آنجل تکرو بعد یکم
قسمت: 4
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 4: زیر سوال بردن مهارت
پس پس تبدیل گابلین ها به ذرات نورانی و سپس جذب آنها انجل بطور ناخودآگاه در ذهن خود اطلاعاتی را در مورد استفاده هایی که میشد از جنازه برد کشف کرد اما برای امتحان کردن آن خسته تر از اونی بود که بتواند همه آنها را امتحان کند از شب بیداری و پیاده روی که بگذریم ساخت آیتم ها واقعا او را خسته کرده بود و این در شرایطی بود که او اولین نشانه ای که او را به سمت تمدن میبرد را پیدا کرده بود.
انجل در کنار جاده ای که امروز صبح پیدا کرده بود پس از استراحت کوتاه شروع به حرکت کرد.
در رویاپردازی های کوچک انجل اگر اون خاطراتش را ناولیست منتشر میکرد این احتمالا یک داستان ایسکای بی کیفیت و کم فروش بود البته اگر می توانست خواننده ای پیدا کند.
خنده های سطحی برای گذران وقت...
مسیر تا به الان سربالایی بود اما انجل انتظار نداشت بتواند به این زودی شهر را ببیند اما نمی توانست به راحتی به سمت شهر حرکت کند.
این یک رمان فانتزی نبود؛ زندگی بود، زندگی واقعی و خواندن بیشمار رمان های ایسکای به آنجل این اطمینان را میداد که در بیشتر مواقع قهرمان داستان مور سوء استفاده و یا آزار اذیت واقع می شد پس او چند قانون برای خود تعیین کرد.
اول نباید اهالی این دنیا متوجه میشدند که او مال این جهان نیست مطمئنا از او سوء استفاده میشد.
دوم نباید از سلاح های دنیای خودش جلوی چشمان بقیه استفاده میکرد احتمال داشت یک نفر از دنیای خودش یا دنیایی مشابه او را شناسایی کند.
سوم باید میتوانست زبان و جغرافیای این دنیای جدید را یاد بگیرد.
اما با شنیدن صدایی که از سطح جاده به گوش میرسید انجل تصمیم بر یک قمار گرفت قماری که یا بلیط ورودش به شهر بود یا او را گیر می انداخت که البته تا وقتی که انجل یه توانایی اش دسترسی داشت رهایی از بندی ممکن بود.
***
فلنت واقعا خوشحال بود او توانسته بود هر سه دلیجان خود را بدونه خسارت از مسیر جنگلی که در آن گابلین های وحشی ای زندگی می کردند رد کند.
اما او تقریبا یک سوم سود حاصل از تجارتش را باید به گروه ماجراجویی که در شهر است***م کرده بود پرداخت میکرد اما هر چه بود ارزشش را داشت.
(وایسید!)
فلنت تقریبا در حال افتادن روی روی زمین بود قبل از گله و شکایت رو به رهبر ماجراجویان کرد.
(محض رضای *** نگو که وقتی فقط نیم ساعت با شهر فاصله داریم گیر گابلینا افتادیم…)
رهبر گروه گاسر رو به بقیه افرادش کرد و دستوراتی را که نیاز داشتند صادر کرد
(ممکنه تله راهزنا باشه لیلی تو برو سمت دختره و ببین چش شده نائیر یه طلسم درمانی حاضر کن آلیشیا آماده مقابله با طلسم تحاجمی باش ریون تو از جناح چپ و تراک)
(خودم میدونم)
(همه برید سر جای خودتون)
اعضای کاروان و گروه ماجراجو همه وارد حالت دفاعی شده بودند در همان زمان لیلی تنها تکاور گروه در حالی که یک دختر را در آغوش داشت نزد گروه برگشت.
منظره جالبی برای دیدن نبود همه اعضای گروه بی سر و صدا فقط به دخترک غرق در خون نگاه میکردند و همین موضوع باعث خشم لیلی شد.
(نائیر معلومه داری چه غلطی میکنی؟)
(ب..بخشید!)
نائیر یک طلسم شفابخش روی دخترک اجرا کرد پس از آن لیلی دخترک را درون کابین دلیجان گذاشت.
حتی پس از راه افتادن دوباره کاروان سکوت در میان گروه حکمفرما بود تا اینکه گاسر با کوبیدن سه ضربه با غلاف شمشیرش به کف کابین سکوت را شکست(حالا باهاش چیکار کنیم؟)
لیلی اولین نفر جواب داد(باید بزاریم به هوش بیاد)
گاسر بار دیگر غلافش را به کف کابین کوبید اما اینبار آرام تر(من اولش فکر میکردم فقط یه جنازست که راهزنا ازش میخوان به عنوان طعمه استفاده کنن اما الان اون با این حال که غرق خونه داره نفس میکشه)
اینبار الشیا وارد بحث شد(خب منظورت چیه؟)
(منظورم اینه که خیلی عادی نیست که یه دختر بچه رو وقتی غرق خونه کنار جاده پیدا کنی)
تراگ در حالی که از پیپش یک پک دود بیرون داد گفت(شاید یکی از اعضای یه کاروان باشه)
آلیشیا از درون حلقه فضایی خود یک پارچه نسبتا بزرگ بیرون کشید
گاسر با تعجب نگاه کرد و پرسید(اون برای چیه؟)
آلیشیا یک لباس از حلقه اش خارج کرد و با نگاه ناراضی جواب داد(اگه یه پسر بچه بود مشکلی نبود اما اون یه دختره)
گاسر نائیر و تراگ با نگاه های خالی به آلیشیا خیره شده بودند اما لیلی آنها را متوجه منظور آلیشیا کرد(منظورش اینه که گورتونو گم کنید اون طرف پرده چون میخواد لباساش رو عوض کنه)
پس از آن لیلی و آلیشیا با دقت به دنبال هر گونه آسیب بر روی بدن دخترک گشتند و پس از پیدا نکردن زخم با خیال راحت لباس های او را عوض کردند.
