فانتزی سیاه: پادشاهی ارواح تاریک(جلدصفر: آفرینش تاریک)
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فانتزی سیاه: پادشاهی ارواح تاریک(جلدصفر: آفرینش تاریک)
فصل اول: بیگناهترین زندانی چپتردوم: جلسه شورای فرماندهی(پارت دوم)
دکتر جانستون با همان آرامش ادامه داد: « طبق تجزیه و تحلیل آزمایشات و عکسبرداریهای مختلفی که از پروفسور فریمن گرفتهایم، هیچ گونه نقص عملکردی در ارگانها و مراکز حیاتی بدن ایشان پیدا نکردهایم. تمام آزمایشات ما هیچ گونه مشکلی را حتی در سطح سلولی پیدا نکرده است!... تمام بخشهای داخلی و فرایندهای حیاتی ایشان بدون کوچکترین مشکلی کار میکنند. پس در نتیجه میتوان از نظر پزشکی و فیزیولوژی اینگونه گفت که پروفسورکاملا سالم هستند. من عرضم به پایان رسید جناب رئیس جمهور.»
با تمام شدن صحبت های دکتر جانستون اتاق چند دقیقهای را در سکوت غرق شد. همه در فکر و تامل بودند تا اینکه آخرین نفر از چهار ژنرال مرد نیز لب به سخن گشود. ژنرالی عینکی با چشم های قهوه ای روشن، صورتی صاف و کله ای بدون مو. لحن کلامش تقریبا بیتفاوت و خشک بود. «خب... این واقعا یک مشکل بزرگ است! راه حل شما چیست دکتر؟»
قبل از اینکه دکتر جانستون سخن بگوید، دکتر ویکتوریا میلر که تا اکنون جلوی خود را گرفته بود، طاقتش تمام شد و از کوره در رفت. با صدایی بلند و لحنی سریع شروع به حرف زدن کرد:
+« با اینکه دکتر جانستون گفتند که پروفسور فریمن از لحاظ جسمانی کاملا سالم اند اما در واقع ایشان از لحاظ روحی کاملا بیمار هستند!. پس از شما خواهش میکنم جناب رئیسجمهور، لطفا پروفسور فریمن را آزاد کنید. ایشان بیش از 30 سال است که در اینجا زندانی است. لطفا او را آزاد کنید!. خواهش می...»
بلافاصله ژنرال تک چشم به میان حرف های پزشک زن پرید و کلامش را قطع کرد: « این امکان ندارد.! پروفسور فریمن ارزشمندترین دارایی ارتش و ایالات متحده است. ما نمیتوانیم به هیچ قیمتی او را از دست بدهیم!.»
+« اما او یک انسان است نه یک وسیله!. شماها او را بیش از 30 سال است که در اینجا زندانی کردهاید و او هرکاری که خواستهاید را برایتان انجام داده است. اما دیگر از جان او چه میخواهید؟ خواهش میکنم که او را آزاد کنید!.»
هیچ کس دیگری به میان حرفهای ویکتوریا نپرید، پس او به التماسها و اعتراضهایش با همان لحن ادامه داد:
+«پروفسور از لحاظ روحی در وضعیت خطرناکی است. اصلا به طور کامل آزادش نکنید. فقط او را از این جزیره نفرین شده خارج کنید و اجازه دهید که مدتی را در دنیای بیرون جزیره بگذراند. میتوانید به او پابند زندانیان را بزنید و یا هرگونه اقدامات نظارتی و امنیتی را برایش در نظر بگیرید. فقط لطفا او را از این جزیره لعنتی بیرون ببرید. خواهش می کنم!. شماها حتی تراشه های زیادی را در جمجمهاش کار گذاشتهاید و بخش تصمیمگیری مغزش را کاملا نابود کردهاید. او بدون اجازهی شماها حتی نمیتواند یک قطره آب بخورد و یا دستشویی برود. کاملا مانند یک عروسک بیاختیار در دستان شما است. او با این وضعیتی که دارد فقط در حال زجرکشی است!...»
دکتر میلر آخرین کلماتش را التماسوار با بغض و گریه گفت به امید آنکه روحیه خشن و قلب سنگی مقامات را به رحم بیاورد. اما این اشک ها هیچگونه تاثیری روی این مردان نداشتند زیرا آنها اصلا قلبی نداشتند که بخواهد به حال کسی به رحم بیاید. این ذات واقعی ارتش و سیاست است. دکتر میلر با صورتی گریان و ملتمسانه به مقامات نگاه میکرد و انتظار موافقتی هرچند کوچک را داشت تا اینکه رئیس جمهور آب پاکی را روی او و نقشه اش ریخت.
