مقدمه: در گذشته ای بسیار دور ، در جهانی که سایهی چهار فرمانروای ظالم بر آن سنگینی میکرد، مردی ظهور کرد. مردی نه از جنس خاک و خون، بلکه از جنس افسانه. او قویهیکل بود، چنان نیرومند که زمین زیر پای او میلرزید. چهار فرمانروا، هر کدام در گوشهای از جهان، بر بخشهای مختلف آن حکومت میکردند: انسانها، موجودات عجیبالخلق با پوستی چون سنگ و چشمانی چون ستارگان، شیاطین با بالهایی از تاریکی و نیشهایی مسموم، و ***یان با قدرتهای بیکران و خشمهای ویرانگر. هر کدام از این فرمانروایان، با خون مردم، تاج و تخت خود را مستحکم کرده بودند. اما این مرد، با چهره پوشیده در سایه و هالهای سیاه و مارپیچ که دورش میچرخید، مثل کابوسی وحشتناک برای این فرمانروایان ظاهر شد. او با شمشیرش، که از جنس ستارگان بود، و با قدرتی که از اعماق زمین میجوشید، هر چهار فرمانروا را در هم شکست. او خود را «پنجمین فرمانروا» نامید، و مانند بارانی رحمتبخش و آفتابی گرم، بر سر مردم فرود آمد. جهان، برای اولین بار در تاریخ، به یکپارچگی رسید. اما این آرامش، دوامی نداشت. به دلایلی نامعلوم، پنجمین فرمانروا، چشم از جهان فروبست. مثل خاموشی ناگهانی ستارهای درخشان. جهان دوباره به چهار بخش تقسیم شد، و چهار فرمانروا جدید، این بار با ظلم و ستم بیشتر، بر سر کار آمدند. نسل به نسل، فرمانروایان عوض شدند، اما راز سخنان آخر پنجمین فرمانروا همچنان باقی ماند. سخنان غمانگیز و در عین حال امیدوارکنندهای که قبل از مرگش، با صدایی دلنشین مثل نوای نی در شبهای خنک، به گوش مردم رساند. سخنان او، جهان را به دورهای جدید کشاند، دورهای پر از ماجراجوییهای خطرناک و هیجانانگیز. پیامی که در دل خود داشت، مثل کلیدی مرموز بود که درهای رازهای فراموششده را میگشود. او گفت: «از چی میترسی؟ قدرت؟ ثروت؟میخوای به دستش بیاری؟ این سیاره رو میخوای؟ رویای حکومت داری؟! پس بیایید جای من بنشینید و حکومت کنید! پیداش کنید، هر کس اون تاج گرانبها را پیدا کنه و روی سر خود بزاره و خود را نفر اول دنیا صدا بزنه...تبریک میگم، تو الان حاکم کل دنیایی!» هشتصد سال گذشت. هشتصد سال از آن روزگار پرآشوب. و در گوشهای دورافتاده از جهان، پسرکی به دنیا آمد... چپتر اول این قسمت:پایان هلما از کشور مس میترسید. شوهرش، ارتین، برای دور کردنش از آنجا، بردش به جایی بسیار دور و خلوت. آنقدر بالا رفتند که به قلهای پوشیده از برفهای ناپایدار رسیدند؛ گلولههای سفید برفی که قله را مثل یک ژاکت ضخیم پوشانده بود. آنها تنها بودند، در تنهایی مطلق. یک کلبهی چوبی کوچک ساختند. پایین قله، جنگلی سرسبز بود که غذای آنها را تأمین میکرد. با ترس و لرز، با لباسهای ناکافی از پوست شیر، در سرمای سخت و طاقتفرسا زندگی میکردند. همه چیز برای ارتین، شوهر هلما، سوت و کور و تاریک بود. اما یک روز، هلما نور امید شد. او باردار بود و پس از ماهها انتظار، پسری به دنیا آورد که تاریکی کلبهی کوچکشان را روشن کرد. هلما، با چهرهای خسته و پژمرده، اما شادمان، روی تخت چوبی پوسیده در کلبهی حقیرانه ای که دارن، کنار شوهرش آرام گرفته بود. آرامشی عمیق در جهان کوچک او حکمفرما بود. هلما، با موهایی به رنگ قرمز و چند تار مو سبز ، و با چشمهایی سفید مثل برف که انسان را در خود غرق