مرثیهای برای آتش
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل اول
یک زوال باشکوه
۱۰۴ سال پیش از ظهور، سلاندریز
تاریکی شب بر روز چیره شده بود. باران بر سر شهر میبارید و صدای غرش تندر به جان هر جانداری لرزه مینداخت. همه چیز شبیه به رقم خوردن یک پایان بود.
هوای مرطوب اتاق کمنورش دستهایش را چسبنده کرده بود. عرق را از روی پیشانیاش پاک کرد و موهای مشکی و براقش را با کلافگی و خشم به عقب هول داد و گفت: «بذارید برم بیرون! بعنوان تنها جانشین برحق پادشاه دستور میدم همین الان از جلوی من برید کنار!»
یکی از نگهبانان با دلسوزی و سرافکندگی به زبان آمد: «خواهش میکنم ما رو عفو کنید شاهزاده. نمیتونیم از دستور پادشاه نافرمانی کنیم. ایشون امر کردن به هیچ عنوان از این اتاق خارج نشید.»
صدای فریادهای دختر کوچک پادشاه و ضجههای عاجزانه و زنانهای که در دل شب در راهروها پیچیده بود، هر گوشهی قصر را به لرزه میانداخت و این صداها بیشتر از همه شاهزادهی یازده ساله را میآزرد. الکساندر آیرین، پسر خوشسیمای آزدن اول و الدرینا آیرین، جانشین برحق پادشاهی بود. همهی مردم او را به دانایی و هوش و ذکاوت زبانزدش میشناختند و بعد از تولدِ چند فرزند ناسالم پادشاه، او را لطف مِینِسِ مادر و دوشیزه هیدا، ایزدبانوی آبهای پاک و باروری، میدانستند.
آسمان بار دیگر غرید و برای لحظهای اتاق مرطوب و دربستهاش روشن و خاموش شد. الکساندر تصمیمش را گرفته بود. هرگز نمیتوانست اجازه دهد چنین بلای دهشتناکی را بر سر خواهر کوچکترش بیاورند و او را قربانی جهل و خرافاتشان کنند.
دستهی خنجرش را لمس کرد، نگاهی به دو نگهبان ایستاده در اتاق انداخت و در چند حرکت، به چابکی هر دو را نقش بر زمین کرد. یازده سال داشت اما به لطف شوالیهی اعظم، جناب وایر، هر روز بر مهارتهای جنگیاش افزوده میشد.
اشراف و مقامات عالیرتبهی سلاندریز در دیوان عالی کاخ گرد هم آمده بودند و چشم انتظار رویداد مهم بودند. دختر پادشاه در حالی که تقلا میکرد و فریاد میکشید به همراه دو نگهبان به میانهی دیوان آورده شد و او را روبهروی تخت طلای پادشاه، بر زمین نشاندند.
«ولم کنید! لطفا! ولم کنید!»
زن مومشکی و زیبارو قبل از آنکه پادشاه دچار عذاب وجدان شود، از روی صندلی مخصوصش که همیشه کنار تخت پادشاه قرار میگرفت برخاست. نگاه تند و بیرحم او به آشا چنان سنگین بود که دلهره و ترس را در دل همه میانداخت. «ساکت شو هیولای کوچولو! زودتر کار رو تموم کنید و چشمهای سرخ این موجود نحس و پلید رو بسوزونید!»
آشا با صدای ضجهوار و نگاه اشکآلود فریاد میزد: «من هیولا نیستم! ولم کنید! دستام درد میکنه!»
در این زمان، صدای ضجههای زن پادشاه دوباره جان گرفت و در دیوان پیچید. همسر آزدن اول، الدرینا آیرین، بار دیگر در حال زاییدن فرزند پادشاه بود. فرزندی که همهی آن لردهای مهم غرب حاضر در تالار، کنجکاو بودند بدانند که آیا سالم است یا دوباره یک هیولای عجیب الخلقه، مانند باقی فرزندان پادشاه خواهد بود.
آلیزا آیرین، خواهر جوان و بیست سالهی پادشاه، دندان فشرد و با بیصبری رو به برادرش زمزمه کرد: «هرچه سریعتر دستور بده کار رو تموم کنن. همه منتظر دستور تو هستن.»
برق رعدآسای آسمان فضای نیمهتاریک دیوان را روشن و خاموش کرد، پادشاه که به نظر میرسید، منتظر تلنگری از سوی خواهر بود؛ به زبان آمد و در حالی نگاهش در چشمان سرخ و اشکآلود دختر سفیدموی کوچکش گره خورده بود، گفت: «بسوزونید.»
ترس از چشمان آزدن چکه میکرد و همزمان با آن، بیرحمی بزدلانه و احمقانهای هم از حالت چهرهاش بازتاب میشد.
