بذر کتان
قسمت: 175
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۱۷۵
برگشتن به خونه
ژنیا با حس کردن خودش توی لباس های گرم و نرم، چشم هاشو باز میکنه. نور های بهاری که از لا به لای شاخه های درخت به چشم میخوره، حس ازلی عجیبی بهش میده. وقتی احساس میکنه که در حال افتادن روی زمین هست، تازه متوجه میشه که توی بدن یه بچه حضور داره و سعی میکنه تا تعادل خودشو حفظ کنه.
اون به لباس بلند آبی روشنش نگاه میکنه. این رنگیه که براش ناآشناست چون تا امروز، همیشه خودشو با هاله ی برنزی رنگی میدیده.
به طرز عجیبی، احساس میکنه که تنهاست و خونوادهای نداره. اون همچنین احساس میکنه که توی یه مدرسه حضور داره. فشاری که توی معده و ذهنش احساس میکنه، فریاد میزنه که گرسنه است.
با دیدن میوه های کال روی زمین، احساس میکنه که میل زیادی برای خوردنشون داره. در حالی که سابقا علاقه ای به همچین چیزایی نداشت. میوه ها شبیه به هلو هستن اما رنگ سبزی دارن.
یکی از اونا رو برمیداره و با علاقه گاز میزنه. اون واقعا مشکلی با خوردن همچین خوراکی هایی نداره و در نظرش حقیرانه نیست اما میتونه نگاه هایی رو روی خودش احساس کنه و صدای افرادی رو بشنوه.
وقتی رو برمیگردونه چند پسر بچه رو میبینه که کمی از خودش بزرگ تر هستن. اونا سالم و قدرتمند به نظر میرسن، اونا شادن. چیزی در توصیفشون عجیبه، اونا انگار که نورانی هستن. ژنیا اینطور فکر میکنه.
شاید چون در سال های ابتدایی زندگیشون هستن. روحای ۱۰۰ ساله؟ یا شاید کمتر.
ژنیا با تعجب به این منظره نگاه میکنه انگار که در حال مرور چیزی شگفت انگیز و غیر این جهانی هست. چشم های اون پسر بچه ها به شکل عجیبی در حال درخشیدنه. یکی از اونا چشم های نارنجی و دیگری زمردی داره، یکی با هاله های زرد میدرخشه و یکی دیگه بنفش. همچین رنگ های درخشانی با انرژی درونی زیاد، در نظرش عجیبه.
اینجاست که ژنیا متوجه میشه در حال دیدن رویای فرد دیگه ای هست. رویا نه، یک خاطره. «اینا خاطرات یامازوعه.»
انرژی ذهنی پراکنده شده توسط یامازو و ضربه ای که به صورت ژنیا برخورد کرد، باعث تجربه ی همچین تصاویری شده. ژنیا با این وجود، کنجکاوانه به اکتشاف رویا ادامه میده. اون سعی میکنه انرژی ها رو مرور کنه. به تدریج حس میکنه که از بدن کودکانه ی یامازو خارج میشه و توی هوا معلق م...
کتابهای تصادفی



