این بار من ازت محافظت میکنم
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چرا؟ این سوالی بود که از ذهن الیاس بیرون نمیرفت. نمیخواست اینطوری تموم بشود.
چرا؟ چرا جانش را فدا کرد؟ اصلا چرا بخاطرش برگشت؟ چرا، وقتی میدونست فایده ای نداره؟
_در آخر هم تو بودی که ازم محافظت کردی.)
یعنی قرار بود همه چی اینطوری تمام بشه!
نه...... این چیزی نیست که میخواست. نباید اینطوری تموم میشد. باور نمیکرد. قبول نمیکرد. اگه......اگه میتوانست برگرده و از اول شروع بکند.
_اگه خدایی هست خواهش میکنم یه شانس دوباره بهم بده. بزار از اول شروع کنم. همه چیز رو درست میکنم.
*********
_اعلاحضرت....اعلاحضرت لطفا بیدار شید.)
الیاس چشم هایش را باز کرد. نور شدید باعث شد که بخواد دوباره آنها را ببندد. متوجه شد که داشت سنگین نفس نفس میزد.
_خیلی عذرمیخوام که مزاحم خوابیدنتون شدم. اما دیگه وقتشه)
وقت؟ وقت چی؟ اصلا اینجا کجاست؟ بلند شد و روی تخت نشست. با حالت گیجی به دور و بر اتاق نگاه کرد. این اتاق.... این اتاق الیاس بود. به سمت جایی که صدا می آمد برگشت. چند خدمتکار با کمی فاصله از در ایستاده بودن و جلوتر از همهشان مرد مسنی با موهای خاکستری و صورت ته ریش که کت و شلوار مشکی پوشیده بود. برلوت. یعنی چه! برلوت چند وقتی میشد که مرده بود.الیاس فکر کرد:من چطوری اومدم اینجا؟
او مرده بود.دستش ناخودآگاه به سمت گردنش رفت. آری ، گردنش را زدن. اما حالا سر جایش بود. برلوت با تردید قدمی به سمتش رفت:قربان.....شما کابوس می دیدید؟)
کابوس؟ یعنی ممکن بود همه آن اتفاق یه کابوس بوده باشد؟ کابوسی که چند سال زمان برد. شایدم الان دارد خواب میبیند.
_چاقو!)
برلوت متوجه نشد: چی فرمودید؟)
الیاس بهش نگاه کرد:یه چاقو میخوام. الان.)
برلوت سینی را که رویش یه چاقو میوه خوری بود به سمتش داراز کرد.الیاس هنوز رو تخت نشسته بود.
با احتیاط چاقو را برداشت.میتوانست حسش بکند. بدون هیچ تردیدی کف دستش را برید. صدای نفس هایی را که حبس شدن شنید:اعلاحضرت!)
سوزش شدید کف دستش را پر کرد و قطرات خون روی ملافه چکید. نه این یه رویا نیست.
_برلوت. امروز چه روزیه؟)
برلوت سعی کرد با آرامش جواب بده: امروز روز تاجگذاری شماست. اعلاحضرت.)
یعنی چهار سال قبل از این که آن اتفاق بیافتد . از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت و پرده هارو کشید. زیر آسمان صاف و آبی، سایه خانه های شهر که دیده میشد به رویش باز شد. او واقعا به گذشته برگشته بود.
زمانی که در حال آماده شدن بود سعی کرد موقعیت را برای خودش ارزیابی کند. او به نقطه شروع بازگذشته بود. زمانی که هنوز نزدیکانش را از دست نداده بود. هم پیمان هایش بهش خیانت نکرده بودن. باید نقشه ای میکشید که جلو اتفاق های آینده را بگیرد.
بعد از اینکه لباس هایش رو پوشید. خدمتکار ها رو مرخص کرد و جلو میز آینه نشست. به چهرشاش خیره شد. الیاس هجده ساله با موهای قهوهای هم رنگ چشم های درخشانش که با مهارت به عقب شانه خورده و صورتی شادابی که نشان از زندگی مرفح بود داشت. بعد ها انقدر ذهنش پریشان شد که همیشه قیافه خسته ای داشت. الیاس امروز امپراتور میشد.
باید از این قدرت نهایت استفاده رو میکرد. بهتر بود از کارهای مهم شروع میکرد. یعنی تنهایی از پسش بر میآمد؟ دانستن آینده فقط یه مزیت کوچک داشت. شاید باید یک نفر رو هم کنار خودش داشته باشد؟ نه یه هم پیمان بلکه از آن هم نزدیک تر. اما کی؟ همینطور داشت فکر میکرد که یک دفعه محکم به پیشانیش زد: احمق!)
آن شخص درست جلو چشمانش بود. بلاخره نقشه آماده شد. اولین کاری که باید میکرد این بود که دیزی رو به سمت خودش بیارد.
دیزی امشب در مهمانی شرکت میکرد. در واقع اولین حضورش در اجتماع بعد از پنج سال.
هیچکس حتی الیاس هم تا به امشب او را ندیده بود. پس آن دو برای هم غریبه بودن.
یک نفر در زد.صدای برلوت از پشت در آمد: اعلاحضرت، وقت رفتنه. همه منتظر شما هستن.)
الیاس باید برای مراسم به معبد میرفت.
کتابهای تصادفی

