سپند: دشمن درون
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آسمان ابری و آماده گریستن بود.پس از حضور کاوه، اوژن او را به عمارتش دعوت کرد که اوژن و ارسلان برای شنیدن سخنان کاوه گرد یک میز جمع شدند. در ابتدا سکوت قابل لمس بود و این به اضطراب ارسلان می افزود. حرف های ناگفته در هوا شناور و حالت چهره اوژن ماسکی از نگرانی و عدم اطمینان بود تا اینکه بالاخره کاوه صدای سکوت را شکست:
"متاسفم که مزاحم اوقات شریف شدم. اما مطلبی بود که باید خدمتتون عرض میکردم."
اوژن سرش را بالا گرفت. و چشمانش درحال سنجیدن کاوه بودند:
"نیاز نیست اینقدر رسمی باشید. من و همسرم زندگی پسرمونو به شما مدیون هستیم."
کاوه پیش از صحبت کمی فکر کرد، سپس ادامه داد:
"متشکرم. حقیقتش دلیل حضورم این مرد جوان هست."
چشمانش تیز و بر ارسلان قفل شد:
"مرد جوان، قدرتی که در مراسم نشان دادی... اون دقیقا چی بود؟! چطور اون شعله ها رو کنترل میکردی؟"
اوژن برای لحظه ای شوکه شد. باور نمیکرد چه شنیده. ناگهان صدایش از شوک بالا رفت:
"شعله هارو کنترل میکرد؟ این امکان نداره! ارسلان هیچ جادویی نداره!"
اما کاوه توجهی به اوژن نکرد و همچنان با نگاهی مصمم برای کشف پاسخ به ارسلان خیره شده بود.
ارسلان سرش را بالا گرفت، دهانش را باز کرد تا پاسخ ارائه دهد اما لحظه ای درنگ کرد. بنظر میرسید به دنبال کلمات مناسب میگشت:
"م-من اصلا نمیدونم. واقعا هیچی نمیدونم. گاهی میتونم کارایی انجام بدم که حتی خودم هم درکشون نمیکنم."
"م-من اصلا نمیدونم. واقعا هیچی نمیدونم. گاهی میتونم کارایی انجام بدم که حتی خودم هم درکشون نمیکنم."
نگاه کاوه با پاسخ ارسلان از ناامیدی افتادو لحظه ای چشمانش را بست و به فکر فرو رفت اما فورا چشمان مصممش را پس گرفت:
"مرد جوان... ارسلان. دلت میخواد به ما ملحق بشی."
انگار بمبی در اتاق منفجر شد، ارسلان و اوژن هردو شوکه، من-من کنان به کاوه نگاه میکردند و ارسلان در پاسخ گفت:
"م-م-من؟ به دراگان ملحق بشم؟"
واکنش ارسلان لبخندی را بر صورت کاوه کشید. کاوه پاسخ داد:
"همینطوره. البته نمیتونی دقیقا یه دراگان بشی. اما میتونی با انجام آزمون به یک گروه ملحق بشی _ نگاه مصممش برگشت _ چی میگی؟ میخوای امتحان کنی؟"
این همیشه برای شخصی نظیر ارسلان که به دلیل نداشتن جادو از سوی جامعه ترد میشد همچون رویایی دست نیافتنی بود. اما حالا شانس مقابل در خانه اش خوابیده. اون فرصتی به دست آورده تا شخصی بیش از یک شبگرد قانون شکن، بلکه یک قهرمان حقیقی باشد:
"البته _ با چشمانی لبریز از هیجان _ البته که میخوام!"
اما اوژن صحبت آنها را قطع کرد و با صدایی شوکه گفت:
"لحظه صبر کنید، اینجا چه خبره؟! ارسلان تو چیکار کردی؟"
برای لحظه ای سکوت بر اتاق حاکم شد تا اینکه کاوه به آرامی مقابل اوژن زانو زد، سرش را پایین گرفت و گفت:
"عذرخواهی من رو بپذیرید. باید پیش از پرسیدن این سوال با شما هماهنگ میشدم، اما من استعداد کم نظیری در ارسلان دیدم، استعدادی که میتونه اون رو تبدیل به یک قهرمان بزرگ بکنه. متوجه هستم که شما به عنوان یک پدر نگران سلامت فرزندتون هستید اما خواهش میکنم، این دنیا رو از استعداد اون منع نکنید."