میکرد، گفت: -عزیزم، بچهمون رو ببین! چقدر زیبا و خوشگله! یه بلا گرفته بامزه! آرتین، با یه دلشوره ی وحشتناک، بچه رو با لرزش دستاش بغل کرد و چسبوندش به خودش. چشماشو بسته بود و با صدای لرزونی گفت: +عزیزم... ببین چقدر نازه! موهاش و چشمهاش قرمزن موهاش به تو رفته و چشم هاش به من قند عسلم! نوزاد با گریه تمام بدنش خیس شد. دل هلما ریخت و با صدای نگران گفت: -آرتین جان، زود بدش به من! داره خفه میشه از گریه! قربونش برم! آرتین، با چهره نگران و کمی مظلوم گفت: +بیا بگیرش عزیزم، انگار از من خوشش نمیاد! هلما، با عصبانیت گفت: -آرتین! این چه حرفیه میزنی؟ نمیبینی چقدر درد دارم؟ بچه تازه به دنیا اومده، معلومه گریه میکنه! دیگه بس کن! آرتین، با چشمهای قرمز و کمندهای سفید مثل برف، آروم گفت: +باشه عزیزم، آروم باش. چرا خودتو عصبانی میکنی؟ روی صورت قشنگت تاثیر میذاره! هلما، با عصبانیت گفت: -من زشتَم؟ من؟! از من خوشگلتر تو دنیا نیست! میزنمت ها! آرتین، با یه خنده کمی تمسخرآمیز گفت: +عزیزم، خوبه که من بچه رو به دنیا آوردم! اگه من تو کشور نقره آموزش مامایی ندیده بودم، تو میخواستی چطوری بچه رو به دنیا بیاری؟ هلما، با فریاد گفت: -ببند اون دهنتو! میزنمت ها! چند ثانیه سکوت شد و بعد هر دو با هم خندیدن. هلما، با خنده گفت: -عزیزم، حالا جدا از شوخی، اسم بچهمون رو چی بذاریم؟ آرتین مدتی طولانی ساکت بود، انگشتهایش را روی میز چوبی کلبهی کوچکشان میکشید. چشمهایش به شعلههای کمنور شومینه خیره شده بود. بعد از سکوت طولانی، انگار از اعماق وجودش، یک کلمه آرام و کوتاه بیرون آمد: +کوروش. هلما، با ابروهای بالا رفته و نگاهی پرسشگر، گفت: -کوروش؟ چرا کوروش؟ اسم عجیبی برای پسر کوچولومونه. مگه اسم خاصی داره؟ آرتین، صورتش جدی شد، چشمهایش به دور دستها خیره شد. انگار در خاطرات گمشدهاش غرق شده بود. با صدایی آرام و کمی لرزان گفت: -در افسانههای قدیمی میگن یه مردی به اسم کوروش بوده، یه قهرمان. اون تونسته به پادشاه خیلی قدرتمند چند نسل قبل از ما برسه و باهاش رو در رو بشه. ولی خب، توسط همون پادشاه کشته شده. مردم اون زمان، اونو ناجی میدونستن. هلما، با چشمهایی که از کنجکاوی میدرخشیدند، پرسید: -بعدش چی شد؟ یعنی چی شد که مرد؟ داستانش چیه؟ آرتین، سرش رو پایین انداخت. شانههایش افتاده بود و صدای ناامیدش در هوای سوتوکور کلبه پیچید: -متاسفم عزیزم، بقیهاش رو نمیدونم. فقط همینقدر رو شنیدم. هلما، با صدای آرامی گفت: -اشکال نداره، مهم نیست. اسم قشنگیه. لبخندی روی لبهایش نشست، اما یه غم ناچیز در چشمهایش نمایان بود. به پسر کوچولوی خوابیدهاش نگاه کرد و با صدایی پر از عشق گفت: -عزیزم، ببین چقدر قشنگ شیر میخوره! تو پسر دوردونه منی، تو کوروش منی... آرتین، با یه خندهی کمی تلخ و تمسخرآمیز گفت: -خیلی تاثیرگذار بود! هلما، با عصبانیت و صدایی که از خشم میلرزید، گفت: -خودتو مرده فرض کن! بیش... آرتین، صورتش جدی شد و حرف هلما رو قطع کرد. صدای نگرانش در سکوت کلبه طنین انداخت: +امیدوارم مثل اون کوروش نشه. هلما، با صدایی آرام و غمگین، گفت: -منم. هفده سال گذشت. کوروش، با موهای قرمز آتشین و چشمهای قرمزش، روی تخت چوبی پوسیدهی کلبهی کوچکشان خوابیده بود. خوابی ناآرام که با صدای فریادی خفه و دور به هم ریخت: «کمک! کمک کن! کوروش! کمک!» کوروش با این فریاد از خواب پرید. چشمهایش را با دست مالید و با صدایی خوابآلود و کمی عصبانی گفت: «کی اینقدر داد میزنه؟ صداتو بیار پایین! مگه نمیبینی مردم خوابن؟» اما فریاد نه تنها قطع نشد، بلکه با شدتی بیشتر به گوش رسید: «کمک! کوروش! به دادم برس! کمک کن... دارم... میافتم...» کوروش برای لحظهای به فکر فرو رفت. کلبهی کوچکشان در گوشهای دورافتاده از جهان قرار داشت. آنها هیچ همسایهای نداشتند. با ترسی ناگهانی، گفت: «یه لحظه وایسا ببینم... ما که اصلاً همسایه نداریم! نکنه صدای مامانه؟!» با این فکر، از روی تخت بلند شد. در همین لحظه بود که پای برهنهاش روی چیزی نرم و بزرگ قرار گرفت. با ترس و وحشت به پایین نگاه کرد. یک حیوان کوهستانی کوچک و سفید رنگ، کنار تختش خوابیده بود. کوروش بدون اینکه فکری به سرش بزند، غیر عمد روی حیوان بیچاره قدم گذاشت و آن را له کرد. خون و گوشت حیوان روی پای کوروش پاشید، اما او بدون توقف، به سمت در دوید و با صدایی بلند فریاد زد: «مامان! مامان! مامان! بابا! چرا جواب نمیدین؟!» صدای فریاد مادرش، باز هم با شدتی بیشتر به گوش رسید: «کوروش! کجایی؟ کوروش! دستم خسته شد! الان... میافتم!» کوروش، با پاهای برهنه و لباسهای نامناسب، در سرمای استخوانسوز، با سرعتی باورنکردنی به سمت صدای مادرش دوید. در کلبهی چوبی قدیمی را با عجله باز کرد و به دنبال صدا به پیش رفت. در آن لحظات وحشتناک، چیزی مبهم را روی لبهی پرتگاهی عمیق و تاریک دید. انگشتان خشکیدهی مادرش! انگشتانی که به لبهی یخزدهی پرتگاه چنگ زده بودند. با تمام قدرت و سرعتی که داشت، به سمت پرتگاه دوید و با صدایی که از ترس میلرزید، فریاد زد: «مامان! مامان! خودتو نگه دار! الان میرسم!» هلما، با صدایی لرزان که ترس را به وضوح منتقل میکرد، گفت: «کوروش... کمک... لطفاً کمکم کن... دستم... داره... میره...» دستهای هلما، از خستگی و سرما شل شده بودند و در حال رها شدن از لبهی پرتگاه پوشیده از برف بودند. کوروش، با دستهای ترکخوردهاش، در آخرین لحظه، دستهای بیجان مادرش را گرفت و او را از مرگ نجات داد. هلما، با احساساتی مخلوط از ترس و خوشحالی بیاندازه، در حالی که اشکهایش جاری بودند، گفت: «بکش بالا! سریعتر!» کوروش، با تمام قدرت، مادرش را بالا کشید و گفت: «الان میکشم بالا مامان! یه لحظه تحمل کن!» هلما، به محض رسیدن به بالا، با شادی بیحد و حصر در آغوش کوروش پرید و او را محکم در آغوش گرفت و با صدایی لرزان از خوشحالی گفت: «کوروش! کوروش! کوروش! ممنونم! ممنونم!» کوروش، با چهرهای نگران و ترسیده، در حالی که هنوز از ترس میلرزید، از مادرش پرسید: «مامان، چه اتفاقی افتاده؟ بابا کجاست؟» هلما، با دستهای لرزانش، اشکهایش را پاک کرد و با چهرهای جدی و غمگین گفت: -واقعاً میخوای بدونی؟ این سؤال، مثل خنجری به دل کوروش فرو رفت. زبونش را گاز گرفت و با صدایی لرزان و شکسته گفت: -ا...م... منظورت... چیه؟ چه اتفاقی افتاده؟ هلما، با چهرهای بیرحم، پسرش را به سمت پرتگاه کشاند و گفت: -پایین رو نگاه کن. آنچه کوروش دید، ورای تصور او بود. چشمهایش پر از اشک شد. نسیمی سرد و مُهیب، انگار تمام هوای زندگی را از سینه او بیرون کشید. پیشانیاش از درد به هم فشرده شد. قلبش از ترس به شدت میتپید. پدرش، بیجان و تکهتکه، در جنگل پایین پرتگاه افتاده بود. خون او، مثل لکهای تیره و وحشتناک، زمین را آلوده کرده بود. کوروش، با چشمهایی که از اشک و خون قرمز شده بودند، و با زبانی لرزان و خفه، گفت: +این... این... این... دیگه چه کوفتیه؟ این... این... بابا... ع...ع...ع... کوروش، با گریهای هولناک، تمام چیزهایی را که خورده بود، بالا آورد. با احساساتی مخلوط از ترس، خشم، و اندوه، از مادرش پرسید: +چی... چی شده؟ هلما، با خندهای وحشیانه و خونسرد، و با دستهایی که هرچند نرم بودند، اما از کثیفی و بیرحمی میدرخشیدند، کوروش را به سمت پرتگاه هل داد. با صدایی که از بیرحمی میلرزید، گفت: +هوی! هوی! هوی! الان مامان انداختم؟ قراره بمیرم؟ چ...چ...چ...چراااا؟ هلما، با چهرهای خشمگین و بیرحم، گفت: -از همون اول نه از تو خوشم میومد نه از اون بابای احمقت! بمیر! هلما، بدون اینکه به عواقب کارش فکر کند، خواست پایش را برگرداند که پایش سُر خورد و از کمر ، به پایین پرتگاه افتاد. با صدایی که از ترس میلرزید، فریاد زد: «ها؟ ها؟ ها؟ نه! من نمیخوام بمیرم!» کوروش، در آستانهی مرگ، حس کرد زمان متوقف شده است. او خود را روی صندلی کهنهای به رنگ سفید خالص، در فضایی بیانتها و پوشیده از برفهای درخشان یافت. سفیدی مطلق، تا بینهایت امتداد داشت. هیچ چیز جز سفیدی بکر و خیره کننده وجود نداشت. نفس نفس زدنهای کوروش، از شدت ترس، به اوج خود رسیده بود. چشمهایش از حدقه بیرون میزد، انگار میخواستند از ترس فرار کنند. اشکها بیوقفه جاری بودند، اما او نمیدانست از چه میترسد، چه احساسی دارد. ترس؟ اندوه؟ یا ترکیبی از هر دو؟ در این میان، موجودی عجیب و غریب، سفید و درخشان، مثل یک مجسمهی یخی و بیروح، جلوی او ظاهر شد. موجودی بدون هیچ ویژگی مشخص، فقط سفیدی محض. اما نگاهش، نگاه یک شکارچی گرسنه بود؛ نگاهی که کوروش را به دام خود انداخته بود. نگاهی که از عمق بیکران سفیدی به او خیره شده بود. کوروش، با دستان لرزان، روی قلبش فشار آورد. لباسش خونین شد. خون مثل فواره از زخم دستش جاری شد. سرش را پایین انداخت و با چشمهایی که از ترس و خشم میسوختند، و بدنی که از لرزش به خود میپیچید، با صدایی آرام و شکسته گفت: «چی... چی... چی شد که اینطوری شد؟» پایان چپتر اول چپتر دوم این قسمت: موجود عجیب الغریب سفید موجود عجیب و غریب سفید، بدون چشم و دهان و هر عضو مشخص دیگری، مستقیم به کوروش نگاه میکرد. صدایش، مثل صدای باد در زمستان بود، سرد و خالی از احساس: -دوست داری بدونی چه اتفاقی افتاده؟ میخوای بدونی چی شد که به این فلاکت و بدبختی رسیدی؟ کوروش، از ترس، چشمهاش رو بست و سرش رو پایین انداخت. موجود سفید، با صدایی که از خشم میلرزید، گفت: -هوی! منم حرف میزنم! مگه لالم که حرف نزنم؟ مگه جن دیدی پسر؟ کوروش از ترس، خون در رگهایش مثل شاخههای درخت یخزده سفت شد. اما دهانش از غم چند دقیقهی پیش، باز نمیشد. -میدونم، میدونم، الان ناراحتی. مادرت پدرت رو کشت و بعد خودت رو هم خواست بکشه. الان از مادرت متنفر هستی و میخوای سر از تنش جدا شه. اما تو از چیزی خبر نداری. میخوای بدونی؟اوه راستی یادم رفت تو از ترس نمیتونی حرف بزنی الان، وایستا ببینم الان تو فکر کردی من ***م؟ ناگهان، زمین روشن و دلانگیز، به زمینی تاریک و وحشتناک تبدیل شد. سفیدی محو شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. دهانی روی صورت موجود باز شد، دهانی بسیار بزرگ که تا زیر چشمهایش امتداد داشت. کوروش، بدون اینکه پلک بزند، دید که موجود با دستهای سفیدش صورتش را گرفته و دهانش را باز کرده و چیزهایی تاریک و مرموز از دهانش بیرون میآید. ناخنهایش را روی صورتش میکشید و از دهان موجود، رنگهایی عجیب و نامأنوس بیرون جوشیدند؛ رنگهایی که کوروش هرگز در زندگیاش ندیده بود. رنگهایی که مثل موجهای خروشان به سمت او سرازیر شدند و او را در خود غرق کردند. کوروش چنان شوکه و ترسیده بود که دیگر نمیتوانست احساساتش را تشخیص دهد. تنها چیزی که حس میکرد، ترس خام و بیپناهی بود. در آن لحظه، تنها او و آن موجود عجیب و غریب در آن فضای بیانتها و مرموز تنها بودند. موجود، با صدایی که مثل رعد و برق در گوش کوروش طنین انداخت، با خشم و فریادی بلند گفت: «هوی! تو احمق! داری یه موجود ضعیف رو با من مقایسه میکنی؟ همین الان بهتره عذرخواهی کنی، وگرنه زندگیت رو سیاه میکنم، موجود فانی احمق!» پس از لحظاتی مُهیب، همه چیز به حالت عادی برگشت. موجود، با چهرهای که هنوز از خشم آلوده بود، اما کمی آرامتر شده بود، گفت: «البته نمیتونی حرف بزنی و معذرت بخوای ، سرت رو انداختی پایین؟ پس من همون رو معذرت خواهی در نظر میگیرم...خوبه ، پسر فهمیدهای هستی. به خاطر این فهمیدگی، اجازه میدهم سه سؤال بپرسی.» موجود، با چهرهای غمگین و اندوهگین، گفت: «تو که نمیتونی حرف بزنی، بهتره خودم به اون سه سؤالی که قراره بپرسی جواب بدم.» موجود، با حرکتی آرام، با دست راستش بشکن زد و یه جعبهی مستطیلشکل تاریک و مرموز، مثل یک شیء جادویی، جلوی کوروش ظاهر شد. موجود گفت: «آفرین! سؤال خوبی بود. میخواستی بپرسی این چیه؟ به این میگن تلویزیون. هر جای دنیا رو میتونی با این کنترل داخل دست من ببینی و تماشا کنی. مخصوصاً فیلمهای هندی و ترکی که دیدنشون یه عمر از زندگیت رو میگیره...» کوروش، با چهرهای متعجب و گیج، در فکر فرو رفت و با صدایی که از تعجب میلرزید، گفت: «این داره چه کوفتی میگه؟» موجود، با خندهای کوتاه و مرموز، گفت: «من میدونم دارم چه کوفتی میگم.» کوروش، با صدایی که از تعجب و کمی خشم میلرزید، گفت: «ها؟! من داشتم با خودم داخل فکرم حرف میزدم ، چطور فهمید؟! » موجود، با صدایی آرام و مرموز، گفت: «جواب سوال اول از اون سه سوال اصلیت اینه که: هر چی جلوتر بری، کشورها پیشرفتهتر میشن. از صورتت مشخصه هیچی نفهمیدی، بذار از اول بگم. این دنیا، مثل یه پازل عظیمه که به چهار قطعهی بزرگ تقسیم شده: بخش انسانها، بخش موجودات عجیبالخلق – با پوستهایی مثل سنگ و چشمانی مثل ستارگان – بخش شیاطین – با بالهایی از تاریکی و نیشهایی مسموم – و بخش ***یان – با قدرتهای بیکران و خشمهایی ویرانگر. در هر کدوم از این بخشها، کشورهای مختلفی وجود داره. ممکنه یه بخش فقط یه کشور داشته باشه، یا صدها کشور! هیچ کس نمیدونه. هر کشور یه پادشاه داره، و هر بخش یه پادشاه اصلی داره که بر همه پادشاههای دیگه حکومت میکنه. و هر چی جلوتر بری، به سمت تمدنهای پیشرفتهتر، همه چیز عجیبتر و پیچیدهتر میشه. ماشینهای پرنده، گوشیهایی