مرثیهای برای آتش
قسمت: 4
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
"عطشِ خواستن"
تریژ لوانور نگاه خود را به جناب شیران آلبو داد و ادامه داد: «جناب کلاغ، اول شما شروع کنید.»
شیران آلبو، جانشین مردم و زبان مردم در شورای میانجی بود. او را جناب زبان یا لرد زمزمهها میخواندند و گاهی مردم از او با نام جناب کلاغ یاد میکردند. چرا که علاوهبر نفوذ شخصی خودش میان رعایا، نیروها و جاسوسان زیاد یا به اصطلاح کلاغهای خبرچین زیادی را در میان مردم رها کرده بود.
جناب کلاغ، لبهای چروکیدهاش را خیس کرد، عینک کوچکش را بر بینی نهاد و با دستان لرزان کاغذهای روبرویش را مرتب کرد، چشم ریز کرد و شروع به خواندن قسمتی از روی کاغذ کرد. یکسری از مطالب را روی کاغذ نوشته بود. باید هم مینوشت. مغز پیر و فرتوتش اجازهی بهخاطرسپاری آن همه اطلاعات را نمیداد: «اینجانب، شیران آلبو، کلاغ پادشاهی، به اطلاع پادشاه گرانقدر میرسانم؛ همانطور که انتظار میرفت عدهی زیادی از مردم از تصمیم والاحضرت راضی هستند ولیکن تعداد بیشماری از مردم هنوز بر باورهای خود پافشاری کرده و دست به نافرمانیهایی غیرقابل چشمپوشی زدهاند.»
جناب کلاغ عینکش را از بینی برداشت و سر برآورد. پادشاه بعد از مدت کوتاهی سکوت اجازهی ادامه به او داد: «سرورم، از چیزی که باید بگویم شرمسارم. جسم بیجان پنجاه و چهار محافظ گارد شاهی در فاضلابهای زیر شهر پیدا شده و چند کارگاه کشتیسازی در آتش سوخته است. زمزمههایی در شهر بهگوش میرسد از جمله بوجود آمدن گروهی متشکل از چندین هزار شورشی.»
پادشاه دندان فشرد، دیاکیس نگاه جدی و بُرندهاش را به پادشاه دوخت و گفت: «به نظر میرسه بوجود اومدن این گروه شورشی صرفا برای برگردوندن آیین نپتیس نیست سرورم.»
تریژ با کلافگی دستی بر صورت کشید و دستانش را روی دستههای کرسی نهاد و بدنش را تکیه داد. «چه دلیل دیگهای میتونه داشته باشه! طی این صدسال کدوم پادشاه تونست مالیات رو کاهش بده و ماهیانه ارز و خوراک به مردم عطا کنه؟»
خزانهدار اعظم، جناب تایهین مات، جناب سکه نیز خوانده میشد. او مهاجری از سرزمین غرب بود و والا مقامی از سلطنت پیش از آیرینها، یعنی سلطنت خاندان کیانگ، به شمار میرفت. بعد از عقبنشینی خاندان کیانگ و به روی کار آمدن آیرینها، سرزمین غرب برای او خطرناک به حساب میآمد، پادشاه نیز احترام و اهمیت بالایی برای تجارب وی قائل بود و او را یک غنیمت از سرزمین آن سوی آب میدانست. چشمهای باریکش و سیبیل و ریش باریک او نشان میداد که او بیگانهایست از سرزمین دیگر. با احتیاط به زبان آمد و با لحجهی مخصوص به خود گفت: «سرورم، تاریخ نشون داده که مردم به پادشاه مهربان و گشادهدست احتیاج ندارند. مردم پادشاهی میخوان که از او بترسند. پادشاهی که نه کاملا بخشنده باشد و نه کاملا ظالم.»
«ادامه بده جناب سکه. پیشنهادت برای مقابله با این مردم چیه؟»
«بنظر بنده مذهب قویترین چیزیست که میشه با اون مردم رو در دست گرفت. عدهای از مردم از دادن مالیات سر باز زدند. پیشنهادم این است که همچنان که ارز و خوراک بصورت ماهیانه ارائه میشه، مالیات به میزان قبل برگردونده بشه. عدهای از قاتلان رو اعدام کنید و در هر شهر یک صومعه بنا کنید و تنها پرستش یکی از خدایان رو آزاد کنید. مردم قدر شما رو خواهند دونست.»
