سپند: دشمن درون
قسمت: 5
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
سکوت شب در شهر حکمرانی میکرد. مردم شهر در آرامش مشغول به پایان رساندن یک روز دیگر بودند. درحالی که برخی برای حاکم پیشین عزاداری میکردند و برخی دیگر از ظهور حاکم جدید جشن و پایکوبی به راه انداخته بودند. اما هنگامی که مردم بیخیال شهر مشغول بودند، درون کاخ سلطنتی شرایط وخیم بود!
نگهبانان به سمت هیولای کروکودیل مانند (موراک) حجوم بردند، اما طولی نکشید که زیر پنجه و دندان های او به اجسادی تکه تکه شده تبدیل شدند و کاشی های سفید سالن حالا با خون رنگ شده بود. لبخند موراک هرگز از روی صورتش پاک نمیشد تا اینکه کاوه در مقابل اش قرار گرفت. لبخند موراک برای لحظه ای با شوک جابه جا شد:
"انگاری که قهرمان افسانه ای بالاخره میخواد هیکل گندش رو ت*** بده. این آدم کوچولوها خیلی حوصله سربر بودن _ با زبانش خون اطراف دهانش را پاک کرد _ البته شنیدن صدای فریاداشون وقتی زیر دندونام تیکه تیکه میشدن لذت بخش بود!" اما پیش از آن که کاوه متوجه شوک او شود لبخندش گشادتر از قبل شد.
موراک پنجه هایش را روی زمین کوبید و با درنده خویی تمام به سمت کاوه حجوم برد، به هنگام حرکت زمین زیر پایش میلرزید. کاوه در جایش ایستاده بود و منتظر موقعیتی مناسب برای ضدحمله بود اما موراک به طرز غیرمنتظره ای سریع بود که کاوه به هیچ عنوان فکرش را نمیکرد او علارغم جسه عظیمش چنین سرعتی داشته باشد!
در چشم به هم زدنی موراک درمقابل کاوه ظاهر شد و پنجه اش را با تمام توان به سمت او پرت کرد. کاوه بدون فوت وقت دستانش را مقابل بدنش سپر کرد اما حتی این هم برای دفاع چنین حمله ای کافی نبود. به سمت عقب پرت شد و پارگی های جزئی روی آستین هایش به وجود آمد که باعث نمایان شدن زره سفید رنگش شد. به لطف زره، آسیبی به جسم کاوه وارد نشد. سرش را بالا آورد و با چشمانی که از خشم میجوشیدند به موراک نگاه کرد.
اما در سمتی دیگر ارسلان به سرعت خودش را بالای سر آمیتیس رساند و بازوی او را گرفت. فریاد زد:
"داری چیکار میکنی؟!"
آمیتیس درحالی که رنگ چهره اش از وحشت پریده بود با لکنت پاسخ داد:
"م...من فقط میخواستم... میخواستم کمکش کنم!"
زن درحالی که دو خنجر نقره ای در دست داشت با چهره ای همچون یک جسد به آرامی و لبخندی به ظاهر مهربان به سمت آن ها میرفت، اعلام کرد:
"آروم باش عزیزکم، وقتی بمیری دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی."
چشمان آمیتیس و دوستش از وحشت گشاد شده بود. نگاه ارسلان درهم رفت. سپس رو به آمیتیس گفت:
"من براتون زمان میخرم، شما ها فرار کنید."
درحالی که چشمان آمیتیس از اشک پر شده بود دیوانه وار سرش را تکان داد و فریاد زد:
"نمیشه، نمیتونی، اون تو رو میکشه!"
اما ارسلان بی توجه به حرف های آمیتیس به سمت زن دوید و فریاد های ناامیدانه آمیتیس پشت سرش کمرنگ شد. لبخند زن گشاد شد و با خنجر هایی که در دست داشت به سمت ارسلان دوید. ارسلان به خیال وارد کردن اولین ضربه به هوا پرید که زن خنجر اش را به سمت سینه او پرت کرد اما ارسلان دستش را مقابل سینه اش سپر کرد و از برخورد خنجر به جسمش جلوگیری کرد ولی از درد بر زمین افتاد. درحالی که دستش را محکم نگه داشته بود تلاش کرد تا از روی زمین بلند بشه که ناگهان زن را با لبخندی سادیسمی بالای سرش دید. با صدایی لرزان گفت:
"نخند! کرما از اون دندونای زشتت میزنن بیرون." و لبخند زن محو شد...