که به ذهن وصل میشن، آپارتمانهای آسمانخراش، و هزاران چیز دیگه که تو حتی خوابشم نمیبینی!» کوروش، با چهرهای گیج و مبهوت، در تفکر خودش گفت: «+این... این چرا داره چرت میگه؟» موجود سفید، با خندهای که صدای خرد شدن یخ را به ذهن کوروش منتقل میکرد، گفت: «وای! تو چقدر نفهمی! با این لباس پوست شیر که تنته، معلومه چقدر خنگی! حالا ولش کن، بعداً متوجه میشی.» لبهای موجود سفید، تا زیر چشمهایش کشیده شد و خندهی او به خندهای بلند و وحشیانه تبدیل شد. خندهای که در سکوت فضای سفید طنین انداخت. سپس، با صدایی که مثل صدای باد در شبهای طوفانی بود، گفت: «رسیدیم به سؤالی که دوست دارم. چه اتفاقی برای مادرت افتاده؟ من تو رو از همون موقع که به دنیا اومدی میشناسَم. حالا نپرس چرا، چون جوابتو نمیدم. مادرت جنزده بود. یعنی یه چیزی بدنش رو تسخیر کرده بود و کارهایی که میکرد، دست خودش نبود. به زبان ساده، یه لحظه میبینی خودشه، یه لحظه میبینی خودش نیست. بذار برات تعریف کنم...» شانزده سال پیش... آرتین، همسر هلما و پدر کوروش، از خوابی آشفته بیدار شد. چشمهایش به هلما افتاد که در تاریکی کلبهی کوچکشان، به در چوبی کهنه خیره شده بود. نگرانی در چشمانش موج میزد. با صدایی لرزان، پرسید: «+عزیزم، حالت خوبه؟ چرا به در خیره شدی؟ این وقت شب، چیزی شده؟» هلما، انگار در دنیایی دیگر غرق شده بود. چشمهایش بیروح و خالی از هر احساسی بودند. با صدایی بیحس و بیرنگ، پاسخ داد: «-عزیزم، چیزی نیست. فقط گشنمه. گوشت میخوام. میخوام برم از گوشتی که قایم کردم بخورم.» آرتین، با ابروهای بالا رفته و نگاهی پرسشگر، گفت: «+عزیزم، من که نمیتونم این وقت شب برم شکار... ها؟ قایم کردی؟ کجا قایم کردی؟» هلما، با لبخندی مرموز و کمی وحشتناک، گفت: «-آره، میرم گوشت لذیذمو بخورم.» نگرانی آرتین به ترس تبدیل شد. چیزی در رفتار هلما عجیب بود. او همیشه اینقدر عجیب و غریب نبود. در دل گفت: «+داره میترسونه منو. چرا اینطوری میکرد؟ این رفتار عجیبش از کجاست؟» پنج دقیقهی طولانی و آزاردهنده گذشت و هلما برنگشت. آرتین دیوانهوار نگران شد. در آن شب وحشتناک، خودش را مقصر دانست که مراقب هلما نبود. با دلی پر از ترس، در را باز کرد تا هلما را پیدا کند. با صدایی لرزان و پر از نگرانی، فریاد میزد و اسم هلما را با اشتیاق و ترس همزمان صدا میزد. اتاق کوچولوی کوروش را گشت و با وحشت دید که... کوروش نیست! بوی ناخوشایندی، بوی شدید سوختگی و چیزی شبیه به بوی خون، به مشامش رسید. در دل گفت: «+این چه بوییه؟ بوی سوختگی؟ نه! دوباره داره همون اتفاق میافته؟ این بار دیگه نمیذارم!» آرتین، با بدنی که از ترس میلرزید، در کلبهی چوبی را باز کرد. این شروع داستانی بود که نباید میشد. آرتین، با چشمهای گشاد شده از ترس، صحنهای را دید که تا آخر عمر در ذهنش حک شد. نور سرخرنگی، مثل شعلههای آتش جهنم، در حال بلعیدن چیزی بود. هلما، همان لحطه کوروش را رها کرد و آرتین خودش را به سمت کوروش پرتاب کرد. اما نتوانست دست کوچولوی کوروش را بگیرد. آرتین نتوانست کوروش را نجات دهد. کوروش، کوچولو و بیدفاع، کنار شعلههای آتش افتاد. آرتین، با نفسهای بریده بریده و بدنی که از خستگی و ترس میلرزید، فقط توانست زمزمه کند: «ممنونم، ممنونم، آتیش نخواست