اوژن از رفتار کاوه شوکه شده بود. در ابتدا بنظر میرسید قصدی برای پذیرش این پیشنهاد نداشت تا اینکه نگاهش به چشمان امیدوار ارسلان افتاد. پس از لحظه ای تفکر، با لبخند اعلام کرد:
"کدوم پدری نمیخواد سعادت فرزندش رو ببینه؟ اگر پسر من چنین استعداد بی نظیری داره پس من کی باشم که مانعش بشم _ به ارسلان نگاه کرد و دستی بر شانه او گذاشت _ تمام چیزی که میخوام دیدن روزیه که به مرد بزرگی تبدیل میشی که برات مقدر شده."
سخنان اوژن تسکینی برای قلب ارسلان بود و لبخند بر صورتش نمایان کرد.
پس از پایان گفت و گو، کاوه عمارت را ترک کرد. سپس ارسلان و اوژن این موضوع را با آرمیتا مطرح کردند که برخلاف انتظار آرمیتا با چشمانی لبریز از نگرانی و ترس به ارسلان گفت:
"نه، به هیچ وجه! یه نگاه به دستت بنداز، اون سوختگی دیگه هرگز درمان نمیشه. من نمیتونم اجازه بدم اینطور به خودت آسیب بزنی. حتی فکرشم نکن."
اوژن قدم به جلو برداشت و شروع به بحث با آرمیتا کرد. در این لحظه منطق یک پدر و احساسات یک مادر کاملا در تضاد با یکدیگر بودند و آینده ارسلان را معلق میکردند. در همان زمان آمیتیس بازو ارسلان رو گرفت. صورتش نقابی از نگرانی و اندوه بود و با صدایی که کمی بالاتر از زمزمه شمرده میشد گفت:
"خوشحالم که بالاخره به آرزوت رسیدی ولی... اینطوری ممکنه زندگیت نابود بشه. من ازت ممنونم که اون موقع نجاتم دادی، واقعا ممنونم. ولی میترسم... میترسم برادرمو از دست بدم..."
ارسلان با لبخند سر آمیتیس را نوازش کرد:
+ "راستشو بخوای منم میترسم. بیشتر از هرکسی."
_ "پس چرا..."
+ "چون نمیتونم اجازه بدم این ترس به من غلبه کنه. من میخوام مورد تایید دیگران باشم. میخوام باعث افتخار این خانواده بشم و از همه مهمتر، میخوام کار درستو انجام بدم. نمیتونم بگم نگرانم نباش. ولی ازت میخوام بهم اعتماد کنی. یه روز اسم من رو بین اسم افسانه ها میبینی!"
مدتی گذشت و اوژن بالاخره آرمیتا را متقاعد کرد.
شب، هنگامی که ماه بر زمین سایه انداخته بود نورا وارد اتاق ارسلان شد:
"معذرت میخوام که مزاحم میشم"
ارسلان که به وقایع امروز فکر میکرد از ذهن خود خارج و توجهش به نورا معطوف شد. نورا ادامه داد:
"شما تا همین الان هم کار های خطرناک زیادی انجام دادید، من حتی نمیتونم تصور بکنم که این هم قراره به اون اندازه خطرناک باشه یا نه ولی با این وجود _ سوسو آسیب پذیری از چشمانش گذشت _ از این موضوع مطمعن هستید؟ اینکار مسیر زندگیتون رو کاملا تغییر میده. ممکنه دیگه حتی وقتی برای دیدن خانوادتون نداشته باشید."
ارسلان چند لحظه ای را با خودش فکر کرد. سپس پاسخ داد:
"آره میدونم، و راستش رو بخوای این یکم ترسناکه _ لبخند زد _ اما حالا فرصت تبدیل شدن به چیزی بیشتر رو دارم، تازه به قول قدیمیا چو فردا شود فکر فردا بکن. چیزی که الان میخوام اینه."
نورا اندکی از پاسخ ارسلان ناامید شد، اما ناامیدی او به سرعت با لحن مصمم همیشگی جایگزین و اعلام کرد:
_ "بسیار خب، اگر این چیزی هست که شما میخواید منم مثل همیشه همراهیتون میکنم."
+ "ممنونم نورا، این برام معنی زیادی داره."
