پادشاه شیاطین بیحوصله
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
### مقدمه ###
شکست، هرگز در قاموس او نبود. هزاران سال حکومت، هزاران نبرد پیروز، اما حالا... چیزی جز سقوط انتظارش را نمیکشید.
در تاریکی بیپایان، جایی میان بیحوصلگی و جنون، صدایی زمزمه میکند: "آیا این پایان است؟ یا آغاز چیزی تاریکتر؟"
داستانی از ویرانی، خشم و بازگشت. جایی که مرز میان قهرمان و هیولا دیگر معنایی ندارد.
_ فرار کنید! پادشاه شیاطین شکست خورده!
شیطان مونثی که دارای دو شاخ کوچک روی سرش بود، زمانی که در حال دویدن بود با وجود ترس عمیقی که تمام بدنش را فرا گرفته بود به سختی فریاد زد، او در حال قدم برداشتن به سمت خانهی خود بود، تا بچه اش را نیز مانند باقی شیاطین فراری دهد، او با سرعتی فوری و عجیب به دویدن ادامه میداد، او باقی شیاطین حیران و سرگردان را نادیده میگرفت و خودش حیران تر از هر موجودی به دویدن ادامه میداد، نوزاد او هنوز در خانه خوابیده بود، در حالی که شیاطین از انسان ها شکست خورده بودند، حتی پادشاه شیاطین بی حوصله که هزاران سال حاکم بر قاره بود از قهرمان افسانه ای انسان ها 'کلینبرگ' شکست خورده بود.
شیطان مونث هر چه به خانهی خود نزدیک تر میشد متوجه خانه هایی میشد که زمانی بسیار زیبا و شاداب بودند، ولی هم اکنون چیزی جز خرابه هایی بدرد نخور نبودند، شیطان مونث هر چه نزدیک تر میشد و خرابه ها را در حال دویدن تماشا میکرد بیشتر نگران حال بچه اش میشد، زمانی که رو به روی خانه اش رسید نفس های سنگینی از خستگی از او در حال خارج شدن بود، او به راه خود ادامه میداد، گرچه به زحمت، دویدن او در حالت خستگی مطلق از قدم برداشتن ساده سریع تر بود، او درب خانه را با گذاشتن کف دو دستانش روی آن باز کرد تا درون خانه اش را تماشا کند، پس، از چند لحظه تمرکز و نفس نفس زدن آرام به درون خانه وارد شد.
_ اوه تو تله افتاد!
گروه اصلی قهرمان افسانه ای 'کلینبرگ' که به پنج نفر میرسیدند شیطان مونث را در خانه محاصره کردند، درب توسط یکی از افراد قهرمان افسانه ای بسته شد، شیطان مونث نوزاد خود را مشاهده میکرد که در دست قهرمان افسانه ای قرار گرفته بود، دستانی لطیف که به سختی جسم ضعیف پسر بچه را میفشردند.
_ ولش کن!
شیطان مونث فریاد زد ولی پس از فریادش ناگهان متوجه خنجری شد که زخمی سطحی روی کمرش بر جای گذاشت، ناگهان صفحه ای قرمز و نا مقدس رو به روی شیطان مونث ظاهر شد و او را در شوک خالص رها کرد.
[ زخمی جزئی توسط خنجر سطح هفتم بر شما وارد شد، تاثیر ویژهی خنجر، بیهوش شدن.]
شیطان مونث در حال از دست دادن تعادل خود بود، او با چشم های نیمه باز، نوزاد خود را تماشا میکرد که در حال فشرده شدن جسمش توسط قهرمان افسانه ای بود، بر خلاف کار دور از اخلاقش خندهای زشت و سادیسم بر لبان قهرمان افسانه ای بدیهی ترین چیزی بود که نمایان بود.
چشمان شیطان مونث در حال بسته شدن و هوشیاری اش در حال از بین رفتن بود، آخرین صدایی که در حال حاضر شنید چنین بود " عجب بردهی خوبی، احتمالا توی بازار برده ها به بالاترین قیمت فروخته بشه."
قهرمان افسانه ای به سادگی بچهی در دستش را مچاله کرد و خون بچه بر زمین سرازیر شد و صدای چکهی خون مانند شیر آب بر گوش آنها صدا کرد، سپس به سادگی و با لحنی روان جواب داد " آره حق با توعه، تنها سود ما در این جنگ نجات موجودات زنده از پادشاه شیاطین نبود، ما حالا میتونیم هزاران سکهی طلا به دست بیاریم و تا آخر عمر به راحتی زندگی کنیم."
در لحظهی بعد چشمان در حال بسته شدن شیطان مونث کاملا بسته شد، او دیگر صدایی نمیشنید، بدنش را حس نمیکرد، او هیچ چیز را حس نمیکرد، وجود را حس نمیکرد، فقط مغز او بود که در این حال کار میکرد، در فضایی تاریک که همه چیز تیره بود او با خود زمزمه کرد " من تعجب میکنم... چه کسانی شیاطین واقعی هستند..؟ ما کار اشتباهی نکردیم! اول انسان ها بودن که میخواستن مارو تصرّف کنن! جای ظالم و مظلوم رو..!"
این داستان ادامه دارد...
کتابهای تصادفی