فلنت در حالی که دلیجان را هدایت میکرد گفت(آلیشیا ما چند دقیقه دیگه به دروازه میرسیم...تکلیف اون دختر چیه؟)
قبل از آلیشیا لیلی وارد عمل شد(فلنت میدونم که آدمشو داری پس براش یه مدرک هویت جور کن و البته پولش رو هم خودم میدم)
فلنت در جواب با خنده جواب داد(تا وقتی که طرف حسابتون منم اون بچه نیاز به مدرک نداره منظورم اینه که چه سرنوشتی قراره دچارش بشه)
آلیشیا منظور فلنت را درک کرد اما لیلی حاضر به پذیرش آن نبود(البته که پیش ما میمونه)
فلنت آهی از سر بی حوصلگی کشید(خانوم لیلی با تمام احترامی که براتون قائلم ولی واقعا پشت صحبت شما فکر هست؟...این دختر نمیتونه پیش شما بمونه…به خودتون نگاه کردین شما یه گروه ماجراجو هستین معمولا تو خطر به سر میبرین چون این شغلتونه)
لیلی با عصبانیت جواب داد(پس میگی بسپارمش دست تو؟!)
آلیشیا دستش را روی شانه های لیلی گذاشت و سرش را به طرفین تکان داد
فلنت بار دیگر ادامه داد(من درسته که تاجرم اما برای خودم یه سری خط قرمز ها دارم که از اونها رد نمیشم و برده فروشی جزء اونهاست)
(شما هنوز باید تا شهر مبدا منو اسکورت کنید و ما یه روزم تو شهر قراره بمونیم، پیشنهاد من اینه تا وقتی که بهوش بیاد صبر میکنیم بعدش در مورد اتفاقی که براش افتاده ازش میپرسیم)
***
انجل هوشیاری خود را در حالی بدست آورد که روی یک تخت دراز کشیده بود هنوز نمی دانست که چه اتفاقاتی در اطراف او در حال رخ دادن است مطمئنا آخرین باری بود که خودش را بیهوش میکرد یا تغییراتی را در بدنش اعمال می کرد.
آلیشیا دستانش را در هم چفت کرده بود و شفادهنده گروه را مسخره میکرد(نائیر احمق اگه بلد بود از سم زدایی استفاده کنه باید زودتر ازش استفاده میکرد!)
اما ریون از نائیر دفاع کرد(خب اون موقع شوکه شده بود نمیدونست باید چیکار کنه)
لیلی که به چشمان آنجل زل زده بود بقیه دختر ها را با خبر کرد(هی چشماش رو باز کرد)
انجل تقریبا متوجه اوضاع شده بود اما برای اینکه کاملا متوجه بشود باید در نقشش فرو میرفت(اینجا...کجاست؟)
(جاییت درد نمیکنه؟)
انجل به دختری که موهای قرمز داشت خیره شد(نه)
(پس یادت میاد چه اتفاقی افتاده؟)
انجل بار دیگر سرش را به نشانه منفی تکان داد
(اسمت چیه؟)
انجل اینبار زنی که یک لباس مشکی پوشیده بود و موهای شرابی داشت نگاه کرد و جواب داد(آمبر)
(آمبر اسم من لیلیه)لیلی سپس به دختر مو شرابی شاره کرد(اینم آلیشیا)و در آخر دستش را به سمت دختر قد بلندی که یک شمشیر روی کمرش حمل می کرد و موهای کوتاه آبی داشت اشاره کرد(و خانومی هم که اونجا وایساده اسمش ریونه ما یه گروه ماجراجو هستیم)
(به نظرم بهتره بسپاریمش به فلنت)ریون در حالی که داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد این جمله را گفت
لیلی با لحن اعتراضی گفت(اما اون یه تاجره معلوم نیست چه کاری ازش سر بزنه)
ریون نگاهش را روی لیلی قفل کرد(گوش کن لیلی من تجربه بچه بزرگ کردن ندارم و فکر نمی کنم که شما دو تا هم داشته باشین)
آلیشا هم با ریون همراهی کرد(اون درست میگه لیلی)
اما لیلی دست بردار نبود( هی آمبر تو میدونی که خونت کجاست؟)
آنجل دیگر توان بازیگری نداشت و سرش را پایین انداخت طبق سریال های درامی که دیده بود این باید نتیجه میداد
ریون بی سر و صدا از اتاق بیرون رفت آلیشیا هم نگاه به لیلی انداخت(لیلی ما پایین منتظرتیم)
لیلی نگاهی نگران به آمبر انداخت(آمبر لطفا استراحت کن اگه گرسنه شدی)لیلی به ظرفی که روی میز بود اشاره کرد(قبلا برات غذا آوردم)پس از گفتن این جمله لیلی اتاق را ترک کرد.
در همان زمان آنجل آهی از سر آسودگی کشید زیرا تا اینجا پنجاه درصد قمار با موفقیت انجام شده بود.
او اکنون نگران پنجاه درصدی بود که خودش را زیر یکی از دلیجان ها مخفی کرده بود و به طور قاچاقی وارد شهر شده بود.
آنجل امیدوار بود که پنجاه درصد دوم بتواند با موفقیت وارد شهر شود زیرا اگر اینطور نمی شد او نمی توانست این افراد را ترک کند
کتابهای تصادفی

