فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مرثیه‌ای برای آتش

قسمت: 5

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

"شاهدخت نفرین‌شده"

سلاندریز، قلب پادشاهی غرب

راهروهای سنگی قصر، زیر نور لرزان مشعل‌ها و شمع‌ها در هاله‌ای از سکوت غرق شده بود. صدای آرام ناله‌هایی که از اتاق شاه شنیده می‌شد، تنها صدایی بود که سکوت میان نگهبانان و ندیمه‌ها را بهم می‌زد. آشا، زنی جوان اما خسته از بار سنگین زندگی، درون آن دیوارهای سرد و بی‌روح، همچنان به بازی سرنوشت تن داده بود. پادشاه، با وجود چهار سال فاصله تا پنجاه‌سالگی، چنان کهنسال به‌نظر می‌رسید که گویی سال‌ها در چنگال مرگ دست‌وپا زده بود. استخوان‌هایش مدام می‌شکست و پوستش تکه‌تکه می‌شد و به سختی سر پا می‌ایستاد.

آشا، که خود زمانی قربانی نقشه‌های پادشاه و خواهرش بود، اکنون زنی بود که زیر سایه غرور و جاه‌طلبی، راه خود را پیدا کرده بود. درگیر عشقی نبود و آنچه میانشان بود چیزی جز اجبار قدرت و سیاست نبود. چگونه می‌توانست عاشق مردی باشد که نخستین بار به اجبار، او را تصاحب کرده بود؟ مردی که پدرش نیز بود.

زندگی، آشا را به زنی زیرک بدل کرده بود؛ مادری که می‌دانست باید موقعیتش را حفظ کند. سه فرزند از خون پادشاه در آغوش او بودند: یک دوقلوی دختر و دو پسر کوچک‌تر. فرزندانی که برای بقای آشا در این بازی بی‌رحمانه، حیاتی بودند.

آن شب نیز، پادشاه با هوس‌انگیختگی‌ای لزج، بدن بی‌روح و سرد آشا را تصاحب کرد. پس از پایان، بدن سنگینش را بر تخت انداخت و به خوابی عمیق فرو رفت. آشا، بی‌هیچ کلامی، با چشمانی خالی از احساس، اتاق را ترک کرد. در راهرو، ندیمه‌هایی که تمام شب صدای آنچه رخ داده بود را شنیده بودند، او را تا اتاقش همراهی کردند.

درون اتاق، چهار ندیمه منتظر بودند تا او را از آلودگی شبانه‌اش پاک کنند. اما آشا، با صدایی خفه و لرزان، آنان را از اتاق بیرون فرستاد. تنها که شد، زانوهایش را در وان آب داغ در آغوش کشید و آرام اما عمیق گریست. او نه برای بدنش، بلکه برای روحی می‌گریست که در میان سنگ‌های این قصر نفرین‌شده به آتش کشیده شده بود.

با طلوع خورشید، دریای روشن غربی موج‌های نقره‌فامش را به صخره‌های قصر کوبید. زیر نور طلایی آفتاب، کف سپید دریا همچون تکه‌های مروارید برق می‌زد و هوای تازه صبحگاهی و همچنان مرطوب غرب، از میان صخره‌ها عبور می‌کرد.

پایین‌تر، در ساحل سنگی، سه شاهزاده‌زاده‌ی کوچک، زایک و لویز، و حرامزاده‌ی کوچک آلیزا، آلین سان، همراه با مربیان خود مشغول بازی و آموزش بودند. در کنار آنان، فرزند بزرگ‌تر آلیزا، آلیک آیرین، با غرور شاهانه‌ای آنان را همراهی می‌کرد. این غرور را یقینا مدیون مادرش بود. آلین، با موهای مشکی مجعد و چشمان قهوه‌ای براق، در یادگیری فنون، سریع و چابک بود. در مقابل، زایک و لویز اشتیاق چندانی برای این مهارت‌ها نشان نمی‌دادند. البته لویز که تنها چهار سال داشت و کودکی بیش نبود.

آشا، شاهدخت نفرین‌شده، نخستین فرزندانش را در پانزده‌سالگی به دنیا آورد: دو دختر دوقلو با خون خالص سلطنتی. سرخی عنبیه‌های آشا که در گذر زمان و در نتیجه‌ی شعله‌های بی‌رحمانه‌ی ماپرا، به تمام چشم‌هایش گسترده شده بود، او را به "شاهدخت خونخوار" معروف کرده بود. پادشاه آزدن، از ترس این نفرین، پیشگویان و منجمان بسیاری را به دربار فرا خواند. سرانجام، لادیلیوس، پیشگوی تاریخ‌نگار، ادعا کرد که تنها راه رهایی آشا از این نفرین، همخوابگی او با پادشاه در سن بلوغ است.

