فانتزی سیاه: پادشاهی ارواح تاریک(جلدصفر: آفرینش تاریک)
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فانتزی سیاه: پادشاهی ارواح تاریک(جلدصفر: آفرینش تاریک)
فصل اول: بیگناهترین زندانی
چپترسوم: تصمیم نهایی
چپترسوم: تصمیم نهایی
همزمان با جریان داشتن جلسه شورای فرماندهی- سالن تمرینات ورزشی و رزمی جزیره
سالن تمرینات ورزشی جزیره یک سالن سرپوشیدهی بسیار بزرگ چند منظوره با بسیاری از وسایل ورزشی و بدنسازی مختلف بود. در گوشه ای از این سالن تجمعی از سربازان مشتاق وجود داشت که سر وصدای زیادی برپا کرده بودند. در میانهی این هیاهو پیرمردی که در اواسط دههی شصت سالگیاش بود با جوانی که نصف سن او هم نبود مسابقهی پینگ پنگ میداد. با اینکه موهای سر و صورت پیرمرد مانند گچ سفید بود اما او بدنی عضلانی و کات داشت. حرکات بدنش موقع بازی بسیار سبک و تند وتیز بود. ضرباتی که به توپ می زد بسیار دقیق و هدفدار بود. رقابت سنگین و نفسگیر ادامه داشت تا اینکه پیرمرد ضربه آخر را زد و امتیاز نهایی را بدست آورد. داور مسابقه در سوتش دمید. دستش را بالا برد و خاتمه این رقابت حساس را اعلام کرد.
« تامام تامام تامام!. بازی تمام شد!. طبق معمول برندهی بازی کسی نیست جز پروفسووووورررر فررررررری من!!!.»
تماشاچیها طبق معمول شروع به غرغر و اعتراض کردند:
+« ای بابا، بازم که پروفسور برنده شد».
_«آخه یعنی چی!!! حتی یک نفرم نیست که بتونه آبرو داری کنه؟»
*«واقعا هیچکسی وجود نداره که بتونه این پیرمرد رو به موت رو شکست بده؟»
#« دیگه حالم داره از این بازیا بهم میخوره! همش شده بردهای تکراری و مسخره!»
جمعیت نامید با ناراحتی و سرافکندگی کم کم پراکنده شدند. البته در میان جمعیت کسانی نیز بودند که طرفدار پیرمرد بودند. یکی از آنها جوانی بود که چند لحظه قبل از او شکست خورده بود. با لبخند و ملایمت رو به رقیب برنده اش گفت:
+«پروفسور من شکست را میپذیرم! بازی بسیار خوبی بود. شما واقعا عالی هستید!...»
جوان شکست خورده دستش را دراز کرد تا به نشانه احترام دست دهد. پیرمرد اندکی تامل کرد اما در نهایت دست سرباز جوان را به گرمی فشرد. جوان بازنده خوشحال بود و لبخند می زد. چندباری محکم دست پیرمرد را تکان داد.
+« ممنونم پروفسور!. دوست دارم دوباره با شما بازی کنم. اما این دفعه بدمینتون بازی میکنیم!. قطعا در آنجا شما را شکست خواهم داد. آه!... پروفسور! بینی تان!... دارد خونریزی میکند!.»
پیرمرد با دست آزادش به آرامی خون دماغش را پاک کرد. خون زیاد دستش را رنگ آمیزی کردند و چند لحظه بعد... صدای محکم افتادن جسمش روی کف زمین در تمام سالن طنین انداز شد.
+«پروفسور!!!»
_«پروفسور فری من!!!»
+«زود باشید او را به مرکز درمانی ببرید. دکتر میلر را خبر کنید! یک نفر هم خیلی سریع به مرکز فرماندهی خبر بدهد!.»
« تامام تامام تامام!. بازی تمام شد!. طبق معمول برندهی بازی کسی نیست جز پروفسووووورررر فررررررری من!!!.»
تماشاچیها طبق معمول شروع به غرغر و اعتراض کردند:
+« ای بابا، بازم که پروفسور برنده شد».
_«آخه یعنی چی!!! حتی یک نفرم نیست که بتونه آبرو داری کنه؟»
*«واقعا هیچکسی وجود نداره که بتونه این پیرمرد رو به موت رو شکست بده؟»
#« دیگه حالم داره از این بازیا بهم میخوره! همش شده بردهای تکراری و مسخره!»
