فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ظهور میکائیل

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
باران در پاسی از شب بر سر عمارت دارکلنس میبارید. شعله‌های آتش در شومینه‌ی بزرگ عمارت دارکلنس زبانه می‌کشیدند و سایه‌های عجیبی روی دیوارهای سنگی می‌انداختند. میکائیل و پدرش، هر دو بر روی مبل‌های چرمی بزرگی در مقابل شومینه نشسته بودند. فضای اتاق سنگین و پر از تنش بود، گویی هر نگاهی که بین آنها رد و بدل میشد معنای خاصی داشت.
میکائیل به تازگی از سومین و آخرین دوره انزوا برگشته بود، دور ای که اورا سرسخت و پولادین کرده بود.
کالاوان، پدر میکائیل عصایش را به زمین میزد و با چشمانی خیره به چهره مغموم پسرش انگار سعی داشت مفاهیمی را به او برساند. 
بلاخره سکوت شکسته شد و کالاوان پس از تکیه دادن عصایش به کناره مبل گفت.«میخوای از اینجا بری؟»
میکائیل سرش تکان داد و به سردی گفت.«همونطور که قرار گذاشتیم» 
کالاوان سیگاری برگ از جعبه سیاه رنگ روی میز برداشت و روشنش کرد و گفت.«رها کردن خاندانت، برای تو سرنوشت خوبی نمیسازه.»
میکائیل ریز به حرکات پدرش خیره شد. او پرسید.«پس حتما رفتن به اون مکان هایی ک سگ گرسنه واسه برداشتن استخونش از اونجا رد نمیشه برام سرنوشت خوب میسازه؟»
کالاوان نگاه سنگینش را روی پسرش انداخت، معلوم بود از این صحبت پسرش اصلا خوشش نیامد. این بار با جدیت گفت. « برات سرنوشت خوبی ساخته که اینطور قدرتمندانه داری با پدرت صحبت میکنی»
میکائیل بلند شد و گفت.« من اونجا هر روز با مرگ دست و پنجه نرم میکردم»کلمات ماننده عقده ای هزارساله از دهان میکائیل خارج میشد.
کالاوان اصلاح کرد.« اما الان زنده ای»
سپس بلند شد و بازوان پسرش را گرفت و گفت.«برای اینکه یک دارکلنس بمیره خیلی بیشتر از اون مزخرفاتی نیازه که تو از سر گذروندی میکی، پدر پدربزرگت، یعنی پدر بزرگ من میدونی چطور مرد؟!»
بعد از مکث کوتاهی بدون اینکه اجازه صحبت به میکائیل بدهد گفت.« کل ماهیت نور متحد شدن تا اونو بکشن،»این جمله را طوری افتخار آمیز گفت که حتی دل سنگین میکائیل هم لرزید. او عاشق حماسه بود. سپس ادامه داد« میدونی چی میگم میکی؟ میفهمی اینکه یکی از چهار ماهیت متحد بشن یعنی چی؟ منظور از اتحاد یک اتحاد ساده خاندانی نیست. منظورم تک تک کساییه که ماهیت جادوشون نوره. اونا علیه پدر بزرگ پدرت متحد شدن تا اونو بکشن.»
کالاوان بازوان میکائیل را رها کزد و پوکی به سیگارش زد و ارام تر ادامه داد.« برای اینکه یک دارکلنس بمیره باید یک ماهیت متحد بشن پسر. پس فکر نکن دوتا جنگل و بیابون قراره جونتو ازت بگیره»
میکائیل ذهنش درگیر بود، درگیر تر از هر زمان دیگری. ذهنش میخواست اورا از راه پدرش بیرون بکشد اما قلبش تحت تاثیر حرفای پدر تازه جان گرفته بود. 
کالاوان بعد از پوک سنگین به سیگارش ادامه داد.« حالا این کارو برام انجام میدی یا نه؟»
میکائیل مصرانه گفت.«هنوزم میخوام برم»
کالاوان سکوت کرد و  عکسی از جیبش درآورد و به میکائیل داد. عکسی از یک شمشیر!