*«دکتر میلر! من متوجه سخنان شما هستم. اما... دکتر جانستون گفتند که از نظر پزشکی هیچ مشکلی برای پروفسور فریمن وجود ندارد. پس من سخنان دکتر جانستون مبنی بر سالم بودن پروفسور را میپذیرم. اما حرفهای دکتر میلر نیز منطقی به نظر میرسند.»
با گفتن جمله آخر رئیسجمهور، کورسوی امید ویکتوریا روشنتر شد و لبخندی کوچک در گوشه لبهای دلربا و صورت خیسش نمایان گشت. اما این دلخوشی کوچک خیلی دوام نیاورد.
*« بنابراین من فکر میکنم که باید مقداری به پروفسور فریمن استراحت بدهیم تا ایشان بتواند دوباره روحیه خود را بدست بیاورد. پس دستور می دهم که از اکنون تا دو ماه آینده تمام فعالیتهای کاری پروفسور متوقف شود و بعد از دو ماه مرخصی نیز تا شش ماه سه ساعت از ساعت کاری ایشان کم شود. فکر میکنم با این اقدامات فشار و استرس کاری تا حد زیادی از روی پروفسور فریمن برداشته میشود. همچنین تمام ژنرالها و مسئولین موظف هستند که به تمامی دستورات دکتر جانستون و دکتر میلر به جز غیرفعال کردن تراشه های مغزی و آزادکردن پروفسور عمل کنند!. همچنین من هر هفته گزاش کاملی را از فرایندها و روند بهبودی پروفسور میخواهم. خب نظر شما در این باره چیست دکتر جانستون؟»
با تمام شدن صحبت های دکتر جانستون اتاق چند دقیقهای را در سکوت غرق شد. همه در فکر و تامل بودند تا اینکه آخرین نفر از چهار ژنرال مرد نیز لب به سخن گشود. ژنرالی عینکی با چشم های قهوه ای روشن، صورتی صاف و کله ای بدون مو. لحن کلامش تقریبا بیتفاوت و خشک بود. «خب... این واقعا یک مشکل بزرگ است! راه حل شما چیست دکتر؟»
قبل از اینکه دکتر جانستون سخن بگوید، دکتر ویکتوریا میلر که تا اکنون جلوی خود را گرفته بود، طاقتش تمام شد و از کوره در رفت. با صدایی بلند و لحنی سریع شروع به حرف زدن کرد:
+« با اینکه دکتر جانستون گفتند که پروفسور فریمن از لحاظ جسمانی کاملا سالم اند اما در واقع ایشان از لحاظ روحی کاملا بیمار هستند!. پس از شما خواهش میکنم جناب رئیسجمهور، لطفا پروفسور فریمن را آزاد کنید. ایشان بیش از 30 سال است که در اینجا زندانی است. لطفا او را آزاد کنید!. خواهش می...»
بلافاصله ژنرال تک چشم به میان حرف های پزشک زن پرید و کلامش را قطع کرد: « این امکان ندارد.! پروفسور فریمن ارزشمندترین دارایی ارتش و ایالات متحده است. ما نمیتوانیم به هیچ قیمتی او را از دست بدهیم!.»
+« اما او یک انسان است نه یک وسیله!. شماها او را بیش از 30 سال است که در اینجا زندانی کردهاید و او هرکاری که خواستهاید را برایتان انجام داده است. اما دیگر از جان او چه میخواهید؟ خواهش میکنم که او را آزاد کنید!.»
هیچ کس دیگری به میان حرفهای ویکتوریا نپرید، پس او به التماسها و اعتراضهایش با همان لحن ادامه داد:
+«پروفسور از لحاظ روحی در وضعیت خطرناکی است. اصلا به طور کامل آزادش نکنید. فقط او را از این جزیره نفرین شده خارج کنید و اجازه دهید که مدتی را در دنیای بیرون جزیره بگذراند. میتوانید به او پابند زندانیان را بزنید و یا هرگونه اقدامات نظارتی و امنیتی را برایش در نظر بگیرید. فقط لطفا او را از این جزیره لعنتی بیرون ببرید. خواهش می کنم!. شماها حتی تراشه های زیادی را در جمجمهاش کار گذاشتهاید و بخش تصمیمگیری مغزش را کاملا نابود کردهاید. او بدون اجازهی شماها حتی نمیتواند یک قطره آب بخورد و یا دستشویی برود. کاملا مانند یک عروسک بیاختیار در دستان شما است. او با این وضعیتی که دارد فقط در حال زجرکشی است!...»
