آنجل تکرو بعد یکم
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 1
آنجل تکرو:من میتونم هر چیزی رو با قربانی کردن سی درصد از مواد اولیه به دست بیارم.
مفهوم علامت هایی که توی داستان استفاده شده.
( ) = (صحبت کردن یا تکلم)
" " = "فکر کردن"
-------------- - - - - - - -
بارقه ای نازک از نور که از جانب خورشید در حال طلوع به درون اتاق به هم ریخته و کثیف می تابید، باعث درخشش و چشمک زدن در یک خط صاف از ذرات ریز گرد و غباری که در اتاق شناور بودند میشد.
ساعت رومیزی ساعت 06:25 نشان میداد.
ساعت رومیزی ساعت 06:25 نشان میداد.
دختری که پشت میز تحریر شلوغ نشسته بود در اواسط دهه سوم زندگی اش به سر میبرد که باید به طور معمول صاحب چهره ای پرنشاط می بود، البته این چیزی بود که در مورد آنجل نمی توانست صحیح باشد.
جدای از زخم بزرگ که از چپ تا راست صورتش و از روی پل بینی رد میشد که ظاهر انجل را مقداری ترسناک میکرد، موهای بلند به هم ریخته و تیرگی زیر چشمانش، نشان از بی خوابی و شب بیداری های بسیار داشت که البته مصوب آن در دستانش بود.
انجل در حالی که پیشانیش را می مالید از درد چشمانش گله میکرد در حالی که ارزشش را نداشت، و اینگونه کاغذ قبل از اینکه به درون سطل زباله بیفتد مچاله شد.
آهی از سر تاسف برای خودش کشید او مشکلی بزرگ داشت؛ قبل از شرکت در جنگ انجل همیشه یک شغل رویایی مدنظر داشت که از نوجوانی آرزوی آن را داشت اما با شروع جنگ او علاقه و شور و شوقی آتشین برای شرکت در جنگ داشت و فکر میکرد میتواند با تجربه آن داستان هایی بهتر بنویسد اما…
اتفاقی که افتاد دقیقا برعکس بود دقیقا یک سال بود که از پایان جنگ و زخمی شدنش می گذشت انجل پس از پایان جنگ تا به الان دیگر حتی یک خط هم نتوانسته بود بنویسد به هرحال داستان ها زاده ی تخیل و غیر واقعی بودند و این در حالی بود که انجل در چهار سال جنگ به قدری واقعیت دیده بود که دیگر خیال پردازی برایش دشوار بود.
در حالی که به فقط دو قدم به لقب رفته بود به پشت به درون رختخواب شیرجه رفت اما قبل از اینکه بتواند احساس راحتی کند با وزش باد که هر لحظه شدیدتر میشد انجل به پایین نگاه کرد تا عجیب ترین شحنه عمرش را ببیند زیرا او از کف نیمه شفاف می توانست سقوط کردن بر رو روی یک جنگل را ببیند.
خیلی زود اتاقی که نیمه شفاف بود هم دیگر وجود نداشت، در حالی که سعی میکرد راه حلی برای نجات خود پیدا کند، وحشت واقعی روحش را لمس کرد زیرا دیگر خیلی دیر شده بود.
با برخورد به چتر درختان، باران شاخه هایی که وحشتناک ترین تازیانه ها را میزدند آغاز شد.
با چیزی نزدیک به صد تازیانه از سوی شاخه ها انجل انتظار برخورد با زمین سفت را داشت انا به جای ان با سطحی نرم و مرطوب برخورد کرد.
پس از برخورد با شاخه هایی که شدت سقوط را کم کرده بودند انجل انتظار چند شکستگی را داشت اما با مشاهده کل بدنش چیزی جز چند خراش کوچک و لباس هایی که به صورت شرم آوری پاره شده بودند چیزی نیافت.
اما همین چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده بود؟
او به صراحت به یاد داشت که تخت خواب و اتاقش در حال نیمه شفاف شده است اما امکان نداشت که اینها واقعی باشد اما...
به محظ مشاهده اطرافش دردی شدید به ذهش حمله کرد؛ سیل اطلاعات غیر قابل فهم همینطور به درون ذهش جاری بود و هرچه اطلاعات بیشتر میشد دردش هم شدید تر میشد به طوری که انجل دیگر قادر به درک اوضاع نبود و فقط سعی میکرد با درد جهنمی سرکله بزند.
پس گذشت چند دقیقه که برای انجل از شدت درد به اندازه سالها گذشت او با درک مقداری از اطلاعاتی که در ذهنش بود الان در یک دنیای جدید بود و یک قدرت ماورایی داشت؟
پس از چند سیلی محکم به خود….او واقعا خواب نمیدید و در رویا نبود؛ و اگر نبود...پس او میتوانست با پرداخت سی درصد از مواد اولیه شکل و ماهیت آنها را تغییر دهد.
حسی به او میگقت باید این قدرت را امتحان کند و برای شروع...چشمش به پاهای برهنه اش افتاد.
نمی دانست چرا ولی از قبل میدانست که چگونه باید از قدرت جدید خود استفاده کند دستش را روی جسمی که یک قارچ غول پیکر بود گذاشت چیزی که جانش را نجات داده بود و بعد از آن فقط تصور…
قارچ در حال تبدیل به ذرات نورانی بود و پس از آن شکل یک مکعب به خود گرفت.
اما پس از آن احساسی عجیب در بدن انجل وجود داشت؛ برای اطمینان او سعی کرد دوباره چیزی بسازد و موفق شد او اکنون یک جفت کفش داشت اما احساس میکرد که بیشتر از این میتواند بسازد چیزی که مانند نوعی احساس سیری بود.
(میتونم ذخیرش کنم)
این دقیقا یک داستان فانتزی بود و قدرتی که او داشت بیش از نیاز یک قهرمان داستان بود اما او آن پذیرفت به هر حال این آرزوی هر خیال پردازی بود که به داستان های ایسکای علاقه داشت!
اما چیزی ذهنش را درگیر کرده بود " نباید شروع داستان با یه اتفاق غیر منتظره شروع بشه؟"
کتابهای تصادفی