اما از سویی دیگر در زیرزمین قصر تالون گردن رامونا را محکم نگه داشته بود درحالی که پاهای رامونا برای رسیدن به زمین التماس میکردند. چشمان تالون حالا تماما سیاه شده بود و رگه های مشکی اطراف چشمانش مشاهده میشد. رامونا قصدی بر آسیب به همکارش نداشت اما باید برای نجات جان خودش هم که بود کاری انجام میداد و به این منظور دست تالون را با آتش سوزاند. اما بنظر نمیومد تالون دردی احساس کند! ناگهان دهانش باز شد و با صدایی دو رگه اعلام کرد:
"نمیتونم تصور کنم این بدن چقدر قدرتمنده! این بهترین جسمی هست که تا امروز مصرف کردم."
رامونا که دیدش کم کم تار شده بود خنجری از جنس آتش ساخت، دست تالون را قطع کرد و بالاخره به زمین افتاد. دستش را روی گردنش میمالید درحالی که تالون چند قدم عقب رفت و با چهره ای منزجر کننده گفت:
"لعنت بهش، انتظار نداشتم به دوست خودت آسیب بزنی." و جای زخم را منجمد کرد و مانع از خونریزی شد. سپس ادامه داد:
"بنظر میاد گرفتن بدن تو خیلی لذت بخش تر باشه."
رامونا از روی زمین بلند شد، درحالی که از خشم میسوخت محیط اطرافش را به آتش کشید اما جادوی انجماد تالون مانع از برخورد آتش با جسمش میشد.
در همان هنگام کاوه و موراک درحال زور آزمایی بودند که کاوه برای لحظه ای بدنش را شل و موراک را به سمت خودش کشید. برای یک لحظه دنیا اطراف موراک پیچید، درحالی که کاوه آن را در هوا چرخاند و با شدت به زمین کوبید. شدت ضربه ستون ها را به لرزه درآورد. هر لحظه از درگیری این دو، فرو ریختن کاخ را فریاد میزد. اما کاوه فرصت فکر کردن به موراک نداد و مشت های بیشماری را به سمتش پرت کرد ولی فلس های روی بدن موراک محکمتر از انتظار بود پس در عوض شروع به کوبیدن ضربه به دهانش کرد. موراک دستش را به سمت صورت کاوه برد. کاوه پیش از برخورد ناگهان نقابش فعال شد و صورتش را پوشاند، موراک به سر کاوه کوبید و لحظه که دست او بر موراک شل شد او فرصت را غنیمت شمرد و کاوه را کنار زد، با یک چرخش سریع روی پاهایش قرار گرفت. دمش را چرخاند و با ضربه ای مهلک به کاوه کوبید. کاوه فورا روی پایش ایستاد و آماده حمله شد تا اینکه بدن نیمه جان و غرق در خون ارسلان روبه روش پرت شد. کاوه به سختی او را میشناخت اما با این وجود نگران وضعش شد. زن با صدایی که زهر از آن میچکید به سمت آن ها میامد:
"اون موش منزجر کننده جرعت کرد من، ویکتوریا رو زشت خطاب کنه؟ تا وقتی تیکه تیکت نکنم قرار نیست رهات کنم."
و در زیرزمین نبرد رامونا و تالون شدت گرفت. آتش و یخ با یک دیگر میرقصیدند. رامونا که از این درگیری خسته شده بود شمشیری از جنس آتش ساخت و باعث شد تالون هم کاری مشابه انجام دهد. برخلاف یک نبرد معمولی خبری از صدای کوبیده شدن فلز نبود. سرعت حملات رامونا خیلی بیشتر از تالون بود اما ضرباتش از دقت کمی برخوردار بودند. اما تالون حالا تنها یک دست برای مبارزه داشت و این کارش را سخت میکرد. در عوض تلاش کرد تا با قدرت انجماد نسبت به رامونا برتری پیدا کنه. زمین را منجمد کرد، تیغه های یخی به سمتش پرت کرد، رامونا را در قفسی از یخ زندانی کرد. اما بدترین حریف به پستش خورده بود. یخ های او به محض نزدیک شدن به رامونا آب میشدند. حالا که جسم تالون خسته شده بود و با وجود زخم هایش توانی برای ادامه دادن نداشت انگل بدنش را رها کرد و به سمت رامونا پرید اما او بدون لحظه ای تردید انگل را سوزاند.
