فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مسیر جاودانگان

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
[قسمت 1: یوجین.]

چرخش، چرخش، چرخش، چرخش، چرخش، چرخ عظیم پنج بار چرخید. 9 ستاره همزمان منفجر شدن؛ نور ستارگان به درون تاریکی کشیده شد.

دستان عظیم با هم برخورد کردن. ولی بجای انفجار، همه چیز به درون دو دست کشیده شد. ″یین (تاریکی)″ و ″یانگ (نور)″ شکل گرفتن.

به ترتیب ″قرمز (آتش)″ ″آبی (آب)″ ″قهوه‌ای (خاک)″ ″زرد (طلا)″ ″سفید (رعد برق)″ ″سیاه (آهن)″ ″سبز (گیاه)″ شکل گرفتن. اونها با هم همتراز شدن و جهانی خلق شد.

[سیاره ؟؟؟]
[قاره مرکزی: موریم.]
[فرقه: باد شمالی.]

[زندگی نامه یوجین.]

«درود، من یوجین هستم. یه عضو بیرونی فرقه باد شمالی. در سن 13 سالگی به قلمرو پاکسازی بدن دست پیدا کردم. در سن 17 سالگی به قلمرو جمع آوری چی رسیدم و در سن 28 سالگی موفق شدم، به قلمرو ساخت هسته (دانتیان) وارد بشم. اکنون 39 سال دارم و همچنان در این قلمرو قرار دارم.»

«هدفم از نوشتن این کتاب، به اشتراک گذاشتن داستان زندگی‌ام با شماست. در این کتاب خبری از تکنیک‌های رزمی یا تذهیب نیست، اما شاید بتواند در مسیر رزمی شما الهام‌بخش و راه گشا باشد.»

«داستان من از جایی دور و ناشناخته آغاز شد. در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمدم و در سن کودکی از خانواده‌ام جدا شدم، و مسیر رزمی‌کاری را در پیش گرفتم. بدون هیچ پشتوانه، استعداد یا دانشی پا به این راه گذاشتم. مثل کودکی خیال‌پرداز، رویای جاودانگی و نامیرایی در سر داشتم. اما خیلی زود فهمیدم که واقعیت چیز دیگه ایه، من فقط یک رویاپرداز بودم.»

«هر بار که تلاش می‌کنم داستانم را با دیگران به اشتراک بگذارم، با تحقیر و تمسخر روبه‌رو می‌شوم. برای بیشتر رزمی‌کارها، اصل و نسب از اهمیت بالایی برخوردار است. چرا که نشان می‌دهد از کجا آمده ای و چه میزان استعداد داری.»

«بیش از 80 درصد اعضای فرقه را اشراف‌زادگان تشکیل می‌دهند. در حالی که مردم عادی، تنها بخش کوچکی از فرقه باد شمالی را شامل می‌شوند. از میان این عده، تنها من توانستم به قلمرو ساخت هسته (دانتیان) دست پیدا کنم و به عضویت رسمی فرقه درآیم. بیشتر مردم عادی در قلمرو پاکسازی بدن یا جمع‌آوری چی متوقف شده‌اند، و دیگر قادر به ادامه  تذهیب نیستند.»

«من در قلمرو ساخت هسته (دانتیان) متوقف شدم، و نمی‌توانم به قلمرو بعدی برسم. و این تنها به خاطر اشتباهات خودم است. در سنین پایین از تکنیک تذهیبی استفاده کردم، که مناسب من نبود. و حالا این انتخاب اشتباه مرا از عبور از این قلمرو بازداشته است. بیشتر رزمی‌کارانی که از خانواده‌های اشرافی یا ثروتمند هستند. با داروها، قرص‌ها و معجون‌های مختلفی که خانواده‌هایشان در اختیارشان می‌گذارند، حمایت می‌شوند. اما من، به دلیل فقر، هرگز چنین حمایتی نداشتم. همین باعث شده نه‌ تنها در مسیر تذهیب کند تر پیش بروم. بلکه پایه‌های قلمرو رزمی من نیز ضعیف‌ تر از آن‌ها باشد.»

«در سن 13 سالگی، برای اینکه ثابت کنم بااستعداد هستم، به قلمرو پاکسازی بدن دست یافتم. اما این تنها آغاز اشتباهات من بود. به دلیل انتخاب نادرست تکنیک تذهیب، و تقویت نکردن پایه‌های قلمرو رزمی. اکنون دیگر قادر به ادامه تذهیب نیستم. هر روشی را که می‌ شناختم امتحان کردم، اما هیچ‌کدام نتیجه‌ای نداشت. در نهایت، این سرنوشت من است، که هرگز فراتر از چیزی که هستم نروم.»

