فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 10

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۰: ۲۴ام دسامبر (پنجشنبه) – آیاسه ساکی

وقتی مراسم پایان ترم تموم شد از مدرسه زدم بیرون و بعد از خریدن چیزایی که مامانم ازم خواسته بود (عمدتاً شامل سبزیجات و مواد اولیه) به سمت خونه راه افتادم. امشب، یه جشن ترکیبی تولد و کریسمس داریم. مامان امروز رو مرخصی گرفت و گفت که می‌خواد برای امشب خودش غذا درست کنه، بنابراین می‌خواستم هر چه سریع‌تر به خونه برگردم تا به اون کمک کنم. به محض رسیدن، در ورودی رو باز کردم و با گفتن - من خونه‌ام حضورم رو اعلام کردم.

«خوش اومدی. تو سریع‌‌تر از چیزی که فکر می‌کردم بودی.» با اینکه تازه یکم از ظهر گذشته بود، مامان از قبل تو آشپزخونه ایستاده بود.

«بزار کمک کنم.»

«اوه. تنهایی مشکلی ندارم، پس چرا یکم استراحت نمی‌کنی؟»

امکان نداره بتونم بهش اجازه بدم تموم کارها رو تنهایی انجام بده - اما نمی‌تونم این رو بلند بگم.

«من خوبم، خسته نیستم. همچنین، بیا...»

کیسه پلاستیکی مواد غذایی رو روی میز ناهارخوری گذاشتم.

«ممنون.»

«لباسام رو عوض می‌کنم و بعد میام کمکت کنم.»

«امروز یکم لجباز نیستی؟ موندم یعنی به کی رفتی...»

تو، مامان. اما من این کلمات رو قورت دادم و به اتاقم رفتم. وقتی لباسام رو عوض کردم، بلافاصله به آشپزخانه برگشتم.

«امروز چی درست می‌کنی؟ چیز خاصی در نظر داری؟»

«از اونجایی که کریسمس و تولد هر دوی شما رو جشن می‌گیریم، به این فکر می‌کردم که اونو یکمی مجلل‌تر از حد معمول کنم. برنج، سوپ میسو، سالاد و گوشت.»

این... تقریباً شبیه شام معمولی ماست، نه؟

«اما این گوشتیه که ما باهاش غذا درست خواهیم کرد!» در یخچال رو به سرعت باز کرد و وضعیت داخلش رو به من نشان داد.

اوه، اون یه تیکه گوشت بزرگه! هرچند که توی چندین بسته کوچک‌تر بسته‌بندی شده بود.

«این... مرغ معمولی نیست؟»

«این گوشت بوقلمونه.»

«چطور...؟ کی...؟»

اگر گوشت اردک بود منطقی بود. آن‌ها رو توی سوپرمارکت‌های محلی می‌فروشند. اما اگر چه الان بیش‌تر از قبل اونو می‌بینم، اما هنوز گوشت بوقلمون از همه چیز تو اینجا کمیاب‌تره، مثل اینکه باید وارد سرزمین رویاها بشم تا بتونم یه لقمه ازش بخورم. اون چطور...؟

«یعنی این قبلاً کبابی شده؟»

«پختن گوشت خامش حتی برای منم یکم زیاد از حده. من یه دستورالعمل براش می‌دونم، اما وقت زیادی می‌بره. شما باید اونو کبابی کنید و بعد بذارید سه روز یخ بزنه، همه چیز رو از روز قبل آماده کنید، اونو پر کنید و دوباره کنار هم بگذارید... که خوشمزه است، اما می‌تونیم تو زمان صرفه‌جویی کنم، درسته؟»

«آ-آره، به نظر سخته.»

«البته که هست. و به همین دلیل ما اونو برشته سفارش دادیم. یا بهتر بگم تایچی سان اینکارو کرد. چتد دقیقه پیش به اینجا رسید. فقط باید گرمش کنیم.» یخچال رو بست.

«یعنی می‌تونیم گوشت رو برای آخر بذاریم... دیگه چی؟»

«برنج، سالاد و سوپ میسو.»

«ها؟ اما اینا خیلی طول نمی‌کشه...»

«اوه؟ فکر کنم هنوز کامل متوجه نشدی...»

ها؟

«اوه، آیاسه سان، خوش برگشتی.»