جمعیت نامید با ناراحتی و سرافکندگی کم کم پراکنده شدند. البته در میان جمعیت کسانی نیز بودند که طرفدار پیرمرد بودند. یکی از آنها جوانی بود که چند لحظه قبل از او شکست خورده بود. با لبخند و ملایمت رو به رقیب برنده اش گفت:
+«پروفسور من شکست را میپذیرم! بازی بسیار خوبی بود. شما واقعا عالی هستید!...»
جوان شکست خورده دستش را دراز کرد تا به نشانه احترام دست دهد. پیرمرد اندکی تامل کرد اما در نهایت دست سرباز جوان را به گرمی فشرد. جوان بازنده خوشحال بود و لبخند می زد. چندباری محکم دست پیرمرد را تکان داد.
+« ممنونم پروفسور!. دوست دارم دوباره با شما بازی کنم. اما این دفعه بدمینتون بازی میکنیم!. قطعا در آنجا شما را شکست خواهم داد. آه!... پروفسور! بینی تان!... دارد خونریزی میکند!.»
پیرمرد با دست آزادش به آرامی خون دماغش را پاک کرد. خون زیاد دستش را رنگ آمیزی کردند و چند لحظه بعد... صدای محکم افتادن جسمش روی کف زمین در تمام سالن طنین انداز شد.
+«پروفسور!!!»
_«پروفسور فری من!!!»
+«زود باشید او را به مرکز درمانی ببرید. دکتر میلر را خبر کنید! یک نفر هم خیلی سریع به مرکز فرماندهی خبر بدهد!.»
جلسه شورای فرماندهی، اتاق جلسات فرماندهی کل
دکتر جانستون به وضوح فشار سنگین نگاههای خیره شده روی خودش را احساس میکرد. به خصوص فشاری که از سمت دکتر میلر به او وارد می شد. او می توانست به راحتی منظور ویکتوریا را از روی صورتش بخواند، می دانست که از او میخواهد تا رئیسجمهور را متقاعد کند و فرمان آزادی فریمن را از او بگیرد. اما موضوع به هیچ عنوان به این سادگیها نبود. اریک که دیگر تحمل این فشار را نداشت و از طرفی هم نمیتوانست به سکوتش ادامه دهد، بالاخره به ناچار لب به سخن گشود.
اما در همین زمان ناگهان درِ سالن جلسات باز و سربازی سراسیمه وارد شد و بلافاصله بعد از احترام نظامی گفت:
«من رو ببخشید!. با اینکه نباید به هیچ عنوان وارد جلسه میشدم اما مورد خیلی اضطراری پیش آمده است. پروفسور فریمن دوباره دچار خونریزی و بیهوشی شدند. ما ایشان را سریعا به مرکز درمانی شماره یک انتقال دادیم.»
ویکتوریا با شنیدن این خبر بدون کسب اجازه از رئیس جمهور و بدون توجه به هیچ چیز دیگری سریعا اتاق را ترک کرد. اریک هم از این فرصت استفاده کرد و بدون آنکه حرفی بزند، دواندوان پشت سر او به راه افتاد. از آن سرباز ممنون بود زیرا که دیگر مجبور نبود آن فشارهای روانی بسیار سنگین را تحمل کند. بعد از رفتن آن دو پزشک حالا فقط رئیسجمهور و ژنرالهایش در اتاق بودند.
اما در همین زمان ناگهان درِ سالن جلسات باز و سربازی سراسیمه وارد شد و بلافاصله بعد از احترام نظامی گفت:
«من رو ببخشید!. با اینکه نباید به هیچ عنوان وارد جلسه میشدم اما مورد خیلی اضطراری پیش آمده است. پروفسور فریمن دوباره دچار خونریزی و بیهوشی شدند. ما ایشان را سریعا به مرکز درمانی شماره یک انتقال دادیم.»
ویکتوریا با شنیدن این خبر بدون کسب اجازه از رئیس جمهور و بدون توجه به هیچ چیز دیگری سریعا اتاق را ترک کرد. اریک هم از این فرصت استفاده کرد و بدون آنکه حرفی بزند، دواندوان پشت سر او به راه افتاد. از آن سرباز ممنون بود زیرا که دیگر مجبور نبود آن فشارهای روانی بسیار سنگین را تحمل کند. بعد از رفتن آن دو پزشک حالا فقط رئیسجمهور و ژنرالهایش در اتاق بودند.
