فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جامعه‌ی شیاطین

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
آغاز نوشتن این رمان در: 16 دسامبر سال 2024

[ FX10000 : امیدوارم با این نوشته ام بتونم بهت کمک کنم که حقایقی رو در مورد این دنیا بفهمی]

در اعماق دنیای تاریک و بی‌پایان آبیس، سرزمینی که تنها تاریکی و شعله‌های آتش حکمروا هستند، دوک بعل، شاه شیاطین، بر تخت سلطنتی خود نشسته بود. بعل با ظاهر مخوف و قدرت بی‌انتهایش، هر روز با چالش‌های جدیدی روبرو می‌شد که تنها در دنیای شیاطین می‌توان آن‌ها را یافت. سه سر او – یکی به شکل قورباغه، یکی گربه و دیگری انسان – نشان از ترس و وحشتی بود که بر اطرافیانش وارد می‌کرد.
قصر بعل در قلب آبیس واقع شده بود؛ مکانی با دیوارهای بلند و سیاه که حکایتی از نبردها و پیروزی‌های بی‌رحمانه در خود داشت. هر کدام از نقوش روی دیوارها، یادآور داستان‌های قدیمی و قدرت شکست‌ناپذیر بعل بود.
شب‌هنگام، در حالی که شعله‌های آتش در کنار پنجره‌های قصر زبانه می‌کشیدند، بعل به بررسی گزارش‌هایی که از جاسوسانش دریافت کرده بود، مشغول بود. لوسیان، مشاور نزدیک او، با چشمانی زرد و براق در سایه‌ها به آرامی حرکت می‌کرد و اطلاعات مهمی را به بعل می‌داد.
"دوک بعل، شنیده‌ام که شورای بزرگ شیاطین در حال برنامه‌ریزی برای سرنگونی شماست." لوسیان با صدای زمزمه‌گونه‌ای گفت، صدایی که فضای تاریک و سرد قصر را پر کرد.
بعل به آرامی به عقب تکیه داد و با چشمان سرخ و برقانی به لوسیان نگاه کرد.
"شورای بزرگ شیاطین؟ آن‌ها هیچ چیز جز عروسک‌هایی نیستند که به نخ‌های من بسته شده‌اند. هر حرکت آن‌ها توسط من هدایت می‌شود."
لوسیان به سرش تکان داد و افزود: "اما، با کمال احترام، دوک بعل، برخی از اعضای شورا به نظر می‌رسد که در حال تشکیل ائتلاف‌های مخفی علیه شما هستند."
بعل لبخندی زد، لبخندی که بیشتر شبیه یک نقاب بی‌روح بود.
"لوسیان، این چیزی است که من انتظارش را داشتم. بگذارید آن‌ها فکر کنند که می‌توانند مرا سرنگون کنند. این باعث می‌شود که نقشه‌های واقعی آن‌ها را بشناسم و در زمان مناسب به آن‌ها ضربه بزنم."
بعل با تسلط کامل بر اوضاع، نقشه‌ای دقیق برای نفوذ به درون شورای بزرگ شیاطین ترتیب داد. او از جاسوسان خود استفاده کرد تا هرگونه شورش یا خیانت را در نطفه خنثی کند. برای او، فساد نه تنها ابزاری برای حفظ قدرت بود بلکه راهی برای شناخت دقیق دشمنان خود و کنترل کامل بر آن‌ها.
در همین حال، در یکی از بخش‌های دور افتاده آبیس، شورشگران جوانی به رهبری مارکو، یکی از شیاطین جوان و با استعداد، در حال برنامه‌ریزی برای سرنگونی بعل بودند. مارکو که از فساد و خیانت‌های بعل به ستوه آمده بود، تصمیم گرفت تا با تشکیل یک گروه مقاومتی به مقابله با او برخیزد.
"ما نمی‌توانیم اجازه دهیم که بعل بیش از این به حکومت خود ادامه دهد. او تمام آبیس را در تاریکی و فساد فرو برده است." مارکو با شور و اشتیاق سخن می‌گفت. او جوانی بود با چشمانی سبز و پوستی تیره که از عمق باور و ایمانش به عدالت می‌درخشید.
"اما چگونه می‌توانیم او را شکست دهیم؟ او بسیار قدرتمند است و نفوذش به تمام نقاط آبیس رسیده است." یکی از اعضای گروه به نام آلن با نگرانی پرسید. آلن شیاطینی با جثه‌ی کوچک و هوشیار بود که همیشه در جستجوی راه‌های جدید برای مقابله با دشمنان بود.
مارکو با اراده‌ی آهنین و لبخندی پر از امید پاسخ داد: "ما با هم، قدرتمندتر از هر چیزی هستیم که بعل بتواند تصور کند. ما باید از قدرت اراده و صداقت خود استفاده کنیم. او ممکن است قدرت و ثروت داشته باشد، اما ما عدالت و حقیقت را داریم."
در حالی که مارکو و گروهش در حال برنامه‌ریزی برای مقابله با بعل بودند، دوک بزرگ شیاطین به آرامی و با دقت نقشه‌های خود را برای از بین بردن هرگونه تهدید علیه سلطنتش اجرا می‌کرد. برای بعل، هر حرکت دشمنانش فرصتی بود تا آن‌ها را بهتر بشناسد و سلطنت خود را مستحکم‌تر کند.
