فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ظهور میکائیل

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
برف، تنها جاذبه‌ی زیبای این جنگل ترسناک بود. میکائیل، با لباس‌های گرمی که به تن داشت، جاده را ترک کرد و به دل جنگل قدم گذاشت. تنها تجهیزاتش یک پاکت سیگار و یک موبایل قدیمی بود، اما این کمبودها هرگز مانع او نشده بودند.  
درختان سر به فلک کشیده، شاخه‌های سوزنی‌شان را زیر لایه‌های ضخیم برف پنهان کرده بودند. گاهی باریکه‌ای نور از میان ابرها به پایین می‌رسید و برف‌ها را مانند الماس می‌درخشاند، اما این زیبایی ظاهری نتوانسته بود ترسناکی جنگل را کم کند.  
میکائیل، مانند کسی که جنگل را از بر می‌دانست، با چابکی از میان درختان و تخته‌سنگ‌های صعب‌العبور عبور می‌کرد. حرکاتش سریع و حساب‌شده بود، گویی هر قدمش را از قبل برنامه‌ریزی کرده بود. برای او، محیط اطرافش همیشه آخرین خطر ممکن را داشت، اما این خطر بود که او را زنده نگه می‌داشت.  
کمی از ورودش به جنگل نگذشته بود که صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پای کسی به گوش رسید. قبل از اینکه بتواند واکنش نشان دهد، تیری از غیب به سمتش شلیک شد. میکائیل، بدون اینکه حتی به جهت تیر نگاه کند، با حرکتی سریع به کناری پرید. تیر به تنه‌ی درختی خورد و برف‌های روی شاخه‌ها را به پایین ریخت. میکائیل خودش را پشت درختی دیگر پنهان کرد، چشمانش مانند شکارچی‌ای که طعمه‌اش را زیر نظر دارد، به اطراف می‌چرخید.  
او حدس زد که تیرانداز باید در بالای یکی از درختان باشد. با دقت بیشتری به شاخه‌های بلند نگاه کرد و طولی نکشید که سایه‌ای را در میان برگ‌ها تشخیص داد. تیرانداز، با لباس نظامی برفی و کمانی در دست، بی‌صبرانه در جستجوی میکائیل بود.  
میکائیل دیگر نیازی به پنهان شدن ندید. با آرامشی عجیب، تکه‌سنگی از زمین برداشت و از پشت درخت بیرون آمد. قدم‌هایش آرام اما محکم بود، گویی هر لحظه آماده‌ی واکنش بود. سوتی بلند زد و تیرانداز سرش را به سمت او چرخاند. در همان لحظه، سنگ را با دقتی باورنکردنی به سمت بازوی تیرانداز پرتاب کرد. تیرانداز فریادی کشید و از بالای درخت به زمین افتاد.
میکائیل در حالی که سیگاری روشن به لب داشت، بالای سر تیرانداز ایستاد. تیرانداز از درد بازویش به خود می‌پیچید و ناله‌های آرامی از گلویش بیرون می‌آمد. میکائیل با نگاهی سرد و تحقیرآمیز به او خیره شد، گویی منتظر بود تا تیرانداز چیزی بگوید.  
تیرانداز، با صدایی لرزان و پر از درد، گفت: «من فقط یک غربال چیم.»  
میکائیل کنار او زانو زد و با لحنی آرام اما تهدیدآمیز گفت: «پس شایعه‌ها درسته . غربال چی ها... آزمون‌گیرنده‌ها شما را می‌فرستند تا با حمله به شرکت‌کننده‌ها قبل از ورود به آزمون، ضعیف‌ها را حذف کنید.»  
غربال چی ساکت ماند، گویی میکائیل با این حرف‌ها تمام راه‌های دفاع کلامی را از او گرفته بود. میکائیل کمی به جلو خم شد و با چشمانی تیز به او نگاه کرد. «نترس، من قصد کشتنت را ندارم. فقط میخوام بدونم محل آزمون کجاست.»  
غربال چی، در حالی که بازوی زخمی‌اش را محکم گرفته بود، با زحمت از زمین بلند شد و گفت: «باید پونصد متر دیگه راه بری.»  
میکائیل چشمانش را تنگ کرد و با لحنی هشداردهنده گفت: «اگه میخوای منو به یک تله بکشونی یا به سمت دوستات ببری...»  
غربال چی، قبل از اینکه میکائیل حرفش را تمام کند، با صدایی لرزان گفت: «منو می‌کشی.»  
. میکائیل سرش را به نشانه تأیید تکان داد و سیگارش را زیر پایش خاموش کرد. سپس با حرکتی سریع، بازوی زخمی غربال چی را گرفت و او را بلند کرد. «راهو بهم نشون بده،» گفت، با لحنی که هیچ جایی برای بحث باقی نمی‌گذاشت.  