پس از پایان نبرد بالاخره بقیه اشخاص وارد زیرزمین شدند و جسد تالون را مشاهده کردند. وحشتشان کم نشد هیچ، بلکه دو چندان شد! در تمام این زمان آن ها فقط صدای نبرد را میشنیدند و حالا جسد یک دراگان در مقابلشان قرار داشت.
رامونا حفاظت از مردم را به سربازان باقی مانده سپرد و به سرعت به طبقه بالا حرکت کرد.
در آنجا اما وضعیت چندان جالب نبود، ارسلان نیمه هوشیار روی زمین افتاده، کاوه به طور همزمان با ویکتوریا و موراک دست و پنجه نرم میکرد درحالی که مراقب بدن خونین ارسلان بود.
بدن ارسلان با آثار زخم و کبودی پوشیده شده بود که حتی به سختی نفس میکشید. ذهنش تار بود، به سختی صدای اطرافش را میشنید تا اینکه چیزی احساس کرد...
احساسی مشابه...
گرمایی خالص از درون سینه اش...
با یک انفجار ناگهانی، شعله های بنفش رنگ اطرافش کمانه کشید و زخم های ارسلان محو شد. اما علارغم گرمای اطرافش ذهنش سرد بود، تنها شکست دشمن در ذهن اش تکرار میشد. با هر قدم ردی از آتش به جا میگذاشت که هر چیزی را میسوزاند
کاوه، ویکتوریا و موراک شوکه سر جایشان ایستادند درحالی که رامونا بالاخره به آن ها رسید و نفس در سینه اش حبس شد!
ارسلان با یک انفجار ناگهانی قدرت به سمت ویکتوریا پرید. او تلاش کرد، تقلا کرد اما درنهایت چنگ ارسلان روی صورتش سفت شد و پوست چروکیده او را سوزاند. ویکتوریا جیغ کشید، التماس کرد اما هیچ چیز ارسلان را کنترل نمیکرد تا اینکه چیزی جز خاکستر از او باقی نماند. اما وقتی ارسلان به خودش آمد متوجه شد پوست و گوشت دستش سوخته! تا آن لحظه به دلیل بی حسی که در بدنش وجود داشت متوجه درد نشد اما به محض اینکه هوشیاریش برگشت از شدت درد فریاد کشید! دستش را محکم فشار میداد انگار میخواست برای رهایی از درد آن را جدا کند. کاوه فرصت را غنیمت شمرد و به سمت موراک حمله کرد. موراک که حالا متوجه چرخش وضعیت به ضررش شده بود فورا پا به فرار گذاشت و با سرعت از پنجره قصر به بیرون پرید و در شب ناپدید شد.
رامونا به سمت ارسلان دوید و او را از روی زمین بلند کرد. دستش به درمانگر نیاز داشت اما کسی در آن اطراف توانایی چنین کاری را نداشت. درنهایت ارسلان از شدت درد از هوش رفت.
فردای آن روز، با اولین پرتو نور خورشید که به شکل ملایمی از پنجره به صورت ارسلان میتابید، او چشمانش را در اتاق درمانگاه باز کرد. در اولین نگاه مادرش را مشاهده کرد که کنار تخت دست ارسلان را نگه داشته و خوابیده بود. حتی در خواب هم میشد نگرانی را در چهره اش مشاهده کرد.
ناخوآگاه لبخند ملایمی روی صورت ارسلان نقش بست اما وقایع شب گذشته مثل پتک به ذهنش کوبیده شد و به دستش نگاه کرد که حالا کاملا باندپیچی شده بود.
وقتی به آرامی بانداژ را باز کرد از شوک نفس در سینه اش حبس شد، پوست و گوشتش کاملا سوخته بود و دستش ظاهری زمخت و منزجر کننده داشت. به سرعت دوباره بانداژ را بست.
