تناسخ به عنوان خالق جهان
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
همه میگویند که پروردگار به همه موجودات زندگیای عادلانه و برابر داده است، هه این خیلی خوبه که یک دستگاه همیشه کنارمه که با دینگ دینگ کردن این عدالت رو بهم یاد آوری کنه.
بعد از چند دقیقه نفس هام حتی با کمک دستگاه ها سنگینتر و سخت تر شده بود و حس کرد که صدای دستگاه کنار تختم که سالها بود مدام دینگ دینگ میکرد، کمتر شده بود...
چند مرد و زن رو میبینم که روپوش سفیدی پوشیده بودند و چهره های وحشت زده ای داشتند..یکی از آنها مدام چیز هایی میگفت.
این نشون میداد که دیگه آخرین لحظات زندگیمه، با آخرین توان باقیمانده توی بدنم لبخند کم رنگی زدم.
دکتر که مدام در حال جنب و جوش بود ناگهان نگاهش به لبخند بی جان من افتاد..فکر کنم اونم فهمید..توی چشمانم زل زد و در پاسخ لبخندم، لبخند گرمی زد..
و نواری که 20 سال بود که به طور مدام روی صفحهی کنار تختم در حال جنب و جوش بود، ساکن شد...
×××
سرده...
به سختی سعی میکنم که چشمانم را باز کنم..همه جا در تاریکی مطلق بود.
'پس بعد از این همه سال بی حرکت موندن مُردم'
نویر بعد از اینکه در سن هفت سالگی یک بیماری لاعلاج گرفت، نزدیک به بیست سال بی حرکت روی تخت بیمارستان افتاده بود تا اینکه سر انجام مُرد.
حسی که داشتم مثله این بود که روی یک سطح یخی خوابیده بودم، حس خوبی نبود.
همینطور که روی زمین دراز کشیده بودم ناگهان چیزی به ذهنم رسید...
به آرامی سعی کردم که دستانم را تکان بدهم..
' چند وقت بود که بدنم را تکان نداده بودم؟! '
نویر پس از چند دقیقه با تلاش های زیادبالاخره موفق شد که بایستد
" و-وای. من روی پاهام ایستادم "
نویر از شوق و شادی نمیتوانست جلوی قطرات اشکی که روی گونه اش جاری میشد را بگیرد.
وقتی که نویر در حال تلاش برای ره رفتن بود، صدای کف زدنی از پشت سرش شنید و چون این صدا اون رو غافلگیر کرده بود، او سریعا چرخید تا به پشت سرش نگاه کند..
اما از آنجایی که او سالها بود حرکت نکرده بود، نتوانست تعادل خودش را در این حرکت ناگهانی حفظ کند و به زمین خورد..
" آه، خوبه که تونستی دیگه کم کم داشت حوصله ام سر میرفت."
روی یک تخت پادشاهیِ سیاهرنگ که رگه های سبز درخشانی در آن بود، مردی با یک ردا دقیقا شبیه به رنگ بندیه تخت سلطنتی نشسته بود.
او یک تاج سیاه رنگ با یک نگین سبز در وسطش بر روی سرش داشت، اما تاریکی ای چهره اش را پوشانده بود و به همین دلیل نتوانستم که چهره اش را ببینم.
'اون حاکم دنیای مردگانه؟'
مرد رو به رویم با لحن بیحوصله ای گفت.
" نه، در واقع من اربابِ دانشم ولی خب، با مُرده ها زیاد سَر و کار دارم."
وقتی که به من پاسخ داد چشمانم از تعجب گشاد شد.
'من مطمعنم که کلماتم را به زبان نیاوردم، پس او چطور توانست که حرف هام رو بفهمه؟! '
_"خب، همونطور که گفتم من اربابِ دانشم، پس اینکه بتونم یه کتر ساده مثله ذهن خوانی رو انجام بدم چندان تعجب بر انگیز نیست."
مرد مکثی کرد و بعد ادامه داد.
" خب، ادامه دادنه این بحث فایدهای ندارد، وقتی که قویتر شدی خودت متوجه میشوی، فعلا بهتره که کار های اصلی رو انجام بدیم."
من هنوز از اینکه او میتوانست به راحتی ذهنم را بخواند در شوک بودم، ولی حرف های بعدی که زده، حتی بیشتر من رو شگفت زده کرد.
