ظهور میکائیل
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
اتاق فرمان آزمون در بالاترین نقطه جزیره قرار داشت، جایی که میتوانست تمام جزیره را زیر نظر بگیرد. دیوارهای شیشهای ضدگلوله، نمای پانورامایی از جنگلها، کوهها و دریاچههای جزیره ارائه میدادند. در داخل اتاق، صفحههای نمایش بزرگ تصاویر زنده از تمام نقاط جزیره را نشان میدادند. نورهای آبی و سفید به آرامی در فضای اتاق پخش میشدند و سایههای ملایمی ایجاد میکردند.
در مرکز اتاق، کنسولهای کنترل پیشرفتهای قرار داشتند که به ناظر اصلی اجازه میدادند تا آزمون را کنترل کند. این کنسولها مجهز به دکمهها، اهرمها و صفحههای لمسی بودند. در گوشهای از اتاق، دیتا سنتری قرار داشت که تمام اطلاعات مربوط به آزمون را جمعآوری و تحلیل میکرد.
ناظر اما مرد تقریباً جوانی بود که این آزمون، آزمونی بزرگتر برای ثابت کردن خودش بود. جایی که خیلیها مخالف سپردن مسئولیت به او بودند، اما ریاست سازمان با تمام مخالفتها، نظارت بر این آزمون را به او سپرده بود.
همه چیز در اتاق مرتب بود که درب اتاق فرمان باز شد و قامت زنانهای از در وارد اتاق شد. زن، با پوشش رسمی کت و شلوار به همراه چند برگه و پرونده در ابتدای راه ایستاد و گفت: «ناظر کیه؟»
لحنش به مزاج ناظر آزمون، سام، خوش نیامد. سام، با چشمانی تنگ شده و ابروهایی در هم کشیده، بدون اینکه خودش را معرفی کند، به او گفت: «کی تورو به اینجا راه داده؟»
زن کت و شلواری جلو آمد و در چند قدمی سام ایستاد. چهرهاش آرام و مصمم بود، با چشمانی آبی که مانند دریاچهای سرد و عمیق به نظر میرسیدند. او با صدایی محکم و بدون ذرهای تردید گفت: «تو ناظر آزمون، سام دارکلنس هستی؟»
سام سرتا پای زن را برانداز کرد، از کفشهای براقش تا موهای صاف و مرتبی که به پشت سرش بسته بود. چهرهاش را با دقت بررسی کرد، انگار میخواست هر راز پنهان در آن را کشف کند. سپس با صدایی سرد و کمی تحقیرآمیز پرسید: «و تو کی هستی؟»
زن که انگار مطمئن شده بود ناظر آزمون روبرویش ایستاده، خودش را معرفی کرد و گفت: «من لیانا هستم، لیانا لایت بورن.»
لایت بورن نام یکی از خاندانهای ماهیت نور بود و سام با دانستن این موضوع، کمی اخمهایش در هم رفت. چشمانش برای لحظهای برق زد، انگار خاطراتی از گذشته در ذهنش مرور شد. او با صدایی آرام اما پر از کنایه گفت: «اینجا چی میخوای...» سپس با لحنی که کمی تمسخر در آن موج میزد، ادامه داد: «لیانا لایت بورن؟»
لیانا پروندهها را بر روی میزی آن نزدیک گذاشت و با حرکتی سریع و دقیق، برگهها را مرتب کرد. چهرهاش همچنان آرام و مصمم بود، اما در چشمانش جرقهای از چالش دیده میشد. او با صدایی محکم و بدون ذرهای تردید گفت: «طبق حکم ریاست سازمان محافظان، من قراره به عنوان معاونت شما اینجا فعالیت کنم.»
سام سرش را به نشانه منفی تکان داد و با چشمانی که از ناراحتی برق میزد، گفت: «من نیازی به معاون ندارم.»
لیانا اما مصرانه ادامه داد، با چهرهای که هیچ نشانهای از عقبنشینی در آن دیده نمیشد. او با صدایی که کمی بلندتر شده بود، گفت: «این نیاز رو شما تشخیص نمیدین، این دستور از بالاست.»
سام چشمانش را از حرص بست. شکی نداشت که به دلیل فشارهایی که وجود داشت، رئیس یک نفر را برای کمکش اینجا فرستاده است. او با خود فکر کرد که بهتر است مسالمتآمیز با لیانا کنار بیاید تا صدمهای به آزمون وارد نشود. برای همین، با صدایی که کمی نرمتر شده بود، گفت: «باشه، سعی کن برنامههام رو به هم نزنی.»
