استرسی که در طول روز ایجاد شده خلاص بشه، و وقتی میخواد بلافاصله بعد از اون به رختخواب بره. با توجه به این موضوع آیا اون واقعاً به چیزی پر زرق و برق یا شیک نیاز داره؟ وقتی به اطراف نگاه کردم، صابون بدنی رو دیدم که تصاویری از گلبرگ‌های گل روی اون حک شده بود، و همچنین تکه‌های صابون دیگه‌ای که نسبتاً ساده‌تر بودن.

بعد از کمی فکر کردن، تصمیم گرفتم صابون بابونه، اسطوخودوس و بادرنجبویه (همگی گیاهانی که خاصیت آرامش بخش دارند) و همچنین یه کیسه صابون حبابی که در کنار قفسه آویزون بود رو انتخاب کنم. فکر میکردم کیسه مثل یه کیف کوچک برای نگهداری صابون‌هاست، اما در عوض، زمانی که صابون کف ایجاد میکنه از اون استفاده میکنن تا... پس از خوندن دفترچه راهنما متوجه شدم.

وقتی همه چیزهایی رو که میخواستم خریدم، وسایل رو به صندوق بردم و درخواست بسته‌بندی هدیه کردم. معلوم شد کارمندی که به من خدمات میده همون کسی بود که در ابتدا من رو به سمت صابون‌ها راهنمایی کرده بود. با شنیدن درخواست من، اون با لحنی دوستانه پاسخ داد «البته.» اونا از کاغذ بسته بندی معمولی کریسمس استفاده نمیکردن، بلکه از کاغذ مخصوص کادو استفاده میکردن فکر میکنم که نقش‌های گل روشون بود. اون این رو به من نشون داد و پرسید که باهاش مشکلی ندارم؟

سرم رو تکون دادم و اون بلافاصله شروع به پیچیدن کرد و با احتیاط اونو دور جعبه‌های کوچک تا کرد. وقتی اونو تماشا میکردم، به یاد آوردم که آموختن کل این مصیبت برام چقدر سخت بود. و در همان زمان، به‌طرز دردناکی به من یادآوری شد که امروز با تماشای یه شخص حرفه‌ای تو کارش، دوباره چقدر کارم استرس‌زا خواهد بود. من اینو به صورت شفاهی به زبون نیاوردم، اما ازش تشکر کردم که این کار رو به زیبایی انجام داد. و وقتی پرداختم تموم شد، سریع محل رو ترک کردم.

کلاس‌های من تو آموزشگاه به پایان رسید، بنابراین خودم رو به محل کار رسوندم. تعویض لباسم رو تموم کردم و وارد دفتر شدم که متوجه شدم تعداد زیادی از همکارانم در همون شیفت من حضور دارند. به جز آیاسه سان، یومیوری سنپای و من، سه کارمند دیگه هم بودند. از اونجایی که داریم به کریسمس نزدیک میشیم، حدس میزنم همچین چیزی طبیعیه. فروشگاه هم شلوغ به‌نظر میرسید. و همونطور که انتظار میرفت زمان زیادی برای صحبت نداشتیم. در عوض، ما بلافاصله رفتیم پشت صندوق. بعد از مدتی بالاخره یک لحظه به ما فرصت دادند تا نفس بکشیم، چند لحظه منتظر موندم تا اینکه فقط من و یومیوری سنپای تو دفتر بودیم.

«ام، سنپای، میتونم چیزی ازتون بپرسم؟»

«البته که میتونی، هر سه دقیقه 100 ین.»

«...یه روزی برات قهوه میخرم.»

«تو واقعا منو درک میکنی سال‌پایینی‌جون! پس با ساکی چان چی شده؟»

ضربان قلبم تند شد. اون از کجا می‌دونست؟

«برای یه خانم بالغی مثل من سخت نیست بفهمه پسری به سن تو به چی فکر میکنه. پس باهاش کنار بیا پسر. چی شده؟ نکنه میخوای بدونی که چطور یه اتاق توی هتل اجاره کنی؟ فکر نمیکنی که هنوز براتون یکمی زوده؟ اما اگه میخوای این کار رو انجام بدی، با تمام قدرت برو جلو.»

