بذر کتان
قسمت: 177
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۱۷۷
تکه هایی از گذشته، خاطرات ین شی
خب در نهایت ما به خوابگاه سال دهمی ها رسیدیم. همه ی ما سال دهمی ها توی یه کلاس نبودیم. تعدادمون خیلی زیاد بود و تنوع کلاسا باعث شده بود که خیلیامون اصلا همدیگه رو نشناسیم. خیلی از سال دهمیا هنوز توی خوابگاه بودن چون اون روز کلاسی نداشتن. سال دهمی ها از توانایی رد شدن از اجسام هم برخوردار بودن ولی این کار، یکم سخت بود و انرژی ذهنی زیادی لازم داشت. مشکلشم این بود که ما نمی تونستیم از دیوارای حفاظت شده رد بشیم و عملا نمیشد از این توانایی که به صورت سطحی بهمون یاد داده بودن، برای جاسوسی استفاده کرد و حتی یه کاربر مبتدی هم میتونست مهارمون کنه.
ما میخواستیم از یه دیوار رد بشیم ولی دیدیم که نمیشه. از بچه هایی که توی اون اتاق بودن پرسیدیم که کی پشت این دیواره؟ اونا درست نمیدونستن.
دوستم گفت: « بیا سعی کنیم به حفاظی که درست کرده نفوذ کنیم. به هر صورت رد شدن از دیوار توی محدوده ی خوابگاه های خودمون غیر قانونی نیست.»
ولی من ترسیدم و با خودم فکر کردم که اگه کسی که پشت این دیواره، از ما قدرتمند تر باشه چی؟ به هر صورت من قادر نبودم همچین حفاظ قدرتمندی بسازم. اگه طرف از دستمون عصبانی شه و بهمون آسیب بزنه چی؟
در نهایت، ما به طور طبیعی به در اتاق اون فرد رفتیم تا ببینیم کیه.
اون درو باز کرد و دیدیم که یه دختر هم سن و سال خودمونه. اون چهره ی قشنگی داشت و آرایش و مدل مو و لباساش، فانتزی و اسرار آمیز بود. موهاشو رنگای خاصی زده بود و داشت در و دیوار اون اتاق رو نقاشی میکرد. نقاشی هاش، جادویی و عجیب بود و میتونستم سمبل هایی مثل تاس و ورقای بازی رو روی دیوارش ببینم. اون همچنین از حیوانات و میوه ها و آناتومی انسان، منجمله گربه های سیاه رنگ برای تکمیل نقاشیش استفاده میکرد.
من حس میکردم که داره یه بازی شانس رو طراحی میکنه و از دیدن تاس های بازی خوشم نیومد چون از فلسفه ی درون این بازی ها بدم میومد. من دوست داشتم که نتیجه ی نبوغ و زحمت خودمو درو کنم و بازی های شانس، در تضاد با این موضوع بودن.
اما دوست صمیم...
کتابهای تصادفی