لیانا با شنیدن این حرف، لبخندی کوچک و رضایتبخش بر لب آورد. چشمانش برای لحظهای درخشید، انگار که به هدفش رسیده بود. او با حرکتی سریع و مصمم، جلوتر از سام بین کارکنان اتاق رفت و بدون اینکه کسی را مستقیماً مخاطب قرار دهد، گفت: «الان کجای آزمونیم؟»
کارکنان به لیانا نگاه کردند و سپس به سام که با چشمان باز و کمی خشمگین به لیانا خیره شده بود، نگاه کردند. سام از این حد پررویی این دختر خشکش زده بود. او نمیخواست کسی در کارش دخالت کند، مخصوصاً یک زن!
برای همین تصمیم گرفت خودش کمی اطلاعات برای سرگرم کردن او بدهد. سام از همانجا به لیانا گفت: «هنوز آزمون شروع نشده، منتظریم قطار به جزیره برسه.»
لیانا سرش را تکان داد و با چهرهای که کمی کنجکاوی در آن دیده میشد، پرسید: «از قطار برای انتقال اونا به جزیره استفاده میکنین؟»
سام فقط سرش را تکان داد، با چشمانی که همچنان برق میزد و لبهایی که به سختی به هم فشرده شده بودند.
لیانا مانیتورها را با اشتیاق از نظر گذراند و سام هم به حرکتهای او خیره بود. سام درست بود که پدرش و خانه را ترک کرده بود، اما این را از پدرش یاد گرفته بود که دو نفر از ماهیت تاریکی و نور هرگز نمیتوانند باهم کنار بیایند. البته امیدوار بود که این فقط یک کلیشه مسخره قدیمی باشد.
در قطار اما همه چیز خوب نبود. رز مانند یک دشمن خونی به میکائیل خیره شده بود، چشمانش پر از اشک و خشم بود. دستهایش به مشت گره خورده بودند و عضلات صورتش از فشار عصبی منقبض شده بود. او با صدایی لرزان و پر از نفرت گفت: «تو آخرین شانس پدرمو نابود کردی!»
میکائیل، با چهرهای آرام و بیاحساس، به رز نگاه کرد. او سیگاری به دست داشت و به آرامی پکی به آن زد، دود را به آرامی از دهانش خارج کرد و با نگاهی خنثی به رز گفت: «چه شانسی؟»
رز با چشمانی که از خشم میدرخشید، ادامه داد: «تو با بیرحمی منو گروگان گرفتی تا پدرمو حذف کنی، بدون اینکه بخوای یک مبارزه رو در رو داشته باشی!»
میکائیل با چهرهای که هیچ نشانهای از نگرانی در آن دیده نمیشد، پک دیگری به سیگارش زد و با صدایی آرام و منطقی گفت: «زمان زیادی برای یک مبارزه تک به دو نبود. احتمال نود و نه درصد اگه مبارزه میکردیم، من برنده میشدم، اما پنج دقیقه زمان کافی نبود.»
رز فرصت توضیح بیشتر به میکائیل نداد. چهرهاش از خشم سرخ شده بود و دستهایش به لرزش افتاده بودند. او با صدایی که از نفرت میلرزید، فریاد زد: «پس تصمیم گرفتی منو گروگان بگیری تا پدرمو حذف کنی؟ مطمئن باش اون تو یک مبارزه تک به تک تورو میکشت!»
میکائیل با چهرهای که همچنان آرام و بیاحساس بود، پوزخندی ناخودآگاه بر لب آورد. چشمانش برای لحظهای برق زد، انگار که از این حرف رز خندهاش گرفته بود. میکائیل با حواس خوبی که داشت هرگز جادویی قدرتمند از او و پدرش احساس نکرد.
رز با چهرهای که از خشم و ناامیدی میدرخشید، غضبناک گفت: «سایه به سایه دنبالت میام تا سر فرصت بتونم تورو حذف کنم!» سپس در صندلیش فرو رفت، دستهایش را به صورتش چسباند و اشکهایش جاری شد.
میکائیل با چهرهای که همچنان آرام و بیاحساس بود، به رز نگاه کرد. او سیگارش را به آرامی خاموش کرد و با صدایی که هیچ نشانهای از نگرانی در آن دیده نمیشد، گفت: «هرطور راحتی.»
قطار خیلی زود از پل بلند رال عبور کرد. پلی به مسافت ده کیلومتر که جزیره آزمون را به قاره میلیونا متصل میکرد.