اما در نهایت، این نبرد بین دو نیروی متضاد، یعنی فساد و عدالت، سرنوشت آبیس را تعیین خواهد کرد. بعل با شبکه‌ی گسترده‌ی فساد و خیانت خود در یک طرف، و مارکو با گروه کوچک اما مصمم خود در طرف دیگر، وارد نبردی خواهند شد
.......
در قصر تاریک و مرموز بعل، او به آرامی قدم می‌زد و به نقشه‌های خود برای کنترل شورا و نابودی دشمنانش فکر می‌کرد. شعله‌های آتش در شومینه‌ی بزرگ قصر سوسو می‌زدند و سایه‌های ترسناکی روی دیوارها می‌انداختند. بعل، با سه سرش که هر کدام نشانه‌ای از قدرت و وحشت بودند، به خوبی می‌دانست که هیچ چیزی نمی‌تواند او را متوقف کند.
در همین حال، در بخش دیگری از آبیس، مارکو و گروهش در حال برنامه‌ریزی برای مقابله با بعل بودند. مارکو با شیاطین جوان و مشتاقی همراه بود که همه از فساد و بی‌عدالتی بعل به ستوه آمده بودند. آن‌ها در یک مخفیگاه کوچک گرد هم آمدند و نقشه‌های خود را مرور کردند.
"ما باید به درون شورای بزرگ شیاطین نفوذ کنیم و از آنجا شروع کنیم. اگر بتوانیم حمایت شورای بزرگ را به دست آوریم، می‌توانیم بعل را سرنگون کنیم." مارکو با صدایی محکم و مصمم گفت.
آلن، که همیشه در جستجوی راه‌های جدید برای مقابله با دشمنان بود، افزود: "اما باید مراقب جاسوسان بعل باشیم. او همیشه در حال نظارت است و هر حرکتی را زیر نظر دارد."
مارکو با نگاهی تیز به آلن جواب داد: "من می‌دانم، اما این تنها راه ماست. باید ریسک کنیم تا به هدفمان برسیم."
در همان زمان، لوسیان با سرعت به قصر بعل بازگشت و گزارش جدیدی از جاسوسان خود را به او داد. "دوک بعل، مارکو و گروهش در حال برنامه‌ریزی برای نفوذ به شورا هستند."
بعل با خونسردی پاسخ داد:
"این چیزی است که انتظارش را داشتم. بگذارید آن‌ها فکر کنند که می‌توانند به هدفشان برسند. من نقشه‌ای برای همه‌ی آن‌ها دارم."
بعل با دقت به نقشه‌های خود نگریست و تصمیم گرفت که جاسوسان بیشتری را در میان شورشگران مارکو بگمارد. او می‌خواست مطمئن شود که هیچ حرکتی از چشمش پنهان نماند.
شب به آرامی به روز تبدیل شد و مارکو و گروهش به سوی مقر شورای بزرگ شیاطین حرکت کردند. آن‌ها با دقت و هشیاری به نقشه‌های خود عمل می‌کردند، اما نمی‌دانستند که بعل در هر لحظه حرکاتشان را زیر نظر دارد.
در یکی از جلسات محرمانه شورا، بعل به طور ناگهانی ظاهر شد. اعضای شورا، که از حضور ناگهانی او حیرت‌زده شده بودند، به آرامی به او خوشامد گفتند. بعل با لحنی آرام و مقتدرانه گفت:
"شنیده‌ام که برخی از شما در حال توطئه علیه من هستید. بگذارید این موضوع را روشن کنیم؛ هر کس که به من خیانت کند، به سرنوشتی شوم دچار خواهد شد."
سکوت سنگینی بر جلسه حکمفرما شد و اعضای شورا، با نگرانی به یکدیگر نگریستند. بعل ادامه داد: "اما من آماده‌ام که هر تهدیدی را نابود کنم. هیچ چیز نمی‌تواند مرا متوقف کند."
با گذشت زمان، بعل به تدریج شورشگران مارکو را یکی پس از دیگری شکست داد و نفوذ خود را بیشتر و بیشتر کرد. او با استفاده از اطلاعات دقیق و نقشه‌های پیچیده خود، توانست تمامی تهدیدها را نابود کند و قدرت خود را مستحکم‌تر از همیشه سازد.
مارکو و گروهش، با وجود تمام تلاش‌هایشان، شکست خوردند و مجبور به عقب‌نشینی شدند. بعل، که اکنون قوی‌تر و بی‌رحم‌تر از همیشه بود، به جلو می‌نگریست و به آینده‌ای می‌اندیشید که تنها تاریکی و سلطه مطلق در آن بود.
اما داستان هنوز به پایان نرسیده است. بعل پیروز شد، اما در دل این پیروزی، بذرهای شورش و مقاومت جدیدی کاشته شد. آیا این پایان فساد و ظلم در آبیس خواهد بود؟ یا آیا هنوز امیدی برای عدالت و حقیقت باقی مانده است؟ تنها زمان می‌تواند پاسخ این سوالات را بدهد
[ این رمان تا 72 قسمت ادامه خواهد یافت]

کتاب‌های تصادفی