رئیسجمهور با لحنی جدی گفت:
*« به نظر میرسد که دیگر نمیتوانیم اجازه دهیم که این ماجرا ادامه پیدا کند. همینطوری هم زمان زیادی را به خاطر بیهوشی های مکرر و مسخرهی پروفسور فریمن از دست دادهایم. برخلاف میل باطنیام من با پیشنهاد شما ژنرالها موافقت میکنم. فقط خیلی سریع و بدون هیچ مشکلی نقشه را اجرا کنید.»
ژنرال تک چشم:«خیالتان راحت باشد جناب رئیسجمهور. تمام مقدمات کار فراهم شده است.»
ژنرال کچل عینکی:« درست است! پروفسور بریستون به همراه دستیاران و کادر ویژه پزشکیاش فردا به اینجا میرسند. همچنین ما اتاق ویژهی جراحی با تمام امکانات و دستگاههای مورد نیاز را همانطور که پروفسور بریستون سفارش داده بودند، آماده کردهایم. فقط منتظر مجوز رسمی با امضای شما هستیم جناب رئیسجمهور.»
*« من فقط به این دلیل با این نقشه موافقت کردم که شماها به من قول یک نتیجهی رضایتبخش و موثر را دادهاید!.»
ژنرال چشم آبی:« لطفا به ما اعتماد کنید جناب رئیسجمهور!.»
*« باشد!. تا یک ساعت دیگر مجوز رسمی ریاست جمهوری به همراه تائید نهایی کنگره و سنا را برایتان ارسال می کنم. پس ماموریتتان را به درستی انجام دهید!. اتمام جلسه!.»
با تمام شدن سخنان رئیس جمهور، ژنرالها از روی صندلیهایشان بلند شدند و بعد از احترام نظامی، صفحهی نمایشگر خاموش شد. ژنرال عینکی به آرامی به پیش ژنرال مونث آمد و لبخند موذیانهای زد:
«چیزی خاطرتون رو مکدر کرده ژنرال؟!»
تنها ژنرال زن اتاق و همچنین تنها کسی که تاکنون فقط نظارهگر بود، بالاخره سکوتش را شکست: +« هه!... چیز مهمی نیست! فقط اون دکترهای احمق بخصوص اون فاحشه فکرکردن که ارتش هم مثل اونها احمقه!...»
*« به نظر میرسد که دیگر نمیتوانیم اجازه دهیم که این ماجرا ادامه پیدا کند. همینطوری هم زمان زیادی را به خاطر بیهوشی های مکرر و مسخرهی پروفسور فریمن از دست دادهایم. برخلاف میل باطنیام من با پیشنهاد شما ژنرالها موافقت میکنم. فقط خیلی سریع و بدون هیچ مشکلی نقشه را اجرا کنید.»
ژنرال تک چشم:«خیالتان راحت باشد جناب رئیسجمهور. تمام مقدمات کار فراهم شده است.»
ژنرال کچل عینکی:« درست است! پروفسور بریستون به همراه دستیاران و کادر ویژه پزشکیاش فردا به اینجا میرسند. همچنین ما اتاق ویژهی جراحی با تمام امکانات و دستگاههای مورد نیاز را همانطور که پروفسور بریستون سفارش داده بودند، آماده کردهایم. فقط منتظر مجوز رسمی با امضای شما هستیم جناب رئیسجمهور.»
*« من فقط به این دلیل با این نقشه موافقت کردم که شماها به من قول یک نتیجهی رضایتبخش و موثر را دادهاید!.»
ژنرال چشم آبی:« لطفا به ما اعتماد کنید جناب رئیسجمهور!.»
*« باشد!. تا یک ساعت دیگر مجوز رسمی ریاست جمهوری به همراه تائید نهایی کنگره و سنا را برایتان ارسال می کنم. پس ماموریتتان را به درستی انجام دهید!. اتمام جلسه!.»
با تمام شدن سخنان رئیس جمهور، ژنرالها از روی صندلیهایشان بلند شدند و بعد از احترام نظامی، صفحهی نمایشگر خاموش شد. ژنرال عینکی به آرامی به پیش ژنرال مونث آمد و لبخند موذیانهای زد:
«چیزی خاطرتون رو مکدر کرده ژنرال؟!»
تنها ژنرال زن اتاق و همچنین تنها کسی که تاکنون فقط نظارهگر بود، بالاخره سکوتش را شکست: +« هه!... چیز مهمی نیست! فقط اون دکترهای احمق بخصوص اون فاحشه فکرکردن که ارتش هم مثل اونها احمقه!...»
پایان چپتر سوم/ ادامه دارد...
کتابهای تصادفی