«مسیر رزمی‌کار شدن، شبیه ساختن یک برج است. هر قلمرو رزمی مانند یک طبقه از این برج است. اگر تنها به سرعت ساخت طبقات فکر کنی، و پایه‌های هر طبقه را محکم نکنی. دیر یا زود یا توان ادامه بالا رفتن، را از دست می‌ دهی، یا برجت فرو می‌ریزد و همه چیز برایت به پایان می‌رسد.»

«ترس تمام وجودم را فرا گرفته و قلبم از اندوه سرشار است. می‌ترسم دیگر هیچ چیزی برای به دست آوردن یا هیچ جایی برای رفتن باقی نمانده باشد. آیا این پایان من است؟ مگر سرنوشت من جاودانگی نبود؟ من...»

– هی چیکار می کنی؟

وقتی در حال نوشتن کتابم بودم، ناگهان در اتاقم باز شد و کسی وارد شد.

به آرومی کتاب رو بستم و جواب دادم: «هیچی، فقط دارم چیزای مهم رو یاد داشت می کنم، تا بعداً فراموش نکنم.» حتی نیاز به نگاه کردن نبود، تا بفهمم کسی که وارد اتاقم شده بود. بهترین و تنها دوستم سان دو بود. اون موی قرمز روشن با چشمای نارنجی رنگ داشت، و لباس سبز و آبی پوشیده بود. که نشون میداد یه عضوی بیرونی مثل منه. از اونجایی که اون از یه خانواده اشرافی پایین رتبه بود، داشتن همچین مقامی چیز عجیبی نبود.

اونم یجورای وضعیتش مثل منه، فقط یکم ازم بهتره و یکم هم ازم جون تره. با اینکه از یه خانواده اشرافی میاد، مثل من مجبور بوده با جون کندن و تلاش زیاد به جای که هست برسه.

– برادر، این چند روزه چط شده؟ عجیب میزنی!

سان دستش رو روی شونم گذاشت و ازم سوال کرد. من فقط یه جواب ساده دادم: «چیزی نیست، فقط یکم قرص هام‌ و اشتباه خوردم.» با اضافه کردن یه جوک، تلاش کردم از گفتن حقیقت دوری کنم. حقیقت اینه که من دیگه از این همه شکست خسته شدم، و دیگه امیدی برام باقی نمونده. برای یه رزمی‌کار جدا شدن از مسیر رزمی فرقی با مرگ نداره. و برای منم همینطوره.

– برادر فکر کنم بدونم، چی حالت رو خوب می کنه! تو به یکم کمک احساسی نیاز داری. هیچی بهتر عشق بازی قرار نیست، حالتو خوب کنه.

سان ابرو هاش رو بالا و پایین برد، و با لبخند مسخره‌ای بهم نگاه می کرد. من کاملا منظورش رو گرفتم: «سان من الان واقعا حوصله ندارم. حتی برای اونجا.» با اینکه تلاش کردم، اما متاسفانه، این حرف برای متوقف کردن اون کافی نبود. فقط کاری کرد اون بیشتر بهم فشار بیاره.

– برادر چطور دلت میاد، پیشنهاد منو رد کنی؟ نکنه؟ از دست زنا خسته شدی و دنبال مردا می گردی؟ نگران نباش. اونجا حتی مرد هم داره.

توی این لحظه دلم می خواست، بخاطر شوخی مسخره اش دماغش و بکشنم. ولی واقعا حوصله سر کله زدن با اون و ندارم.

– خوب نظرت چیه؟ هستی برادر؟

سان با لبخند و صورت مسخرش بهم نگاه کرد، و منم چون کار دیگه ای برای انجام دادن نداشتم، قبول کردم: «باشه باهات میام، فقط به شرط اینکه خودت پولش رو بدی.» حرف آخرم، لبخند مسخره‌ای سان رو نابود کرد.

– واقعا که چقدر خسیسی، من مثلاً دارم بهت کمک می کنم. باشه، پولش با من، تو فقط باهام بیا. بدونه تو نمی تونم وارد اونجا بشم... برادر من به قدرت تو برای زدن، مخ دختران زیبایه بی یانگ نیاز دارم. آیا با من هستی؟

صورت سان جدی شد و هاله ترسناکی اطرافش شکل گرفت. سان دستش رو به سمتم دراز کرد،  من می تونستم خون رو توی چشماش ببینم. اون ظاهر یه سرباز، که توی صد های جنگ شرکت کرده بود رو به خودش گرفته بود: «من با تو هستم، برادر.» پس منم، صورت یه شیطان که با هزاران زن خوابیده رو به خودم گرفتم، و دست سان رو محکم گرفتم.

