مرثیهای برای آتش
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
"قانون رو بشکن"
نلارا و رندژ، دوقلوهای تریژ لوانور هفتم، شاهدخت و شاهزادههای سرزمین شرق بودند. تولد دوقلوهای لوانور شور تازهای به قلمرو شرق بخشید. رندژ و نلارا به مثال یک روح در دو بدن بودند و هر کس آن دو را میدید به این باور میرسید؛ چرا که دو لوانور کوچک از کودکی با هم به زبانی بداهه و ناشناس صحبت میکردند و کسی متوجه حرفهای کودکانه و ارتباطشان نمیشد. دوقلوهای کوچک، این زبان را «زبان سری خودشان» مینامیدند.
تریژ هفتم، پنجاه و سومین پادشاه از خاندان لوانورها بود. خاندان لوانور، خاندانی با پیشینهای تاریخی و قدمت چند صد ساله بود و افسانههای زیادی راجع به آنها گفته میشد. بر پایهی همین افسانههای سینهبهسینه نقلشده بود که ارزش این خاندان تا به آن روز پایدار مانده بود.
مقر پادشاهی شرق در شهر آیزمیر بود. شهری که به پارچهها و فرشهای رنگین و ادویههای خاصش معروف بود. با وجود آنکه این سرزمین مدتها از قحطی آب رنج میبرد، و با وجود سرزمینهای مرده در اطراف آن، این سرزمین هنوز دارای تعدادی انگشتشمار از زمینهای سبز و بارور بود. آیزمیر در حاشیهی سرزمین شرق، در مجاور دریای روشن قرار داشت و از این رو پادشاه به راحتی درآمد حاصل از صادرات و واردات را زیر نظر میگرفت.
همه چیز خوب به نظر میرسید. میزان مالیات کم شده بود و ماهانه مقدار تعیینشدهای خوراک و ۲۰۰ تلومین به هر شهروند بخشیده میشد؛ اما در این میان، تنها یک چیز بود که این نظم را به هم میزد.
پادشاه، تریژ لوانور، تعدادی از معابد را سوزانده و پرستش تمام خدایان چوبی و آهنین را ممنوع اعلام کرده بود و دستور داده بود تمام سربازان، خدایان خانگی را از خانهها خارج کرده و در میدان اصلی شهر بسوزانند. بر اساس همین دستور تعداد زیادی از مردمان شغلهایشان که بر پایهی همین باورها بود را از دست دادند و با گذشت زمان کوتاهی، گروهی از مردان گمنام به نام «پسران زورمون» به وجود آمد. گروهی که توانسته بود مردم مذهبی و دیندار را بر علیه حکومت تریژ لوانور تحریک کند.
راهرو طبقهی چهارم قصر را بوی عود خون سینمورو فرا گرفته بود. نلارا به همراه ندیمهاش، گایا که همواره همراهش بود، با قدمهای کوتاه و تندتند؛ خودش را به تالار کوچک رساند و پشت در ایستاد. چهرهاش جدی و مصمم بود، اما دستان ظریفش که دامن لباس فاخرش را گرفته بودند، اندکی میلرزید.
وقتی متوجه شد دو سرباز قویهیکل کنار در قصد باز کردن در را ندارند، با صدایی محکم گفت:
«در رو باز کنید.»
یکی از سربازان سرش را به نشانه احترام خم کرد و با لحنی آرام و محتاط پاسخ داد:
«با تمام احترامی که برای شما قائلم، بسیار متاسفم شاهدخت. اعضای شورای میانجی در تالار...»
نلارا بدون اعتنا به حرف سرباز، در سنگین تالار را هول داد و وارد شد. اعضای شورا پشت میز سنگی و بزرگ نشسته بودند و نوری که از پنجرههای بلند و بزرگ وارد تالار میشد، فضا را نیمهروشن کرده بود. با این حال، سایهای کمرنگ روی چهرههای مردانه و عبوس اعضا نشسته بود. به نظر میرسید حضور شاهدخت ریزجثه، مورد تعجبشان واقع شده.
نلارا مکث کوتاهی کرد، نفس عمیقی کشید و با صدایی شمرده و آرام گفت:
«سرورم.»
سپس تعظیمی کوتاه کرد و ادامه داد:
«برادرم کسالت داشت. با تمام وجود از اینکه نتونست شخصاً خدمتتون حاضر بشه، عذرخواه شماست. اگر اجازه بدید برای خالی نبودن صندلی برادرم استثنائاً من جای اون بشینم.»
سکوتی سنگین تالار را فرا گرفت. نگاههای سنگین شش مرد، او را زیر نظر داشتند. پادشاه چند لحظه مکث کرد، آب دهانش را بهآرامی قورت داد و دستش را بهآرامی به سمت صندلی خالی که درست آن سوی میز، روبروی خودش بود، حرکت داد:
«میتونی بشینی.»
نلارا لبخندی ظریف زد و زیر نگاههای نافذ مردان، به سمت صندلی برادرش رفت و نشست. در همان حال، لرد بیژار اِودیر، مشاور اعظم پادشاه، پلکی طولانی زد و با اخمی کمرنگ گفت:
«سرورم جسارت بنده رو ببخشید اما طبق قوانین وضعشده از ابتدای سلطنت خاندان لوانور تا به الان هیچ زنی در تالار کوچک حضور نداشته چرا که موضوعات مورد بحث موضوعاتی مردانه هستن.»
نلارا آرام و با لبخندی محو سرش را به سمت لرد بیژار چرخاند و پاسخ داد:
«طبق قوانین وضعشده تنها مردانی با خون قانونی و پاک میتونن پشت این میز بشینن جناب بیژار. اینکه جناب دیاکیس پاس، کرسی مخصوص به خودشون رو دارن نشون میده با زیر پا گذاشتن یک سری از قوانین مشکلی ندارید.»
سکوتی سرد بر تالار حاکم شد. دیاکیس، مرد جوان و مغرور، لبخندی تمسخرآمیز زد و نگاهش را بهسرعت از نلارا دزدید. او بهجای پاسخ دادن، به صندلیاش تکیه داد و بازویش را روی لبه صندلی رها کرد و لرد بیژار هم دهانش را بست و حرف دیگری نزد.
پادشاه بعد از لحظهای درنگ، مهرهی سلطنتی خود، سینموروی سیاهرنگ را که نماد خاندان لوانورها بود، روی میز نهاد و نگاهی به اعضا انداخت:
«خیلی خب. حالا که همهی کرسیها پر شد، میتونیم شروع کنیم.»
کتابهای تصادفی