میکائیل عکس را بررسی کرد و گفت:«این چیه؟»
پدرش گفت«تیغه تاریکی. یکی از پنج سلاح باستانی که سالها پیش از ماهیت تاریکی دزدیده شد و من میخوام تو پسش بگیری»
میکائیل عکس را روی میز رها کرد  و خواست از اتاق بیرون برود که پدرش گفت.«من میدونم تو چی میخوای میکائیل»
میکائیل صبر کرد و گفت :«من چی میخوام»
کالاوان زیر آن ریش و سیبیل بلندش لبخندی محسوس زد که از چشمان میکائیل دور نماند.
میکائیل میدانست پدرش میداند. خوب هم میدانست، بعید بود پدرش با آن همه دک و پز که آسمان را سوراخ میکرد از تنها خواسته پسرش چیزی نداند. اما این راهم میدانست پدرش سیاست مدار مکاری بود.
میکائیل دل را به دریا زد و گفت.«ازم چی میخوای؟»
کالاوان سیگارش را خاموش کرد و گفت.« پسری از معبد بادها زمستانی قراره تو آزمون محافظان شرکت کنه، شمشیرو ازاون بگیر و برام بیار»
میکائیل با اینکه در انزوا به خود قول داده بود دیگر زیر بار کارهای پدرش نرود اما راحت ترین راه رسیدن به هدفش پدرش بود و شاید هم تنها ترین راه. 
میکائیل گفت.«برات شمشیر میارم، تو هم در عوض...»

صدای بوقی میکائیل را از افکار و خاطراتش بیرون کشید. اعضای کوپه همگی از شنیدن این صدای بلند شوکه شده بودند به همدیگر نگاه میکردند. 
رز به پدرش نگاه کرد و گفت.« این دیگه چی بود؟» 
کاریاس گفت.« من اصلا حس خوبی ندارم» 
میکائیل هم همین را گفت، البته درون ذهنش. او هرگز عادت به گفتن احساساتش نداشت. 
از بلند گو هایی که در سر تا سر قطار کار گذاشته شده بود صدای بیرون آمد.« خب دوباره من اومدم.» صدا صدای میگل بود. میکائیل هم آن را شناخت.
میگل ادامه داد.« میدونم میخواین تا جزیره آزمون استراحت کنید اما یک آزمون پنج دقیقه ای براتون دارم که خیلی سادس، آزمون از این قراره که هر کوپه باید یک نفر از افراد داخلشو حذف کنه و برای این کار باید اون فرد از داخل کوپه بیرون بیاد. هر فرد بیرون اومده، یا بهتره بگم بیرون شده از کوپه درجا حذف میشه و در بندر سیلیکان در صحت سلاکت پیاده میشه و در برابر فرد حذف شده تمامی افراد داخل کوپه قبول میشن و حضورشون در آزمون اصلی قطعی میشه. البته چند نکته داره آزمون که باید بگم، یک اینکه حق کشتن هیچ فردیو ندارید، اگر کسی درون کوپه بمیره تمامی اعضای کوپه بدون استثنا حذف میشن، دومین نکته از این قراره که اگه طی پنج دقیقه کسی از کوپه بیرون نره تمامی افراد کوپه حذف میشن و آخرین نکته، فقط یک نفر باید از کوپه بره بیرون و نه بیشتر اگر بیشتر از یک نفر از کوپه بره بیرون باز هم تمامی افراد کوپه حذف میشوند!»
بعد شنیدن کامل قوانین و ساکت شدن میگل همه افراد کوپه چشمشان به هم بود. پدر و دختر میکائیل را نگاه میکردند و میکائیل هم چشمش میان کاریاس و رز درحال گردش بود. میکائیل در ذهنش حدس زد که آن دو تلاش میکنند با بیرون کردنش در آزمون باقی بمانند. میگل دوباره ادامه داد.« از حالا پنج دقیقه فرصت دارید که به شرایط آزمون عمل کنید، موفق باشید»
میکائیل حدسش را به زبان آورد و گفت: «شما حتماً می‌خواید من برم بیرون.»
رز سرش را تکان داد و با چشمانی پر از اضطراب گفت: «منطقیش اینه که تو بدوپ هیچ درگیری بری بیرون، میکائیل. معذرت می‌خوایم.»