چشمان آرمیتا به آرامی باز شد و با دیدن ارسلان شادی به چهره اش برگشت. پس از لحظه ای سریع پسرش را در آغوش کشید و درحالی که اشک از چشمانش میریخت سرش را نوازش کرد. ارسلان چشمانش را بست و در آغوش گرم مادرش ذوب شد. پسری که زمانی هر لحظه در آغوش مادرش بود حالا به واسطه غروری احمقانه از مادرش دوری میکرد. اما در این لحظه همه چیز رو فراموش کرد.
بعد از مدتی اوژن و آمیتیس پشت سر درمانگر وارد اتاق شدند. چشمان هردو به وضوح نگرانی را بازتاب میکردند. درمانگر که پیرزنی کوتاه با ظاهری مهربان بود به آرامی بانداژ دست ارسلان را باز کرد. چشمان آرمیتا، اوژن و آمیتیس با دیدن دست ارسلان از شوک گشاد شد. آرمیتا و آمیتیس که دلشان تحمل دیدن این صحنه را نداشت فورا چشمانشون رو بستند و سرشان را برگرداندند. درمانگر با چشمانی ناامید گفت:
"پس حتی گیاهان درمانی هم کمکی نکردند. متاسفم پسرم، جادوی هیچ درمانگری موفق به درمان دستت نشد. تا به حال چنین اتفاقی نیوفتاده بود. میتونی دستت رو ت*** بدی؟"
ارسلان چشمانش را بست و به آرامی انگشتانش را باز و بسته کرد. انتظار درد داشت اما هیچ احساسی نداشت. نه لزوما به منظور درد، بلکه به معنای واقعی هیچ حسی نداشت طوری که انگار دستش از مچ به پایین وجود نداره! اما با دیدن چهره نگران خانوادش از اعلام این موضوع سرباز زد و صرفا پاسخ داد:
"نه، هیچ مشکلی نیست."
خیال درمانگر کمی راحت شد.
پس از چند ساعت ارسلان و خانواده اش از درمانگاه خارج شدند و به محض خروج دست اوژن بر شانه ارسلان سفت شد:
"چیزی برای توضیح نداری؟"
ارسلان از ته دل میخواست فرار کند. همان لحظه صدای کاوه از پشت به گوش رسید، که گویی ایزد بزرگ صدایش را شنیده باشد، کاوه گفت:
"متاسفم که در این لحظه وقتتون رو به هم میزنم اما اگر امکانش باشه مایلم چند کلمه با این مرد جوون صحبت کنم!
نگهبانان به سمت هیولای کروکودیل مانند (موراک) حجوم بردند، اما طولی نکشید که زیر پنجه و دندان های او به اجسادی تکه تکه شده تبدیل شدند و کاشی های سفید سالن حالا با خون رنگ شده بود. لبخند موراک هرگز از روی صورتش پاک نمیشد تا اینکه کاوه در مقابل اش قرار گرفت. لبخند موراک برای لحظه ای با شوک جابه جا شد:
"انگاری که قهرمان افسانه ای بالاخره میخواد هیکل گندش رو ت*** بده. این آدم کوچولوها خیلی حوصله سربر بودن _ با زبانش خون اطراف دهانش را پاک کرد _ البته شنیدن صدای فریاداشون وقتی زیر دندونام تیکه تیکه میشدن لذت بخش بود!" اما پیش از آن که کاوه متوجه شوک او شود لبخندش گشادتر از قبل شد.
موراک پنجه هایش را روی زمین کوبید و با درنده خویی تمام به سمت کاوه حجوم برد، به هنگام حرکت زمین زیر پایش میلرزید. کاوه در جایش ایستاده بود و منتظر موقعیتی مناسب برای ضدحمله بود اما موراک به طرز غیرمنتظره ای سریع بود که کاوه به هیچ عنوان فکرش را نمیکرد او علارغم جسه عظیمش چنین سرعتی داشته باشد!
در چشم به هم زدنی موراک درمقابل کاوه ظاهر شد و پنجه اش را با تمام توان به سمت او پرت کرد. کاوه بدون فوت وقت دستانش را مقابل بدنش سپر کرد اما حتی این هم برای دفاع چنین حمله ای کافی نبود. به سمت عقب پرت شد و پارگی های جزئی روی آستین هایش به وجود آمد که باعث نمایان شدن زره سفید رنگش شد. به لطف زره، آسیبی به جسم کاوه وارد نشد. سرش را بالا آورد و با چشمانی که از خشم میجوشیدند به موراک نگاه کرد.
