فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

آنجل تکرو بعد یکم

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چپتر 2

بعد از آن سقوط ناگهانی و جان سالم بدر بردن از آن آنجل متوجه شده بود که واقعا بین دنیا ها منتقل شده یا کلمه ای که او دوست داشت برای این وضعیت استفاده کند ایسکای بود.

پس از مقداری استراحت اما آنجل تصمیم به حرکت گرفت.

عطر غلیظ کاج در جایی که انجل در آن قرار داشت بینی اش را قلقلک می داد زیرا مکانی که او خودش را در آن پیدا کرده بود یک جنگل از درختان کاج سر به فلک کشیده بود درختانی که چتری وسیع را بر سر جنگل ایجاد میکردند و این باعث میشد نوری که به زمین می تابید تا حدی زیادی نازک و کم باشد که محیط را برای رشد انواع قارچ و گیاهان سایه دوست فراهم میکرد.

با شناخت بیشتر مهارت خود آنجل تا حدودی به ضعف های خود واقف بود اول از همه این بود که او یک مهارت هجومی یا دفاعی نبود بلکه مهارت او فقط یک مهارت ساخت و ساز بود که حتی اگر اجازه ساخت قوی ترین چیز ها را هم به او میداد از انجل یک نیزه شیشه ای می ساخت که به همان اندازه که تیز بود شکننده نیز بود.

انجل تا به الان ده کیلومتر پیاده روی کرده بود او این را با شمردن هر هزار قدم و انداختن یک خراش روی چوب دستی اش فهمیده بود.

اما مشکلی وجود داشت، با وجود خطراتی که در هر جنگلی می تواند وجود داشته باشد انجل باید خودش را مکانی امن می رساند؛ که مشکل از همینجا شروع می شد زیرا تمام روش های جهت یابی ای که او در دنیای خودش فرا گرفته بود در این دنیا بدرد نخود بودند، ستاره شناسی خب ستاره ها در این دنیا فرق داشتند استفاده از قطب نما برای استفاده از قطب نما او باید ابتدا موقعیت خودش و جایی که قصد رفتن به آن را داشت می دانست پس او به آخرین روش متوسل شد، پیدا کردن تمدن از طریق رودخانه.

در حال حاضر انجل حتی یک رودخانه نیز پیدا نکرده بود برای همین در مسیر شیب زمین حرکت می کرد.

پس از مقداری دیگر حرکت انجل تصمیم بر توقف گرفت.

در جایی که زمین سفت و صاف به نظر می رسید، انجل شروع به تمیز کردن هر گونه شاخه و برگ از فضایی به طول و عرض دومتر در دومتر شد زیرا اصلا دوست نداشت که بزرگ ارین دشمنانش در زمانی که او گارد خودش را پایین آورد به او حمله کنند.

چیزی که انجل قصد ساختش را داشت یک کلبه موقت بود تا در شب حداقل یک پناهگاه داشته باشد.

کل مصالحی که برای ساخت کلبه نیاز به چند درخت با تنه های متوسط بود که با قرار کرفت روی هم دیوارها و سقف کلبه را تشکیل می دادند پس از آن انجل یک ابتکار به خرج داد و آن ساخت یک تور پشه بند بود.

برای شام هم خب او ساخت غذا را ترجیح داد زیرا درست بود که گرم و خوشمزه نبود اما ارزش این را داشت تا ریسک خوردن گیاهان سمی ای که فقط در سایه رشد می کردند و حیواناتی که جذب بوی طبخ غذا میشدند را نداشته باشد.

***

به همین ترتیب سه روز دیگر از ورود انجل به این دنیای جدید گذشته بود انا او جز یک نهر باریک چیزی پیدا نکرده بود اما حداقل ارزشش را داشت زیرا نهر ها هم بالاخره به رودخانه تبدیل می شوند؛ انجل در این مدت در روز در جهت جویبار حرکت میکرد و شب ها یک پناهگاه ایجاد می کرد و هر وقت که میتوانست قدرتش را آزمایش میکرد و در این راه به نتایجی رسیده بود.

قدرت او در ازای قربانی کردن سی درصد از مواد اولیه اجازه میداد ماهیت فیزیکی آن را تغییر دهد.

در مورد تغییر ماهیت شیمیایی اوضاع کاملا کلاه بردارانه بود زیرا امکان داشت تا نود و نه درصد مواد اولیه او از بین برود مثلا او یک درخت را فقط می توانست به یک وعده غذایی تبدیل کند.

اما انجل موضوعی را کشف کرد هر چیزی که او میخواست ماهیت آه را تغییر دهد ابتدا به ذرات نورانی تبدیل میشد و او میتوانست ذرات نورانی را جذب بدن خود کند و آنها را به صورت ذخیره نگه دارد.

اما او بیش یک مقدار مشخص نمی توانست ذرات را جذب کند به طور مثال او می توانست یک درخت با چگالی کم را  به یک کنسرو تبدیل کند و این در صورتی بود که می توانست یک درخت با چگالی بیشتر را به بیشتر از یک کنسرو تبدیل کند اما یک قانون وجود داشت فرقی نداشت که چگالی بالا یا پایین داشته باشد زیرا فرقی نمی کرد که او ده درخت با چگالی بالا یا پایین را جذب کند ذخیره ذرات او بیشتر نمی شد که فقط یک معنی داشت "ذرات نورانی با هم فرق دارن" این مانند اورانیم بود که میتوانست غنی شود. 

(پس اگه فرض کنیم که یه درخت کاج میتونه 1000 تا ذره بسازه و همینطور اگه یه درخت بلوط تو همون اندازه بتونه 1000 ذره بساز با ذراتی که درخت بلوط ساخته میشه چیز های بیشتری تولید کرد)

انجل از نقد استادانه خود لذت برد و پس از یک پرش کوچک از روی جویباری کوچک که از جویبار اصلی جدا میشد به راه خود ادامه داد.

ولی موضوعی وجود داشت که هیچوقت تغییر نمی کرد و آن ظرفیت ذخیره ذرات او بود اگر ظرفیت او بالاتر نمی رفت نمی توانست به راحتی ماهیت شیمیایی مواد را تغییر دهد اما یک ایده به ذهنش رسید، غنی کردن ذرات خود.

او تا این مدت ظرفیت خود را با چوب پر کرده بود اما کل آن را ابتدا به آهن و سپس به ذرات تبدیل کرد و پس از جذب آن بار دیگر قیافه ای از خود راضی به خود گرفت ایده او درست بود!

اما مشکلی وجود داشت، زمانی که ذرات را به چیزی تبدیل می کرد درست بود که چیزی ساخته نمی شد اما این برای او بسیار گران تمام می شد زیرا هر بار نود و نه درصد اقلام از بین میرفت.

با جذب ذرات درجه آهن ظرفیت ذرات انجل بیشتر از پنج درصد پر نشد.

این یک کشف و پیروزی کوچک برای او بود  که او را تا روز بعد شاد نگه داشت.

کتاب‌های تصادفی