قطار با سرعتی آرام و موزون به سمت ایستگاه مرکزی جزیره حرکت میکرد. صدای چرخهای فلزی بر روی ریلها، همراه با وزوز ملایم موتور قطار، فضایی پر از انتظار و تنش ایجاد کرده بود. پنجرههای قطار، مناظری از جنگلهای انبوه و کوههای دور دست را نشان میدادند، اما هیچ کس به آنها توجهی نداشت. انگار همه چشم ها فقط منتظر دیدن انتهای این مسیر بودند.
وقتی قطار به ایستگاه نزدیک شد، صدای ترمزهایش به آرامی به گوش رسید. چرخها با صدایی کشدار و بلند بر روی ریلها متوقف شدند و قطار با لرزشی ملایم در جای خود ایستاد. دربهای واگنها یکی پس از دیگری باز شدند و شرکتکنندگان شروع به پیاده شدن کردند.
میکائیل، برای بار آخر به رز که همچنان درحال ریختن اشک بود نگاه کرد ولی با تصمیم تنها گذاشتن او به تنهایی از قطار خارج شد. او به آرامی قدم برداشت و به اطراف نگاه کرد. ایستگاه مرکزی جزیره، فضایی وسیع و پر از درختان بلند بود که سایههایشان بر روی زمین افتاده بود. نور خورشید به سختی از میان شاخههای درختان عبور میکرد و فضایی مرموز و پر از رمز و راز ایجاد کرده بود.
شرکتکنندگان به صورت نامنظم در ایستگاه ایستاده بودند، هر کدام با چهرهای متفاوت. برخی با چهرههایی پر از هیجان و کنجکاوی به اطراف نگاه میکردند، در حالی که دیگران با چهرههایی پر از ترس و نگرانی، منتظر بودند تا ببینند چه اتفاقی قرار است رخ دهد.
میکائیل با چشمانی تیز و دقیق، شرکتکنندگان را یکی پس از دیگری از نظر گذراند. او در جستجوی شمشیرزنان بود که بین شرکتکنندگان حضور داشتند. چشمانش بر روی هر چهره مکث میکرد، انگار که میخواست هر راز پنهان در آنها را کشف کند.
اولین شمشیرزنی که توجه میکائیل را جلب کرد، مردی بلندقامت با موهای سیاه و چشمانی تیز بود. او شمشیری بلند و باریک به پشتش بسته بود و با حرکاتی آرام و حسابشده قدم برمیداشت.. چهرهاش سرد و بیاحساس بود، انگار که هیچ چیز نمیتواند او را به هیجان بیاورد. میکائیل شباهتی میان شمشیر او و تیغه تاریکی ندید. .
دومین شمشیرزنی که میکائیل پیدا کرد، زنی جوان با موهای مشکی و چشمانی قهوه ای بود. او دو شمشیر کوتاه و خمیده به کمرش بسته بود و با حرکاتی سریع و چابک قدم برمیداشت. چهره خندانی داشت و میان چند نفر درحال صحبت بود. میکائیل همچنین میان شمشیر ها زن و تیغه تاریکی نیز شباهتی ندید.
سومین شمشیرزنی که میکائیل پیدا کرد، مردی میانسال با ریشی کوتاه و چشمانی خاکستری بود. او شمشیری سبک و بلند درون قلاف دور کمرش بسته بود و با حرکاتی آرام و سنگین قدم برمیداشت. چهرهاش پر از تجربه و خرد بود، انگار که سالها در میدانهای نبرد حضور داشته است. میکائیل اولین مظنون خود را پیدا کند
میکائیل توانست اولین کسی را که احتمالا تیغه تاریکی را حمل می کرد پیدا کند، اما الان وقت مناسبی برای درگیر شدن با او نبود. برای همین چهره اورا را به خاطر سپرد و صبر کرد. او میدانست که آزمون تازه شروع شده و فرصتهای زیادی برای درگیر شدن با آنها وجود خواهد داشت.
در همین حال، صدای بلندگوهای ایستگاه به گوش رسید: «به جزیره آزمون خوش آمدید. لطفاً به سمت سالن اصلی حرکت کنید.»
شرکتکنندگان به آرامی شروع به حرکت کردند، هر کدام با چهرهای متفاوت و پر از انتظار. میکائیل نیز به دنبال آنها به آرام حرکت کرد. او میدانست فقط کافی بود شمشیر تاریکی را پیدا کند و لزومی به قبولی آزمون نداشت.