دو نگهبان دستهای بیجان شاهدخت را محکمتر از پیش گرفتند، ماپرای پیر که سفید پوشیده بود و با پارچهای سفید تمام سر و صورتش را پوشانده بود، دو شمع شعلهور برداشت و به سوی چشمان آشا پیش رفت. بدن خمیده و دستان پیر و فرسودهاش نشان میداد که عمرش را در میان لباس سپید پرهیزگاری مذهب آپریا گذرانده.
آشا آیرین، شاهدخت سلاندریز، فرزندی بود که در بدو تولد همه او را بخاطر ظاهر عجیبش هیولا خواندند و به گفتهی طبیبان حاذق دربار، هیولای کوچک از گوشت و خون مادرش تغذیه کرده بود و از این رو چشمانش رنگ خون گرفته بود.
موها و مژههای او برخلاف خانوادهاش سپید بود و رگههایی طلایی در میان تارهای سپید چون برفش دیده میشد. پوست بینهایت سپیدش باعث میشد همیشه رنگپریده و بیروح به نظر برسد و عنبیههای سرخ و قرمزش باعث رعب و وحشت هر کس که او را میدید، میشد. بجز برادر بزرگترش که هیچگاه از او نترسید و همیشه آغوشش به روی آشا باز بود.
عنبیههای سرخ شاهدخت هشت ساله، زیر گرمای شعلهی شمع، آرام آرام شروع به ذوب شدن کردند و ضجههای پر از دردش با عجز و ناآرامی بیشتر، در دیوان پیچید. ماپرا با زبان باستانی سرزمین غرب شروع به خواندن دعاها کرد و یک دستش را روی پیشانی آشا نهاد.
"Z'horla Ashya'hra eir-mezben aharrak rih'zuy!"
همچنان که ماپرای پیر آن جمله را به تکرار و با لحنی کوبنده از میان لبهای چروکیدهاش رها میکرد، شاهدخت به خودش میلرزید، ضجه میزد و از میان مژگان سپیدش اشکهایی چنان جوی خون سرازیر میشد. «باشد که سایهی نحس آشیا از سر خانوادهی پاک پادشاه رهانیده شود!»
شاهدان چشم بسته بودند و با دعا همراه شدند. گویی که همه مشتاق شنیدن فریاد سرشار از درد این موجود اهریمنی بودند. موجودی که باور داشتند روح آشیا، الههی آتش سرخ، خدای مذهب آشیا در او رخنه کرده است.
«دست نگهدارید!»
صدای الکساندر باعث توقف ماپرا نشد. دوید، پیرزن فرتوت را کنار زد و آشا را در آغوش کشید. پیرهن و دستان خونین شاهزاده همه را شگفتزده کرده بود. زمزمهها آغاز شد. زمزمههایی که همه راجع به یک چیز بودند: «دستان جانشین برحق پادشاه به خون آلوده شده بود و طبق قوانین، هرگز کسی که پیکرش به خون آلوده شده باشد نمیتوانست بر آن تخت طلای مقدس بنشیند.»
این قانون را پدر آزدن اول، اولین پادشاه آیرین، زاینار اول که با نام زاینار سنگشکن و زاینار بیرحم شناخته میشد، بعد از زاده شدن پسر دومش وضع کرد. او قصد داشت با این قانون از جنگ پسرانش بر سر تخت و تاج جلوگیری کند. در صورتی که تاریخ از او بعنوان مردی خونخوار، بیرحم و جنگجو یاد میکرد.
به هر حال حکمرانی او به ده سال نرسید و زمانی که بزرگترین پسر زندهاش ۹ ساله بود، مرگش به دنبال گیر کردن استخوان باریک مرغ در گلویش اتفاق افتاد. بعد از او الکساندر اول بر تخت فرمانراویی نشست هر چند که او پس از چهار سال در ۱۳ سالگی ربوده شد و جسد سوزانده شدهاش در اصطبل «کاخ سنگین» پیدا شد.
الکساندر اول طی چهار سال سلطنتش با وجود سن کمش دوشیزگان زیادی را در تخت خوابش اختیار کرد و شایعات زیاد و عجیبی دربارهی خلق و خوی و عادات هولناک او شنیده میشد. در کتاب درختچهی طلا، یک وقایعنامه که در کتابخانهی کاخ سنگین نگهداری و محافظت شده و توسط استادان و نویسندگان بصورت مداوم حفظ و بهروزرسانی میشود، گفته شده که:
«پادشاه از شکنجهی دختران باکره لذت وافری میبرد. الکساندر اول علاقهای غیرمعمول به سگهای شکاری، مارها و پرندگان وحشی دارد و از آنها برای ارضای امیال پست و منحرف، و شهوت خبیث خود استفاده میکند. پادشاه از اینکه مردم او را همچون پدر مرحومش خونخوار و دهشتناک بدانند، لذت میبرد و برای هر شاعر و نویسنده و نقاشی که بتواند بیشتر از دیگران او را رعبانگیز ترسیم کند هدایای زیاد و ارزشمندی در نظر میگیرد. ایشان در مقابل ریختن خون، سخاوتمندانه عمل میکنند.»