– این پیوند برادری ماست. بزن بریم، وقت عشق و حال کردنه.

با لبخند و خنده از روی صندلی چوبی بلند شدم، و دست راستم رو روی شونه سان گذاشتم: «بزن بریم عشق و حال کنیم.» من و سان از اتاق کوچیکم خارج شدیم. وارد فضای باز فرقه شدیم. بعد از کمی پیاده روی، به دروازه عظیم فرقه رسیدیم.

باد پاییزی داشت به صورتم می خورد. بقیه شاگرد ها و عضای فرقه، داشتن به کار ها خودشون می‌رسیدن. خورشید تقریباً داشت غروب می کرد. نور زرد و قرمز کل فرقه رو در بر گرفته بود. رنگ آبی روشن و آبی تیره توی آسمان باهم ترکیب شده بودن، و صحنه زیبایی از ترکیب روز و شب شکل گرفته بود.

[خاطرات یوجین.]

فکر کنم ده سال قبل بود، زمان دقیقش رو یادم نمی یاد. من برای اولین بار سان رو دیدم. توی نگاه اول می دونستم، اون با بقیه فرق داره. با اینکه مثل من بی استعداد بود، اما بازم تمام تلاشش رو می کرد. و هیچ وقت از شکست خوردن و دوباره تلاش کردن خسته نمی شده.

توی اولین برخورد مون، سان بود که ازم خواست باهاش تمرین کنم. اولش فکر می کردم، فقط می خواد با شکست دادنم منو مسخره کنه. و اشرافی بودنش رو به رخ بکشه. اما همین که مبارزه شروع شد، با یه ضربه، سان روی زمین افتاد.

برای چند ثانیه گیج بودم. چطور ممکنه یه نفر انقدر احمق باشه، که توی قلمرو جم آوری چی، با یه نفر توی قلمرو ساخت هسته (دانتیان) مبارزه کنه. سان با اینکه می دونست شانسی برای بردن مبارزه نداشت، باهام مبارزه کرد. دلم می خواد یکم ازش تعریف کنم، ولی چی بگم، اون یه ″احمقه″ ولی بازم دوست خوب منه.

[بازگشت به زمان حال.]

– برادر، این بار می خوای موخ کی رو بزنی؟ چین لی یا سی سی؟ بگو می خوام بدونم. از اونجا که خودت بهم یاد نمیدی، چطور مخ بزنم، خودم با تماشا کردنت یاد میگیرم.

حرف های سان من و بدجوری خندوند: «هاهاها... قبلا بهت گفتم، جذایبت یه چیز ذاتیه، نمیشه یادش داد.» سان این حرف منو جد نگرفت و فقط فکر کرد، دارم بخاطر زشت بودن مسخره‌اش می کنم.

– من یه روز یه حرمسرا از خوشگل ترین دخترای کل دنیا درست می کنم، و بعدش همشون رو جلوی چشمات می کنم، تا بفهمی جذابیت چیه.

از اونجایی که می دونستم سان جدیه، می دونستم الان بهترین وقت برای مسخره کردنشه. وقتشه انتقام همه‌ی اون مسخره شدن رو بگیرم: «اوهم! حرمسرا. باشه، باشه.» سر تون دادم، و حرفم رو با لحنی جدی گفتم.

– منظورت از باشه چیه؟ نکنه بهم باور نداری؟

خودشه، درست افتادی توی تلم. به سان نگاه کردم و گفتم: «نه نه، همچین منظور نداشتم، فقط اینکه...» داشتم تمام تلاشم رو می کردم، تا نخندم.

– فقط چی؟

«فقط فکر نکنم، هیچ دختر حاضر باشه، بخاطر اون دودول کوچیکت باهات باشه، چه برسه به خوشگل ترین دخترای دنیا. بخور آش به همین خیال باش.» بعد از زدن اون حرف ها داشتم از خنده بی هوش می شدم.

– عوضی! یه روز بهت نشون میدم! من...

ناگهان صدای انفجاری بزرگ از نزدیک شنیده شد: «اون صدای انفجاره! مطمئنم از یه جای نزدیک اومد، چه خبر شده؟» گیج شده بودم و داشتم تلاش می کردم، خودم رو کمی آروم کنم.