نورا ادامه داد:
"آزمون پذیرش یک ماه دیگه هست. زمان کمی برای آماده شدن دارید. باید تمرین رو از همین الان شروع کنید."
ارسلان از واکنش فوری و ناگهانی نورا شوکه شد:
"از الان؟! الان وسط شبه، بزارش برای فردا."
نورا با لحنی جدی ادامه داد:
"فردایی وجود نداره. من به غار میرم و اونجا رو برای تمرینتون آماده میکنم. هر وقت حاضر شدید بیاید."
و با آن سخنان پایانی اتاق را ترک کرد، ارسلان دستش را روی سرش گذاشت و با خودش زمزمه کرد:
"خدمتکارم از خودم دیوونه تره _ لخبند زد _ ولی حق با اونه، کلی کار دارم و وقتم کمه."
به سرعت لباس هایش را پوشید و به سمت غار حرکت کرد. زمستان در راه بود و هوا به سمت سرما میرفت، باد میوزید و وعده فصلی سرد را میداد. جنگل مثل همیشه ساکت و آرامش بخش بود و نور مهتاب احساس خوبی را به ارسلان القا میکرد.
نورا در این مدت زمان کوتاه آدمک های تمرینی را سر جاهایشان قرار داده و سیبل های هدف را آماده کرده بود. لحظه ای که ارسلان وارد شد از علکرد نورا در این زمان کم به شوک فرو رفت و به این ترتیب، تمرینات ارسلان شروع شد. زمان به سرعت روز ها را به پایان میرساند و ارسلان را به آزمون نزدیکتر میکرد. این آزمون یک نبرد بود و معیار های زیادی برای پذیرفته شدن وجود داشت. مهارت مبارزات رو در رو، توانایی فیزیکی، میزان جادو و تسلط بر آن. روز و شب ارسلان در نبرد با آدمک های تمرینی، شلیک به سیبل های هدف و در آخر تلاش برای کنترل قدرت های ناشناخته اش میگذشت. اما هربار برای فعال کردن و سپس از اون برای کنترل آتش به مشکل میخورد. پس از سه هفته تمرین مداوم، حالا زمان آن رسیده بود تا ارسلان کمی سطح تمرینات را بالا ببرد.
در هفته آخر غارش را ترک کرد و وارد محیط شهر شد. نبرد با آدمک ها باعث پیشرفت اون نمیشد. ارسلان نیاز به یک دشمن واقعی داشت و چه چیزی بهتر از مبارزات غیر قانونی زیرزمینی!
ارسلان روز ها را به کمک سربازان پدرش به شکار هیولا میپرداخت و شب ها در میادین مبارزات زیرزمینی میجنگید.
حالا اهداف متحرک که به قصد جان اش به او حمله میکردند، چالش و تاثیر تمرینات او را دو چندان کردند. گابلین هایی که ارسلان با آن ها میجنگید هدفی آسان بودند اما مشکل ارسلان کنترل قدرت هایش بود. هربار استفاده از آتش، گابلین ها را تا مغز و استخوان میسوزاند.
برخلاف برنامه های ارسلان، یک هفته برای آماده شدن کافی نبود، روز آزمون فرا رسید و ارسلان هیچ تسلطی بر قدرت هایش نداشت. از شب قبل نگرانی بر او چیره شد و خواب را ازش گرفت.
و حالا روز آزمون فرا رسیده بود...
ارسلان پس از انتظار در صفی طولانی از شرکت کنندگان وارد محیط آزمون شد. یک زمین بزرگ خاکی که اطراف آن صندلی های تماشاگران قرار داشت. در ابتدا تمام شرکت کنندگان در زمین مبارزه حضور داشتند و منتظر رسیدن داور بودند. هر نوع آدم در آنجا قابل مشاهده بود، مردانی که شبیه مجرم ها، افرادی ثروتمند با بهترین تجهیزات، جادوگران و مبارزین.
ناگهان چشم ارسلان به جایگاه تماشاگران دوخته شد، اوژن، آرمیتا و آمیتیس در آنجا نشسته بودند. این منظره گرمایی به قلب و لبخندی بر صورت ارسلان پخش کرد اما این دلگرمی فورا با ظهور داور از بین رفت. داور این مبارزه یک چهره آشنا بود، کاوه!
کتابهای تصادفی