اما در سمتی دیگر ارسلان به سرعت خودش را بالای سر آمیتیس رساند و بازوی او را گرفت. فریاد زد:
"داری چیکار میکنی؟!"
آمیتیس درحالی که رنگ چهره اش از وحشت پریده بود با لکنت پاسخ داد:
"م...من فقط میخواستم... میخواستم کمکش کنم!"
زن درحالی که دو خنجر نقره ای در دست داشت با چهره ای همچون یک جسد به آرامی و لبخندی به ظاهر مهربان به سمت آن ها میرفت، اعلام کرد:
"آروم باش عزیزکم، وقتی بمیری دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی."
چشمان آمیتیس و دوستش از وحشت گشاد شده بود. نگاه ارسلان درهم رفت. سپس رو به آمیتیس گفت:
"من براتون زمان میخرم، شما ها فرار کنید."
درحالی که چشمان آمیتیس از اشک پر شده بود دیوانه وار سرش را تکان داد و فریاد زد:
"نمیشه، نمیتونی، اون تو رو میکشه!"
اما ارسلان بی توجه به حرف های آمیتیس به سمت زن دوید و فریاد های ناامیدانه آمیتیس پشت سرش کمرنگ شد. لبخند زن گشاد شد و با خنجر هایی که در دست داشت به سمت ارسلان دوید. ارسلان به خیال وارد کردن اولین ضربه به هوا پرید که زن خنجر اش را به سمت سینه او پرت کرد اما ارسلان دستش را مقابل سینه اش سپر کرد و از برخورد خنجر به جسمش جلوگیری کرد ولی از درد بر زمین افتاد. درحالی که دستش را محکم نگه داشته بود تلاش کرد تا از روی زمین بلند بشه که ناگهان زن را با لبخندی سادیسمی بالای سرش دید. با صدایی لرزان گفت:
"نخند! کرما از اون دندونای زشتت میزنن بیرون." و لبخند زن محو شد...
اما از سویی دیگر در زیرزمین قصر تالون گردن رامونا را محکم نگه داشته بود درحالی که پاهای رامونا برای رسیدن به زمین التماس میکردند. چشمان تالون حالا تماما سیاه شده بود و رگه های مشکی اطراف چشمانش مشاهده میشد. رامونا قصدی بر آسیب به همکارش نداشت اما باید برای نجات جان خودش هم که بود کاری انجام میداد و به این منظور دست تالون را با آتش سوزاند. اما بنظر نمیومد تالون دردی احساس کند! ناگهان دهانش باز شد و با صدایی دو رگه اعلام کرد:
"نمیتونم تصور کنم این بدن چقدر قدرتمنده! این بهترین جسمی هست که تا امروز مصرف کردم."
رامونا که دیدش کم کم تار شده بود خنجری از جنس آتش ساخت، دست تالون را قطع کرد و بالاخره به زمین افتاد. دستش را روی گردنش میمالید درحالی که تالون چند قدم عقب رفت و با چهره ای منزجر کننده گفت:
"لعنت بهش، انتظار نداشتم به دوست خودت آسیب بزنی." و جای زخم را منجمد کرد و مانع از خونریزی شد. سپس ادامه داد:
"بنظر میاد گرفتن بدن تو خیلی لذت بخش تر باشه."
رامونا از روی زمین بلند شد، درحالی که از خشم میسوخت محیط اطرافش را به آتش کشید اما جادوی انجماد تالون مانع از برخورد آتش با جسمش میشد.