برگشتم و دیدم آسامورا کون از اتاقش بیرون اومد.

«آه، آره، من رسیدم خونه.»

«آکیکو سان، از الان داری شام رو حاضر می‌کنی؟»

«راستش داشتم فکر می‌کردم اولش آشپزخونه رو تمیز کنیم.» به آسامورا کون گفت و به آشپزخانه اشاره کرد.

اوه درسته، بالاخره پایان سال نزدیکه.

آسامورا کون گفت: «من کمک می‌کنم.» و من بلافاصله اونو دنبال کردم.

«من هم همینطور.»

«مجبور نیستید، ولی ممنونم.» مامان با لبخند گفت، اما می‌دونستم که تمیز کردن آشپزخانه چقدر کار سختیه.

به هر حال، هنگام پخت و پز مقدار زیادی روغن مصرف می‌شه. و این باعث ایجاد لکه‌های بد می‌شه.

«هر چند... به طرز شگفت‌انگیزی تمیزه.» به دیوار نگاه کردم و نظر دادم.

«خب، من و آقاجونم به ندرت از آشپزخونه استفاده می‌کنیم.»

«من روغن آشپزی رو فقط پس از نقل مکان به اینجا خریدم. فکر نمی‌کنم قبلاً اینجا ازش استفاده کرده باشن.» مامان توضیح داد.

همونطور که اون گفت، اگه موقع آشپزی از هیچ نوع روغنی استفاده نکنی، امکان نداره آشپزخونه خیلی کثیف بشه... این توضیح می‌ده که چرا آسامورا کون وقتی دید من در حال پختن تمپورا هستم خیلی شوکه شد. اون عادت به سرخ کردن چیزها نداشت.

«من به تمیز کردن فن‌های تهویه هم فکر می‌کردم، اما اینم خیلی راحته.»

«خب، آخه ما زیاد از اونا کار نکشیدیم.»

«فکر نمی‌کردم بتونی تو خونه غذاهایی مثل تمپورا و این جور چیزا درست کنی...»

«اوه، آسامورا کون... البته که می‌تونی.»

«آره، آره...» آسامورا کون لبخندی ترش نشون داد.

اون گفت که خودش می‌خواد اونو در یک مقطع زمانی امتحان کنه، اما باید ابتدا تماشا کنه و یاد بگیره، من حدس می‌زنم تمیز کردن امسال چندان سخت نباشه. برای تمیز کردن فن‌های تهویه، ما فقط باید فیلتر رو برداریم، اونو با مقداری مواد شوینده تمیز کنیم و توی سینک آشپزخانه یا حمام بشوریم... یا شاید حتی اون کار رو هم لازم نداشته باشیم. و احتمالاً مجبور نیستیم کاشی‌های اطراف اجاق گاز رو با مواد شوینده خیس کنیم تا از شر لکه‌های روغن خلاص بشیم. تمام این کارا به نظر خیلی آسون می‌اومد.

«من فکر نمی‌کنم خیلی طول بکشه.»

«پس بیاید سه نفری هرچه زودتر تمومش کنیم، باشه؟»

مامان آهی کشید.

اون گفت: «باشه، اما اول باید وسایل شام رو از سر راهمون برداریم.» و من و آسامورا کون در جواب سر تکون دادیم.

تقریباً دو ساعت طول کشید، اما آشپزخانه خیلی زود دوباره تمیز شد. بعد از آن با خوردن چندتا تنقلات به خودمون استراحتی دادیم و در نهایت به سر تهیه شام برگشتیم. فکر می‌کنم مامان مشتاقانه منتظر بود تا با من آشپزی کنه، چون اون تقریباً آسامورا کون رو از آشپزخونه بیرون کرد. اون با اکراه به سمت اتاقش برگشت. دو ساعت دیگه در یک چشم به هم زدن گذشت. سوپ میسو و سالاد رو درست کردیم... واقعاً خیلی شبیه شام کریسمس نبود. در واقع، احتمالاً هنوز می‌شد بهش امیدوار بود، تا اینکه مامان به من گفت که پدرخونده در حال خرید کیکیه که اون سفارش داده.