غربال چی اطاعت کرد. در حالی که با تکه‌ای پارچه زخمش را می‌بست، به سمت مقصدی ناشناخته میان درختان به راه افتاد. میکائیل با کمی فاصله پشت سرش حرکت کرد، چشمانش همیشه مراقب هر حرکت مشکوک بود.  
پس از چند دقیقه راه رفتن، غربال چی با اشاره به بازویش گفت: «اون سنگی که زدی بازومو بد زخمی کرد»  
میکائیل با بی‌رحمی پاسخ داد: «تو رو دستات راه نمیری، غربال چی.»  
حذف‌کننده سرش را به نشانه نفی تکان داد و با صدایی که هنوز از درد می‌لرزید، گفت: «نمی‌خوام از اینکه راهنماییت کنم جا بزنم. فقط می‌خوام بگم چطور تونستی با یک سنگ اینطوری به بافت ماهیچه‌ای بازوم چنین زخمی وارد کنی.»  
همزمان، آن‌ها به ایستگاه متروکه‌ای رسیدند که از جمعیت قل‌قله بود. ساختمان قدیمی ایستگاه قطار، با دیوارهای ترک‌خورده و پنجره‌های شکسته، حال و هوایی غریب و مرموز داشت. میکائیل نگاهی به اطراف انداخت و سپس با لحنی سرد و بی‌احساس به غربال چی پاسخ داد: «این حتی جزو راحت‌ترین کارهایی نیست که من می‌تونم انجام بدم.»  
و سپس، بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، از کنار غربال چی گذشت و وارد ایستگاه شد.
ایستگاه مملو از جمعیت از تمامی رنج ها سنی بود. از پیرمردی لاغر اندام با چوب دستی که نشان و علائمی از کنگفو روی آن حکاکی شده بود یا زنی با آرایش تیره و گربه ای سیاه با چشمان درخشان را در آغوش گرفته بود. ایستگاه مملو از بوی تند و نگاه ها مرموز بود.
میکائیل در میان دریایی از آدم ها میتوانست حس کند برخی از این ها الماسی میان خاکستر هستند-کسانی که میتوانند اورا با چالشی جدی روبرو کنند. تصور این احتمال لبخند کوچکی به لب میکائیل مهمان کرد.  
«داری به چی میخندی پسر» صدای خش دار از پشت سرش بلند شد. مردی میانشال با کت و شلوار شیک و عصایی نقره فام که عینک دودی گرانقیمتی به چشم داشت.
میکائیل برگشت و سرتا پای مرد ور انداز کرد و گفت.«بین این همه آدم پر سر و صدا فقط لبخند بی صدای من به چشمت اومد»
مردی خنده ای آرام کرد و دستش را به سمت میکائیل دراز کرد و گفت.«من رایان هستم»
میکائیل با تردید به دست رایان نگاه کرد و گفت. «من دوست ندارم با کسی معاشرت کنم» 
رایان دستانش را جمع کرد و گفت.«برای یک جوون کمی بی ادبی. ما میتونیم باهم متحد بشیم»
میکائیل به چشمان مرد زیر عینکش خیره شد و با جدیت تمام درخواستش را رد کرد و گفت. «از متحد بدم میاد، دست و‌ پا گیرن»
رایان خندید و در حالی که میکائیل را ترک میکرد گفت.«ما باز هم همو میبینیم»
و سپس نا پدید شد گویی انگار هرگز نبوده است.
میکائیل سریعا رایان را به باد فراموشی سپرد و به گوشه رفت و به دیواره ای تکیه داد. سالها دوری از اجتماع از میکائیل یک فرد معاشرت ناپذیر ساخته بود، کسی که با مشت هایش حرف میزد و با پاهایش احساسات و سخنان دیگران را له میکرد. 
پس از نیم ساعت، ناگهان لرزشی زمین را فرا گرفت. همهمه‌ی جمعیت قطع شد و سکوتی سنگین فضا را دربرگرفت. همه به سمت ریل‌های فرسوده خیره شدند، گویی منتظر چیزی بودند که از دل تاریکی بیرون بیاید.  
صدای سوت قطاری از میان مه بلند شد. صدایی خشن و ترسناک، گویی از اعماق تاریخ بیرون آمده بود. نور چراغ‌های قطار به آرامی از مه عبور کرد. قطاری قدیمی اما مرتب، با بدنه‌ای سیاه و پنجره‌هایی که نور زردرنگ از آن‌ها به بیرون می‌تابید، دقیقاً در ایستگاه با صدایی مهیب متوقف شد.  
