فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

آخرین افسانه:طلوع سرنوشت

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
 
صدای جیغ‌های گوش‌خراش چنان اوج گرفته بود که حتی بادهای طوفانی را شرمنده می‌کرد. درد زایمان غیرقابل تحمل بود و ملکه آلدر در عذابی طاقت‌فرسا دست و پنجه نرم می‌کرد. درخت مقدس، گویی برای ادای احترام به تحمل این زن، شاخه‌هایش را پایین آورده بود. آسمانی که زمانی روشن بود، اکنون با ابرهای طوفانی تاریک شده و گویی خود نیز به این درد، احساس غم می‌کرد.
یکی از ماماها که سر و صورتش به خون مبارک ملکه آغشته شده بود، با صدایی لرزان گفت: «ملکه، لطفاً کمی دیگر تحمل کنید.» ملکه با صدایی خراشیده و پر از درد پاسخ داد: «می‌دانم… انگار بچه‌ام هم نمی‌خواهد پا به این دنیا فلک‌زده بگذارد……» او دیگر به آستانه تحمل خود رسیده بود.
بالاخره پسرک به دنیا آمد، اما هیچ صدایی از خود بروز نمی‌داد. ملکه نیز همچنان بی‌حرکت بود. فضا به شدت پرتنش شده بود. پسرک را نزد مادرش بردند، اما ملکه هیچ واکنشی نشان نداد. ناگهان نوزاد شروع به گریه کرد؛ نه به خاطر اینکه نشان دهد زنده است، بلکه گویی به سوگ مادر از دست رفته‌اش نشسته بود. پادشاه آتریوس با شنیدن صدای نوزاد، سریع خود را به بالین همسرش رساند، اما در همان لحظه خنده روی لبانش خشک شد. آری، ملکه آلدر درگذشت.
پادشاه، همسر از دست رفته‌اش را به آغوش کشید و با صدایی پر از اندوه فریاد زد: «آلدر! بیدار شو! زود باش بیا ببین… پسرمون منتظر توئه! لطفاً… می‌دونی که من اصلاً بلد نیستم با بچه‌ها کنار بیام. لطفاً، بیدار شو… آلدرررر!» تمام افراد نژاد افسانه به احترام ملکه‌ای که از دست داده بودند، زانو زدند و شروع به فریاد نام او کردند. درخت مقدس چندی از شکوفه‌های خود را بر آستان ملکه قرار داد. آسمان غرشی سهمگین سر داد و او نیز در این اندوه فرو رفت و به گریه افتاد.
پسرک اکنون تمیز شده بود اما همچنان گریه می‌کرد. پس از گریه‌های فراوان، آتریوس برخاست و با چهره‌ای بی‌احساس به سمت فرزندش رفت. آتریوس او را در آغوش گرفت و گفت: «فرزندم… پسر عزیزم… می‌دانم آغوش مادرت را می‌خواهی، اما متأسفم. متأسفم از اینکه پدر و همسر بی‌لیاقتی هستم. نامت را آریان می‌گذارم؛ اسمی که مادرت برایت انتخاب کرد به معنای پاک و نجیبزاده ..»
سپس به سوی مردم حاضر برگشت و با صدایی بلند گفت: «همه ما امروز شاهد صحنه‌ای ناگوار بودیم. اما نمی‌توانیم همیشه در ماتم بمانیم. ما جنگ بزرگی در پیش داریم. من همسرم را از دست دادم و شما ملکه خود!، اما یک پسر دارم و نامش را آریان گذاشته‌ام. او ولیعهد شماست،لطفا او را یاری کنید بمانند آنچه برای من انجام داده اید..
مردم در سکوتی سنگین فرو رفتند، گویی از آریان متنفر بودند، چرا که بر این باور بودند او باعث مرگ ملکه شده است،و نفرین آنها می باشد..
 پادشاه آتریوس آریان را در آغوش گرفت و به سمت دوردست حرکت کرد،به سمت جنگلی تاریک و مه آلود ، ناگهان از دیدگان همه ناپدید شد. چهره‌اش خیس بود؛ نمی‌دانم از باران بود یا اشک‌هایش، اما او در آغوش ولیعهدش در بر گرفته بود قدم برمی‌داشت و به سمت کلبه‌ای در دل جنگل پیش می‌رفت. فرزند در آغوشش بی‌وقفه گریه می‌کرد و باران، به وضوح ردای او را کامل خونی کرده بود، نه از خون دشمنان، بلکه خون همسرش. صدای گریه های بی وقفه آریان در جنگل طنین‌انداز شده بود، اما هیچ موجودی جرأت نمی‌کرد در حضور آتریوس حتی حرکتی کند.
در کلبه به آرامی باز شد و زنی میانسال از آن بیرون آمد. پوست شفاف و چشمان کهربایی‌اش، دانش و خرد او را به خوبی منعکس می‌کرد. آتریوس به سمت او رفت، سری خم کرد و با لحنی آرام گفت: «زینارفیل،...... من باید بروم. خواهش می‌کنم از آریان مراقبت کن.» زینارفیل به  آتریوس تعظیم کرد و با اندوه، سوگواری خود را برای درگذشت ملکه نشان داد. او آریان را در آغوش گرفت و خطاب به پادشاه گفت: «مطمئن باش پسرت را هم مثل خودت بزرگ می‌کنم حال برو .» آتریوس با چشمانی مرده و لبخندی بی‌روح، پاسخ داد: «می‌دانم.» سپس برگشت و رفت.