[ سیستم خلقت به شما داده شد ]
======
سطح سیستم: 1
نام جهان:×××
سن جهان: 0
سطح جهان: 0
تعداد ساکنان: 0
امتیازات خلقت: 10000
======
[ نام جهان خود را انتخاب کنید ]
' چی؟! '
با تعجب و گیجی در حال نگاه کردن به صفحه معلق رو به رویم بودم.
مردی که خودش را اربابِ دانش نامیده بود همانطور که من هنوز با گیجی در حال نگاه کردن به صفحه معلق رو به رویم بودم شروع به صحبت کرد.
" خب، 'وجود برتر' تو رو به عنوان یکی از خالقان جهان های FX انتخاب کرده، الان تو تقریبا قدرت مطلق داری، پس هر کاری که میخواهی انجام بده و دنیای خودت رو خلق کن."
هنوز در حال حضم این حرف هایش بودم که باز صحبتش را ادامه داد.
" صد هزار سال دیگه اولین رقابت بین جهانی شروع می شود، تا اون موقع سعی کن که سطح جهانت رو بالا ببری، خب دیگه بقیه چیز ها رو سیستم خلقت بهت توضیح میدهد، منم باید بروم."
" یه لحظه صبر کن منظورت چیه که-"
اما قبل از اینکه بتوانم جمله ام را به اتمام برسانم، او از جلوی چشمانم غیب شده بود و هیچ اثری از خود بر جای نگذاشته بود...
'یعنی که..من حالا یک خالق هستم؟'
نویر متعجب شده بود، اما او همین چند لحظه پیش به تنها آرزویی که در طول زندگیش داشت رسیده بود پس چیزی نمیتوانست او را مانند رسیدن به آرزویش شاد یا سوپرایز کند.
و آرزوی او که از هفت سالگی تا آخرین ثانیه های قبل از مرگش داشته است، چیزی جز ایستادن دوباره روی پاهایش نبوده...
[ نام جهان خود را انتخاب کنید ]
توجهم به صفحه کوچک دیگری که در هوا معلق است جلب میکنم.
" پس یک اسم انتخاب کنم..هاه؟"
[ نام جهان با موفقیت انتخاب شد]
[ نام جهان: هاه
شماره جهان: 10000 ]
" چی؟-صبر کن منظورم این نبود که اسم دنیا رو این بزاری "
[ متاسفانه نام جهان قابل تغییر نمی باشد ]
' ولش کن..به هر حال چیز مهمی نیست '
باید اول چیز هایی را بفهمم.
"سیستم، لطفا ادامه توضیحاتی که ارباب دانش گفت را به من بگو."
[ توضیحات:
وجود برتر، ده هزار نفر را انتخاب کرده است تا دنیا هایی خلق کنند، ایشان فرمان دادند که جهان هایتان را خلق کنید و روح هایی را که در اختیارتان قرار گرفته است به جسم موجودات زنده بفرستید تا جهان خود را گسترش دهید ]
[ ادامه توضیحات: شما میتوانید تعداد روح های موجود را از طریق تولید مثل افزایش دهید ]
[ ادامه توضیحات: هر چه موجودات زنده جهان شما قویتر و باهوش تر شوند، سطح جهان شما افزایش می یابد ]
[ ادامه توضیحات: هر صد هزار سال یک بار، قویترین موجودات جهان های مختلف با هم رقابت می کنند و هر خالقی که موجود جهان او پیروز رقابت شود پاداش بزرگی از طرف 'وجود برتر' دریافت می کند.]
[ ادامه توضیحات: شما میتوانید هر چیزی را خلق کنید، و با بدست آوردن امتیازات خلقت میتوانید چیز های بیشتری خلق کنید]
[ ادامه توضیحات: با اینکه شما تبدیل به یک موجود با قدرت تقریبا مطلق شده اید اما خالق های دیگر نیز هستند که میتوانند از شما قویتر باشند، پس تلاش و کوشش خود را کم نکنید]
[ توضیحات نهایی: شما نمیتوانید احساسات موجودات زنده را مستقیما دست کاری کنید، اما اجازه دخالت غیر مستقیم را دارید، همچنین شما اجازه ندارید یک موجود جهان خود را مستقیما قوی کنید، اما میتوانید شرایطی را برای آن ایجاد کنید که مجبور به پیشرفت باشد]
[ سخن موجود برتر: امیدوارم دنیای با شکوه و به دور از کلیشه خلق کنید ]
بعد از چند دقیقه نفس هام حتی با کمک دستگاه ها سنگینتر و سخت تر شده بود و حس کرد که صدای دستگاه کنار تختم که سالها بود مدام دینگ دینگ میکرد، کمتر شده بود...