میکائیل از این تغییر رویه بابت یک آزمون متعجب نشد اما خنده‌اش گرفت. اینکه یک آزمون چطور باعث می‌شود انسان‌ها همدیگر را رها کنند. البته حق هم داشتند. قطعاً قرار نبود پدر و دختر همدیگر را رها کنند تا میکائیل جایشان قبول شود.
کاریاس با چهره‌ای گرفته و دست‌هایی که به عصایش چسبیده بودند، گفت: «متأسفانه راه حل دیگه‌ای نیست. می‌تونی ساعت‌ها بابتش حرف بزنیم، اما فقط پنج دقیقه زمان داریم و نتیجش اینه که یکی باید از این کوپه بره بیرون.»
میکائیل طعنه‌آمیز گفت: «و اونم منم؟!»
کاریاس با صدایی لرزان گفت: «بابتش متأسفم.»
میکائیل خوشش نمی‌آمد از اینکه پیرمرد و دخترش را کتک بزند، اما به نظر می‌رسید راهی نداشت. او باید یکی از آن‌ها را بیرون می‌کرد تا همین اول کار حذف نشود.
میکائیل سیگاری روشن کرد وبا جابجا کردن نگاهش میان پدر و دختر گفت: «کدوتون حاضره برای اون یکی فدا بشه؟» لحنش سرتاسر بی رحمی بود. 
رز اخم‌هایش در هم رفت و با چشمانی پر از خشم گفت: «مثل اینکه نفهمیدی...»
کاریاس حرف رز را قطع کرد و با صدایی آرام‌تر گفت: «عجله نکن، دخترم. هنوز فرصت داریم.»
سپس رو به میکائیل کرد و با چشمانی که از اضطراب می‌درخشید، گفت: «تو قصد نداری از کوپه بری؟»
میکائیل سرد و خونسرد، پس پوک اول به سیگار تازه روشن شده اش طوری که کلماتش مانند خنجری به قلب کاریاس فرو می‌رفت، گفت: «نه، من قصد ندارم.»
رز ناگهان از جا پرید و با عصبانیت از یقه کاپشن میکائیل گرفت و خواست او را بلند کند. اما میکائیل مانند یک رزمی‌کار ماهر، مچ دستش را گرفت و با حرکتی سریع و دقیق، آن را پیچاند. رز با چهره‌ای از درد به پشت برگشت و فریادی از گلویش بیرون آمد.
رز خیلی کوته فکر بود که اینگونه قصد حمله ور شدن به میکائیل را داشت. مردی که بار پنجه بزرگ خرس ها را شکانده بود، دست رز برای به معنای واقعی کلمه برایش جوک بود.
کاریاس با چشمانی گشاد شده به سمت میکائیل حمله کرد، اما میکائیل دستش را بالا آورد و با صدایی سرد و بی‌احساس گفت: «صبر کن،» سپس با اشاره به دست رز هشدار داد:« اگه دوست نداری دست دخترت از مچ بشکنه، همین الان از کوپه برو بیرون.»
رز با چهره‌ای از درد و اشک‌هایی که از چشمانش سرازیر شده بود، فریاد زد: «نه...!» سپس خواست جادویی اجرا کند که میکائیل دستش را خواند.
او فشار را کمی بیشتر کرد و صدای تق‌تق استخوان‌های دست رز در سکوت سنگین کوپه پیچید.رز اجرای جادو را بیخیال شد و همینطور کاریاس هم سرجایش خشکش زده بود. مچ دست دخترش در دست میکائیل بود، و او در برابر مردی که رز را اینگونه اسیر کرده بود نمیتوانست کاری کند.
میکائیل تهدید کرد: «اگه نری بیرون، دست دخترتو میشکنم و بعدش اونو با دست شکسته میندازم بیرون.»
رز از درد دست و پا می‌زد و ناله می کرد. دست او اندازه مویی با شکسته شدن فاصله داشت و پدرش تقریباً از نظر ذهنی از هم پاشیده بود. میکائیل تایمر بالای کوپه را نگاه کرد و با صدایی سرد گفت: «فقط یک دقیقه وقت داری.»