این پیشگویی، طوفانی از اختلافات را در شهر و دربار به راه انداخت. شاهزاده الکساندر، برادر آشا، بارها با پدرش گلاویز شد. مادرش، الدرینا، با آنکه مخالفت چندانی از خود نشان نداد، بارها به خودکشی اندیشید و جنون آرام آرام ذهنش را در بر گرفت. در این میان، آلیزا و لرد ورن با زیرکی، قدرت دربار را به چنگ آوردند و آزدن را چنان مهره‌ای آسان، روی نقشه جابجا می‌کردند.

با تولد اولین حرامزاده‌ی آلیزا، او موفق شد در هیاهوی آن روزها، این فرزند را به‌عنوان یک "آیرین" در دفتر خانواده‌ی سلطنتی و کتاب تاریخی درختچه‌ی طلا به ثبت برساند و در نتیجه‌ی این عمل، پادشاه چاره‌ای جز اعلام کردن آلیک آیرین بعنوان جانشینش نداشت. مراسم نامگذاری به سرعت انجام شد و نام دانزن آیرین دوباره به مقام دوم نزول پیدا کرد. این حرکت، آتش حسادت آشا را که حالا خانمی باوقار و حاضر در عرصه‌ی سلطنت شده بود، شعله‌ور می‌کرد و بعد از چند سال، با تولد اولین پسر آشا از خون خالص پادشاه، معادلات به وضوح تغییر کرد.

دو فرزند اول آشا، دوقلوهای زیبایی بودند که الینا و الیندرا نامیده شدند. نقاشان بسیاری برای به تصویر کشیدن چشمان آبی روشن و موهای مشکی‌شان صف می‌کشیدند و شاعران در وصف زیبایی‌هایشان شعرها می‌سرودند. اما قدرت آشا فقط در زیبایی فرزندانش خلاصه نمی‌شد. او طی سال‌های بعد، با زایش دو پسر دیگر، جایگاهش را بیش‌ازپیش تثبیت کرد.

حالا آشا، در سال بیست‌و‌دوم از زندگی‌اش، نه‌تنها مادری قدرتمند، بلکه زنی بود که در بسیاری از تصمیمات سیاسی نقش کلیدی داشت. او با زیرکی، اعتماد پادشاه را به دست آورد و رفته‌رفته جای آلیزا را در ذهن او و دربار او گرفت. اما این برای آشا کافی نبود. او نابودی کامل آلیزا را می‌خواست چرا که آشا، عمه‌اش را باعث و بانی تمام زجرهایی که کشیده بود، می‌دانست.

خورشید طلوع کرده بود و صدای بازی شاهزادگان از بیرون شنیده می‌شد. ییتی، ندیمه‌ی آشا، با شتاب پرده‌های ضخیم را کنار زد و آشا که هنوز در وان نشسته بود، چشمان خسته‌اش را باز کرد. ییتی با دیدن شاهدخت در آن وضعیت، شوکه شد: «یا الهه‌ی مادر! بانوی من، تمام شب رو اینجا بودید؟»

آشا بدون اینکه پاسخی دهد، از وان بیرون آمد، جام شراب طلایی را برداشت و با سکوتی سنگین، آن را سر کشید. زیر نور صبحگاهی، موهای نقره‌ای‌اش چون آبشاری از طلا و نقره برق می‌زد و چشمان سرخش درخشان‌تر از یاقوت به‌نظر می‌رسید.

ییتی به‌سختی لبخندی زد و پرسید: «بانوی من، امروز کدام لباس رو براتون آماده کنم؟»

وقتی آشا سکوت کرد، ییتی ادامه داد: «پادشاه دستور داده‌اند زیباترین لباستان رو بپوشید، شاهدخت من.»

اما آشا، با نگاهی سرد به بیرون پنجره خیره شد. او می‌دانست امروز، تنها روزی دیگر در بازی قدرت است؛ بازی‌ای که تا نابودی دشمنانش متوقف نمی‌شد و تا آخرین لحظه ادامه داشت. ییتی که از سکوت او خسته شده بود، ادامه داد: «دیشب شب سختی رو گذروندید، شاهدخت. صبحانه‌تون رو با دقت آماده کردم. الان می‌رسه. همه‌ی قصر از دیشب خوشحال هستن. پادشاه هنوز بنیه‌ی قوی و استوارشون رو دارن.»

حسی از انزجار و نفرت وجود آشا را دربر گرفت، اما فقط لبخندی بی‌جان زد و زمزمه کرد: «همین‌طوره.» و سپس زیرپیرهنی سپید و نازک خود را به تن کرد و موهای بلند و سفیدش را از زیر لباس بیرون آورد و روی شانه‌هایش انداخت. بعد از لحظاتی کلنجار با خود، بالاخره پرسید: «برادرم از راه رسید؟»

ییتی جواب داد: «نه، بانوی من. اما نامه‌ای فرستادن. تا امشب خودشون رو برای جشن زادروز خواهرزاده‌هاشون می‌رسونن.»