کیک بعد از شام؟! من از اینکه فردا روی ترازو پا بذارم می‌ترسم. به هر حال شاید داشتن یک شام سبک‌تر بهتر باشه. با استفاده از کلم و خیارهایی که خریده بودم، مامان شروع به کار روی چیزی کرد. اون سبزیجاتی رو که برش داده بودیم توی یه کیسه Ziploc گذاشت و اونو چرخوند، اون داره یه چیز ترش درست می‌کنه؟ اما امروز کریسمسه، درسته؟ اما همچنین، ما تولدهای آسامورا کون و من رو جشن می‌گیریم. از این نظر، انجام دادنش به روش سنتی عجیب نیست. اما... ترشی‌ها برای جشن تولد هنوز نامتعارف هستند.

«اون قیافه عجیب و غریب برای چیه ساکی؟»

«خب، بالاخره من دختر تو هستم.»

«پس مطمئناً با شخصی به بزرگی تایچی سان ملاقات خواهی کرد.»

«آره، آره.»

بعد از اینکه پدرم ما رو ترک کرد، مطمئن نبودم که مامان دوباره ازدواج کنه. شاید من فقط محتاط بودم. تصورش سخته، اما یادم نمیاد مادر وقتی تو خانه بود درباره مردان صحبت کنه. اون احتمالاً در حین بزرگ کردن من عشق رو به کلی نادیده گرفته. به‌علاوه، به لطف کارش، اون به احتمال زیاد با مردان نامناسب زیادی برخورد کرده، بنابراین اگه درون ذهنش به طور کلی نسبت به مردان بی‌اعتمادی ایجاد شده باشه، تعجب نمی‌کنم. بعد از اینکه اون موضوع ازدواج مجدد رو مطرح کرد، یه بار تو خانه درباره پدرم صحبت کردیم. مامان با یادآوری اون روزها گفت:

«برای دو غریبه سخته که با همدیگه کنار بیان.»

بعدش اون مکثی کرد. به ندرت می‌تونستی ببینی که اون تو خونه نوشیدنی می‌خوره، اما اون به آرامی لیوانش رو تو هوا کج کرد و یخ داخل لیوان صدایی ایجاد کرد.

«من و اون زیاد شبیه هم نبودیم، اما اگه اون نباشه، فکر نکنم کس دیگه‌ای بتونه منو نجات بده.»

«نمی‌دونم... شاید؟»

«می‌دونی... همونطور که می‌گن هیچ کسی به چشم همه‌ی مردم کامل نیست...»

«پس این... آسامورا سان؟ از بودن با اون مطمئنی؟»

«برای الان... آره.»

«برای الان؟... حالا دیگه نگران شدم.»

«راستش من اونقدر اعتماد به نفس ندارم که دروغکی بهت بگم که قراره برای همیشه خوشحال بمونیم. قبلاً یه بار همچین فکری داشتم اما همه چی خوب پیش نرفت. ولی... فکر می‌کنم حداقل تا زمانی که تو ازدواج کنی یا من داماد بگیرم ادامه داشته باشه.»

و اگه قصد انجام هیچ کدام رو نداشته باشم چی؟

«اما... پس چرا دوست داشتی دوباره ازدواج کنی؟»

«شاید... چون اونم همون دردی رو کشیده که من کشیدم؟»

«آه... درسته، اونم طلاق گرفته.»

«درسته. شاید این فقط یه آرزوی کورکورانه باشه، اما خب، نمی‌تونی بدون اینکه حداقل یکی دو بار به بیراهه بری مسیر زندگیت رو عوض کنی.»

متوجه شدم که نمی‌تونم اونو درک کنم. اصلا ازدواج به چه معناست؟ من هرگز واقعاً بهش فکر نکرده بودم، بنابراین امکان نداشت بتونم اونو از زاویه دید مامان ببینم. اما من انتخاب خودم رو در زندگی پیدا کردم. می‌خوام بدون کمک شوهر بتونم اونقدری پول به دست بیارم که بتونم زندگی خودم رو تامین کنم. من قدرت این رو می‌خوام که بتونم روی پای خودم بایستم.

«آهان راستی، و در صورت امکان، ازت می‌خوام تایچی سان رو - پدرخونده صدا کنی.»

اون کلمات منو غافلگیر کرد. حتی نتونستم حرفایی که بعدش زد رو تو ذهنم پردازش کنم. - پدرخونده. گمونم مامان آرزو داره که من با آغو*ش باز آسامورا سان رو بپذیرم. چونکه داشتن یه دخترخونده تو این سن احتمالاً خیلی برای اون استرس‌زا خواهد بود.