صدای پیر جناب کلاغ در سالن پیچید: «اعلیحضرت جسارت بنده را عفو کنید اما طبق زمزمههایی که از میخانهها و کوچههای شهر به گوش بندهی حقیرتان رسیده، باید بگویم که حق با جناب دیاکیس است. این مردم تنها برای بازگرداندن مذهب نپتیس برنخاستهاند. مردم... بنده را عفو کنید سرورم. مردم خواستار پادشاهی جدید هستند.»
تریژ نمیخواست باور کند سلطنت بیستوپنج سالهاش رو به پایان است. مشتی بر میز کوبید و فریاد کشید: «به هیچوجه ممکن نیست. من هنوز زندهام! کاری که طی این بیستوپنج سال کردم رو هیچکدوم از پادشاههای خاندانم نتونستن به ثمر برسونن! سرزمینهای شرق رو دوباره زنده کردم! چطور ممکنه مردم همچین چیزی رو بخوان؟ منابع آب پاک رو افزایش دادم، با قحطی جنگیدم، شغلهای جدید ایجاد کردم. اینها برای یک زندگی شرافتمندانه کافی نیست؟»
جناب کلاغ از عصبانیت پادشاه ترسیده بود. «بنده را عفو کنید سرورم. من فقط زبان این مردم هستم.»
«میدونم جناب کلاغ. عصبانیت من هم از این مردم بیچشم و رو و جاهله. اونها مثل یک مشت حیوون نیاز به شلاق دارن.»
نلارا میدانست نتیجهی این حرفها قرار است به کجا برسد و به همین خاطر نمیتوانست نگاه پرخصومتش را از دیاکیس بگیرد. بوی عود خون سینمورو هنوز در تالار میپیچید. لرد بیژار دهان باز کرد و محتاطانه گفت: «سرورم به نظر من میشه با یک کنارهگیری نمایشی مردم رو ساکت کرد.»
حالا گفتگو درست به همان نقطهای رسید که نلارا انتظارش را داشت. نفسش را در سینه حبس کرد و منتظر ادامهی سخنان لرد بیژار ماند: «یک تاجگذاری نمایشی، و اِعمال کارهایی که جناب سکه عرض کردند و بعد اعلام یک حکومت نظامی به مدت ۱۰ تا ۱۴ روز میتونه این شورش رو متوقف کنه. حرف بنده رو اشتباه برداشت نکنید. تمام «قلعهی سیاه» و چهار سرزمین شرق فرمانبر شما خواهند بود اما اگر در ظاهر پادشاه، شخص دیگری اعلام بشه، این مردم آروم میگیرند.»
نلارا نفسش را بیرون داد و دیاکیس را از نظر گذراند. چهرهی پرغرورش او را حرص میداد. آرامش و اعتماد در نگاهش موج میزد. لرد بیژار وقتی سکوت پادشاه را دید، فرصت را مناسب دانست و ادامه داد: «اگر نظر بنده رو بخواهید، جناب دیاکیس میتونند جانشین مناسبی برای شما باشند.»
همه میدانستند رندژ جوان عیاش و خوشگذرانیست. همه میدانستند حتی خود پادشاه. با این حال، هیچکس جرئت به زبان آوردنش را نداشت. دیاکیس فرزند حرامزادهی پادشاه، حاکم و نمایندهی پادشاه در سرزمینهای شرقِ شرق یعنی در واقع سرزمینهای پشت دیوار شرق (اولاین و لاز) بود. حرامزاده بودنش نتوانسته بود مانع اهمیت دادن پادشاه به او شود چرا که دیاکیس شخصا فردی جدی، مصمم و بامسئولیت بود و علاقه دیرینهای که پادشاه به مادرش داشت هم یکی از دلایل قطعی این میزان از توجه بود.
سکوت، تالار کوچک را فرا گرفت. شش نفر دیگر از این صراحت بیان لرد بیژار جا خورده بودند. نلارا دندان فشرد و گفت: «لرد بیژار، پادشاه هنوز در سلامت کامل به سر میبرند. به چه جرئتی چنین چیزی رو به زبان میارید؟ علاوه بر این، برادرم سالم و زندهست. اگر قرار بر جانشینی باشه، اون تخت حق فرزند قانونی پادشاهه. کسی که تاریخ ازش بعنوان یک لوانور واقعی یاد میکنه.»