«فقط چونکه مثل پیرمردای منحرف تو پارک صحبت میکنی، نمیتونی هرچقدر دلت خواست جوک منحرفانه بگی.»

مغز اون واقعاً مغز یه پیرمرد منحرفه. و من معتقدم که در این مرحله به وضوح به محدوده‌ی آزار جنسی رسیدیم. صبر کن، نه... با این سرعت سه دقیقه‌ای که به من داده شده تموم میشه. آیا میتونم فقط با دو قوطی قهوه از پس این مشکل بربیام؟

«می‌خواستم بدونم رستوران‌های غربی خوبی اطراف اینجا میشناسی که خورش گوشت گاو ارائه بدن؟»

«خورش گاو؟ اوه، اوه، پس از حالت منفعلانه‌ات خارج شدی ها؟ حالا میریم برای شکار گوشت بزرگ، میبینم.»

«نمیتونی حرفای من رو تا این حد نامعقول تفسیر نکنی؟»

نگاه خیره من باعث شد یومیوری سنپای بالاخره سوالم رو جدی بگیره.

«رستوران‌های غربی، ها؟ خب من خیلی جاها رو میشناسم، از جاهای گرون قیمتی که کودو سنسی مارو میبرد تا رستوران‌هایی که یکم بیشتر با کیف پول تو راه میان... به جز سرو گوشت گاو، شرط دیگه‌ای هم داره؟»

«سوال خوب... چون من هنوز دبیرستان هستم نباید زیاد گرون باشه ولی...»

«اوه اوهو؟»

«اما اگه رستورانی باشه که یکم با بقیه فرق داشته باشه عالیه. جایی که بتونه یه سورپرایز عالی ایجاد کنه.»

«لیست خواسته‌هات داره کامل‌تر میشه...» یومیوری سنپای به من پوزخند زد. «تو داری ساکی چان رو تو روز تولدش دعوت میکنی بیرون، نه؟ فرداست، درسته؟»

«خب، آره.»

«چه خوب! رفتن به قرار توی یه مکان خوشمزه! من خیلی حسودیم می‌شه!»

«ما به عنوان خواهر و برادر میریم. به همین دلیل امیدوار بودم بتونم چندتا توصیه ازت بگیرم!»

«چقدر خسته کننده... خب خب. اوه، پس به همین دلیله که شیفت فردای شما ساعت ۶ بعد از ظهر تموم میشه؟ و با توجه به زمانی که برای رسیدن به اونجا نیاز دارید، احتمالا شام رو حدود ساعت 6.30 تا ۸ بعد از ظهر می‌خورید...»

اون چطوری برنامه دقیق من رو فهمیده؟ گاهی اوقات، من واقعاً دوست دارم نگاهی به سر این زن بندازم تا بفهمم این دختر دانشگاهی ساده و شایسته دقیقاً به چه چیزی فکر میکنه.

«کی تبدیل به شرلوک هلمز شدی، یومیوری سنپای؟»

«این خیلی سادست، واتسون عزیز! و آیا میدونستید که شرلوک واقعاً این جمله رو نمیگه؟»

واقعا؟ اونقدر جمله معروفه که حتی منم اونو شنیدم.

«جملاتی که از زبون یه شخصیت بزرگ نقل میشند، خیلی تاثیرگذارتر از جملاتیه که اونا واقعاً گفتند. میم‌ها هم همینطور ساخته میشن.»

«خب...؟»

«به هرحال، به موضوع اصلی برگردیم. من بررسی میکنم و بعداً چند جا رو از طریق لاین برات ارسال میکنم، پس بسپرش به من.» اون گفت و دستش رو برای من تکون داد و بلافاصله پشتش رو به سمت من برگردوند.

وقتی از اتاق خارج شد گفتم: «خیلی ممنون!»

من تعجب کردم که چرا اون اینقدر عجله داره. سه دقیقه گذشت و استراحت ما تموم شد. نمی‌دونستم اون چرا اینقدر عجله داره، اما از خیلی جهات، باید بگم اون یه سال بالایی جهنمیه. وقت زیادی برای فکر کردن نداشتم، بنابراین با عجله برگشتم سر کار. بلافاصله با تعداد بیشتری از مشتریان نسبت به قبل مواجه شدم که کمی ناامیدم کرد. با توجه به اینکه اوضاع در حال حاضر چقدر سخته، من از روز اصلی کریسمس میترسم.