«اگه اینکارو نکنی، احتمالاً همه‌چی گیج کننده خواهد بود.»

-من اشتباه می‌کردم.

«گیج کننده؟»

«منظورم این که نام خانوادگی یوتا هم آساموراست. در غیر این صورت گیج کننده خواهد بود که با کی صحبت می‌کنی، درسته؟»

«یوتا... اون کیه؟»

«اوه؟ بهت نگفتم؟ اون پسر تایچی سانه. آسامورا یوتا.»

«پس اون... بچه داره؟»

«اون 16 سالشه، درست مثل تو. و از آنجایی که تولد اون یه هفته قبل از تولدتوعه، اون برادر بزرگ‌ترت خواهد بود. یوتا - اونی‌چان به نظر خوب میاد و یوتا-نی هم بامزه‌است. خب از اون جایی که تولدتون خیلی نزدیک به همدیگست عملاً می‌شه گفت با هم دوقلو هستید.»

نه ما نیستیم. من هرگز در مورد دوقلوهای غیر مرتبط با خون نشنیدم.

«این اولین باریه که در مورد این موضوع می‌شنوم.»

«خب حالا که فهمیدی. و من فکر می‌کنم هفته آینده با اون ملاقات خواهی کرد. بنابراین تو دو تا انتخاب داری. یا تایچی سان رو پدرخونده صدا کن یا یوتا رو یوتا اونی سان.»

اتفاقات بعدش رو خیلی یادم نمیاد. احساس می‌کنم بعد از اون روز با کمی شوخی و صحبت‌های بیهوده به پایان رسید. در هر صورت، من واقعاً از این افشاگری ناگهانی غافلگیر شدم. ناگفته نمونه که به این زودی با اون ملاقات خواهم کرد. واقعا کاش زود‌تر به من می‌گفت. مامان گفت که «حداقل تو قبل از روز ملاقات فهمیدی، درسته؟» اما من نتونستم جوابی بدم.

امکان نداره که کسی تا روز ملاقات دربارش سکوت کنه، درسته؟

بیش از نیم سال از اون زمان می‌گذره. حتی اگه بازم از مامان بپرسم که آیا فکر می‌کنه انتخاب درستی کرده، احتمالاً با همون «برای الان» پاسخ خواهد داد. با این حال، من احساس می‌کنم پدرخونده و مامان واقعا شبیه همدیگه هستند. به سختی می‌شه متوجهش شد، اما می‌تونم ببینم که مامان از زمانی که اون رو ملاقات کرده، کمی باز‌تر و آرام‌تر بوده. از آنجایی که اون دوست داره بعضی وقتا استراحت کنه و دیگه تا سرحد مرگ از خودش کار نمی‌کشه، از این بابت خیلی سپاسگزارم. هرچیزی بهتر از اینه که اون سلامتیش رو خراب کنه.

مامان و بابا باهمدیگه جور نبودند. در طول بیشتر از ده سال زوج بودن، اونا هرگز نتونستند حتی یک بار با همدیگه سازگار بشند. در عوض، بابا فقط می‌تونست مامان رو همون جوری که تو ذهنش نقاشی کرده بود ببینه.

در حین صحبت در مورد این و اون، من و مامان به تدارک شام خودمون ادامه دادیم. زمان گذشت تا اینکه پدرخونده باید به زودی به خانه می‌رسید و آسامورا کون دوباره از اتاقش ظاهر شد. اون احتمالاً مثل همیشه چرت می‌زد یا کتاب می‌خوند. هرچی نباشه، آسامورا کون یه کرم کتابه. مامان صداش زد

«یوتا، می‌تونی تلویزیون رو روشن کنی؟»

«چرا تلویزیون؟»

ظاهراً اون می‌خواست یکم سروصدا تو خونه داشته باشه. ما نمی‌تونستیم صفحه تلویزیون رو از موقعیت خودمون ببینیم، اما صدای پسری پرانرژی رو شنیدیم. و از آنجایی که آهنگ‌های کریسمس رو پخش می‌کرد، احتمالاً یک فیلم کریسمسی بود. آسامورا کون روی مبل اتاق نشیمن نشست و فیلم رو تماشا کرد.

