فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

رستگاری در جهنم

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
همچنان که نفس‌های پسر به تندی از سینه‌اش بیرون می‌آمد، بخاری از دهانش به آسمان سرد و سنگین می‌ریخت. آسمان، سنگین از ابرهای سفید و در حال بارش، گویی دنیا را در خود غرق کرده بود. بدن او از سرمای سخت، یخ زده بود، و توانایی تفکر را از دست داده بود. او دیگر نمی‌توانست احساس کند که پاهایش در کجا هستند، و انگار تمام وجودش به تدریج از دست می‌رفت. خواب، به آرامی از مرز آگاهی وارد می‌شد، اما در دلش، غریزه‌ای از ترس و هشدار وجود داشت. می‌دانست اگر چشمانش را ببندد، زندگی‌اش به پایان خواهد رسید، اما مرگ برای او به‌عنوان یک رهایی در نظر می‌رسید. با این حال، بدون آن‌که آگاه باشد، چشمانش بسته شد.
همچنان که هوشیاری خود را از دست می‌داد، ناگهان صدای کالسکه‌ای که به آرامی به سوی او می‌آمد، به گوشش رسید. کالسکه به محل رسیدن او توقف کرد و مردی با ردایی از خز حیوانات از آن پیاده شد. پسر، به طور ناخودآگاه، چشم‌هایش را بست و از هوش رفت. مدتی بعد، صدای سوختن شعله‌های آتش به گوشش رسید. به‌تدریج چشمانش را گشود و خود را در غاری کنار آتشی بزرگ یافت. مردی در مقابل او ایستاده بود که ماسک گرگی بر صورت داشت. ماسک را از صورت برداشت و پیرمردی با ریشی سفید و چهره‌ای نه چندان مسن نمایان شد. پیرمرد لبخند زد: "انگار بیدار شدی، پسرجون."
پسر فقط به اطراف نگاه می‌کرد و سکوت کرده بود. پیرمرد با لحنی آرام‌تر پرسید: "اسمت چیه؟"
پسر به سمت او نگاه کرد، اما نمی‌دانست چه جوابی بدهد. از بدو تولد، جز "***" و الفاظی رکیک، نامی نداشت. برای لحظه‌ای به یاد کتابی افتاد که در کودکی خوانده بود. کتابی که در آن، شخصیت اصلی، قهرمانی بود که مردم را نجات می‌داد و در سراسر دنیا سفر می‌کرد. ناگهان، با صدای آرام و لرزانی پاسخ داد: "اسم… من… رایاست."
پیرمرد کمی مکث کرد، سپس گفت: "اسم قشنگیه، بهت میاد، پسرک. حالا سوال اصلی اینه که چرا بیهوش بین اون برف‌ها افتاده بودی؟"
پسر سکوت کرد. تنها صدای سوختن چوب‌ها در آتش و چکه آب از انتهای غار به گوش می‌رسید. پیرمرد که متوجه سکوت طولانی او شد، بلند شد و گفت: "خب، لازم نیست جواب سوال بعدی رو بدی. اسم من ژیپ اچ وایته. می‌تونی منو پدر بزرگ یا ژیپ پیر صدا کنی. حالا می‌خوام آخرین سوال رو ازت بپرسم."
پسر که کنجکاو شده بود، نگاهی از بالا به پایین به پیرمرد انداخت. بدن ورزیده و قد بلند او، شبیه به کتابی بود که در مورد ویژگی‌های یک جنگجو خوانده بود. ژیپ دستش را به سوی پسر دراز کرد: "خب، پسر، مایلی با من بیای و تمام خاطرات گذشته‌ات رو پشت سر بذاری و زندگی جدیدی رو شروع کنی؟ یا وقتی به آخرین شهری که رسیدیم رسیدیم، از من جدا بشی و مسیر خودت رو بری؟ انتخاب درست رو کن، چون زندگی‌ات به این تصمیم بستگی داره."
پسر هیچ امیدی به آینده نداشت. حتی نمی‌دانست بیرون از این دنیای سرد و بی‌رحم چه چیزی در انتظار اوست. می‌دانست که اگر درخواست پیرمرد را بپذیرد، گذشته‌اش را هرگز نمی‌تواند پشت سر بگذارد. با این حال، با تمام شک‌ها و ترس‌هایی که در دل داشت، دستش را جلو برد و دست پیرمرد را گرفت.
پیرمرد لبخند زد: "شاید این بهترین انتخاب زندگیت نباشه، اما بدترینش هم نیست."
در آن لحظه، پسر قدم در مسیری جدید گذاشت؛ مسیری که نمی‌دانست او را به کجا خواهد برد. شاید برای اولین بار بود که به خود اجازه می‌داد تا از گذشته‌اش جدا شود، هرچند که هنوز شبح‌های آن در دلش زنده بودند. اما این، آغاز فصل جدیدی از زندگی او بود. 

کتاب‌های تصادفی