این بار من ازت محافظت میکنم
قسمت: 16
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آخر هفته
آرتور تازه از قصر برگشته بود و داشت به سمت دفتر کارش میرفت.پنجاه نفر از مرحله اول قبول شده بودن. این تعداد بیشتر از آنی بودکه در نظر داشت. برای همین برنامه را تغییر داد و گذاشت تا مرحله دوم هم در محل س***ت انجام بشود. الیاس مخالفتی نکرد.
الیاس... او عوض شده بود. آرتور نمیدانست این تغییر خوبه یا بد. ولی هربار که میدیدتش تنشی را که سر تا پای وجود دوستش رااحاطه کرده بود حس میکرد. انگار خودش را برای بدترین شرایط آماده کرده.
تازه با اشاره های پراکنده هم فقط گیج ترش میکرد.
در اتاقش را باز کرد. صدای پدرش را شنید: خسته نباشی پسرم.)
پدر کنار پنجره ایستاده بود. معلوم بود که تا قبل از ورودش داشت به بیرون نگاه میکرد.
آرتور خودش رو جمع و جور کرد: سلام پدر.)
_ از قصر میای؟
_ آره، یه جلسه دونفره با الیاس داشتم.
_ وقتی مشاورش بشی دیگه همیشه اونجا میمونی.)
آرتور تندی گفت: پدر. قبلا هم گفتم من هنوز هیچ فکری دربارهاش نمیکنم.)
همیلتون در حالی که دستاش رو از پشت قفل کرده بود، جلویش ایستاد:خوب میدونی که این، تنها راه محافظت از خودت و خانوادهست.)
آرتور پوزخند زد: یه جوری میگی، انگار اگه وظایفمو انجام ندم، همه رو تو خطر میندازم.)
پدرش دست راستش را رو شانه آرتور گذاشت: درسته. چون این وظیفه توئه که مراقب همه چی باشی.)
_ مراقب چی؟
انگشت های پدرش سفت تر شد: فقط زمانی میفهمی که قبول کنی دوک بشی. حواست باشه که وقتی فهمیدی نمیتونی عقب بکشی.)
آرتور از عصبانیت دندان هایش را به هم فشار داد: همیشه همینو میگی.... اول تو. حالا هم الیاس... همش با اشاره حرف میزنید.)
حواسش نبود که صداش داشت همینطو بلندتر میشد: چرا من باید کسی باشم که بیخبره؟ تا کی میخواید همه چی رو ازم مخفی کنید؟ها؟!! لابد فقط زمانی میتونم بفهمم که وسط میدون جنگم!)
پدر سعی کرد با آرامش توضیح بدهد: آرتور. گوش کن، تنها چیزی که دارم میگم اینه که ما یه خانواده معمولی نیستیم. همیلتون یه خاندانبرتره. خاندانی که میتونه کل کشور رو اداره کنه. ما سال ها برای حفظ خودمون و کشور دست به هرکاری زدیم. و تو نمیتونی از اینمسئولیت شانه خالی کنی.)
آرتور از حرف آخر پدر ترسید: یعنی چی هرکاری کردیم؟ پدر جریان چیه؟)
چارلز همیلتون پسرش را رها کرد: وقتی دوک شدی، میفهمی.)
و بعد اتاق را ترک کرد و آرتور را با افکارش تنها گذاشت او حالا میفهمید که بزودی باید بین همیلتون و امپراطور یکی را انتخاب بکند. همیلتون سال ها بود که کشور را اداره میکرد. حالا الیاس میخواست خودش را آزاد کند. هر دو طرف میخواستن به هر طریقی که شدهپیروز بشن.
_ لعنتی..... من برای این جور درگیری ها هنوز خیلی جوونم.
کتابهای تصادفی


