فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مرثیه‌ای برای آتش

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مهمان ناخوانده

۹۱ سال پیش از ظهور، غرب سرزمین‌های شرق، آیزمیر

آفتاب ظهر بر سر شهر می‌تابید. دامن سبز تیره‌اش را صاف کرد و دستانش را روی لبه‌ی ایوان نهاد‌. نگاه از آن نقطه‌ از قلعه به او حس قدرت می‌داد. از آنجا می‌توانست حتی کشتی‌هایی که در دریای روشن در رفت و آمد بودند را هم ببیند و لذت ببرد اما فعلا ذهنش درگیر بود و ذوقش کور.

«دروازه‌ها رو باز کنید!»

در بلند و عظیمِ آهنین قلعه گشوده شد و چند سوار به آرامی وارد شدند. ناخواسته دندان فشرد و بی‌آنکه سرش را ذره‌ای خم کند، نگاه مغرور و مملو از خصومتش را به مرد بلندقدی دوخت که از اسبش پایین آمد. استقبال بزرگی صورت نگرفته بود با این حال چیزی از نگرانی او کم نمی‌شد. مرد دستی به موهای مشکی و بلندش کشید و سر بالا آورد و مستقیم در چشمان سبز دختری که در ایوان ایستاده بود نگاه کرد. لبخندش بوی پیروزی می‌داد و هیچ باب دل نبود.

دامن پیرهنش را در دست فشرد و از ایوان دور شد. با قدم‌هایی سریع، بی‌درنگ پله‌ها را پایین رفت، از راهروها گذشت و بی‌آنکه روبروی در توقف کند، با حرکت دست اشاره داد و دو نگهبان در را برایش گشودند.

شاهزاده‌ی لاغر و جوان بر چهارپایه‌ای چوبی روبروی آینه ایستاده بود، دو دستش را معلق در هوا گرفته بود و در بین پاچه‌های طلاکوب و ابریشمی پیچانده شده بود. با ورود شاهدخت به اتاق، همه برای لحظه‌ای دست از کار کشیدند و تعظیم کردند. رایمِن، خیاط دربار، مردی جوان و ظریف با چهره‌ای آراسته و زیورآلات چشمگیر بود. او توسط شاهزاده استخدام شده بود و سر تا پایش با هدایایی که شاهزاده به او عطا کرده بود تزیین شده بود. گردنبند مملو از زمردهای سبز و درخشان را از روی بالشتک برداشت اما قبل از آنکه چیزی بگوید، صدای شاهدخت دهانش را دوخت. «همه بیرون، همین الان.»

اتاق خالی شد. شاهزاده‌ی جوان و لاغراندام پارچه‌ها را از تنش پایین انداخت و لخت و عریان، به آرامی از چهارپایه پایین آمد و پیرهن سفید نازک و ساده‌اش را با آرامش از روی صندلی برداشت. در تمام این مدت شاهدخت جوان با نگاهی مملو از انزجار او را تماشا می‌کرد. «بسیار مشتاقم بدونم چه چیزی باعث شده اینطور وارد حریم شخصی من بشی، خواهر عزیزم.»

شاهدخت با حرص لبخندی زد و با زبان لب‌هایش را خیس کرد و در حالی که سنگ‌های زمرد گردنبند روی میز را لمس می‌کرد و از نظر می‌گذراند گفت: «شهر داره در آتیش خیانت و هرج و مرج می‌سوزه و برادر ساده‌لوح من، مثل زن‌ها سر خودش رو با پارچه‌های رنگین و جواهرات گرم می‌کنه. من هم خیلی مشتاقم بدونم چه چیزی تو اون کله‌ی پوکت می‌گذره، برادر عزیزم.»

شاهزاده دو دستش را عقب‌تر از بدنش بر تخت تکیه داده بود و لبه‌ی تخت نشسته بود، نگاه بی‌حوصله‌اش را از خواهرش، نِلارا، گرفت و به دنیای آن‌سوی پنجره‌های بلند اتاقش خیره شد. «تنها چیزی که از این شهر می‌بینم، خونه‌ها، کوچه‌ها و مردم آروم و البته زشت و کثیفش هستن.»