دکتر میلر آخرین کلماتش را التماسوار با بغض و گریه گفت به امید آنکه روحیه خشن و قلب سنگی مقامات را به رحم بیاورد. اما این اشک ها هیچگونه تاثیری روی این مردان نداشتند زیرا آنها اصلا قلبی نداشتند که بخواهد به حال کسی به رحم بیاید. این ذات واقعی ارتش و سیاست است. دکتر میلر با صورتی گریان و ملتمسانه به مقامات نگاه میکرد و انتظار موافقتی هرچند کوچک را داشت تا اینکه رئیس جمهور آب پاکی را روی او و نقشه اش ریخت.
*«دکتر میلر! من متوجه سخنان شما هستم. اما... دکتر جانستون گفتند که از نظر پزشکی هیچ مشکلی برای پروفسور فریمن وجود ندارد. پس من سخنان دکتر جانستون مبنی بر سالم بودن پروفسور را میپذیرم. اما حرفهای دکتر میلر نیز منطقی به نظر میرسند.»
با گفتن جمله آخر رئیسجمهور، کورسوی امید ویکتوریا روشنتر شد و لبخندی کوچک در گوشه لبهای دلربا و صورت خیسش نمایان گشت. اما این دلخوشی کوچک خیلی دوام نیاورد.
*« بنابراین من فکر میکنم که باید مقداری به پروفسور فریمن استراحت بدهیم تا ایشان بتواند دوباره روحیه خود را بدست بیاورد. پس دستور می دهم که از اکنون تا دو ماه آینده تمام فعالیتهای کاری پروفسور متوقف شود و بعد از دو ماه مرخصی نیز تا شش ماه سه ساعت از ساعت کاری ایشان کم شود. فکر میکنم با این اقدامات فشار و استرس کاری تا حد زیادی از روی پروفسور فریمن برداشته میشود. همچنین تمام ژنرالها و مسئولین موظف هستند که به تمامی دستورات دکتر جانستون و دکتر میلر به جز غیرفعال کردن تراشه های مغزی و آزادکردن پروفسور عمل کنند!. همچنین من هر هفته گزاش کاملی را از فرایندها و روند بهبودی پروفسور میخواهم. خب نظر شما در این باره چیست دکتر جانستون؟»
حالا تمام نگاهها مستقیما روی دکتر اریک جانستون متمرکز شده بود. انگار که همه منتظر بودند تا او تصمیم نهایی را بگیرد. از همه بیشتر نگاه سنگین و مصمم دکتر میلر رویش سایه انداخته بود. ویکتوریا امیدوار بود که همکار ده سالهاش از او حمایت کند.
چیزی که برایش واضح بود این بود که نقشه اش تا حدودی هرچند کوچک اما موفق آمیز بوده است. زیرا رئیسجمهور حاضر شده بود که تا دو ماه، کاری به کار پروفسور نداشته باشد. در این 30 سال آنها هرگز حاضر نشده بودند که حتی دقیقه ای از فعالیتهای کاری پروفسور کم کنند.
اما حالا این مقامات طماع نرم شده بودند زیرا خطر از دست دادن ارزشمندترین انسان جهان را بیش از هر زمان دیگری احساس میکردند. ویکتوریا امیدوار بود که با مخالفت جانستون و حمایت او از آزادی هرچند کوتاه مدت پروفسور، در نهایت رئیسجمهور فرمان آزادی پروفسور فریمن را صادر کند.
چیزی که برایش واضح بود این بود که نقشه اش تا حدودی هرچند کوچک اما موفق آمیز بوده است. زیرا رئیسجمهور حاضر شده بود که تا دو ماه، کاری به کار پروفسور نداشته باشد. در این 30 سال آنها هرگز حاضر نشده بودند که حتی دقیقه ای از فعالیتهای کاری پروفسور کم کنند.
اما حالا این مقامات طماع نرم شده بودند زیرا خطر از دست دادن ارزشمندترین انسان جهان را بیش از هر زمان دیگری احساس میکردند. ویکتوریا امیدوار بود که با مخالفت جانستون و حمایت او از آزادی هرچند کوتاه مدت پروفسور، در نهایت رئیسجمهور فرمان آزادی پروفسور فریمن را صادر کند.
پایان چپتر دوم/ ادامه دارد...
کتابهای تصادفی