– برادر...

یه دفعه زمین شروع به لرزیدن کرد. از شوک و تعجب روی زانو هام افتادم، و نزدیک بود با صورت به زمین برخورد کنم.

– چه خبر شده؟
‌‌
– زلزله؟ چرا اینجا.

– ***یا اینجا چه خبره شده؟

همه حتی سان مثل من روی زمین افتاد بودن، و گیج شده بودن. اینجا چه خبره؟ دقیقا داره چه اتفاقی می افته. تابحال همچین اتفاقی نیافتاده بود: «سان حالت خوبه! بلند شو.» بلند شدم و دست سان رو گرفتم، و از روی زمین بلندش کردم.

– برادر!...

سان با صورت ترسید و گیج داشت به آسمون نگاه می کرد. فقط یه ثانیه کافی بود، تا برگردم و به آسمون نگاه کنم، تا متوجه بشم دقیقا چه خبر شده.

– اون! امپراتور رزمی...

– زو دونگ...

ترسیدن تمام افرادی که اونجا بودن رو میشد شنید و حس کرد، خودمم با اونا فرقی نداشتم. کسی که روی هوا مقابل فرقه ما ایستاده بود، امپراتور رزمی زو دونگ بود. توی کل مریم فقط 16 امپراتور رزمی وجود داره، و هر کدوم از اونا قوی تر از چیز هستن، که بشه تصویرش کرد.

– چرا اون اینجاست؟ چرا یه امپراتور رزمی به همچین جای اومده؟

– یعنی می خواد چیکار کنه؟

– سکوت!

صدای امپراتور رزمی توی سرم پیچید، و همه رو ساکت کرد. از ترس تقریباً داشتم خودمو خیس می کردم. توی کل فرقه هیچکس وجود نداره، که بتونه جلوی امپراتور رزمی زو دونگ رو بگیر. اگه اون بخواد فرقه باد شمالی رو نابود کنه، هیچکس نمی تونه اون و متوقف کنه.

امپراتور رزمی زو دونگ، با موی های سرخ مانند خون و چشمای طلایی رنگ، و با چهره ای جوان (20 ساله). لباسش یه لباس نازک و تابستانی قرمز رنگ بود. اطرافش با هاله مرگ پر شده بود، و داشت مثل یه خورشیدی سرخ می درخشید. اون روی هوا مقابل دروازه فرقه ایستاده بود، و هنوز کاری نکرده بود.

اما ناگهان چیز عجیبی حس کردم: ″ اون...″ می تونستم با چشمام، جمع شدن چی توی دست امپراتور رزمی و ببینم. چی یه انرژی نامرئی، برای این قابل دیدن بشه، باید مقدار زیادی ازش توی یه نقطه جمع بشه. نیازی به استفاده از حواسم نبود، چون می تونستم، با چشمای خودم ببینمش. این پایان منه، نه، این پایان کل فرقه است.

همه از فشار روحی قوی امپراتور رزمی روی زمین افتاده بودن، و مرگشون رو قبول کرده بودن. توی یه لحظه چشمام به سان افتاد، و مغزم از همه چیز خالی شد. با خودم فکر کردم، شاید هنوز یه راهی باشه. پس گفتم: «سان متاسفم!...»

– برادر! داری چیکار می کنی؟

«این تنها کاریه که به عنوان دوستت، می تونم برات انجام بدم.» تمام چی درون هسته ام رو بیرون کشیدم، و برای انجام این حرکتم استفاده اش کردم.

[تکنیک رزمی > نوع: حمله > ضربه باد معکوس.]

سان که از روی زمین بلند شد بود، رو با دست چپم بهش ضربه زدم. چی از تمام بدنم توی دستم جمع شد، و از دستم خارج شد. سان با سرعت باور نکردنی، به سمت آسمان پرتاب شد.

– یوجین!...

درحالی چی‌م داشت تموم میشد، با صورت روی زمین افتادم و چشمام رو بستم. من هیچ شانسی برای شکست دادن امپراتوری رزمی زو دونگ نداشتم، پس از تمام چی‌م درست استفاده کردم، تا سان رو نجات بدم. تکنیک ضربه باد معکوس، با اینکه یه تکنیک برای حمله است، اما قدرت آسیب کمی داره. و فقط می تونه اشخاص و وسایل رو به عقب، و یا هوا پرتاب کنه. برای اینکه بتونم سان رو نجات بدم، فقط می تونستم اینکارو بکنم. استفاده از این تکنیک تقریباً چی‌م رو خالی کرده.