الکساندر بعد از اتفاقات گذشته، دیگر تحمل ماندن در آن قفس طلایی را نداشت. بیشتر اوقات در سفر بود و ارتباطات خارجی خاندان را مدیریت می‌کرد. حتی زمانی که در سلاندریز حضور داشت، با بهانه‌های مختلف خود را از قصر دور نگه می‌داشت.

آشا تازه تاریخ را به یادآورد و متوجه شد چه روزی است. او به کمک ییتی، پیراهن سفید و طلادوزی‌شده‌ی زیبایی به تن کرد و جلوی آینه ایستاد تا ییتی بندهای پشت لباسش را ببندد. در همین لحظه در اتاق باز شد و دو دختر زیبارویش دوان‌دوان خود را به پای او رساندند و او را بغل کردند.

«مامان، پدر گفت می‌تونیم در مراسم ماهی سبز بخوریم.»

آشا کمی مکث کرد و گفت:

«اوه، که اینطور. اما متاسفم. باید بگم که ماهی سبز در مراسم شما سرو نمی‌شه. پدرتون فقط برای خوشحال کردنتون گفته.»

ماهی سبز از آبزیان خاص دریای جوشان شرقی بود و گاهی در دریای روشن شرقی نیز پیدا می‌شد. پولک‌های سبزرنگ و درخشان، گوشت سیاه و نرمش، و طعم لذیذی که داشت، این ماهی را برای مردم غرب بسیار جذاب کرده بود. خوردن نیمی از آن می‌توانست فرد را مست کند و مقدار بیشترش باعث جنون می‌شد و بعد از قحطی آبی که در شرق رخ داده بود نیز این ماهی کمیاب‌تر شده بود. در مراسم‌های رسمی دربار آیرین‌ها حتی شراب قرمز و طلایی هم سرو نمی‌شد، چه برسد به ماهی سبز.

یکی از دختران، با سماجت گفت:

«اما مامان! خودم ازش پرسیدم.»

آشا هیچ‌وقت نتوانسته بود عشق مادرانه‌ای به فرزندانش، به‌ویژه الینا و الیندرا، نشان دهد. نگاه کردن به آن‌ها یادآور خاطرات تلخی بود که از بدو تولدشان در دل او حک شده بود. اگرچه عشقی برای نشان دادن نداشت، اما نفرتش را نیز بروز نمی‌داد. دستی به سر هر دو کشید و لبخندی مصنوعی زد. «ییتی، بچه‌ها رو ببر. خوب بشور، موهاشون رو بباف. اینطور به هم ریخته نباشن.»

ییتی بی‌حرف، دست دخترها را گرفت و از اتاق بیرون برد. الینا و الیندرا با وجود سن کمشان، می‌دانستند که نباید زیاد اطراف مادرشان باشند. سه سال پیش، وقتی الینا نزد مادرش از الیندرا شکایت کرده بود، آشا او را تا مرز مرگ کتک زده بود. اگر ییتی و نگهبانان قصر به‌موقع نمی‌رسیدند، شاید الان تنها یکی از قل‌ها زنده بود.

آفتاب طلایی سلاندریز کم‌کم غروب می‌کرد. تمام قصر درگیر آماده‌سازی مراسم زادروز دو شاهدخت کوچک بود. آشا با همراهی دو ندیمه از اتاقش خارج شد و به‌سوی اقامتگاه پادشاه قدم زد.

آن راهروهای سنگی و پیچ‌در‌پیچ را از بر بود: شیارها و نوشته‌هایی که به زبان غرب هک شده بود، نقوشی که بعضا از خاندان کیانگ به جا مانده بود و یادآور هنر پادشاهی پیشین بود... اما نمی‌دانست چرا وقتی به یکی از سنگ‌نگاره‌های تکه‌تکه می‌رسید، قلبش ناآرام می‌شد و خود را به سینه‌ می‌کوبید.

آشا پس از زدن در و دریافت اجازه، وارد شد. نور لرزان شمع‌هایی که در گوشه‌وکنار اتاق روشن بود، دیوارنگاره‌های زیبای اتاق را در هاله‌ای نارنجی و موزون غرق کرده بود. نقوش زنان رقصان، زنبق‌ها، زنبورهای عسل، و برگ‌های زیتون که نماد خاندان آیرین بود، زیبایی خاصی به دیوارها داده بود.

آزدن، پادشاه پیر، روی صندلی تکیه داده و آرایشگر مخصوص در حال اصلاح ریش‌هایش بود. او با لبخندی گفت:

«بیا اینجا عزیزم. چقدر زیبا شدی.»

