جامعهی شیاطین
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دوک دوم_آگارس
در گوشهای تاریک از اعماق آبیس، جایی که شیاطین نه تنها دیگر غروری نداشتند بلکه به موجوداتی قانع تبدیل شده بودند، داستانی نو شکل گرفت.
قناعت، مفهومی که هیچگاه برای شیاطین معنایی نداشت، اما... کسی توانست آن را به آنها بیاموزد.
آگارس، یکی از دوکهای بلندمرتبه شیاطین، الگویی برای جوانان شیاطین شد. همه آرزو داشتند روزی مانند او حکمرانی عادل باشند که نیازهای زندگی شیاطین دیگر را برطرف کنند. سخنان آگارس هر بار موجب میشد مردم در میان رکود شدید اقتصادی، ناامنی، بیکاری و مشکلات متعدد، در اعماق تاریک آبیس نور امیدی ببینند.
و آن جملات ساده و مقتدر این بود:
"ای مردم عزیز قلمرو من، من همواره خدمتگذار شما خواهم بود و از هیچ تلاشی برای بهبود زندگی شما دریغ نخواهم کرد. ثمره این تلاشهایم این است که امروزه زندگی شما تحت سایه حکومت من از زندگی شیاطین تحت فرمان بعل ستمگر بسیار بهتر است."
آری، تنها همین کلمات توخالی به مردم امید میبخشید.
او دروغ نمیگفت، ولی همهی حقیقت را نیز نمیگفت. از یک سو درست میگفت که واقعاً زندگی شیاطین تحت فرمان بعل بدتر بود، اما از سوی دیگر نگفت که بسیاری از شیاطین دیگر زندگی به مراتب بهتری داشتند.
مردم دیگر به این چیزها فکر نمیکردند. شبها که خسته از کار به خانه بازمیگشتند—البته برخی حتی کاری نداشتند که به خانه بازگردند—با فکر اینکه زندگی آنها از زندگی مردمان سرزمین بعل بهتر است، به آرامی به خواب میرفتند.
آنها روزهایی را که تحت حکومت بیزلباب بودند فراموش کرده بودند. با اینکه از نظر سطح رفاه و اقتصاد رتبه دوم را در میان سرزمینهای آبیس داشتند، همچنان ناراضی بودند و دائماً شورش میکردند و قیامهایی علیه بیزلباب انجام میدادند که چرا زندگیشان از این هم بهتر نیست.
اما حالا، فقط به خاطر اینکه زندگیشان بدترین نبود، خوشحال بودند.
آگارس مانند همیشه در روز جمعه به ایوان قصرش آمد تا طبق وعده هفتگیاش با مردمش صحبت کند. مردمی که یک هفته کامل منتظر بودند تا آگارس چیزهایی بگوید که دوست داشتند بشنوند. و آن چیزها دروغ بود.
آگارس هر بار دروغ تازهای آماده میکرد تا مغزهای بیمار مردم که در بستر ناامیدی خفته بود را ارضا کند. این دروغها چیزی بود که باعث میشد قلبهای پیر و خسته آنها که سالها همچون کارگری بدون دستمزد تپیده بود، به کارش ادامه دهد و خون را در رگ های چروکیده آنها به جریان در بیاورد.
امروز نیز، همچون همیشه، دروغ تازهای آماده کرده بود تا این سگانی که به دنبال استخوانشان هستند را راضی کند. او با نگاه به جمعیتی که در برابرش ایستاده بودند، لبخندی زد و شروع به سخنرانی کرد:
"ای مردم عزیز، از تلاشهای خود ناامید نشوید. زندگی ما هر روز بهتر میشود و من همیشه در کنار شما هستم. با هم، میتوانیم از این مشکلات عبور کنیم و آیندهای روشنتر برای خود و نسلهای آیندهمان بسازیم."
مردم با شنیدن این کلمات، هر چند شاید در عمق دلشان میدانستند که دروغی بیش نیست، اما با امید به آیندهای بهتر، شادمان به خانههایشان بازگشتند. آنها همچنان به وعدههای آگارس اعتماد داشتند، حتی اگر حقیقتی در پس این وعدهها نباشد.