سالن اصلی، یک سالن روباز بود که تمامی صد و بیست شرکتکننده را به راحتی درونش جای میداد. شرکتکنندهها بعضاً کنجکاو به محیط اطراف نگاه میکردند، اما میکائیل چشمش بر روی اولین مظنون خود بود. مردی که شمشیرش درون قلاف بود اما اندازه آن تقریباً میشد گفت شبیه به تیغه تاریکی بود.
میکائیل شکارچی صبوری بود، او یکبار برای شکار یک دیو سیاه بیرون از غار او یک هفته مخفی و بیحرکت ماند. میکائیل کاملاً با قواعد شکار آشنا بود، او میدانست عجله میتواند بدترین دشمنش باشد.
مردی قویاندام در میان همهمه شرکتکنندگان از سالن دیگری به این سالن آمد و بر روی سکوی سخنرانی رفت. مرد قویاندام قامتی بلند که حتی لباس ها گشادش نیز نمیتوانستند آن حجم از عضله را پنهان کنند، آرام چند ضربه کوتاه به میکروفون زد که جمعیت را سکوت فرا گرفت. همگی خیره به او که موهای جو گندمی کوتاهش کمترین مشخصه برجسته اش بود، منتظر بیرون آمدن کلماتی بودند که سرنوشتشان را در آزمون رقم میزد.
مرد با صدایی رسا شروع به سخنرانی کرد: «خوشآمد میگم به همه کسایی که این مسیر طولانی رو اومدن به اینجا تا بتونن وارد سازمان محافظان بشن. من اسمم اَکس هست، مسئول اولین آزمون شما. من اینجام تا از شماها تست قدرت بگیرم و مطمئن بشم قویترینها وارد سازمان میشن.»
میکائیل در میان سخنرانی اکس، تصمیم گرفت کمی به شکارش نزدیک شود. درواقع میکائیل کمی مشخص در حال نزدیک شدن به مظنون شماره یکش بود. او میخواست بفهمد آن مرد میتواند خطر را احساس کند یا نه. میکائیل عاشق این موقعیت بود، موقعیتی که شکارچی شکار را میشناخت اما شکار از وجود او بی خبر بود.
اکس ادامه داد: «آزمون اول در همین سالن برگزار میشود.»
سپس در جلوی فاصلهای که میان شرکتکنندگان و اکس بود، گوی بیرنگی از زمین بیرون آمد و در فاصله چند سانتیمتری زمین معلق شد.
اکس با اشاره به گوی بیرنگ گفت: «این گوی تحمله، این گوی جزو اشیاء جادویی هست که بیشترین قدرت تحمل ضربه رو داره. شماها میتونید با هرچقدر از قدرتتون بهش ضربه بزنید، اون نابود نمیشه، و البته با تکنولوژی روز سازمان که دور گوی قرار دادیم، میتونیم قدرتتون رو بر واحد تخته اندازه بگیریم.»
واحد تخته درواقع واحدی برای اندازهگیری تخریب ضربه یا جادو بود. یعنی اگر به عنوان مثال جواب تکنولوژی به ضربهای عدد یک به دست بیاید، یعنی این قدرت قادر است فقط یک تخته سنگی که معمولاً از آنها برای کارهای نمایشی در هنرهای رزمی استفاده میشود را نابود کند.
اما خب تکنولوژی پیشرفت کرده بود، حالا به جای اینکه تختههای سنگی را روی هم بگذارند، فقط از ترکیب جادو و تکنولوژی برای بهدست آوردن نتیجه نهایی استفاده میکنند.
اما میکائیل بیاهمیت به سخنان اکس و حضور گوی بیرنگ که همگان در حال صحبت درباره آن بودند، فقط به شکارش چشم دوخته بود. شکاری که از داشتن تیغه تاریکی توسط او اطمینان نداشت، اما حداقل مطمئن بود که او میان آنکسانی که دیده بود، نزدیکترین فرد به آن کسی است که پدرش برای او تعریف کرده بود.
اکس ادامه داد: «و البته شرط پذیرفته شدن در آزمون اینه که شماها باید جزو هشتاد نفر اول آزمون باشید، یعنی حد و نصابی از قدرت مشخص نیست، بلکه شماها فقط باید از چهل نفر در اینجا قدرت بیشتری داشته باشید.»
سپس اکس جایی برای سوال نگذاشت و لیستی از اسامی شرکتکنندگان را با دستان پینه بسته اش از جیبش بیرون آورد و شروع به خواندن اسامی کرد: «رابرت لورن شماره یک.»
مرد شمشیر زنی که شکار میکائیل هم بودست مشتش را بلند کرد و با صدایی جا افتاده فریاد زد.«منم!»