الکساندر اول در آستانهی چهارده سالگی در این فکر بود که جان دو برادر کوچکش که یکی یازده ساله و دیگری شش ساله بود را بگیرد تا مبادا خطری برای سلطنتش ایجاد کنند.
بر اساس قوانینی که پدرش وضع کرده بود هم مشکلی وجود نداشت چرا که او چهار سال بود که بر تخت نشسته بود و حکمرانی میکرد. به هر روی، سرنوشت به او فرصت نداد و شبانه ربوده شد. عدهای میگفتند: «ملکهی بیوه، کامینا آیرین از خاندان کیانگ، برای محافظت از دو پسر دیگرش؛ فرزند خونخوارش را کشت.» نظریهای که کاملا محتمل بهنظر میرسید.
صدای گریههای شاهدخت ادامه داشت. دو نگهبان قویهیکلی که هنوز او را محکم گرفته بودند، سعی کردند تا الکساندر را از او دور کنند. آسمان غرید، الکساندر خنجرش را بیرون کشید و مقابل چشمان پادشاه، آلیزا آیرین و تمام اربابان برجسته، گلوی یک نگهبان را برید و بر بازوی دیگری، زخمی عمیق و ناشیانه وارد کرد و آشای لرزان را در آغوش گرفت.
این عمل، هرگونه تردید را از بین برد. اکنون یک مهر قاطع بر تمام شایعات چند لحظه پیش کوبیده شده بود و برای همه روشن بود که پادشاه، فرزند وارثی ندارد.
حالا تنها امید آزدن، به فرزندی بود که الدرینا در حال زاییدنش بود. البته اگر الدرینا میتوانست پسر سالمی بزاید. در غیر این صورت، برادر پادشاه، دانزن آیرین، – که از ابتدای سلطنت آزدن اول، در سن شش سالگی، بعنوان نمایندهی سیاسی پادشاه غرب به همراه مادرش در سرزمین تایکیس ساکن شده بود،– در صف اول جانشینی قرار میگرفت.
اطلاعات زیادی از خلق و خوی او در دسترس مردم سلاندریز و حتی پادشاه نبود. تنها در نامههای گاهبهگاه مادر پادشاه، کامینا آیرین، میشد اطلاعاتی از او دریافت کرد. در نامهی اخیر مادر شاه نیز چند خط کوتاه در مورد دانزن نوشته شده بود:
«برادرت به خونسردیِ توست، پسرم. خوشبختانه، بهنظر میرسد هر دوی شما این ویژگی را از خاندان من به ارث بردهاید. آه... مادر را هزار مرتبه شکر! من روزانه دعا میکنم که هیچیک از شما هرگز به خشم و نفرتی که پدر و برادر بزرگترتان را تسخیر کرد، آلوده نشوید. برادر جوانت آرام، اهل مطالعه، خردمند و متین است. پای راستش همچنان همانطور است که بود. او به تازگی همسری برگزیده. دختری آرام و فروتن که یکی از عموزادههای من به شمار میرود. با این حال، بگذار بیافزایم که: برادرت وقتی خشمگین میشود، غضب او به اندازهی پدرتان رعبآور است. خوشبختانه، کمتر چیزی میتواند او را خشمگین سازد. همانطور که میدانی، او به سال بیستوهشتم خود نزدیک میشود. باشد که این وضع برای سالهای بیشتری ادامه یابد.»
آلیزا از شگفتی دستانش را روی دهانش گذاشت و پادشاه به سرعت یک برق از جای خود برخاست و پلهها را با عجله پایین رفت. در آن میان شوالیهی جوان و تازهکاری به نام سر هیتن آکس، الکساندر را از آشا جدا کرد؛ با یک دست بازویش را گرفت و او را نگه داشت. پادشاه نزدیک شد و بیدرنگ سیلیای محکم بر صورت پسرش خواباند. «مایهی ننگ خاندانت شدی الکساندر! سر و وضعت رو نگاه کن! شرم بر تو باد!» و سپس رو به شوالیهی جوان، با چشمهای بیرونزده فریاد کشید: «فورا از اینجا ببرش!»