پادشاه پلک طولانیای زد، نشان سینمورو مانندش را از روی میز برداشت و از جا برخاست و به دنبال وی، همه به احترام پادشاه برخاستند. « باید در خلوت خودم هم کمی فکر کنم. ادامهی گفتوگو باشه برای بعد.»
و بیهیچ حرف اضافهای تالار را ترک کرد و باقی مردان پس از پادشاه زیر نگاه سنگین شاهدخت، از تالار کوچک خارج شدند. حالا تنها نلارا و دیاکیس پشت آن میز در کنار یکدیگر نشسته بودند. تا زمانی که همه رفتند و تالار خالی شد، هر دو بیهیچ حرفی در چشمهای یکدیگر خیره بودند. چشمهایی سبز و درخشان که نشان ذاتی خاندان لوانورها بود. افسانههای زیادی دربارهی چشمهای سبز لوانورها شنیده میشد. گفته میشد اجداد لوانورها از خون سبز و تیرهی سینموروها تغذیه میکردند. از این رو چشمهای آنها زمردین و درخشان شده بود.
دیاکیس خواست به آرامی دستش را روی دست ظریف نلارا روی میز بگذارد اما نلارا سریعا دستش را کنار کشید و زیر میز، روی پاهایش نهاد. مرد جوان پوزخندی زد، کمی به نگاه کردن نلارا ادامه داد و با چهرهای جدی گفت: «تغییر کردی خواهر کوچولو. آخرین بار اینقدر با نفرت نگاهم نمیکردی.»
«شاید چون احمق بودم.»
قلب نلارا تند تند میتپید. سریع از جایش برخاست، به دیاکیس پشت کرد و با اینکه صدای کوفتن کفشهای دیاکیس به سنگهای کف زمین را میشنید، به سمت در خروجی رفت و قبل از آنکه بتواند خارج شود، بازویش به عقب کشیده شد و سینهبهسینهی دیاکیس قرار گرفت. «یعنی میخوای بگی من هنوزم احمقم؟»
صدای زمزمهوار دیاکیس در تالار خالی و کمنور پیچید. نلارا بازویش را از چنگال محکم دیاکیس بیرون کشید، نفس عمیقی کشید و جرئتش را جمع کرد و در چشمان سبز و روشن دیاکیس خیره شد. «من خوب میدونم تو دنبال چی هستی و برای چی برگشتی. ولی این رو بدون هرگز بهش نمیرسی دیاکیس، حداقل نه تا وقتی من زندهام!»
فاصلهی چهرهی لوانور جوان و لوانور حرامزاده به اندازهی یک بند انگشت بود. دیاکیس به سرعت خم شد و بوسهای سبک بر لب نلارا نشاند. نلارا تعجب نکرد اما چیزی هم نبود که انتظارش را داشته باشد چرا که سالها پیش رابطهشان با الان خیلی فرق داشت. با این حال، همه چیز برای سالهای پیش بود و فکر نمیکرد بعد از آن اتفاقات، اثری از گذشته در قلب دیاکیس مانده باشد. قدمی عقب رفت، آب دهانش را قورت داد و بعد از چند پلک متوالی گفت: «از اینجا برو دیاکیس. به سرنوشتت قانع باش و بذار این تخت به وارث حقیقیش برسه. اگر پدرم متوجه این حرکتت بشه تو رو اینبار نه به شرق، بلکه به سرزمینهای مرده تبعید میکنه.»
دیاکیس بیتوجه به حال نلارا به او نزدیک شد. «این چیزی نیست که تو میخوای؟ مگه باعث این تبعید خودت نبودی؟»
«هنوز در اون حد ازت متنفر نیستم که نابودیت رو بخوام.»
دیاکیس لبخند کوتاهی به شاهدخت کوچک مغرورش زد. «خیلی خوبه. این یعنی هنوز دشمن هم نیستیم. مگه نه؟»
نلارا واکنشی نشون نداد. بدنش سرد شده بود. از مرد جوانِ روبرویش فاصله گرفت، برگشت و چند قدم نزدیک به در شد اما بعد از چند قدم برای گفتن باقی حرفهایش ایستاد و کمی برگشت تا دیاکیس در میدان دیدش قرار بگیرد. «فردا با همراهانت از اینجا برو، دیاکیس. بعنوان یک فرزند حرامزاده به مقام خیلی بالایی رسیدی. طمع نکن و با پدر نجنگ. دوتامون میدونیم که فرد مناسب برای پادشاهی، خودشه و به این راحتیها هم از تختش دست نمیکشه.»