جمعیت ناگهان به حرکت درآمد. برخی از ترس به عقب رفتند، برخی دیگر از هیجان به جلو هجوم آوردند. اما میکائیل، خونسرد و بی‌حرکت، سر جای خود ایستاد و با چشمانی تیز به قطار خیره شد.  
یکی از درهای واگن قطار با صدای خش‌خش فلز باز شد. مردی خوش‌تیپ با کت و شلوار زردرنگ از آن بیرون آمد. پشت سرش، دو مرد تنومند با لباس‌های سیاه و چهره‌هایی جدی قدم گذاشتند و مانند نگهبان‌هایی بی‌حرکت در دو طرف مرد زردپوش ایستادند.  
جمعیت با دیدن آن‌ها دوباره همهمه‌ای شروع کرد، اما این بار، مرد زردپوش بدون هیچ وسیله‌ای، آرام به سمت بالا حرکت کرد و در هوا معلق شد. همه درحالی که باهم صحبت میکردند با چشمانشان به مرد زرد پوش خیره بودند.  
مرد زردپوش کف دست‌هایش را محکم به هم کوبید و صدایی گوش‌خراش فضا را پر کرد. جمعیت، مانند پرنده‌هایی که از شلیک ترسیده‌اند، یک‌باره ساکت شدند.  
مرد از بالا به جمعیت نگاهی انداخت و با لبخندی بازیگوش شروع به سخنرانی کرد: «سلام به همه‌ی شرکت‌کنندگان آزمون! من میگل هستم، هدایت‌کننده‌ی قطار آزمون و البته، تنها کسی که می‌تونه شما رو به جزیره‌ی آزمون ببره. خوشحالم که بالاخره می‌تونم میزبانی این جمعیت قدرتمند رو به عهده بگیرم!»  
مرد آرام به زمین بازگشت و در همان لحظه، درهای واگن‌ها یکی پس از دیگری باز شدند. هر در به اندازه‌ی عبور یک نفر باز شد، اما قبل از اینکه کسی بتواند وارد شود، یک نفر همراه با دستگاهی کوچک از هر واگن پیاده شد.  
میگل ادامه داد: «حالا، برای اینکه بتونیم بهتر شما رو بشناسیم، ازتون می‌خوام مشخصات خودتون و اثر انگشت‌تون رو وارد دستگاه‌هایی کنید که همراه مردان من هست. نگران نباشید، قرار نیست بفهمیم کی تو بچگی شمارو کتک میزده!» و سپس به جمله آخر خودش خندید.  
صف‌هایی روبروی درهای واگن‌ها به سرعت تشکیل شد. میکائیل، بدون هیچ عجله‌ای اما با دقت، خودش را در یکی از صف‌ها جای داد. چشمانش به جای مرد زردپوش، به قطار خیره بود، گویی حضور میگل برایش اهمیتی نداشت. او حتی یک بار هم به سمت میکل نگاه نکرد، گویی مرد زردپوش و نمایش‌هایش برایش جذابیتی نداشت. 
صف‌ها آرام آرام به جلو حرکت می‌کردند. هر نفر به نوبت به دستگاه کوچکی که همراه مردان میگل بود نزدیک می‌شد، اثر انگشتش را ثبت می‌کرد و اطلاعاتش را وارد می‌نمود. سپس، یک تگ پلاستیکی کوچک با شماره‌ای منحصر به فرد دریافت می‌کرد که به دور مچش بسته می‌شد.  
میکائیل در صف ایستاده بود و با دقت به این فرآیند نگاه می‌کرد. او متوجه شد که هر تگ شماره‌دار رنگ متفاوتی دارد—برخی سبز، برخی آبی، و برخی قرمز. این رنگ‌ها احتمالاً نشان‌دهنده‌ی سطح یا نوع آزمون بودند، اما میکائیل ترجیح داد فعلاً در این مورد کنجکاوی نکند.  
ناگهان، صدای جر و بحثی از جلو صف بلند شد. مردی جوان با موهای آشفته و چشمانی خسته، به مردی که دستگاه را در دست داشت اعتراض کرد: «چرا من باید این اطلاعات رو وارد کنم؟ اینجا زندان نیست!»  
مرد دستگاه‌به‌دست با بی رحمی پاسخ داد« اگه نمیخوای پس بهتره از اینجا بری چون این قطار استاد‌ میگله و قوانین هم قوانین استاده» 
مرد جوان که انگار میخواست بدتر جواب مرد را بدهد، سپس با نگاهی عصبانی اثر انگشتش را ثبت کرد و تگش را گرفت و رفت. سپس نفر جلویی میکائیل که پسری عینکی بود گفت.«آفرین احمق، سعی نکن تو روند کاری میگل وقفه بندازی وگرنه بدجور میپزدت»
میکائیل وقتی این حرف را شنید پیش خودش گفت منظورش چیست اما به زبان نیاورد و فقط نیم نگاهی به میگل که درحال شوخی و بگو بخند با بعضی از شرکت کنندها بود انداخت. 