صدای پدرش برای آشا حس تهوع‌آوری داشت. برای هزارمین بار در دل، خاندانش را به‌خاطر تمام بلاهایی که به سرش آورده بودند، نفرین کرد. لبخندی خشک زد و با چشمان قرمز و نیمه‌بینایش به آزدن نگاه کرد. حتی با دید محدودش هم می‌توانست ترس آرایشگر را حس کند. همه از نگاه کردن در چشمان سرخش دوری می‌کردند. مرد میانسال، بی‌آنکه نگاهش را به آشا بیندازد، تعظیم کوتاهی کرد و به کارش ادامه داد.

آشا گفت:

«منو خواسته بودید، سرورم؟»

آزدن، که به‌خاطر خطای آرایشگر عصبانی شده بود، غرولند کرد:

«آه... آی، حواست کجاست مرد؟ آروم‌تر! صورتمو بریدی! کاری نکن دستور بدم بینی‌ت رو از صورتت جدا کنن.»

مرد با ترس گفت:

«ببخشید، سرورم.»

پادشاه پیر نسبت به گذشته بهانه‌گیرتر شده بود. دستانش به‌خاطر بیماری عجیبی که داشت می‌لرزید. آشا نگاهش را به خون جاری روی صورت آزدن دوخت. و در دلش زمزمه کرد:

من چیزی بیشتر از اون مقدار می‌خوام. یه دریاچه.

آزدن ادامه داد:

«امشب مهمانان مهمی داریم. پسر بزرگ پادشاه شمال از آی‌تارِم، همراه با برادرت، میاد. خاندان لادل از لونامور و خاندان کواسی از باب‌ویو هم حضور دارن. به نظرم، وقتشه که مرد مناسبت رو پیدا کنی. ازدواج تو دیگه ضروریه.»

حرف‌های پدرش دیگر به گوش آشا نمی‌رسید. سرش گیج رفت. دامنش را در مشت گرفت و دندان سایید. هرچند تمام عمر به دنبال فرار از این قفس طلایی بود، اما حالا زمان مناسبی برای دور شدن از آن به نظر نمی‌رسید. حالا که اینقدر به آن تاج طلایی نزدیک شده بود، هرگز!

آزدن بی‌توجه ادامه داد:

«آلیزا و مادرت معتقدن وصلت با خاندان آرنار می‌تونه خیلی مفید باشه. البته خاندان لادل هم گزینه‌ی خوبی هستن. اما اِلوین لادل... اوه نه، او مناسب تو نیست. برادرت گفته خاندان آرنار موفق شدن دوباره خرس‌های برفی رو رام کنن. با این وصلت می‌تونیم از خرس‌ها برای استخراج نرمه‌سنگ‌ها استفاده کنیم. زمستون نزدیکه و قطع درخت‌ها منطقی نیست. نمی‌خوام مثل گذشته‌ی شرق با بی‌آبی مواجه بشیم.»

او با خنده‌ای گفت:

«ضمناً، اگر شایعه‌ها درست باشه و خاندان‌های شمال هنوز تخم اژدها داشته باشن، خیلی به نفع ما می‌شه. این روزها باید خیلی هوشیار باشیم. از شرق پیام‌های نگران‌کننده‌ای می‌رسه. اگر تریژ هفتم سقوط کنه، احتمالاً پسر بزرگش صلح‌نامه رو پاره می‌کنه. همه می‌دونن که اون شبیه پدرش نیست. خون فیرگاردها رو توی رگ‌هاش داره.»

آشا، که حس شنوایی قوی‌ای داشت، ناگهان صدای خنده‌ای کودکانه از شبستان شنید. با کمک حس لامسه، سریع به آن سمت رفت و پرده‌ها را کنار زد. چهار فرزندش مشغول بازی بودند. او با خشم به آن‌ها نزدیک شد. سیلی کوچکی به زایک زد، لویز را هول داد و دست دو دختر را گرفت.

«شما دو موش کوچیک اینجا چه می‌کنید؟ مگه نگفتم با ییتی بمونید؟»

آزدن با صدای خسته‌ای سعی کرد آشا را باز دارد اما چندان موفق نبود: «آشا، آروم باش. فقط یه شیطنت کودکانه‌ست.»

آشا، بدون توجه، گفت:

«سرورم، اجازه بدید خودم به تربیت فرزندانم رسیدگی کنم. همچنین ازتون وقت می‌خوام تا درباره‌ی پیشنهادتون فکر کنم. با اجازه.»

او تعظیمی کوتاه کرد، دخترها را به ندیمه سپرد و زایک و لویز را از یقه گرفت و از اتاق برد. از شانس بد دو پسر، این صحنه را آلین سان، پسرعمه‌ی دوازده‌ساله‌شان، دید. حالا بیشتر از آنکه از مادرشان بترسند، از مسخره شدن توسط او می‌ترسیدند...

کتاب‌های تصادفی