از اینجا می‌تونستم ظاهرش رو ببینم و آن منظره من رو به یاد اولین ملاقاتمون انداخت. من اونقدری عصبی بودم که تصویر خودم رو از اون ساختم، که بلافاصله اونو بهم زد. احتمالاً والدین ما با نگرانی به گفتگوی ما نگاه کردند، اما سخنان اون به من احساس تسکین و آرامش داد. اون به من فهموند که هیچ توقعی رو به من تحمیل نخواهد کرد. و به همین دلیل اونچه رو که اون موقع گفتم به زبون آوردم.

«من هیچ توقعی از تو ندارم. و می‌خوام که توهم همین رفتارو در قبال من داشته باشی.»

از آن روز به بعد، آسامورا کون همیشه مقابل چشمان من بوده...

همه چیز رو برای شام آماده کردیم و مامان گفت می‌تونم استراحت کنم. پیشبندم رو در آوردم و به فکر فرو رفتم. وقتی به اتاقم برگشتم، کارت‌های واژگانی رو که روی میزم پراکنده بود دیدم. از امروز تعطیلات زمستونی شروع می‌شه، بنابراین دلیل خاصی وجود نداره که من مجبور باشم مطالب کلاس رو تمرین کنم، و مطالعه برای کنکور در حال حاضر واقعاً ارزشش رو نداره چونکه به هر حال به زودی شام خواهیم خورد. بهترین کاری که می‌تونم انجام بدم این که روی کارت‌های واژگانم بیش‌تر کار کنم.

هدفون‌هام رو به گوشی هوشمندم وصل کردم و شروع کردم به پخش کردن هیپ هاپ لوفی. آهنگ ضعیفی با صدای باران در پس زمینه گوشم رو قلقلک داد. کارت واژگانم رو برداشتم و اتاقم رو ترک کردم و به سمت اتاق نشیمن رفتم. تلویزیون هنوز داشت فیلم کریسمسی رو پخش می‌کرد، اما من به موسیقی خودم گوش می‌دادم، بنابراین نمی‌تونستم هیچ یک از خطوط یا صداها رو بشنوم. با این حال، می‌تونم اینجا منتظر بمونم تا پدرخونده به خونه بیاد. کنار آسامورا کون نشستم و شروع کردم به ورق زدن کارت واژگانم.

Bounce - منحرف کردن چیزی. باشه فهمیدم.

Concern- درگیر شدن در کاری یا چیزی.

آم، اگه بخوایم اینو در روابط انسانی مطرح کنیم، معنایی مشابه لغت worry پیدا نمی‌کنه؟ ورق زدن رو متوقف کردم و شروع کردم به فکر کردن. من قبلا این رو در فرهنگ لغت جستجو کرده‌ام. تفاوت بین Concern و worry در این که وقتی نوعی حادثه دردسرساز اتفاق میوفته، از Concern استفاده نمی‌شه. بیش‌تر به معنای انجام کاریه از نگران شدنت جلوگیری می‌کنه. در هر صورت، مهم اینه که فقط نگران نباشید، بلکه بتونید کمکی هم بکنید. اگرچه نمی‌دونم یادآوری این تفاوت چقدر مهم خواهد بود.

Consider -... Consider؟ اوم، فکر کردن به انجام کاری؟

در حالی که از ریتم دلپذیری که وارد گوشم می‌شد لذت می‌بردم، کارت‌های واژگانم رو مرور کردم. و این برای کمی طولانی‌تر ادامه یافت، آسامورا کون در کنار من فقط از فیلم لذت می‌برد.

دقیقاً نمی‌دونم اون شب چه چیزی منو از خواب بیدار کرد. با این حال، احتمالاً در میان تاریکی متوجه چیزی شدم. یک پرتو نور ضعیف وارد اتاقم شد که درحالت عادی کاملاً تاریک بود.

«فکر کردم بستمش...» با خودم زمزمه کردم و بلند شدم.

چراغ کنار تختم رو روشن کردم و جعبه کوچکی رو دیدم که کنار در نیمه باز ایستاده بود.