آگارس به سمت اتاق خصوصیاش در قصر بازگشت. او که لبخندی بر لب داشت، به فکر فرو رفت. دروغهایش بهطور معجزهآسایی مردم را آرام میکرد، اما او میدانست که این آرامش موقتی است. او به یاد آورد زمانی که خودش جوانی پر از امید و آرزو بود و برای تغییر واقعی مبارزه میکرد. حالا، تنها چیزی که باقی مانده بود، سیاستهایش بود و نه عدالت واقعی.
آگارس به کتابخانه خصوصیاش رفت. دیوارهای اتاق با کتابهایی قدیمی و دستنوشتههایی از حکما و فیلسوفان پوشیده شده بود. یکی از کتابهای قدیمی را برداشت و صفحهای را باز کرد. در آن صفحه، حکایتی از حکیمی بود که مردمش را با حرفهای حقیقتنما ولی پوچ، آرام میکرد. آگارس لبخندی زد. او میدانست که راهی که میرود، مشابه همان حکیم است.
با این حال، در اعماق دلش، احساس گناه و نگرانی وجود داشت. او میدانست که دیر یا زود مردم حقیقت را خواهند فهمید. آنها دیگر به دروغهایش اعتماد نخواهند کرد و شورش خواهند کرد. آگارس باید راهی پیدا کند تا هم رضایت مردم را جلب کند و هم از آیندهای ناآرام جلوگیری کند.
در میان این افکار، ناگهان صدای کوبیدن در اتاق او را از خواب بیدار کرد. یکی از خدمتکاران به اتاق وارد شد و با نگرانی گفت:
"جناب دوک، یکی از اعضای شورش قدیمی دوباره در میان مردم دیده شده است. او سخنرانی میکند و مردم را به قیام فرا میخواند."
آگارس به آرامی از جایش بلند شد و به پنجره نگاه کرد. شب در حال نزدیک شدن بود و نور کمجانی از خورشید به افق باقی مانده بود. او میدانست که زمان آن فرا رسیده که تصمیمی بزرگ بگیرد. آیا باید همچنان به دروغهایش ادامه دهد یا حقیقت را به مردم بگوید و با آنها همسو شود؟
آگارس نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت. او آماده بود تا با چالشی جدید روبرو شود؛ چالشی که شاید زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد
در گوشهای تاریک از اعماق آبیس، جایی که شیاطین نه تنها دیگر غروری نداشتند بلکه به موجوداتی قانع تبدیل شده بودند، داستانی نو شکل گرفت.
قناعت، مفهومی که هیچگاه برای شیاطین معنایی نداشت، اما... کسی توانست آن را به آنها بیاموزد.
آگارس، یکی از دوکهای بلندمرتبه شیاطین، الگویی برای جوانان شیاطین شد. همه آرزو داشتند روزی مانند او حکمرانی عادل باشند که نیازهای زندگی شیاطین دیگر را برطرف کنند. سخنان آگارس هر بار موجب میشد مردم در میان رکود شدید اقتصادی، ناامنی، بیکاری و مشکلات متعدد، در اعماق تاریک آبیس نور امیدی ببینند.
و آن جملات ساده و مقتدر این بود:
"ای مردم عزیز قلمرو من، من همواره خدمتگذار شما خواهم بود و از هیچ تلاشی برای بهبود زندگی شما دریغ نخواهم کرد. ثمره این تلاشهایم این است که امروزه زندگی شما تحت سایه حکومت من از زندگی شیاطین تحت فرمان بعل ستمگر بسیار بهتر است."
آری، تنها همین کلمات توخالی به مردم امید میبخشید.
او دروغ نمیگفت، ولی همهی حقیقت را نیز نمیگفت. از یک سو درست میگفت که واقعاً زندگی شیاطین تحت فرمان بعل بدتر بود، اما از سوی دیگر نگفت که بسیاری از شیاطین دیگر زندگی به مراتب بهتری داشتند.
مردم دیگر به این چیزها فکر نمیکردند. شبها که خسته از کار به خانه بازمیگشتند—البته برخی حتی کاری نداشتند که به خانه بازگردند—با فکر اینکه زندگی آنها از زندگی مردمان سرزمین بعل بهتر است، به آرامی به خواب میرفتند.
