فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

این بار من ازت محافظت میکنم

قسمت: 13

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
ساعت یک ربع به دوازده بود.
آرتور پشت میز کارش نشسته بود و داشت به عقربه های ساعت نگاه میکرد. از زمان رفتن الیاس او همینطور داشت ساعت ها رو میشمرد.

_ فقط پانزده دقیقه مونده.

و باز هم در سکوت مشغول تماشا شد.

تیک تاک تیک تاک

_ چهارده دقیقه

تیک تاک تیک تاک 

_ سیزده دقیقه

تیک تاک

فریاد زد: اههه زود باش تموم شو لعنتی!)

فوری فریادش رو خورد. همین هم مانده بود که اهالی خانه را بیدار کند. خمیازه کشید: خوابم میاد)

به کاغذ روی میزش خیره شد. همه چی آماده بود. تنها باید روی این کاغذ مهر میزد تا ثبت نام کاملا بسته بشود. 

فقط باید مهر را به جوهر آغشته میکرد و بعد با یه ضربه، تمام. بعدش میتوانست برود بخوابد. اما او قول داده بود تا نیمه شب صبر بکند. دوباره به ساعت نگاه کرد. ده دقیقه مانده بود.

_ امیدوارم اون دختر ارزش این همه دردسر رو داشته باشه.)

آرتور ، فردای شب جشن که از پیش الیاس برگشته بود. دستور داد تا درموردش تحقیق کنند. در کمال تعجب هیچی گیرش نمیومد. اینباعث شد تا بیشتر مشکوک بشود، و وقتی اسمش را در بین شرکت کننده ها ندید، فکر کرد بهتره به الیاس چیزی نگوید. چون بنظرش اودختر از سر تا پایش مشکوک میزد. اما الیاس داشت  خودش رو بخاطرش به آب و آتش میزند.

زیر لب غر غر کرد: اگه انقدر اون دختر رو‌ میخوای خوب باهاش ازدواج کن. چرا منو میندازی وسط!)
با خودش فکر کرد کم کم این بیخوابی دارد باعث می‌شود به چیزای پرتی فکر بکند!

پنج دقیقه.

آرتور حساب کرد: اگه یک نفر همین الان فرم ثبت نام رو به دفتر اداره ببره، حتی اگه تو یک دقیقه خودش رو برسونه چون اداره بسته‌اسباید یک ربع صبر بکنه. تا اونا برگه رو تایید کنن بعد بیارن پیشم. ساعت یک شده.)

آرتور لبخند خبیثانه‌ای زد و مهر را برداشت: شرمنده الیاس)

مهر را به جوهر آغشته کرد: من پای قولم موندم.)

مهر را بلند کرد تا با یک حرکت نمایشی کار را تموم بکند: شهر ساحلی لئو. من دارم میام)

درست در لحظه آخر کسی در اتاق را زد. آرتور در همان حالت ایستاد: کیه؟

در باز شد و یکی از نگهبانا داخل شد: خیلی معذرت میخوام قربان که این موقع شب مزاحم شدم.)

آرتور تندی گفت: زود باش بنال!

نگهبان یک پاکت را  درآورد و به آرتور نزدیک شد: این نامه از عمارت والکر اومده. اونا گفتن خیلی مهمه و باید همین الان ببینیدش.)

_ والکر؟

اسمش آشنا میزد. آرتور بخاطر آورد: هااااااا!

نامه را قاپید و سریع بازش کرد. همان طور که حدث میزد، فرم ثبت نام بود و البته که به اداره نرفته بود. بلکه مستقیم به ناظر فرستادهبودن.
سریع به ساعت نگاه کرد.

یک دقیقه.

آرتور قلم را برداشت و اسم دیزی والکر رو به لیست اضافه کرد. سپس مهر رو به برگه زد.

کتاب‌های تصادفی