«بابا نوئل...؟»

زمانی رو به یاد آوردم که در دوران دبستان واقعاً عاشق همه چیز «بابا نوئل» شدم. اگرچه وقتی صبح روز بعد به اون «ممنونم، مامان» گفتم، بابانوئل دیگه نیومد. ژاکت کش باف پشمی رو پوشیدم و کادو رو برداشتم. چیز بزرگی نبود توی کف دستم جا می‌شد. روبان رو برداشتم و کاغذ کادو رو باز کردم تا یه جعبه سفید ببینم. بالای جعبه نامه‌ای بود که با عبارت «به ساکی...» شروع می‌شد

از طرف مادرم بود که درباره قدردانی که از من به‌عنوان دخترش داشت نوشت و اینکه چقدر نگران بود که ممکنه فشار زیادی به من وارد کرده باشه. چرا همیشه خوندن یه نامه از سمت خانواده خجالت آوره؟... اما من هنوز نامه رو کمی بیش‌تر خواندم و بعد جعبه کوچک رو باز کردم. داخلش یه دستبند از یه برند گرون قیمت بود. سر نامه برگشتم.

- با شناختی که ازت دارم، این احتمال وجود داره که سعی کنی بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان مستقل بشی-

وقتی اونو خواندم تقریباً شوکه شدم. من هرگز اون خواسته رو به وضوح بیان نکردم، و با این حال اون قبلاً متوجهش شده بود.

- و از اونجایی که احتمالاً این همون چیزیه که قراره اتفاق بیوفته، از آنجایی که تو دختر من هستی، هرگز پولی رو هدر نمی‌دی. بالاخره تو لجبازی-

«چون من دختر تو هستم، ها...» به دستبند تو دستم نگاه کردم.

- به همین دلیل این دستبند رو به تو هدیه می‌دم. سال آینده، چیزی جز امتحانات ورودی ذهنت رو پر نمی‌کنه، بنابراین من می‌خوام اونو در حالی که هنوز کمی آزادی داری بهت تقدیم کنم. اگه بهت فشار وارد شد، حتی می‌تونی اونو بفروشی. این بهت اجازه می‌ده حداقل یک ماه غذا بخری. از آن زمان برای درخواست کمک از کسی استفاده کن، باشه؟

اون حتی می‌دونست که من تو تکیه کردن به دیگران مشکل دارم.

«اما... من این رو به‌عنوان هدیه گرفتم. چه کسی عاقلانه به طرف مقابل می‌گوید که در صورت فشار اومدن بهش، هدیه‌اش رو بفروشه؟»

در واقع، یک نفر در اینجا وجود داره، نه؟ مامان نامه رو با معذرت خواهی از این ادامه داد که چنین چیز گرونی رو خریده، اما از من می‌خواد به اون اجازه بدم این کار رو برای من انجام بده. و بعد نامه رو به همین راحتی تموم کرد. نتونستم جلوی آهی که از سینه‌ام بلند شد رو بگیرم. کمی دستبندم رو دور مچ دستم گذاشتم و دوباره روی تختم گذاشتم و نور ضعیف لامپم اونو با رنگ نقره‌ای روشن کرد. انگشتم رو بهش فشار دادم.

«من از کار کردن با تمام توانم نمی‌ترسم. من روزی ده برابر بیشتر بهت جبران خواهم کرد.» هرچند با صدای ملایمی اعلام کردم.

راستش، بیش‌تر احساس می‌کردم که دارم دعا می‌کنم. با احتیاط دستبند رو دوباره داخل جعبه گذاشتم و کنار گذاشتم. من هرگز به فروش این فکر نمی‌کنم. هر وقت افرادی رو که برام مهم هستند ببینم این رو خواهم پوشید. من اونو طوری گذاشتم که دستبند از بیرون جعبه قابل مشاهده باشه و اونو کنار تختم گذاشتم، سپس زیر پتوم فرو رفتم.

«ممنون، مامان.» زمزمه کردم و قبل از اینکه چشمانم رو ببندم برای آخرین بار داخل جعبه رو نگاه کردم.

حتی در میان تاریکی، درخشش ضعیف نقره‌ای هنوز قابل مشاهده بود. اندازه آن مثل هاله‌ایه که بالای سر فرشته‌ها قرار می‌گیره درسته؟ اگرچه هاله‌ها قرار است طلایی باشند. خب، این یه تفاوت کوچیکه. چهره تمام افرادی که به آن‌ها اهمیت می‌دم پشت پلک‌هام برق زد و سپس ناپدید شد.

کریسمس مبارک. امیدوارم همگی شاد باشند.

کتاب‌های تصادفی