اکس نگاهی به مرد و سپس به مچ بندش که شماره یک بر روی آن حکاکی شده بود انداخت و با بکار انداختن فک استخوانی اش گفت.«قدرتتو روی گوی آزمایش کن»
در مرکز اتاق، کنسولهای کنترل پیشرفتهای قرار داشتند که به ناظر اصلی اجازه میدادند تا آزمون را کنترل کند. این کنسولها مجهز به دکمهها، اهرمها و صفحههای لمسی بودند. در گوشهای از اتاق، دیتا سنتری قرار داشت که تمام اطلاعات مربوط به آزمون را جمعآوری و تحلیل میکرد.
ناظر اما مرد تقریباً جوانی بود که این آزمون، آزمونی بزرگتر برای ثابت کردن خودش بود. جایی که خیلیها مخالف سپردن مسئولیت به او بودند، اما ریاست سازمان با تمام مخالفتها، نظارت بر این آزمون را به او سپرده بود.
همه چیز در اتاق مرتب بود که درب اتاق فرمان باز شد و قامت زنانهای از در وارد اتاق شد. زن، با پوشش رسمی کت و شلوار به همراه چند برگه و پرونده در ابتدای راه ایستاد و گفت: «ناظر کیه؟»
لحنش به مزاج ناظر آزمون، سام، خوش نیامد. سام، با چشمانی تنگ شده و ابروهایی در هم کشیده، بدون اینکه خودش را معرفی کند، به او گفت: «کی تورو به اینجا راه داده؟»
زن کت و شلواری جلو آمد و در چند قدمی سام ایستاد. چهرهاش آرام و مصمم بود، با چشمانی آبی که مانند دریاچهای سرد و عمیق به نظر میرسیدند. او با صدایی محکم و بدون ذرهای تردید گفت: «تو ناظر آزمون، سام دارکلنس هستی؟»
سام سرتا پای زن را برانداز کرد، از کفشهای براقش تا موهای صاف و مرتبی که به پشت سرش بسته بود. چهرهاش را با دقت بررسی کرد، انگار میخواست هر راز پنهان در آن را کشف کند. سپس با صدایی سرد و کمی تحقیرآمیز پرسید: «و تو کی هستی؟»
زن که انگار مطمئن شده بود ناظر آزمون روبرویش ایستاده، خودش را معرفی کرد و گفت: «من لیانا هستم، لیانا لایت بورن.»
لایت بورن نام یکی از خاندانهای ماهیت نور بود و سام با دانستن این موضوع، کمی اخمهایش در هم رفت. چشمانش برای لحظهای برق زد، انگار خاطراتی از گذشته در ذهنش مرور شد. او با صدایی آرام اما پر از کنایه گفت: «اینجا چی میخوای...» سپس با لحنی که کمی تمسخر در آن موج میزد، ادامه داد: «لیانا لایت بورن؟»
لیانا پروندهها را بر روی میزی آن نزدیک گذاشت و با حرکتی سریع و دقیق، برگهها را مرتب کرد. چهرهاش همچنان آرام و مصمم بود، اما در چشمانش جرقهای از چالش دیده میشد. او با صدایی محکم و بدون ذرهای تردید گفت: «طبق حکم ریاست سازمان محافظان، من قراره به عنوان معاونت شما اینجا فعالیت کنم.»
سام سرش را به نشانه منفی تکان داد و با چشمانی که از ناراحتی برق میزد، گفت: «من نیازی به معاون ندارم.»
لیانا اما مصرانه ادامه داد، با چهرهای که هیچ نشانهای از عقبنشینی در آن دیده نمیشد. او با صدایی که کمی بلندتر شده بود، گفت: «این نیاز رو شما تشخیص نمیدین، این دستور از بالاست.»
سام چشمانش را از حرص بست. شکی نداشت که به دلیل فشارهایی که وجود داشت، رئیس یک نفر را برای کمکش اینجا فرستاده است. او با خود فکر کرد که بهتر است مسالمتآمیز با لیانا کنار بیاید تا صدمهای به آزمون وارد نشود. برای همین، با صدایی که کمی نرمتر شده بود، گفت: «باشه، سعی کن برنامههام رو به هم نزنی.»