««قطعا همینطوره! چون تو یه احمقی! به سن ازدواج رسیدی، اما هنوز طوری لباس می‌پوشی که انگار قراره همین فردا ببرنت توی حراج شوهرها! محض رضای هر خدایی که شده، فکر می‌کنی من تا کی می‌تونم جلوی میِرلا رو بگیرم که تو نامه‌هایی که برای خانواده‌اش می‌فرسته، از این رسوایی‌های تو چیزی ننویسه؟! اصلاً می‌فهمی اگه کارآهس‌ها بفهمن دخترشون رو از بچگی برای هیچ و پوچ فرستادن آیزمیر، چه بلایی سرمون میاد؟ یه فاجعه به‌تمام‌معنا! همه‌مون رو مثل هیزم تو تنورهای داغشون می‌سوزونن!»»

«ساکت شو نلارا! فقط دهنتو ببند و هیچی نگو!»

نلارا بی‌توجه جلوتر رفت، دستانش را حائل چهره‌ی گرد و استخوانی برادرش کرد و گفت: «نگام کن رندژ، همه‌ی اعضای شورای میانجی در تالار کوچک جمع شدن. ازت می‌خوام مثل یک مرد واقعی لباس بپوشی، و توی اون نشست حاضر بشی. اون مردای پول‌پرست و بی‌ریخت باید ببینن که پادشاه یک جانشین برحق داره.»

شاهزاده نگاه بی‌رمق و سبز رنگش را از چشمان خواهر گرفت. نلارا چشمان خود را برای لحظه‌ای بست، نفسش را به آرامی بیرون داد و سر برادرش را محکم‌تر گرفت و ادامه داد: «رندژ، گفتم من رو نگاه کن! اون حرومزاده اینجاست. شهر چند دسته شده، و مردم خیلی وقته که تحریک شدن و منتظر یک تلنگر هستن تا هممون رو بکشن پای دار. پدر هم قدرت قبل رو نداره. تو شاهزاده‌ای. تنها پسر قانونی پادشاه شرق و وارث برحق تاج و تخت.»

رندژ دشنامی بد به تاج و تخت داد و با فریادش کلام نلارا را برید و سپس بر شکم نلارا دست گذاشت او را محکم هول داد، از جا برخاست و دوباره فریاد کشید: «اصلا می‌دونی چیه؟» و بعد به پادشاهی و آن تاج و تخت تاریخی فحاشی کرد. «از هر چیزی که به سیاست و اون تخت مسخره و لردهای پیری که مثل کرکس دورش رو احاطه کردن ربط داره، حالم به هم میخوره!»

رندژ دستانش را بر میز کوبید و تمام وزنش را بر ستون دستانش انداخت.«شاید حق با مردمه. هر چیزی پایانی داره نلارا. شاید وقت ما هم سر رسیده.»

نلارا دوباره همان نگاه مملو از انزجارش را به پشت او انداخته بود. «اگر از‌ چشم‌های من خودت رو تماشا می‌کردی، می‌فهمیدی که چه موجود رقت‌انگیز و خودخواهی هستی رندژ. گاهی باورم نمی‌شه که ما همزمان در یک شب زاده شدیم.»

شاهدخت از سکوت استفاده کرد، قدمی نزدیک شد و ادامه داد: «من می‌رم و به‌جای تو در تالار کوچک حاضر می‌شم اما این رو بدون که هر بلایی بر سر من، برادر کوچیکمون و مادر اومد، مقصرش بی‌مسئولیتی و عیاشی‌های توئه برادر دوقلوی من.»

حالا کنار رندژ ایستاده بود. با بی‌رغبتی دستی بر پارچه‌های ابریشمی روی میز کشید و گفت: «و این پارچه‌ها... معرکه هستن، رِن. به زودی از وجود گنجشک قرمز بی‌نیاز می‌شیم، چرا که قطعا با پوشیدن اینها تو دلقک بهتری برای دربار خواهی شد.»نلارا رفت و باریکه‌ی اشکی که از چشم راست رندژ سرازیر شد را ندید.

کتاب‌های تصادفی