چند مرد و زن رو میبینم که روپوش سفیدی پوشیده بودند و چهره های وحشت زده ای داشتند..یکی از آنها مدام چیز هایی میگفت.
این نشون میداد که دیگه آخرین لحظات زندگیمه، با آخرین توان باقیمانده توی بدنم لبخند کم رنگی زدم.
دکتر که مدام در حال جنب و جوش بود ناگهان نگاهش به لبخند بی جان من افتاد..فکر کنم اونم فهمید..توی چشمانم زل زد و در پاسخ لبخندم، لبخند گرمی زد..
و نواری که 20 سال بود که به طور مدام روی صفحهی کنار تختم در حال جنب و جوش بود، ساکن شد...
×××
سرده...
به سختی سعی میکنم که چشمانم را باز کنم..همه جا در تاریکی مطلق بود.
'پس بعد از این همه سال بی حرکت موندن مُردم'
نویر بعد از اینکه در سن هفت سالگی یک بیماری لاعلاج گرفت، نزدیک به بیست سال بی حرکت روی تخت بیمارستان افتاده بود تا اینکه سر انجام مُرد.
حسی که داشتم مثله این بود که روی یک سطح یخی خوابیده بودم، حس خوبی نبود.
همینطور که روی زمین دراز کشیده بودم ناگهان چیزی به ذهنم رسید...
به آرامی سعی کردم که دستانم را تکان بدهم..
' چند وقت بود که بدنم را تکان نداده بودم؟! '
نویر پس از چند دقیقه با تلاش های زیادبالاخره موفق شد که بایستد
" و-وای. من روی پاهام ایستادم "
نویر از شوق و شادی نمیتوانست جلوی قطرات اشکی که روی گونه اش جاری میشد را بگیرد.
وقتی که نویر در حال تلاش برای ره رفتن بود، صدای کف زدنی از پشت سرش شنید و چون این صدا اون رو غافلگیر کرده بود، او سریعا چرخید تا به پشت سرش نگاه کند..
اما از آنجایی که او سالها بود حرکت نکرده بود، نتوانست تعادل خودش را در این حرکت ناگهانی حفظ کند و به زمین خورد..
" آه، خوبه که تونستی دیگه کم کم داشت حوصله ام سر میرفت."
روی یک تخت پادشاهیِ سیاهرنگ که رگه های سبز درخشانی در آن بود، مردی با یک ردا دقیقا شبیه به رنگ بندیه تخت سلطنتی نشسته بود.
او یک تاج سیاه رنگ با یک نگین سبز در وسطش بر روی سرش داشت، اما تاریکی ای چهره اش را پوشانده بود و به همین دلیل نتوانستم که چهره اش را ببینم.
'اون حاکم دنیای مردگانه؟'
مرد رو به رویم با لحن بیحوصله ای گفت.
" نه، در واقع من اربابِ دانشم ولی خب، با مُرده ها زیاد سَر و کار دارم."
وقتی که به من پاسخ داد چشمانم از تعجب گشاد شد.
'من مطمعنم که کلماتم را به زبان نیاوردم، پس او چطور توانست که حرف هام رو بفهمه؟! '
_"خب، همونطور که گفتم من اربابِ دانشم، پس اینکه بتونم یه کتر ساده مثله ذهن خوانی رو انجام بدم چندان تعجب بر انگیز نیست."
مرد مکثی کرد و بعد ادامه داد.
" خب، ادامه دادنه این بحث فایدهای ندارد، وقتی که قویتر شدی خودت متوجه میشوی، فعلا بهتره که کار های اصلی رو انجام بدیم."
من هنوز از اینکه او میتوانست به راحتی ذهنم را بخواند در شوک بودم، ولی حرف های بعدی که زده، حتی بیشتر من رو شگفت زده کرد.
