فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

رستگاری در جهنم

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

در سال 9924، در ماه ریویلس، در شهری به نام ایکسایلین، پسری در دل تاریکی فاحشه‌خانه‌ای به دنیا آمد. موهای مشکی و چشمان نقره‌ای‌اش، از همان ابتدا حکایتی از تقدیر تلخ و غمگینش را روایت می‌کردند. مادرش، که او را فرزند ناخواسته‌ای می‌دانست، هرچند به قلب خود حس بی‌رحمی داشت، اما نمی‌توانست او را رها کند. در شهری که جمعیت به حداقل رسیده بود، حتی یک جان کوچک نیز به قیمت جان دیگران حفظ می‌شد. بدین‌گونه بود که پسر از آن ابتدا در جهان ظلم و تباهی آغاز به زیستن کرد.
چشم‌های مادر همیشه از او دور بود. در هر گوشه‌ی خانه، در هر لحظه‌ای از روز، در چهره‌ی مادرش تنها چیزی که می‌توانست مشاهده کند، بی‌احساسی و سردی بود. او هرگز نگاهی پر از محبت یا حتی همدلی دریافت نکرده بود. مادرش فقط یک بار نگاهش کرد، زمانی که هنوز در گهواره بود، و حتی آن نگاه نیز بیشتر شبیه به نگاه کسی بود که به شیئی بی‌ارزش نگاه می‌کند، نه به یک انسان زنده. هر روز و هر شب، پسر با تمام وجود احساس می‌کرد که هیچ‌گاه در این دنیا جایی نخواهد داشت.
با گذشت زمان، هرچه بیشتر به سن بلوغ می‌رسید، شکاف میان جهان کودکانه‌اش و واقعیت تلخ زندگی روز به روز عمیق‌تر می‌شد. او نمی‌فهمید چرا مادرش با مردان غریبه درآمیخته است، اما در دل خود همیشه خیالاتی از گام برداشتن بر روی ستارگان داشت، گویی در جستجوی چیزی پاک و بی‌گناه در این دنیای آلوده بود. در این خیالات، او خود را در مکان‌هایی دور از این خانه و دور از این مردان آلوده می‌یافت، جایی که طعم آزادی و محبت حقیقی را می‌چشید.
ولی واقعیت همیشه زهر خود را در دلش فرو می‌کرد. روزها به دقت از پشت در چوبی که به اتاق مادرش باز می‌شد، نگاه می‌کرد و هر بار که صدای خنده‌های او و مردان غریبه به گوشش می‌رسید، احساس می‌کرد دنیایش در حال فروپاشی است. برای پسر، این فاحشه‌خانه نه تنها خانه‌ی مادرش بلکه جایی بود که به‌دست خود کینه و نفرتی عمیق در دلش می‌کاشت. روزی در سیزده سالگی، وقتی به آن اتاق تاریک و مرموز نزدیک شد و در پشت در ایستاد، از آن‌چه که دید، نه تنها چهره مادرش، بلکه خود را نیز در آیینه‌ای از نفرت و انزجار دید. قلبش فشرده شد و یک لحظه احساس کرد که زندگی‌اش در همان اتاق به پایان می‌رسد.
آن روز، وقتی شمشیری از دستان مردی غریبه در چشم او فرود آمد، نه تنها آن چشم از بین رفت بلکه بخشی از روحش نیز در آن لحظه نابود شد. خون به چشمانش ریخت و چهره‌ی مادرش را دید که همچنان بی‌احساس، تنها به مردی که در کنار او بود نگاه می‌کرد. درد جسمی از آن دردهای غیرقابل تحمل بود، اما درد بزرگتر در قلب پسر نهفته بود. درد از بی‌تفاوتی مادرش، درد از نبود حتی ذره‌ای از احساسات انسانی در دل او بود.
سال‌ها گذشت، اما هیچ‌گاه این زخمه‌ها از قلب پسر پاک نشد. او در دنیای گرسنگی و بی‌پناهی به زندگی ادامه می‌داد. بدنش لاغر و ضعیف شده بود، پوستش خشک و شکننده گشته بود. هر لحظه در پی به یاد آوردن مادرش، نفرتی به قلبش هجوم می‌آورد که نمی‌توانست آن را فراموش کند. او به موجودی دیگر بدل شده بود، به چیزی که نه امیدی به زندگی داشت و نه چیزی از آن دنیا در دلش مانده بود.
اما یک شب زمستانی، هنگامی که همه چیز در تاریکی فرو رفته بود و برف سنگینی زمین را پوشانده بود، پسر دیگر نتواست تاب بیاورد. او تصمیمی گرفت که سرنوشتش را تغییر دهد. با چوبی در دست، به سوی اتاق مادرش حرکت کرد. اشک‌هایی که از چشمانش سرازیر می‌شدند، بازتابی از تمامی دردها و زخم‌هایی بودند که در طول سال‌ها در دلش به جا مانده بود. دستش می‌لرزید، اما دیگر نمی‌توانست از تصمیم خود منصرف شود. وقتی مادرش بیدار شد و دستانش را به گردن پسر انداخت، نفس‌های پسر در گلویش حبس شد. لحظه‌ای برای تردید باقی نمانده بود. او چوب را به قلب تصمیم خود فرو برد و آنچه را که باید می‌شد، رقم زد.
خون از گردن مادرش فوران کرد و در آن لحظه، همه چیز برای پسر تغییر کرد. او دیگر چیزی از آنچه که می‌شناخت نمی‌دید. صورتی خونین و چشمی که دیگر نگاه نداشت، تصویرهایی بودند که پسر در ذهنش حک کرده بود. چهره مادرش، همچنان نیمه‌جان، در حالی که خون بر صورتش جاری می‌شد، نگاهش به او بی‌احساس و بی‌رحم بود. پسر سرش را پایین انداخت و از آن اتاق بیرون رفت.
برای اولین بار در زندگی‌اش، دنیای بیرون در برابر چشمانش گشوده شد. برف سنگین و باد سرد تمام بدنش را می‌لرزاند. پیراهن کهنه و نازکش او را از سرما محافظت نمی‌کرد. در دل او سوالی همچنان باقی ماند: آیا این دنیای بیرون، همان چیزی است که همیشه باید در آن زندگی می‌کرد؟ آیا این سرنوشت واقعی او بود؟ 
او قدم به قدم در آن دنیای سرد حرکت می‌کرد، بی‌هدف و بی‌توجه به هیچ‌چیز جز سرنوشتی که خود برای خود رقم زده بود. تنها چیزی که در آن لحظه در ذهن او می‌چرخید، این بود که دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند او را از این مسیر بی‌پایان بازگرداند.

کتاب‌های تصادفی