این بار من ازت محافظت میکنم
قسمت: 12
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
معمولا بچه های شهر وقتی دور هم جمع میشن راجب اینکه کجا میتونن بازی کنن بحث میکنن. گاهی پشتبام خانه یا کوچهای باریک. هربار باید مطمعن میشدن که کسی مقرشان رو تصاحب نکرده باشد. اما از وقتی که به عمارت والکر میرفتن، خبری از جلسه نبود. باغ به یکمحل بازی دائمی براشان تبدیل شده بود. در ساعت های بعد از ظهر، سر و صدای بازی بچهها همه جا شنیده می شد.
امروز هم یکی از آن روزها بود. دیزی از دور بچه هارو که مشغول بازی گرگم به هوا بودن، تماشا میکرد که دید یکی از پسر بچه هابدجور زمین خورد. دیزی به سمتش دوید: جونز، حالت خوبه؟)
کمکش کرد بلند شود. خوشبختانه آسیبی ندیده بود. پسر بچه که میخواست سریع به بازی برگردد گفت: خوبم. هیچیم نشد.) بعد هم دویدو به بقیه ملحق شد.
همان لحظه بود که دیزی احساس کرد یک نفر کنارش ایستاده. برگشت، با دیدن چهره اش تعجب کرد: امپراطور.... شما اینجا چیکارمیکنید؟)
الیاس سریع خودش را رسانده بود تا درباره مسابقه بپرسد. ولی وقتی صورت دیزی رو دید یادش آمد که چقدر دلش برایش تنگ شده بود. لبخندی زد: اومدم تورو ببینم.)
دیزی هرچقدر فکر کرد که چه اتفاقی افتاده که امپراطور باید شخصاً میآمد، به نتیجهای نرسید. فکر میکرد ملاقاتشان در قصر آخرینبار باشد. درواقع امیدوار بود!
الیاس: نمیخوای باغ رو نشنوم بدی؟)
دیزی دست از خیره شدن به صورتش برداشت و خودش رو جمع و جور کرد: بله البته. از این طرف.)
آنها شروع کردن کنار هم قدم زدن. دیزی برای اینکه سکوت را بشکند گفت: بابت شلوغی عذرمیخوام. بچه ها معمولا این ساعت برای بازیمیان اینجا.)
الیاس نگاهی به بچه ها انداخت، از قبل راجب کارهای خیر که انجام میداد میدانست ولی این یکی: فکر میکردم عمارت والکر درش رو بههمه بسته. ولی بنظر میاد استثنایی وجود داره.)
_ این حقیقت داره، من بعد مرگ والدینم دروازه ها رو بستم اما بعد از دوسال کم کم، فعالیتم رو شروع کردم. البته مراقب بودم که جلبتوجه نکنم.)
دیزی نمیدانست چرا دارد این حرف ها را میزند. شاید حس اعتماد ناخواستهای نسبت بهش پیدا کرده بود.
دوباره سکوت. همینطور که راه میرفتن الیاس صدایی مثل آب از دور شنید: این صدای..؟...
دیزی گوش هاشو تیز کرد، بعد با لبخند رو بهش کرد: این صدای رودخونه ست. دوستدارید نگاهی بندازید؟)
الیاس که میخواست این پیاده روی طولانی تر باشد سرشو ت*** داد: البته.)
از مسیر منحرف شدن و بعد از اینکه از میان چند درخت گذشتن، یک رودخونا کوچکی دیدن. عمقش کم بود و اونقدر باریک بود که اگر پاترا، روی سنگ های وسط میگذاشتی میتوانستی راحت ازش رد بشوی. البته آنطرف رودخانه زمین سنگی صخره مانند بود و نمیشدایستاد. برعکس، جایی که ایستاده بودن، زمین صاف چمنزار بود و میشد راحت نشست.
الیاس گفت: جای قشنگیه. آدم احساس آرامش میکنه.)
_ پس چرا اینجا نشینیم تا صحبت کنیم.
_ بله؟
دیزی رو بهش کرد: بنظر میرسه، عالیجناب این روز ها کار زیادی داشتن.)
از همان اول دیزی متوجه رنگ پریدگی صورت امپراطور شده بود. وقتی کمی دقت کرد گودی زیر چشم هایش رو هم دید. باز هم با اینحالش اینجا آمده بود. برای همین بدون توجه به حرفش که میگفت لازم نیست نگران بشی، رفت و زیر یک درخت نشست. الیاس هم ناچاردنبالش راه افتاد.
هردو زیر درخت نشستن و به رودخانه خیره شدن.
دیزی گفت: برای چی میخواستید منو ببینید؟)
الیاس نفس عمیقی کشید: امروز آخرین مهلت ثبت نامه.)
وقتی دید دیزی هیچ واکنشی نشان نداد، ادامه داد: من اسم تورو ندیدم.)
آنقدر برای جواب صبر کرد که، بلاخره دیزی همانطور که به رو به رویش نگاه میکرد گفت: من قصد ندارم شرکت کنم.)
الیاس رو بهش کرد: چرا؟
_ همین که گفتم. علاقه ای ندارم.
این جواب الیاس رو قانع نگرد: فکر میکردم به قدرت علاقه داری؟)
دیزی که سعی میکرد از نگاه خیره اش فرار کند گفت: آره امپراطریس شدن وسوسه انگیزه. اما ترجیح میدم نقشه خودم رو پیش ببرم.)