لیانا با شنیدن این حرف، لبخندی کوچک و رضایتبخش بر لب آورد. چشمانش برای لحظهای درخشید، انگار که به هدفش رسیده بود. او با حرکتی سریع و مصمم، جلوتر از سام بین کارکنان اتاق رفت و بدون اینکه کسی را مستقیماً مخاطب قرار دهد، گفت: «الان کجای آزمونیم؟»
کارکنان به لیانا نگاه کردند و سپس به سام که با چشمان باز و کمی خشمگین به لیانا خیره شده بود، نگاه کردند. سام از این حد پررویی این دختر خشکش زده بود. او نمیخواست کسی در کارش دخالت کند، مخصوصاً یک زن!
برای همین تصمیم گرفت خودش کمی اطلاعات برای سرگرم کردن او بدهد. سام از همانجا به لیانا گفت: «هنوز آزمون شروع نشده، منتظریم قطار به جزیره برسه.»
لیانا سرش را تکان داد و با چهرهای که کمی کنجکاوی در آن دیده میشد، پرسید: «از قطار برای انتقال اونا به جزیره استفاده میکنین؟»
سام فقط سرش را تکان داد، با چشمانی که همچنان برق میزد و لبهایی که به سختی به هم فشرده شده بودند.
لیانا مانیتورها را با اشتیاق از نظر گذراند و سام هم به حرکتهای او خیره بود. سام درست بود که پدرش و خانه را ترک کرده بود، اما این را از پدرش یاد گرفته بود که دو نفر از ماهیت تاریکی و نور هرگز نمیتوانند باهم کنار بیایند. البته امیدوار بود که این فقط یک کلیشه مسخره قدیمی باشد.
در قطار اما همه چیز خوب نبود. رز مانند یک دشمن خونی به میکائیل خیره شده بود، چشمانش پر از اشک و خشم بود. دستهایش به مشت گره خورده بودند و عضلات صورتش از فشار عصبی منقبض شده بود. او با صدایی لرزان و پر از نفرت گفت: «تو آخرین شانس پدرمو نابود کردی!»
میکائیل، با چهرهای آرام و بیاحساس، به رز نگاه کرد. او سیگاری به دست داشت و به آرامی پکی به آن زد، دود را به آرامی از دهانش خارج کرد و با نگاهی خنثی به رز گفت: «چه شانسی؟»
رز با چشمانی که از خشم میدرخشید، ادامه داد: «تو با بیرحمی منو گروگان گرفتی تا پدرمو حذف کنی، بدون اینکه بخوای یک مبارزه رو در رو داشته باشی!»
میکائیل با چهرهای که هیچ نشانهای از نگرانی در آن دیده نمیشد، پک دیگری به سیگارش زد و با صدایی آرام و منطقی گفت: «زمان زیادی برای یک مبارزه تک به دو نبود. احتمال نود و نه درصد اگه مبارزه میکردیم، من برنده میشدم، اما پنج دقیقه زمان کافی نبود.»
رز فرصت توضیح بیشتر به میکائیل نداد. چهرهاش از خشم سرخ شده بود و دستهایش به لرزش افتاده بودند. او با صدایی که از نفرت میلرزید، فریاد زد: «پس تصمیم گرفتی منو گروگان بگیری تا پدرمو حذف کنی؟ مطمئن باش اون تو یک مبارزه تک به تک تورو میکشت!»
میکائیل با چهرهای که همچنان آرام و بیاحساس بود، پوزخندی ناخودآگاه بر لب آورد. چشمانش برای لحظهای برق زد، انگار که از این حرف رز خندهاش گرفته بود. میکائیل با حواس خوبی که داشت هرگز جادویی قدرتمند از او و پدرش احساس نکرد.
رز با چهرهای که از خشم و ناامیدی میدرخشید، غضبناک گفت: «سایه به سایه دنبالت میام تا سر فرصت بتونم تورو حذف کنم!» سپس در صندلیش فرو رفت، دستهایش را به صورتش چسباند و اشکهایش جاری شد.
میکائیل با چهرهای که همچنان آرام و بیاحساس بود، به رز نگاه کرد. او سیگارش را به آرامی خاموش کرد و با صدایی که هیچ نشانهای از نگرانی در آن دیده نمیشد، گفت: «هرطور راحتی.»
قطار خیلی زود از پل بلند رال عبور کرد. پلی به مسافت ده کیلومتر که جزیره آزمون را به قاره میلیونا متصل میکرد.
قطار با سرعتی آرام و موزون به سمت ایستگاه مرکزی جزیره حرکت میکرد. صدای چرخهای فلزی بر روی ریلها، همراه با وزوز ملایم موتور قطار، فضایی پر از انتظار و تنش ایجاد کرده بود. پنجرههای قطار، مناظری از جنگلهای انبوه و کوههای دور دست را نشان میدادند، اما هیچ کس به آنها توجهی نداشت. انگار همه چشم ها فقط منتظر دیدن انتهای این مسیر بودند.