همهمه‌ای در میان ارتش نیروی متفق به راه افتاده بود. سربازان مدام پچ‌پچ می‌کردند تا اینکه یکی از فرماندهان با صدای بلند فریاد زد: «چخبره؟! مگه اینجا حموم زنونه‌ست؟ خفه شید و برگردید سر پست‌هاتون!» یکی از سربازان گفت: «قربان، یکی از کبوترهای خبرچین تازه رسید. در نامه نوشته که ملکه آلدر در گذشته و آتریوس ناپدید شده.» فرمانده با لحنی غضبناک پاسخ داد: «می‌دونم! خب حالا برم به اون *** تسلیت بگم؟» سربازان با شرمساری و نفرت، سرهای خود را پایین انداختند و متفرق شدند.
در داخل چادر پادشاهان گفت‌وگویی در جریان بود. یکی از پادشاهان گفت: «آهای پادشاه آندریاس! بهترین زمان برای حمله همین حالاست. غم از دست دادن ملکه، آن ل***ا را سست کرده است.» پادشاه آندریاس پاسخ داد: «می‌دانم، اما این را هم بدان که شیر زخمی خطرناک‌تر است. راستی، نظر شما چیست، شاه دراکنسیوس و شاه الدینور؟»
دراکنسیوس و الدینور لحظاتی سکوت اختیار کردند و سپس گفتند: «ما با پادشاه راکسلیوس موافقیم. به نظر ما، بهتر است ارتش را به حرکت دربیاوریم. علاوه بر این، تعداد نیروهای ما به طور کلی ۴۰ برابر کل نژاد ل***است. به نظر نمی‌رسد مشکلی پیش بیاید.»
آندریاس، پس از لحظاتی تفکر و تامل، گفت: «خیلی خب، آماده نبرد می‌شویم تا این نژاد را برای همیشه منقرض کنیم. راکسلیوس، اکثر مردم خون‌آشام مبارز و شمشیرزن هستند. برای همین همراه با گروه شمشیرزنان انسان‌ها، در خط اول قرار بگیرید. دراکنسیوس، تو هم به افرادت بگو حدود بیست نفر به فرم اژدهایی‌شان دربیایند و از آسمان حمله کنند. همچنین به مابقی افرادت هم از آنجایی که در مبارزات نزدیک توانایی دارند به تیم‌های دونفره تبدیل بشن و خط اول رو پشتیبانی کنند. همچنین الدینور، به الف‌های کماندار بگو تا سوار بر اژدهاها بشن و از آسمان تیراندازی کنند و جادوگران خودت رو به دو بخش تقسیم کن؛ یکی رو از پشت و دیگر را در کنار من و نیروهای زمینی هدایت کن.»
سه پادشاه به نشانه تایید حرف‌های پادشاه آندریاس سر تکان دادند و هر یک جدا شدند تا نقشه را پیاده کنند. در همین حین، آتریوس بالاخره به جمعیت برگشت. در غیاب او، مردم ملکه را در تابوتی که درخت مقدس از شاخه‌های خود برای او ساخته بود، قرار دادند. پادشاه برای آخرین بار سوگواری خود را انجام داد و مردم را دور هم جمع کرد.
آتریوس بعد از مدت کوتاهی سکوت، با صدایی بلند و رسا خطاب به مردم گفت: «ای مردم! امروز همگی شاهد یک واقعه ناگوار بودیم؛ مرگ همسرم. اما نمی‌توانیم برای همیشه در غم و اندوه بمانیم. تا چند ساعت آینده، شاهد یکی از بزرگ‌ترین جنگ‌های تاریخ خواهیم بود. من نمی‌توانم تضمینی برای پیروزی بدهم، چرا که دیگر دلیلی برای زندگی ندارم؛از تمام شما سپاسگزارم که در این زمان سخت، در کنار من ایستاده‌اید. اکنون، به عنوان نه پادشاه، بلکه به عنوان یکی از ل***ا از شما درخواست می‌کنم که برگردید. چراکه اگر در اینجا بمانید، عاقبت‌تان مرگ خواهد بود.‍
اما اگر بمانید، بدانید که در این جنگ ما نه برای انتقام و نه برای سلطه‌جویی، بلکه برای شرافت و ناموس و افتخارمان می‌جنگیم.»
بعد از پایان سخنرانی آتریوس، مردم ل***ا که بر اساس سنت‌هایشان باید در کنار درخت مقدس هنگام تولد ولیعهد تجمع می‌کردند، شروع به فریاد زدن کردند و همگی ی***دا گفتند: «زنده باد پادشاه! زنده باد ملکه آلدر!»
آتریوس لبخند ژ***دی زد و سپس با صدای مطمئن گفت: «خیلی خوب! حالا سربازان، همراه من بیایید تا استراتژی نبرد را بچینیم.» او به سمت درخت مقدس حرکت کرد و سرش را به تنه آن تکیه داد.
با صدای آرامی گفت: «امروز هم من و هم تو به پایانِ خود می‌رسیم. اما نگران نباش، چون آریان یک روز برخواهد گشت و تو دوباره احیا خواهی شد. اما من نه. پس از تو خواهش می‌کنم، خاطراتم را به او بده.»
به نظر می‌رسید درخت مقدس به آرامی در جواب او تکانی می‌خورد، گویی که افکار و احساسات آتریوس را درک کرده 

کتاب‌های تصادفی