الیاس گیج تر از قبل شد. فکر میکرد همه چیز دارد خوب پیش میرود. چجوری باید بهش میفهماند که این نقشهای که ازش حرف میزند،هیچ وقت عملی نمیشد: میشه بهم بگی چرا نظرت عوض شد؟)
_ بیاید بگیم که هردومون به خواسته هامون رسیدیم. من انتقام گرفتم و شما هم اوضاع رو به نفع خودتون تغییر دادید. بعدش چیکارمیخواید بکنید؟)
الیاس نمیدانست بخاطر عصبانیت بود یا نوری که گاهی از آب به چشمش میزد که، احساس سردرد میکرد: مگه بهت نگفتم،میخوام.........
سرش آنقدر تیر کشید که ناخودآگاه ناله کرد. از درد دستش را رو صورتش که جمع شده بود گذاشت.
دیزی با دیدن حالش ترسید: عالیجناب، حالتون خوبه؟)
الیاس دستش رو برداشت: آره خوبم.بخاطر این بیخوابی ها یکم سرم درد گرفت.)
دیزی نگاه شکاکی بهش انداخت: چی باعث شده که نتونید بخوابید؟ انقدر سرتون شلوغه؟)
الیاس ترجیح داد با این نظر موافقت کند تا اینکه مجبور شود اعتراف کند که، هرشب خواب مرگ او را میبیند.
دیزی فکر کرد، خوب نیست. این اصلا خوب نیست. حالا که فهمیده، نمیتوانست ازش بگذرد. برای همین دست هایش را بلند کرد و سرامپراطور را گرفت، با یک حرکت رو زانو هایش گذاشت!
الیاس چند لحظه از تعجب هیچی نگفت، بعد یدفعه سعی کرد بلند شود. اما دیزی دستش را محکم گذاشته بود.
_ چیکار داری میکنی؟
_ بهتره یکم بخوابید.
خود دیزی هم نمیدانست چرا اینکار رو کرد. ولی حالا که شده: بیخوابی باعث اختلال حواس میشه، و همینطور تو طولانی مدت ممکنهباعث سکته مغزی هم بشه. اینجا جای آرومیه ، پس بهتره از فرصت استفاده کنید و استراحت کنید.)
الیاس که معذب شده بود گفت: حالا حتما باید تو این وضعیت باشه؟)
دیزی خوشحال بود که صورت سرخش رو نمیبیند: میدونم که احساس راحتی نمیکنید. ولی نمیتونم اجازه بدم امپراطور سرشو رو چمنکثیف بزاره.)
الیاس فکر کرد: مشکل اینکه زیادی راحته.
دیزی که میترسید هر لحظه سرش را بلند بکند، همچنان دستش را رو سر امپراطور گذاشته بود. بجز صدای رودخانه و حرکت برگ هابخاطر نسیمی که میوزید، چیزی شنیده نمیشد. الیاس بلاخره خودش را تسلیم کرد. چشم هایش سنگین شد و به خواب فرو رفت.
وقتی بیدار شد، آخرین ساعات روز بود. چشم هایش را باز کرد و به شاخه های درخت بالا سرش نگاه کرد.
_ بیدار شدید.
سرش را برگردوند. دیزی بود که داشت از بالا نگاهش میکرد. فکر کرد دارد خواب میبیند. برای چند لحظه فراموش کرد چرا آنجاست. وقتییادش افتاد، سرش را کجا گذاشته سریع بلند شد: باید بیدارم میکردی.)
دیزی گفت: ولی بنظر میرسید خیلی راحت خوابیدید.)
الیاس به شوخی گفت: امیدوارم آب دهنم رو دامنتون نریخته باشه!)
دیزی اخم کرد: اصلا شوخی بامزهای نبود.)
الیاس ایستاد و بهش نگاه کرد. دیزی در همان حالت نشسته بود. چهرهاش کمی خسته بنظر میرسید. الیاس :فکر کنم دیگه باید برم.)
دستش رو برای کمک دراز کرد. دیزی داشت بلند میشد که یدفعه سکندری خورد، نزدیک بود بیافتد که الیاس گرفتش. تصویر ملاقات درقصر، جلو چشمش آمد. زمانی که دیزی التماس میکرد زنده بماند.
دیزی خنده ریزی کرد: فکر کنم پاهام خواب رفته.)
خواست خودش را جدا بکند، اما الیاس محکمتر گرفتش. دیزی نگاه پرسش گرانه بهش انداخت.
الیاس به چهرهاش خیره شد: چرا بهم اعتماد نمیکنی؟)
دیزی که میخواست این قضیه تمام شود جواب داد: بزارید سوالتون رو جور دیگه ای بپرسم. شما چی دارید که بتونم بهش اعتماد کنم؟)
الیاس فکر کرد، چه چیزی؟ بهش بگم آینده رو دیدم؟ ثابت کنم چقدر دوستش دارم؟.... شایدم سخت ترین راه ممکن رو باید برم؟
دیزی فکر کرد که صحبتشان تمام شده. خواست خودش را عقب بکشد که الیاس خم شد و دم گوشش چیزی گفت. نقشهای که همان لحظهبه ذهنش رسیده بود. چشم های دیزی از شنیدنش گرد شد!