وقتی قطار به ایستگاه نزدیک شد، صدای ترمزهایش به آرامی به گوش رسید. چرخها با صدایی کشدار و بلند بر روی ریلها متوقف شدند و قطار با لرزشی ملایم در جای خود ایستاد. دربهای واگنها یکی پس از دیگری باز شدند و شرکتکنندگان شروع به پیاده شدن کردند.
میکائیل، برای بار آخر به رز که همچنان درحال ریختن اشک بود نگاه کرد ولی با تصمیم تنها گذاشتن او به تنهایی از قطار خارج شد. او به آرامی قدم برداشت و به اطراف نگاه کرد. ایستگاه مرکزی جزیره، فضایی وسیع و پر از درختان بلند بود که سایههایشان بر روی زمین افتاده بود. نور خورشید به سختی از میان شاخههای درختان عبور میکرد و فضایی مرموز و پر از رمز و راز ایجاد کرده بود.
شرکتکنندگان به صورت نامنظم در ایستگاه ایستاده بودند، هر کدام با چهرهای متفاوت. برخی با چهرههایی پر از هیجان و کنجکاوی به اطراف نگاه میکردند، در حالی که دیگران با چهرههایی پر از ترس و نگرانی، منتظر بودند تا ببینند چه اتفاقی قرار است رخ دهد.
میکائیل با چشمانی تیز و دقیق، شرکتکنندگان را یکی پس از دیگری از نظر گذراند. او در جستجوی شمشیرزنان بود که بین شرکتکنندگان حضور داشتند. چشمانش بر روی هر چهره مکث میکرد، انگار که میخواست هر راز پنهان در آنها را کشف کند.
اولین شمشیرزنی که توجه میکائیل را جلب کرد، مردی بلندقامت با موهای سیاه و چشمانی تیز بود. او شمشیری بلند و باریک به پشتش بسته بود و با حرکاتی آرام و حسابشده قدم برمیداشت.. چهرهاش سرد و بیاحساس بود، انگار که هیچ چیز نمیتواند او را به هیجان بیاورد. میکائیل شباهتی میان شمشیر او و تیغه تاریکی ندید. .
دومین شمشیرزنی که میکائیل پیدا کرد، زنی جوان با موهای مشکی و چشمانی قهوه ای بود. او دو شمشیر کوتاه و خمیده به کمرش بسته بود و با حرکاتی سریع و چابک قدم برمیداشت. چهره خندانی داشت و میان چند نفر درحال صحبت بود. میکائیل همچنین میان شمشیر ها زن و تیغه تاریکی نیز شباهتی ندید.
سومین شمشیرزنی که میکائیل پیدا کرد، مردی میانسال با ریشی کوتاه و چشمانی خاکستری بود. او شمشیری سبک و بلند درون قلاف دور کمرش بسته بود و با حرکاتی آرام و سنگین قدم برمیداشت. چهرهاش پر از تجربه و خرد بود، انگار که سالها در میدانهای نبرد حضور داشته است. میکائیل اولین مظنون خود را پیدا کند
میکائیل توانست اولین کسی را که احتمالا تیغه تاریکی را حمل می کرد پیدا کند، اما الان وقت مناسبی برای درگیر شدن با او نبود. برای همین چهره اورا را به خاطر سپرد و صبر کرد. او میدانست که آزمون تازه شروع شده و فرصتهای زیادی برای درگیر شدن با آنها وجود خواهد داشت.
در همین حال، صدای بلندگوهای ایستگاه به گوش رسید: «به جزیره آزمون خوش آمدید. لطفاً به سمت سالن اصلی حرکت کنید.»
شرکتکنندگان به آرامی شروع به حرکت کردند، هر کدام با چهرهای متفاوت و پر از انتظار. میکائیل نیز به دنبال آنها به آرام حرکت کرد. او میدانست فقط کافی بود شمشیر تاریکی را پیدا کند و لزومی به قبولی آزمون نداشت.
سالن اصلی، یک سالن روباز بود که تمامی صد و بیست شرکتکننده را به راحتی درونش جای میداد. شرکتکنندهها بعضاً کنجکاو به محیط اطراف نگاه میکردند، اما میکائیل چشمش بر روی اولین مظنون خود بود. مردی که شمشیرش درون قلاف بود اما اندازه آن تقریباً میشد گفت شبیه به تیغه تاریکی بود.