در همان هنگام کاوه و موراک درحال زور آزمایی بودند که کاوه برای لحظه ای بدنش را شل و موراک را به سمت خودش کشید. برای یک لحظه دنیا اطراف موراک پیچید، درحالی که کاوه آن را در هوا چرخاند و با شدت به زمین کوبید. شدت ضربه ستون ها را به لرزه درآورد. هر لحظه از درگیری این دو، فرو ریختن کاخ را فریاد میزد. اما کاوه فرصت فکر کردن به موراک نداد و مشت های بیشماری را به سمتش پرت کرد ولی فلس های روی بدن موراک محکمتر از انتظار بود پس در عوض شروع به کوبیدن ضربه به دهانش کرد. موراک دستش را به سمت صورت کاوه برد. کاوه پیش از برخورد ناگهان نقابش فعال شد و صورتش را پوشاند، موراک به سر کاوه کوبید و لحظه که دست او بر موراک شل شد او فرصت را غنیمت شمرد و کاوه را کنار زد، با یک چرخش سریع روی پاهایش قرار گرفت. دمش را چرخاند و با ضربه ای مهلک به کاوه کوبید. کاوه فورا روی پایش ایستاد و آماده حمله شد تا اینکه بدن نیمه جان و غرق در خون ارسلان روبه روش پرت شد. کاوه به سختی او را میشناخت اما با این وجود نگران وضعش شد. زن با صدایی که زهر از آن میچکید به سمت آن ها میامد:
"اون موش منزجر کننده جرعت کرد من، ویکتوریا رو زشت خطاب کنه؟ تا وقتی تیکه تیکت نکنم قرار نیست رهات کنم."
و در زیرزمین نبرد رامونا و تالون شدت گرفت. آتش و یخ با یک دیگر میرقصیدند. رامونا که از این درگیری خسته شده بود شمشیری از جنس آتش ساخت و باعث شد تالون هم کاری مشابه انجام دهد. برخلاف یک نبرد معمولی خبری از صدای کوبیده شدن فلز نبود. سرعت حملات رامونا خیلی بیشتر از تالون بود اما ضرباتش از دقت کمی برخوردار بودند. اما تالون حالا تنها یک دست برای مبارزه داشت و این کارش را سخت میکرد. در عوض تلاش کرد تا با قدرت انجماد نسبت به رامونا برتری پیدا کنه. زمین را منجمد کرد، تیغه های یخی به سمتش پرت کرد، رامونا را در قفسی از یخ زندانی کرد. اما بدترین حریف به پستش خورده بود. یخ های او به محض نزدیک شدن به رامونا آب میشدند. حالا که جسم تالون خسته شده بود و با وجود زخم هایش توانی برای ادامه دادن نداشت انگل بدنش را رها کرد و به سمت رامونا پرید اما او بدون لحظه ای تردید انگل را سوزاند.
پس از پایان نبرد بالاخره بقیه اشخاص وارد زیرزمین شدند و جسد تالون را مشاهده کردند. وحشتشان کم نشد هیچ، بلکه دو چندان شد! در تمام این زمان آن ها فقط صدای نبرد را میشنیدند و حالا جسد یک دراگان در مقابلشان قرار داشت.
رامونا حفاظت از مردم را به سربازان باقی مانده سپرد و به سرعت به طبقه بالا حرکت کرد.
در آنجا اما وضعیت چندان جالب نبود، ارسلان نیمه هوشیار روی زمین افتاده، کاوه به طور همزمان با ویکتوریا و موراک دست و پنجه نرم میکرد درحالی که مراقب بدن خونین ارسلان بود.
بدن ارسلان با آثار زخم و کبودی پوشیده شده بود که حتی به سختی نفس میکشید. ذهنش تار بود، به سختی صدای اطرافش را میشنید تا اینکه چیزی احساس کرد...
احساسی مشابه...
گرمایی خالص از درون سینه اش...
با یک انفجار ناگهانی، شعله های بنفش رنگ اطرافش کمانه کشید و زخم های ارسلان محو شد. اما علارغم گرمای اطرافش ذهنش سرد بود، تنها شکست دشمن در ذهن اش تکرار میشد. با هر قدم ردی از آتش به جا میگذاشت که هر چیزی را میسوزاند
کاوه، ویکتوریا و موراک شوکه سر جایشان ایستادند درحالی که رامونا بالاخره به آن ها رسید و نفس در سینه اش حبس شد!