آسمون بالای سرمون با پنهون شدن ماه پشت ابرها تاریکِ تاریک بود، اما چراغای منطقه تفریحی محیط رو روشن کرده بود. ما تو راه برگشت به خونه بودیم، آیاسه سان در حالی که دوچرخم رو هل میدادم، کنار من راه میرفت.

آیاسه سان درحالی که به گردن من نگاه میکرد پرسید: «تو پوشیدیش، نه؟»

به لطف نورهای اطرافمون، می‌تونستم حالت خوشحال اون رو ببینم.

«البته. من واقعاً قدردان گرمیش هستم، بنابراین خیلی متشکرم.»

«خوشحالم که کارش رو به خوبی انجام میده. همچنین برای رستوران فردا تصمیم گرفتی؟» آیاسه سان در حالی که موهاش به آرامی تکان میخورد از من پرسید.

«هنوز نه. اما من حتما به موقع رزرو میکنم.»

هم از مارو و هم از یومیوری سنپای در این مورد سوال کرده بودم، اما هنوز هیچ کدوم به من پاسخ ندادند. وقتی به خونه رسیدم خودم دوباره آنلاین بررسیش میکنم. اگرچه من کمی نگران هستم که ممکنه همه جا در حال حاضر خیلی شلوغ باشه. بالاخره فردا نزدیکترین یکشنبه به کریسمسه. شاید با در نظر گرفتن این موضوع، مردم از همین الانش مشغول رزرو کردنند... و اگه جایی رو پیدا نکنم چی میشه؟ خب، نگرانی در موردش به هیچ وجه کمکی به من نمیکنه. فقط باید یه چیزی پیدا کنم.

«منتظرش باش.»

با این حال، من این کلمات رو در گرمای لحظه به زبان آوردم. اما از درون کاملاً بهم ریخته بودم.

«هوم...؟ باشه، می‌مونم.» آیاسه سان بعد از شنیدن بیانیه من کمی گیج به‌نظر میرسید.

احتمالاً به این دلیل که چیزی رو گفتم که معمولاً نمی‌گفتم. آیاسه سان در این چیزها واقعاً تیزبینه، بنابراین اون ممکنه بفهمه که من چیزی غیرعادی رو برنامه‌ریزی میکنم. و از اونجایی که من مطمئن نیستم که بتونم بهانه مناسبی بیارم، در عوض ترجیح دادم سکوت کنم. خوشبختانه بعد از اون به سرعت به آپارتمان رسیدیم و مثل همیشه شام رو با هم خوردیم.

«فردا میبینمت.»

«اوهوم، شب بخیر.»

من دیدم آیاسه سان به اتاقش برگشت و من هم همین کار رو کردم. بعد از ورود به حمام، یه بار دیگه اینترنت رو چک کردم و پیامی دریافت کردم. اسم یومیوری سنپای روی گوشی ظاهر شد. سریع برنامه رو باز کردم و بلافاصله با فهرستی از آدرس‌های اینترنتی رستوران‌های غربی مختلفی که اون پیدا کرده بود، مواجه شدم. وقتی پیام دیگه‌ای ظاهر شد، پیامی برای تشکر فرستادم.

«اونایی که بالا هستند توصیه‌های کودو سنسی هستند، اما احتمالاً قبلاً رزرو شدند (اگرچه میتونم تضمین کنم که طعمشون شگفت‌انگیزه!). به همین دلیل چند مورد دیگه رو جستجو کردم که احتمالاً هنوز جا دارن. تمام تلاشت رو بکن ~'»