میکائیل شکارچی صبوری بود، او یکبار برای شکار یک دیو سیاه بیرون از غار او یک هفته مخفی و بیحرکت ماند. میکائیل کاملاً با قواعد شکار آشنا بود، او میدانست عجله میتواند بدترین دشمنش باشد.
مردی قویاندام در میان همهمه شرکتکنندگان از سالن دیگری به این سالن آمد و بر روی سکوی سخنرانی رفت. مرد قویاندام قامتی بلند که حتی لباس ها گشادش نیز نمیتوانستند آن حجم از عضله را پنهان کنند، آرام چند ضربه کوتاه به میکروفون زد که جمعیت را سکوت فرا گرفت. همگی خیره به او که موهای جو گندمی کوتاهش کمترین مشخصه برجسته اش بود، منتظر بیرون آمدن کلماتی بودند که سرنوشتشان را در آزمون رقم میزد.
مرد با صدایی رسا شروع به سخنرانی کرد: «خوشآمد میگم به همه کسایی که این مسیر طولانی رو اومدن به اینجا تا بتونن وارد سازمان محافظان بشن. من اسمم اَکس هست، مسئول اولین آزمون شما. من اینجام تا از شماها تست قدرت بگیرم و مطمئن بشم قویترینها وارد سازمان میشن.»
میکائیل در میان سخنرانی اکس، تصمیم گرفت کمی به شکارش نزدیک شود. درواقع میکائیل کمی مشخص در حال نزدیک شدن به مظنون شماره یکش بود. او میخواست بفهمد آن مرد میتواند خطر را احساس کند یا نه. میکائیل عاشق این موقعیت بود، موقعیتی که شکارچی شکار را میشناخت اما شکار از وجود او بی خبر بود.
اکس ادامه داد: «آزمون اول در همین سالن برگزار میشود.»
سپس در جلوی فاصلهای که میان شرکتکنندگان و اکس بود، گوی بیرنگی از زمین بیرون آمد و در فاصله چند سانتیمتری زمین معلق شد.
اکس با اشاره به گوی بیرنگ گفت: «این گوی تحمله، این گوی جزو اشیاء جادویی هست که بیشترین قدرت تحمل ضربه رو داره. شماها میتونید با هرچقدر از قدرتتون بهش ضربه بزنید، اون نابود نمیشه، و البته با تکنولوژی روز سازمان که دور گوی قرار دادیم، میتونیم قدرتتون رو بر واحد تخته اندازه بگیریم.»
واحد تخته درواقع واحدی برای اندازهگیری تخریب ضربه یا جادو بود. یعنی اگر به عنوان مثال جواب تکنولوژی به ضربهای عدد یک به دست بیاید، یعنی این قدرت قادر است فقط یک تخته سنگی که معمولاً از آنها برای کارهای نمایشی در هنرهای رزمی استفاده میشود را نابود کند.
اما خب تکنولوژی پیشرفت کرده بود، حالا به جای اینکه تختههای سنگی را روی هم بگذارند، فقط از ترکیب جادو و تکنولوژی برای بهدست آوردن نتیجه نهایی استفاده میکنند.
اما میکائیل بیاهمیت به سخنان اکس و حضور گوی بیرنگ که همگان در حال صحبت درباره آن بودند، فقط به شکارش چشم دوخته بود. شکاری که از داشتن تیغه تاریکی توسط او اطمینان نداشت، اما حداقل مطمئن بود که او میان آنکسانی که دیده بود، نزدیکترین فرد به آن کسی است که پدرش برای او تعریف کرده بود.
اکس ادامه داد: «و البته شرط پذیرفته شدن در آزمون اینه که شماها باید جزو هشتاد نفر اول آزمون باشید، یعنی حد و نصابی از قدرت مشخص نیست، بلکه شماها فقط باید از چهل نفر در اینجا قدرت بیشتری داشته باشید.»
سپس اکس جایی برای سوال نگذاشت و لیستی از اسامی شرکتکنندگان را با دستان پینه بسته اش از جیبش بیرون آورد و شروع به خواندن اسامی کرد: «رابرت لورن شماره یک.»
مرد شمشیر زنی که شکار میکائیل هم بودست مشتش را بلند کرد و با صدایی جا افتاده فریاد زد.«منم!»
اکس نگاهی به مرد و سپس به مچ بندش که شماره یک بر روی آن حکاکی شده بود انداخت و با بکار انداختن فک استخوانی اش گفت.«قدرتتو روی گوی آزمایش کن»
کتابهای تصادفی