یک دقیقه وقت داشت و میکائیل اینگونه هنرمندانه اوضاع را مدیریت میکرد، انگار که هرگز احتمالی بنام حذف شدن او وجود نداشت.

یک دقیقه زمانی برای فکر کردن نبود. کاریاس یا باید میرفت و یا باید قید دست دخترش را میزد و احتمالا بعد زمان کمی که داشت همه حذف میشدند.تقریبا کاریاس تصمیمش را گرفت، او با چشمانی پر از اشک به دخترش نگاه کرد و سپس رو به میکائیل گفت: «از کجا بدونم وقتی میرم تو به دخترم آسیب نمی‌زنی؟»
میکائیل با صدایی بی‌احساس گفت: «انگیزه‌ای بابت این کار ندارم.» و واقعا هم انگیزه ای نداشت.
کاریاس با شک و تردید گفت: «از کجا باید حرفتو باور کنم؟»
صدای بلندگو شروع به شمارش ثانیه‌ها از سی به پایین کرد. هر ثانیه مانند ضربه‌ای به قلب کاریاس بود. میکائیل با صدایی سرد گفت: «چاره‌ای نداری!»
میکائیل امیدوار بود‌ کاریاس اورا مجبور به به اسیب زدن به دختر نکند.
کاریاس که دخترش را در چنگال میکائیل دید، دل را به دریا زد. با چشمانی پر از اشک و دست‌هایی که به چوب دستیش را چسبیده بودند، به آرامی به سمت در حرکت کرد. او با تردید در را باز کرد و یک قدم به بیرون گذاشت. قبل از اینکه در را ببندد، نگاهی پر از درد و نفرت به میکائیل انداخت و گفت: «اگر به دخترم آسیب بزنی، تا آخر عمرت پشیمون می‌شی.»
میکائیل تا پس از اتمام ثانیه‌ها دست رز را رها نکرد. کاریاس از پشت شیشه درب کوپه عصبانی داد زد: «بسه دیگه!»
میکائیل اما تا پایان شمارش صبر کرد. وقتی شمارش قطع شد، دست رز را رها کرد. رز از درد بر روی زمین افتاد و با چهره‌ای از درد و اشک‌هایی که از چشمانش سرازیر شده بود، به سمت در خزید.
کاریاس تلاش کرد درب بسته کوپه را باز کند، اما در قفل شده بود. وقتی از بازکردن در ناامید شد، سرش را به شیشه چسباند و ناامیدانه اسم دخترش را صدا زد: «رز!»
دخترش با درد و بی‌حالی از جایش بلند شد و به سمت در رفت. دستش را به صورت پدرش از پشت شیشه کشید و با صدایی لرزان و پر از اشک گفت: «چرا بابا؟ تو نباید بخاطر من میرفتی.»
اشک از چشمان رز جاری شده بود و کاریاس با دیدن این صحنه، چهره‌اش از خشم و ناامیدی پر شد. او با چشمانی پر از نفرت به میکائیل نگاه کرد، مردی که خونسرد و بی‌احساس، سیگار بر لب در حال تماشای خداحافظی دراماتیک پدر و دختر بود.
میکائیل برای اینکه در آزمون بماند چاره‌ای جز این کار نداشت، کاری که شدیداً از آن خوشش نمی‌آمد. اما او یاد گرفته بود زندگی پر از این کارهاست. کارهایی که چندان با مزاجش آدم میتواند جور نباشد.
دوباره صدای میگل آمد و پایان آزمون را با کمی تأخیر اعلام کرد: «تبریک می‌گم به همه اونایی که تو آزمون قبول شدن! و از اونایی که حذف شدن... خب، بهتره به واگن آخر برن تا مقدمات ترک کردن قطار براشون فراهم بشه.»
صدای میگل با کمی خنده همراه بود، طوری که انگار از درد و رنج دیگران لذت می‌برد. میکائیل همچنان خیره به رز بود، دختری که با دستی آسیب‌دیده به شیشه چسبیده بود و اشک‌هایش مانند رودی از درد و ناامیدی جاری بود.





کتاب‌های تصادفی