«مطمئنم همینطوره، اما چقدر بد که من اونقدری صبر ندارم که منتظر تصمیم پادشاه بمونم. برای همین ترجیح میدم همه چیز مطابق نقشههام پیش بره. خودت میدونی از اتفاقات غیرمنتظره خوشم نمیاد.»
تمام گذشته از روبروی چشم نلارا گذشت. صدای گریهها، دردی که در شکمش میپیچید و او را به ضجه میانداخت و بوی خونی که روز و شب از دست میداد را مثل همان روزها برایش زنده بود. او حالا متوجه همه چیز شد. دستانش روی دستگیرههای آهنین در خشکید. چشمان ناباورش خیس شد و اشک هالهای روی عنبیههای زمردینش تشکیل داد. برگشت، قدم به قدم به دیاکیس نزدیک شد و در همان حال گفت: «همهی اینکارها رو تو کردی! اون گروه شورشی... حرفهای کلاغ... پیشنهاد بیژار اودیر... همهش هماهنگشده بود...همهش... همهش یه تئاترِ خائنانه بود.»
دیاکیس اما محکم بر سر جایش ایستاده بود. حالا خشم خودش را در چشمان نلارا نشاند و پردهی اشک را کنار زد. وقتی به دیاکیس نزدیک شد، یقهی پیرهن مشکی و نیمهکلفت دیاکیس را در دو مشتش گرفت و با حرص گفت: «پدر تو رو از پسر قانونی خودش هم بیشتر دوست داشت! چطور تونستی بعد از اون همه لطفی که بهت داشت این کار رو باهاش بکنی؟!»
«چطور تونستی این کار رو باهاش بکنی!؟» صدای فریاد آرام نلارا در تالار کوچک پیچید و دیاکیس را به عقب هول داد.
حرامزادهی جوان دو بازوی نلارا را محکم گرفت و به سمت خودش کشید. «با من ازدواج کن نلارا. من و تو زوج قدرتمندی میشیم. حکومت ما تو تاریخ ثبت میشه.» نلارا را محکمتر از پیش در دست گرفته بود. پیشانیاش را روی پیشانی شاهدخت لرزان گذاشت و به آرامی گفت: «با من ازدواج کن، نلارا.»
قلب شاهدخت در سینهاش یخ زد و زمزمه کرد: «این... این ممکن نیست. هر دوی ما رو وسط شهر آتیش میزنن.»
«اجدادمون بارها این کار رو انجام دادن، دوباره این قانون رو به تصویب میرسونیم.»
نلارا راهی تا از کف دادن افسار خودش نداشت. دیاکیس را به عقب هول داد، خودش را از دستانش رها کرد و سیلی محکمی بر صورت دیاکیس خواباند و فریاد کشید: «من هرگز مثل تو یک خائن نمیشم، دیاکیس پاس! حتی اگر من رو به بند بکشی، هرگز تن به این رسوایی نمیدم! این آخرین باری باشه که با این پیشنهادها سعی میکنی ذهنم رو به هم بریزی!»
حالا مویرگهای سرخ و آتشین اطراف گویها سبز زمردین دیاکیس را فرا گرفته بود. فریاد کشید: «فکر میکنی اونقدر احمقم که بذارم اون برادر کودن و عیاشت روی اون تخت بشینه؟ جوری رفتار نکن که از ازدواج با من متنفری نلارا. تو رو خوب میشناسم!»
نلارا بیاعتنا نسبت به حرفهای دیاکیس با قدمهایی سریع به سمت در بزرگ تالار رفت و خودش را از آن مهلکه نجات داد. عرق سرد از کمرش میچکید و دست و پاهایش میلرزید. او در آخرین لحظات صدای دیاکیس را شنید که فریاد میکشید: «بالاخره یک روز مال من میشی! یک روز تمام این قلمرو مال من میشه!»
همه چیز در یک چشم به هم زدن در ذهنش به هم ریخت و اعتماد بنفس و قدرت دیاکیس به او این اطمینان را داده بود که پایان قطعا نزدیک است. دستش را از روی قلبش برداشت و با چهرهای بهتزده و قدمهای سریع از آنجا دور شد...
کتابهای تصادفی