می دونم فرود اومدن قرار درد داشته باشه، ولی حداقل زنده می مونه. و اینکه سرعت درمان یه رزمی‌کار چند برابر یه آدم عادیه. اگه هم چیزیش بشه، زود خوب میشه.

با اینکه روی زمین افتاد بودم، هنوز می تونستم ببینم. بنظر می‌رسید، امپراتوری رزمی زو دونگ منتظر یه چیزی بود، و دیگه از منتظر موندن خسته شده بود. چی اون به شکل یه تیر بزرگ آتشی در اومد، که داشت با سرعت بالای به دور خودش می چرخید و می سوخت. همین که امپراتور رزمی زو دونگ تیر آتشین رو رها کرد.

– این بهایه خشمگین کردن منه، حالا بمیرید.

[تکنیک رزمی > نوع: حمله > تیر آتشین دوزخی.]

یعنی این پایان منه؟ آرزو می کنم، ای کاش حداقل یه مرگ مسخره مثل این نمی داشتم.

تیر آتشین با سرعت به سمت من اومد، و در ثانیه با زمین برخود کرد. آتش همه جا رو فرا گرفت، کل بدنم آتش گرفت و شروع به سوختن کرد. از درد می خواستم فریاد بزنم، اما صدای ازم خارج نمی شد. بدنم سوراخ شده بود، و اتش داشت منو از درون و بیرون می خورد.

فقط چند ثانیه کافی بود، تا کل بدنم خاکستر بشه. و من مردم...

– برگرد!

صدای از دور دست ها به گوش رسید. این صدا چیه؟ من که مردم، این صدا از کجا میاد؟

– برگرد. برگرد.

بازم اون صدا. این صدا داره از کجا میاد؟

– برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد.
‌برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد.

– برگرد، به همون جهنم دره‌ای که ازش اومدی.

یه نور قوی همه جا رو فرا گرفت، و من مجبور به بستن چشمام شدم. وقتی چشمام رو باز کردم، با کمال تعجب نه روشن و نه تاریک بود. من روی زمین بودم، این زمین سنگی رو میشناسم اینجا. وقتی به بالا نگاه کردم دیدمش، امپراتور رزمی زو دونگ. اینجا چه خبره؟ یعنی توهم زدم.

– این بهایه خشمگین کردن منه، حالا بمیرید.

[تکنیک رزمی > نوع حمله > پیکان آتشین دوزخی.]

انگار همه چیز داره دوباره اتفاقی می افته. درحالی تیر آتشین از سمت امپراتور رزمی زو دونگ رها شد، و قبل از برخورد متوقف شد. این خواب و خیال من بود، یا زمان به معنای واقعی کلمه متوقف شده بود همه چیز از حرکت ایستاده بود. وقتی تلاش کردم، حرکت کنم، نتونستم. حتی منم قادر به حرکت کردن نیستم، چه اتفاقی داره می افته؟

ناگهان ترک های بزرگ درون آسمون شکل گرفتن، و ناگهان همه چیز به درون تاریکی کشیده شد. حس کردم، با زمین سختی برخورد کردم. حالا قادر به حرکت کردن بودم، به سختی روی پاهام ایستادم و وقتی به جلوم نگاه کردم. شخصی مقابلم بود. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، اون حرف زد.

– خواهش می کنم، ازش محافظت کن، اون همه چیز منه.

باید قبل از اینکه دیر می شد، ازش می پرسیدم: «تو کی هستی؟» نور عجیبی کل بدن اون شخص رو فرا گرفته بود. من قادر به دیدن صورت یا بدن اون نبودم، توی اونجا که همه چیز تاریک بود، و اون تنها نور بود‌.

– برگرد.

ناگهان نور همه جا رو فرا گرفت، و قبل از اینکه بدونم توی یه مکان کاملاً متفاوت بودم. اطرافم با ساخته ها و وسایل عجیب پر شده بود. مردم همه جا بودن، با ظاهری های مختلف پیر و جوان، سیاه و سفید، زن و مرد، من قادر به متوجه شدن زبان اونا نبود.

خون از دماغم خارج شد، و روی دستم افتاد. سرگیجه عجیبی حس کردم و چشمام به آرومی بسته شدن. روی زمین افتادم و بی هوش شدم.

[این داستان ادامه دارد.]

لینک کانال تلگرام.
@KING_FO_DRAGON

کتاب‌های تصادفی