با خواندن جمله‌ی آخرش، پوزخند هولناکی روی صورتم ظاهر شد. اون دقیقاً از من انتظارداره که چه کاری انجام بدم ؟ پیام قدردانی دیگه‌ای برای اون فرستادم و رستوران‌های مختلف رو نگاه کردم. همونطور که اون گفته بود، اونایی که بالا هستند قبلاً کاملاً رزرو شده بودند. و برای من کمی گران بودند. از اونجایی که شب بود، هیچکدوم دیگه باز نبودن، اما خوشبختانه ثبت نام آنلاین برای رزرو ارائه کردن. شاید به همین دلیله که اونا رو انتخاب کرده. رستوران‌هایی رو پیدا کردم که خورش گوشت گاو ارائه میدادن و برای دانش‌آموزای دبیرستانی مثل ما مقرون به صرفه بودن، و بعد به زمان‌های باز اونا نگاه کردم. یکی از رستوران‌ها تو طبقات بالایی بخشی از یک مجتمع تجاری نزدیک به منطقه تفریحی و ایستگاه قطار قرار داشت.

سایت به من گفت که رزرو اونا خیلی زود تموم میشه، بنابراین من به سرعت یک رزرو به نام خودم و برای دو نفر انجام دادم. از اونجایی که برای اولین بار در زندگیم در یه رستوران رزرو میکردم، واقعا عصبی بودم. وقتی پیام دیگری از یومیوری سنپای دریافت کردم، آهی از سر آسودگی کشیدم.

«هی، هی. آیا اخیراً فیلم‌های خوبی منتشر شده؟ یکی که دوست داشته باشی تماشا کنی؟»

یه فیلم؟ این یکمی ناگهانیه. به سایت فیلمی که معمولا استفاده میکنم رفتم و فیلم‌هایی رو که قبلاً نشانک گذاری کرده بودم بررسی کردم. فیلم‌هایی رو که قرار بود اکران بشن رو مرور کردم.

«آه، درسته. همین آخر هفته‌ست.»

کاملاً فراموش کرده بودم، اما یه فیلم جدید از یه کارگردان مشهور منتشر میشه. این جدیدترین کار اون پس از سه ساله. من مشتاقانه منتظرش بودم، بنابراین از خوندن هر نوع مطلبی در موردش اجتناب کردم، به همین دلیله که فقط اسم اونو میدونم. اما از اونجایی که کارهای قبلی کارگردان همگی عالی بودن، مطمئنم این یکی هم به خوبی اونا خواهد بود. من اینکه چطور اون کارگردان زندگی روزمره شخصیت‌ها رو بدون اغراق روایت میکنه دوست دارم. فقط یک روزه که نمایش داده شده، اما شرط میبندم که رسانه‌های اجتماعی پر از نقدهای مثبت هستند. البته من به اونا نگاه نمیکنم چون نمیخوام اسپویل بشم. عنوان رو در چت خودم با یومیوری سنپای کپی کردم و گفتم «شاید این یکی؟»

«اوه، اون یکی. که اینطور، باید حدس میزدم!»

به‌نظر میرسه اون از قبل این فیلم رو میشناسه. پس چرا از من پرسید؟ شاید اون میخواد مثل دفعه قبل با هم فیلم تماشا کنیم؟ حالا که فهمیدم نسبت به آیاسه سان چه احساسی دارم، اصلاً نمیتونم با دختر دیگه‌ای فیلم ببینم.

«چرا از من پرسیدی؟»

یومیوری سنپای انگار که منتظر بود اینو ازش بپرسم پاسخ داد.

«من تموم فیلمم رو برات اسپویل میکنم!»

اون همون یومیوری سنپای همیشه‌اس! خدارو شکر!

«لطفاً اینکارو نکن.»

من سه سال برای این صبر کردم. به طور جدی امیدوارم که اون شوخی کنه، اما من ترجیح میدم هیچ چی رو به شانس واگذار نکنم. احتمالاً اون فقط میخواد یه فیلم خوب تماشا کنه. الان به خاطر فرض کردن چیزها یکمی خجالت میکشم. سعی کردم این اشتباه خجالت‌آور رو فراموش کنم و یک کلمه تشکر دیگه برای کمک به من به همراه یک پیام شب بخیر سریع برای اون ارسال کردم. فردا تولد آیاسه سانه. بعد از بررسی اینکه رزرو انجام شد، با آرامش خوابیدم

کتاب‌های تصادفی