آنها روزهایی را که تحت حکومت بیزلباب بودند فراموش کرده بودند. با اینکه از نظر سطح رفاه و اقتصاد رتبه دوم را در میان سرزمینهای آبیس داشتند، همچنان ناراضی بودند و دائماً شورش میکردند و قیامهایی علیه بیزلباب انجام میدادند که چرا زندگیشان از این هم بهتر نیست.
اما حالا، فقط به خاطر اینکه زندگیشان بدترین نبود، خوشحال بودند.
آگارس مانند همیشه در روز جمعه به ایوان قصرش آمد تا طبق وعده هفتگیاش با مردمش صحبت کند. مردمی که یک هفته کامل منتظر بودند تا آگارس چیزهایی بگوید که دوست داشتند بشنوند. و آن چیزها دروغ بود.
آگارس هر بار دروغ تازهای آماده میکرد تا مغزهای بیمار مردم که در بستر ناامیدی خفته بود را ارضا کند. این دروغها چیزی بود که باعث میشد قلبهای پیر و خسته آنها که سالها همچون کارگری بدون دستمزد تپیده بود، به کارش ادامه دهد و خون را در رگ های چروکیده آنها به جریان در بیاورد.
امروز نیز، همچون همیشه، دروغ تازهای آماده کرده بود تا این سگانی که به دنبال استخوانشان هستند را راضی کند. او با نگاه به جمعیتی که در برابرش ایستاده بودند، لبخندی زد و شروع به سخنرانی کرد:
"ای مردم عزیز، از تلاشهای خود ناامید نشوید. زندگی ما هر روز بهتر میشود و من همیشه در کنار شما هستم. با هم، میتوانیم از این مشکلات عبور کنیم و آیندهای روشنتر برای خود و نسلهای آیندهمان بسازیم."
مردم با شنیدن این کلمات، هر چند شاید در عمق دلشان میدانستند که دروغی بیش نیست، اما با امید به آیندهای بهتر، شادمان به خانههایشان بازگشتند. آنها همچنان به وعدههای آگارس اعتماد داشتند، حتی اگر حقیقتی در پس این وعدهها نباشد.
آگارس به سمت اتاق خصوصیاش در قصر بازگشت. او که لبخندی بر لب داشت، به فکر فرو رفت. دروغهایش بهطور معجزهآسایی مردم را آرام میکرد، اما او میدانست که این آرامش موقتی است. او به یاد آورد زمانی که خودش جوانی پر از امید و آرزو بود و برای تغییر واقعی مبارزه میکرد. حالا، تنها چیزی که باقی مانده بود، سیاستهایش بود و نه عدالت واقعی.
آگارس به کتابخانه خصوصیاش رفت. دیوارهای اتاق با کتابهایی قدیمی و دستنوشتههایی از حکما و فیلسوفان پوشیده شده بود. یکی از کتابهای قدیمی را برداشت و صفحهای را باز کرد. در آن صفحه، حکایتی از حکیمی بود که مردمش را با حرفهای حقیقتنما ولی پوچ، آرام میکرد. آگارس لبخندی زد. او میدانست که راهی که میرود، مشابه همان حکیم است.
با این حال، در اعماق دلش، احساس گناه و نگرانی وجود داشت. او میدانست که دیر یا زود مردم حقیقت را خواهند فهمید. آنها دیگر به دروغهایش اعتماد نخواهند کرد و شورش خواهند کرد. آگارس باید راهی پیدا کند تا هم رضایت مردم را جلب کند و هم از آیندهای ناآرام جلوگیری کند.
در میان این افکار، ناگهان صدای کوبیدن در اتاق او را از خواب بیدار کرد. یکی از خدمتکاران به اتاق وارد شد و با نگرانی گفت:
"جناب دوک، یکی از اعضای شورش قدیمی دوباره در میان مردم دیده شده است. او سخنرانی میکند و مردم را به قیام فرا میخواند."
آگارس به آرامی از جایش بلند شد و به پنجره نگاه کرد. شب در حال نزدیک شدن بود و نور کمجانی از خورشید به افق باقی مانده بود. او میدانست که زمان آن فرا رسیده که تصمیمی بزرگ بگیرد. آیا باید همچنان به دروغهایش ادامه دهد یا حقیقت را به مردم بگوید و با آنها همسو شود؟
آگارس نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت. او آماده بود تا با چالشی جدید روبرو شود؛ چالشی که شاید زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد
کتابهای تصادفی