میکائیل دوست داشت همین الان از صف بیرون بیاید و با میگل مبارزه کند. این حس را فقط از حرف ها نفر جلوییش گرفت اما خودش را کنترل کرد.  
وقتی نوبت به میکائیل رسید، مرد دستگاه‌به‌دست به او نگاهی انداخت و گفت: «اسمت چیه؟»  
میکائیل با آرامش پاسخ داد: «میکائیل.» 
مرد درحال یاد داشت بود دوباره گفت:« ماهیت جادوت؟»
میکائیل بازهم بدون درنگ گفت.:«تاریکی»
مرد بار دیگر سوال کرد:« با کسی دیگه ای تو آزمون شرکت کردی»
میکائیل به نشانه منفی سرش را تکان داد. 
مرد دستگاه را به سمت او گرفت و گفت: « خیلی خوب، انگشتت رو اینجا بذار.»  
میکائیل بدون هیچ تردیدی انگشتش را روی دستگاه گذاشت. دستگاه با صدای بوق کوتاهی اطلاعاتش را ثبت کرد و تگی قرمز رنگ بیرون داد. مرد تگ را به او داد و گفت: «اینو به مچت ببند. شماره‌ت ۴۷ هست. موفق باشی.»  
میکائیل تگ را به مچش بست و به سمت درهای واگن حرکت کرد. در حالی که دیگران موقع ورود به قطار با اضطراب به تگ‌هایشان نگاه می کردند، او حتی یک بار هم به شماره‌ی خود نگاه نکرد. برای او، این فقط یک عدد بود.  
وقتی به در رسید، مردی با لباس سیاه که کنار در ایستاده بود، تگش را اسکن کرد و گفت: «کوپه‌ی ۱۲. برو بالا.»  
میکائیل بدون هیچ حرفی وارد قطار شد و به سمت کوپه‌ی ۱۲ رفت. داخل کوپه، دو نفر دیگر نشسته بودند—یک زن جوان با موهای بلوند و چشمانی آبی، و پیرمردی با عصایی کهنه و لباسی که شبیه به کاهنان معبد بود.  
میکائیل با نگاهی سریع به آن‌ها، خودش را در گوشه‌ای از کوپه جا داد. سکوت سنگین کوپه را پیرمرد شکست.  
«تورو هم دادن به کوپه‌ی دوازده، ها؟» پیرمرد با صدایی آرام اما پر از معنای پنهان گفت. سپس رو به دخترش کرد و ادامه داد: «بهت گفتم این کوپه بندیا یه هدفی داره. قرار نیست همه‌چیز آروم پیش بره.»  
دختر سرش را تکان داد و با لحنی آرامش‌بخش گفت: «بیخیال پدر، تو به اندازه‌ی کافی قدرتمندی که از پسش بربیای. الکی نگران نشو.» 
 سپس رو به میکائیل کرد و با لبخندی گرم گفت: «من رُزَم، و اینم پدرم، کاریاس.»  

میکائیل بین آن‌ها نگاهی رد و بدل کرد. لحظه‌ای مکث کرد، و قبل از این که نگاهش را از آن‌ها بگیرد و به بیرون خیره شود، گفت: «میکائیل.»

میکائیل کم حرف و ساکت بود. سالها دوری از اجتماع اورا اینطور بدون روحیه برای مکالمه ساخته بود. کاریاس دستی به ریش های بلند سفیدش کشید و پش نگاه معنا داری که با دخترش رد و بدل کرد گفت.« بهتره از هم اطلاعات بیشتری داشته باشیم، اینطور که بوش میاد ما قراره تا اخر سفر... چه بسا تا آخر ازمون باهم باشیم»
میکائیل گفت.«من تنها کار میکنم»
پیر مرد شانه ای بالا انداخت و گفت.«هرطور راحتی، فقط اینو بگم بهت که اگه یک آزمون تئوری باشه من بهترین گزینه برای کمک به توام»
آزمون تئوری بزرگترین دشمن میکائیل بود. میکائیلی که فقط خواندن و نوشتن بلد بود و هیچ کتاب خاصی به عمرش نخوانده بود. میکائیل برای هدفش، و معامله ای که با پدرش کرده بود باید از پس آزمون ها رد میشد. 
میکائیل فقط گفت.«تاریکی»
پیرمرد دستش را دراز کرد و گفت.« ما ماهیتمون از طبیعته»
لبخند گرمی که داشت میکائیل را مجاب کرد که با او دست بدهد.




کتاب‌های تصادفی