

آخرین افسانه:طلوع سرنوشت
The Last Legend: The Rise of Destiny
نویسنده: amir.h.bahrami
;آخرین افسانه: طلوع سرنوشت;; در جهانی که با افسانهها و نیروهای جادویی شکل گرفته، آریان، فرزند پادشاه آتریوس و ملکه آلدر، با سرنوشتی تاریک و پررمز روبهرو میشود. مرگ والدینش در نبردی حماسی، او را از کودکی به مسیری پر از چالش و خطر هدایت میکند.
آریان که میراثی سنگین از گذشته به دوش میکشد، باید با قدرتهای تازه کشفشدهاش کنار بیاید و معنای واقعی سرنوشت خود را بفهمد. در کنار او، زینارفیل، استاد خردمند و مرموزش، و شادولف، موجودی جادویی و وفادار، سفری را آغاز میکنند که نه تنها سرنوشت آریان، بلکه آینده جهان را تغییر خواهد داد.
اما آیا آریان میتواند از سایههای گذشته عبور کند و به قهرمانی که جهان به آن نیاز دارد تبدیل شود؟ یا سرنوشت او نیز مانند والدینش در تاریکی فرو خواهد رفت؟
ژانرهای اصلی
دستهبندی
دستندرکاران
نویسنده، ویراستارها
شروع به انتشار
وضعیت انتشار
از سمت نویسندهآخرین نظرات ناول

سلام
داستان رو تا چپتر شش خوندم
اما اگه بهش بال و پر بدی هم جذاب تر میشه هم میشه او شش چپتر رو به شصت چپتر رسوند.
پیشنهاد من یه نسخه که کل چیزایی که نوشتی تو ورد تهیه کن.
بدونه اینکه داستان رو حذف کنی یه کپی ازش بگیر و شروع کن به یاد داشت کردن چیزای مهم
حمله راهزن
یه اشنا
خیلی هست
این داستان رو دستنخورده باقی بزار و داستانت رو از اول و رقیق تر از الان شروع به باز نویسی کن

چشم حتمن همین کار رو میکنم حتی تو اسکریب هاب هم همین رو گفتن انگاری سرعت روایتم زیادی بالاست و نیاز به بازنویسی داره

حاجی یه نکته
نمیدونم برای نوشتن از چه چیزی استفاده میکنی اما پیشنهاد میکنم
در حین نوشتن و قیل از اینکه داستان رو وارد ناولیست کنی بین هر بند دو خط فاصله ایجاد کن تا بهم نچسبن
چون اینجور خوندن سخت میشه...!

چشم اول تو ورد مینویسم بعد کوپی میکنم تو ناولیست

من چپتر یک رو خوندم
اما یه مشکلی داره
نمی تونم اونطور که داستان شخصیت ها رو معرفی میکنه باهاشون ارتباط بگیرم
آتریاس شاهه؟
پس چرا با سزبازان استراتژی میچینه؟(فرمانده ای وجود نداره؟)
به نظرم آتریاس بیشتر شبیه زعیم یه قوم یا قبیلست تا یه شاه
یه مورد دیگه در مورد اون ماما (حاجی دیگه زیادی کثیف کاری میکنی)
حالا دست هاش خونی بوده قبول اما دیگه اینقدر خون و خون ریزی رو به نمایش نظر البته او همچین چیزی...میدونی چیزی!
و در اخر دسته بندی داستان که امن و امان هست یه تجدید نظر انجام بده
من تا چپتر 1 رو خوندم و دوست داشتم ببینم بقیش چطوره

اوکی ممنون بابت نظرت حتمن انجام میدم اما میدونی رمانم یه وب ناول معمولی نیست یه اثر طولانی فانتزی حماسی میخوام شبیه به رمان های بزرگ بشه

این عالیه و مطمعنم که میتونی!
فقط یه کاری رو باید انجام بدی
نمیدونم متوجه شدی یا نه اما منم اوایل که بی هدف می نوشتم اگه دیگه خیلی هنر میکردم تا ده چپتر بیشتر نمیتونستم پیش ببرم
اما توصیه من به تو
تو پخش مقالات ناولیست برو و مقاله هایی که با نوشتن مرتبطه رو بخون
کمک زیادی بهت میکنه همینطور که به من کرد.
داستان های من (نه همشون) توی یه دنیا با قوانین مشخص اتفاق میفتن که قاره سویرا هم یک از قاره هاشه
ارز یا پولی که استفاده میکنن
رود خونه ها
شهر ها
کشور ها
رشته کو ها
مردمان مختلف
هر کدومشون رو توی قبلا کلی روش فکر کردم چون واقعا لذت میبردم اما بلد یه مدت احساس میکردم این کارا بی معنیه اما الان دیگه همچین احساسی ندارم چون وقتی میخام داستان رو پیش ببرم دیگه نیازی به فکر نیست و همینطور اینکه اگه داستان توی یه چارچوب از قانون ها تدوین بشه دیگه سوتی نمی که مثلا داستانی بنویسیم که خودش رو نقش کنه.
امیدوارم این متن کمکت کرده باشه

چشم ، این کنکور صاحب مرده مگه میزاره نفس بکشم تا یه ایده میاد برم بنویسم یادم میوفته پسر یه ماه دیگه کنکور داری

راستی قضیهی اون ماما رو هم یکاریش بکن
البته اگر صلاح میدونی
من یه متن خوندم اما یادم نمیاد از کدوم نویسنده بود.
اگر نوشتیم که یه تفنگ به دیوار بالای تاقچه اویزون بود تو فصل بعد باید بنویسیم که اون تفنگ شلیک کرده و اگر نه اوردن عناصر نا مشخصی که ازشون استفاده نمیشه اشتباهه

داداش داستانا ماما تموم شد آخه نژاد لجند منقرض شده درواقع رمانم رو حکم انتقام و کشف هویته

بهترین رمان زندگیم بود ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

خیلی ممنون دوست عزیز

بابت مشکل در نوشتن یا ایرادات دیگه پیشا پیش عذر میخوام به علت مشغله کنکور و حواس پرتی های فعلی و نبود ویراستار خیلی نمیتونم مانور خوبی رو رمانم بدم

همچنین این اولین رمان بنده هست

و بگم مشتاقانه منتظر نظرات و انتقادات شما هستم چون به من در خصوص نوشتن کمک میکنه

لطفاً ادامه بده رمانت باعث شده مشکلات گوارشیم درست بشه

لطفاً در ژانر سیاسی ورزشی هم رمان بنویس

خوشحالم که گوارشت درست شده حتمن اینبار رمانی با نسخه پزشکی متفاوت مینویسم تا روانت هم خوب شه

داستان خیلی خوبی بود فقط ای کاش رسول هم به سایت دسترسی داشت
ناول های تصادفی