الکساندر تقلاکنان تلاش کرد که از چنگال آکس خودش را رها کند، اما بیفایده بود. در حالی که از خشم میلرزید و آتش نفرت در نگاهش زبانه میکشید، در چشمان پادشاه چشم دوخت: «امشب در حضور همه پایان خاندانت رو جشن بگیر!»
آکس که دید شاهزاده قصدی برای ترک کردن دیوان ندارد، یک دست بر دهانش نهاد و با دست دیگرش جثهی لاغر و کشیدهاش را تقلاکنان کشید و از دیوان خارج کرد. همه شنیدند که شاهزاده دستان آکس را کنار زد و فریاد کشید: «آزدن اول تو محکوم هستی به نابودی! امشب پایانت رو جشن بگیر!»
گریههای الدرینا مدتها بود که خاموش شده بود. خون از چشمان آشا سرازیر بود، از روی گونههای رنگپریدهاش میگذشت و روی لبان لرزانش میریخت. طعم تلخ آهن در آن هوای مرطوب حالش را به هم میزد. آلیزا نفسش را بیرون داد، با آنکه مسبب اصلی این اتفاقات خودش بود، هضم این اتفاقات برایش آسان نبود. همه در بهت و ناباوری فرو رفته بودند و در میان آن سکوت کوتاهی که در سالن حاکم شده بود، گریههای آشا دوباره اوج گرفت. او دستانش را روی چشمهایش گذاشته بود و از ته دل فریاد میکشید: «چشمهام! آه چشمهام! تو رو نفرین میکنم، پدر! همهی شما رو نفرین میکنم!»
رعب و وحشت بر تن جمعیت ایستاده در دیوان چیره شد. نگهبانی آشا را روی شانهاش انداخت و او را از دیوان عالی خارج کرد. مراسم پایان یافته بود و هیچ چیز آنطور که انتظار میرفت، پیش نرفته بود. آزدن نفسش را بیرون داد و برگشت به وزیر اعظم خود، لرد ورن، گفت: «همه رو بهدرستی به بیرون بدرقه کن. فاجعه برای امشب کافیه. به هیچ وجه نمیخوام اتفاق دیگهای بیفته.»
لرد ورن سری تکان داد و هنوز «بله اعلیحضرت» را کامل نگفته بود که جمعیت هین کشید و سبب شد تا پادشاه برگردد و پشت سرش را ببیند. حق با الکساندر بود: آن شب، شب پایان خاندان آیرین بود.
الدرینا نیمهبرهنه با پیراهن سپید و خونین، با چهره و موهای آشفته و عرقکرده درست وسط دیوان ایستاده بود و آلیزا را نگاه میکرد. رد خونی که از بین پاهایش میریخت پشت سرش به جا مانده بود و تودهای درشت و خونین در میان بازوهایش بود و همه میدانستند که آن تودهگوشت نوزاد نو رسیدهاش است. اربابان و کسانی که آن شب حاضر بودند، سوگند میخوردند که نوزاد، واقعا هیولا بوده است: جانوری به شدت لاغر، قرمز و بیچهره همراه با قلبی که خارج از بدنش میتپید.
الدرینا نگاه اشکآلود و مملو از نفرتش را از آلیزا گرفت و در حالی که میلرزید زمزمه کرد: «این آخرین... این آخرین فرزند من... به شما بود، سرورم.»
ندیمهای به سرعت خود را به الدرینا رساند، نوزاد را از آغوشش بیرون کشید و الدرینا به کمک ندیمههایش از تالار خارج شد و رفت. آخرین کلماتی که از دهان خشک الدرینا شنیده شد، کلماتی نامفهوم و تکهتکه بود: «همه باید... تاوان بدیم. عدالت در تعقیب ماست.»
در آن میان، آلیزا سریعا به اتاقش پناه برد و در را قفل کرد. صدای فریاد مردم تا طبقات بالای قلعه هم شنیده میشد. او شمعها را روشن کرد، پنجرههای بلند اتاقش را بست و پردهها را کشید. همه چیز شبیه یک پایان بود. سلطنت آیرینها حالا یک امید برای ادامه دادن داشت و آن تاج و تخت تنها به یک نخ وصل بود. آن هم برادر غایب پادشاه، دانزن آیرین، که ساکن سرزمین تایکیس بود. البته اگر از حرامزادهای که آلیزا دو ماه بود که در بطن خود حملش میکرد، چشمپوشی میشد. فرزندی که هیچکس از وجود او خبر نداشت...
۱. سرزمین غرب پیرو مذهب آپریا(طبیعتگرایی) هستند. آنها خدایان جوان را میپرستند. به پیروان این دین آپرا و به بزرگان این دین ماپرا گفته میشود.
کتابهای تصادفی