ارسلان با یک انفجار ناگهانی قدرت به سمت ویکتوریا پرید. او تلاش کرد، تقلا کرد اما درنهایت چنگ ارسلان روی صورتش سفت شد و پوست چروکیده او را سوزاند. ویکتوریا جیغ کشید، التماس کرد اما هیچ چیز ارسلان را کنترل نمیکرد تا اینکه چیزی جز خاکستر از او باقی نماند. اما وقتی ارسلان به خودش آمد متوجه شد پوست و گوشت دستش سوخته! تا آن لحظه به دلیل بی حسی که در بدنش وجود داشت متوجه درد نشد اما به محض اینکه هوشیاریش برگشت از شدت درد فریاد کشید! دستش را محکم فشار میداد انگار میخواست برای رهایی از درد آن را جدا کند. کاوه فرصت را غنیمت شمرد و به سمت موراک حمله کرد. موراک که حالا متوجه چرخش وضعیت به ضررش شده بود فورا پا به فرار گذاشت و با سرعت از پنجره قصر به بیرون پرید و در شب ناپدید شد.
رامونا به سمت ارسلان دوید و او را از روی زمین بلند کرد. دستش به درمانگر نیاز داشت اما کسی در آن اطراف توانایی چنین کاری را نداشت. درنهایت ارسلان از شدت درد از هوش رفت.
فردای آن روز، با اولین پرتو نور خورشید که به شکل ملایمی از پنجره به صورت ارسلان میتابید، او چشمانش را در اتاق درمانگاه باز کرد. در اولین نگاه مادرش را مشاهده کرد که کنار تخت دست ارسلان را نگه داشته و خوابیده بود. حتی در خواب هم میشد نگرانی را در چهره اش مشاهده کرد.
ناخوآگاه لبخند ملایمی روی صورت ارسلان نقش بست اما وقایع شب گذشته مثل پتک به ذهنش کوبیده شد و به دستش نگاه کرد که حالا کاملا باندپیچی شده بود.
وقتی به آرامی بانداژ را باز کرد از شوک نفس در سینه اش حبس شد، پوست و گوشتش کاملا سوخته بود و دستش ظاهری زمخت و منزجر کننده داشت. به سرعت دوباره بانداژ را بست.
چشمان آرمیتا به آرامی باز شد و با دیدن ارسلان شادی به چهره اش برگشت. پس از لحظه ای سریع پسرش را در آغوش کشید و درحالی که اشک از چشمانش میریخت سرش را نوازش کرد. ارسلان چشمانش را بست و در آغوش گرم مادرش ذوب شد. پسری که زمانی هر لحظه در آغوش مادرش بود حالا به واسطه غروری احمقانه از مادرش دوری میکرد. اما در این لحظه همه چیز رو فراموش کرد.
بعد از مدتی اوژن و آمیتیس پشت سر درمانگر وارد اتاق شدند. چشمان هردو به وضوح نگرانی را بازتاب میکردند. درمانگر که پیرزنی کوتاه با ظاهری مهربان بود به آرامی بانداژ دست ارسلان را باز کرد. چشمان آرمیتا، اوژن و آمیتیس با دیدن دست ارسلان از شوک گشاد شد. آرمیتا و آمیتیس که دلشان تحمل دیدن این صحنه را نداشت فورا چشمانشون رو بستند و سرشان را برگرداندند. درمانگر با چشمانی ناامید گفت:
"پس حتی گیاهان درمانی هم کمکی نکردند. متاسفم پسرم، جادوی هیچ درمانگری موفق به درمان دستت نشد. تا به حال چنین اتفاقی نیوفتاده بود. میتونی دستت رو ت*** بدی؟"
ارسلان چشمانش را بست و به آرامی انگشتانش را باز و بسته کرد. انتظار درد داشت اما هیچ احساسی نداشت. نه لزوما به منظور درد، بلکه به معنای واقعی هیچ حسی نداشت طوری که انگار دستش از مچ به پایین وجود نداره! اما با دیدن چهره نگران خانوادش از اعلام این موضوع سرباز زد و صرفا پاسخ داد:
"نه، هیچ مشکلی نیست."
خیال درمانگر کمی راحت شد.
پس از چند ساعت ارسلان و خانواده اش از درمانگاه خارج شدند و به محض خروج دست اوژن بر شانه ارسلان سفت شد:
"چیزی برای توضیح نداری؟"
ارسلان از ته دل میخواست فرار کند. همان لحظه صدای کاوه از پشت به گوش رسید، که گویی ایزد بزرگ صدایش را شنیده باشد، کاوه گفت:
"متاسفم که در این لحظه وقتتون رو به هم میزنم اما اگر امکانش باشه مایلم چند کلمه با این مرد جوون صحبت کنم!
کتابهای تصادفی