[ سیستم خلقت به شما داده شد ]
======
سطح سیستم: 1
نام جهان:×××
سن جهان: 0
سطح جهان: 0
تعداد ساکنان: 0
امتیازات خلقت: 10000
======
[ نام جهان خود را انتخاب کنید ]
' چی؟! '
با تعجب و گیجی در حال نگاه کردن به صفحه معلق رو به رویم بودم.
مردی که خودش را اربابِ دانش نامیده بود همانطور که من هنوز با گیجی در حال نگاه کردن به صفحه معلق رو به رویم بودم شروع به صحبت کرد.
" خب، 'وجود برتر' تو رو به عنوان یکی از خالقان جهان های FX انتخاب کرده، الان تو تقریبا قدرت مطلق داری، پس هر کاری که میخواهی انجام بده و دنیای خودت رو خلق کن."
هنوز در حال حضم این حرف هایش بودم که باز صحبتش را ادامه داد.
" صد هزار سال دیگه اولین رقابت بین جهانی شروع می شود، تا اون موقع سعی کن که سطح جهانت رو بالا ببری، خب دیگه بقیه چیز ها رو سیستم خلقت بهت توضیح میدهد، منم باید بروم."
" یه لحظه صبر کن منظورت چیه که-"
اما قبل از اینکه بتوانم جمله ام را به اتمام برسانم، او از جلوی چشمانم غیب شده بود و هیچ اثری از خود بر جای نگذاشته بود...
'یعنی که..من حالا یک خالق هستم؟'
نویر متعجب شده بود، اما او همین چند لحظه پیش به تنها آرزویی که در طول زندگیش داشت رسیده بود پس چیزی نمیتوانست او را مانند رسیدن به آرزویش شاد یا سوپرایز کند.
و آرزوی او که از هفت سالگی تا آخرین ثانیه های قبل از مرگش داشته است، چیزی جز ایستادن دوباره روی پاهایش نبوده...
[ نام جهان خود را انتخاب کنید ]
توجهم به صفحه کوچک دیگری که در هوا معلق است جلب میکنم.
" پس یک اسم انتخاب کنم..هاه؟"
[ نام جهان با موفقیت انتخاب شد]
[ نام جهان: هاه
شماره جهان: 10000 ]
" چی؟-صبر کن منظورم این نبود که اسم دنیا رو این بزاری "
[ متاسفانه نام جهان قابل تغییر نمی باشد ]
' ولش کن..به هر حال چیز مهمی نیست '
باید اول چیز هایی را بفهمم.
"سیستم، لطفا ادامه توضیحاتی که ارباب دانش گفت را به من بگو."
[ توضیحات:
وجود برتر، ده هزار نفر را انتخاب کرده است تا دنیا هایی خلق کنند، ایشان فرمان دادند که جهان هایتان را خلق کنید و روح هایی را که در اختیارتان قرار گرفته است به جسم موجودات زنده بفرستید تا جهان خود را گسترش دهید ]
[ ادامه توضیحات: شما میتوانید تعداد روح های موجود را از طریق تولید مثل افزایش دهید ]
[ ادامه توضیحات: هر چه موجودات زنده جهان شما قویتر و باهوش تر شوند، سطح جهان شما افزایش می یابد ]
[ ادامه توضیحات: هر صد هزار سال یک بار، قویترین موجودات جهان های مختلف با هم رقابت می کنند و هر خالقی که موجود جهان او پیروز رقابت شود پاداش بزرگی از طرف 'وجود برتر' دریافت می کند.]
[ ادامه توضیحات: شما میتوانید هر چیزی را خلق کنید، و با بدست آوردن امتیازات خلقت میتوانید چیز های بیشتری خلق کنید]
[ ادامه توضیحات: با اینکه شما تبدیل به یک موجود با قدرت تقریبا مطلق شده اید اما خالق های دیگر نیز هستند که میتوانند از شما قویتر باشند، پس تلاش و کوشش خود را کم نکنید]
[ توضیحات نهایی: شما نمیتوانید احساسات موجودات زنده را مستقیما دست کاری کنید، اما اجازه دخالت غیر مستقیم را دارید، همچنین شما اجازه ندارید یک موجود جهان خود را مستقیما قوی کنید، اما میتوانید شرایطی را برای آن ایجاد کنید که مجبور به پیشرفت باشد]
[ سخن موجود برتر: امیدوارم دنیای با شکوه و به دور از کلیشه خلق کنید ]
کتابهای تصادفی