بچم رو نابود کنه.... ممنونم» ناگهان، زمان به لحظاتی قبل از حادثه برگشت. موجود سفید، با چهرهای بیرحم و بیحس، به کوروش که از ترس خشک شده بود، گفت: «-به عنوان جایزه، در نظر بگیر... بخش انسانها چهار کشور داره. اینم از سوال دوم، حالا بهتره سؤال سومت رو جواب بدم... بریم مرگ پدرتو توضیح بدم.» پانزده دقیقه قبل از فاجعه... آرتین، روی لبهی پرتگاه بلند و سرگیجهآور ایستاده بود. باد شدیدی موهایش را به هم میریخت. جنگل پایین پرتگاه، با رنگهای زیبا و سرسبزی بینظیرش، در مقابل چشمهایش نمایان بود. هلما، با چهرهای عجیب و غریب، در حال رقصیدن و دیوانهبازی بود. رقصی که بیشتر شبیه به جنون بود تا شادی. آرتین، بدون اینکه سرش را از منظرهی جنگل بردارد، گفت: «+عزیزم، یه لحظه رقص رو ول کن و بیا این طبیعت سرسبز رو ببین. امروز سرسبزیش بیشتر از روزهای دیگهست. انگار داره میگه بیا پیشم.» هلما، با چهرهای درهم رفته و صدایی که از عصبانیت میلرزید، گفت: «چیکار من داری؟ ولی چون تو گفتی، الان میام ، ع....زی....زم...» آرتین، با شنیدن کلمهی «عزیزم»، شوکه شد. صورتش مثل گلی که در آتش سوخته باشد، سرخ شد. چیزی در صدای هلما عجیب بود. هلما به سمت آرتین دوید، اما ناگهان سرش گیج رفت و روی تودهای از برف افتاد. سعی کرد نفس بکشد، اما نفس کشیدن برایش سخت شده بود. صورتش از عرق خیس شده بود. انگار گلویش فشرده میشد. صدایی نازک و مرموز، مثل نوای مار، در ذهن هلما پیچید: «-سلام هلما، عزیزم. من همونم که دوستش داری. همونی که داخل بدنت زندگی میکنه.» ترس تمام وجود هلما را فرا گرفت. چشمهایش از حدقه بیرون میزدند. با چهرهای متعجب و ترسیده، گفت: «-ت...ت...تو کی... کی... هستی؟ دا...داخل ذهن من چی کار میکنی؟ چی... میخوای؟» گلوی هلما چنان فشرده شده بود که انگار استخوانهایش هر لحظه ممکن بود از پوستش بیرون بزند. هوا به سختی به ریههایش وارد میشد. نفسهایش کوتاه و سخت بودند. جن پلید، با صدایی که مثل صدای خراشیدن چنگال روی صفحه سنگ بود، گفت: «-عزیزم! چه زود یادت رفت! حالا اینا رو ول کن. منم نمیخوام بکشم، ولی مجبورم! میفهمی؟ مجبورم! دستور دارم تو و خانوادهات رو بکشم! آرتین، همسرم... آخ، ببخشید، همسرت! عجب گاگولیه! هنوز پشت سرش رو ندیده! از یه مرد ۸۰۰ ساله باید همچین توقعی داشت؟» صدای جن با خندهی مرموزی همراه بود. خندهای که بیشتر به صدای خرد شدن استخوان شبیه بود تا خندهی یک موجود عادی. آرتین با عجله گفت: «+عزیزم! چرا نمی یای؟این صحنه خیلی قشنگه بیا دیگه» جن، با حرکتی سریع و ناگهانی، تمام بدن بیجان هلما را تسخیر کرد. چشمهای هلما به رنگ سرخ آتش درآمدند و بدنش به شدت میلرزید. با سرعتی باورنکردنی، به سمت آرتین دوید. آرتین، که هنوز در شوک بود، وقتی هلما را در هوا معلق دید، با ترس و عصبانیت دستش را به لبهی پرتگاه چنگ زد. فریاد زد: «+هلما؟ چی شده؟ این چه کاریه؟ سریع بکشم بالا!» جن، با صدایی که از تمسخر میلرزید، گفت: «-عزیزم، تو احمقی!» آرتین، با صدایی لرزان پرسید: «+ها؟» جن، با خندهای سرد و بیرحم، گفت: «-خیلی هم احمقی! انقدر احمقی که دیگه نمیخوامت... به زور دارم تحملت میکنم، اگه منو دوست داری...» «+؟؟؟» جن، با صدایی که مثل صدای شکستن استخوان بود، گفت: «-برو... بمیر...» هلما، با قدرتی عجیب و غیرطبیعی، پایش را روی دستهای آرتین گذاشت و چنان فشرد که انگشتان آرتین از لبهی پرتگاه رها شدند. سرسبزی جنگل، در لحظهای، به رنگ سرخ خون تبدیل شد. جن، با صدایی که از بیرحمی سربه فلک کشیده بود گفت: «-خیلی آسون نمرد؟ ولش کن! از یه مرد ۸۰۰ ساله چه انتظاری میشه داشت؟ ولی خوشگل بود! صورتش رو دیدی؟ انگار یه بچه ۲۰ ساله...» کوروش، از گریه بیتاب شد. چشمهایش مثل موج میلرزیدند. یه چیز چسبناک و مرموز، از جایی نا معلوم اومد و دهان کوروش رو بست. موجود سفید، با بیحوصلگی و صدایی خسته، گفت: «-لال باش دیگه! حوصلهی گریه و زاری ندارم! تو نمیدونی من چرا دارم کمکت میکنم و همه چی رو بهت میگم. اما من میدونم چرا دارم این کارو میکنم. وای بچه چقدر تو ذهنت سوال داری،دارم دیوونه میشم از دستت ولی جدا از اینا بزار یه نکته بهت بگم وقتی کسی داخل این سیاره که روش زندگی میکنی میجنگه، فقط چیزهای روی سطح سیاره مثل جاده، آپارتمان، کوه و غیره نابود میشه، اما خود سیاره یه خط هم برنمیداره چون این سیاره کمی با بقیه سیاره ها متفاوته کمی خاصه.یک هو چرا بحث سیاره کشیدم وسط؟ سیاره چیه؟ عقب افتاده بعدن میفهمی، و فقط یک نکته بود خواستم بدونی چون کمکت میکنه» موجود، کنترل رو در دست راستش گرفت و دکمههای عقب و جلو رو فشار داد. وقتی جعبه ، تصویری از مولتیورس را نشان داد، موجود دیگه عقب و جلو نکرد. با یه بشکن از دست راستش، مولتیورسها مثل آتشبازی شروع به نور افشانی و نابود شدن کردند. ۳۵۴ میلیون مولتیورس در هم تنیده و نابود شدند. کوروش از ترس بیهوش شد و چشمهاش بسته شد. ناگهان، کوروش از روی صندلی ناپدید شد و موجود عجیب و غریب شروع به خندیدن کرد و در فکر خود گفت: -من فقط خواستم کمی بترسونمش بخاطر همین یکم آتیش بازی راه انداختم این چرا بیهوش شد؟!
پایان چپتر دوم قسمت اضافه: موجود سفید، با لحنی که انگار داشت برای مخاطبانش توضیح میداد، گفت: -خوانندههای عزیزم! حتماً دارین میگین چرا اینقدر تو چپتر دوم توضیح دادم. حتماً دارین به خودتون میگین: «اینطوری که ما همه چی رو فهمیدیم! این همه توضیح دیگه به درد نمیخوره!» اما باید بگم که این اطلاعات اولیهی شروع ناول «پنجمین فرمانروا» بود. پس خیالتون راحت! عملاً هیچ توضیحی ندادم. اینها فقط اطلاعات اولیه هستن. پنجمین فرمانروا( نسخه بازسازی شده) چپتر 1 تا 5.docx117.81 KBچپتر سوم این قسمت:کوروش میمیرد؟ کوروش، بیهوش، به لحظهی سقوط از پرتگاه بازگشت. زمان، مثل نوار فیلمی که به عقب برگردانده شده باشد، به عقب چرخید. او در هوای سرد و تاریک، به سمت جنگل سرسبز و زیبا در حال سقوط بود. ترس و وحشت در هوای سنگین پیچیده بود. جن پلید، با چشمهایی که از ترس خیس شده بودند و چهرهای که از وحشت سفید شده بود، با صدایی لرزان فریاد زد: «ها؟ ها؟هـــــــا؟ نــــه! مـــن نــمـــیخـــوام بـــمـــیـــرم!» در همین لحظه، انگار عذاب و مجازات او شروع شد. یک شاخهی غولپیکر و تیز از درخت کهنسال جنگل، مثل خنجری به بدن جن فرو رفت. صدای شکستن استخوانها در سکوت جنگل طنین انداخت. کمرش شکست و صدایش برای همیشه قطع شد. خون او، مثل بارانی تیره و مُهیب، بر برگهای سبز جنگل ریخت و سرسبزی آن را آلوده کرد. اما جسد جن، با ارادهی مرموز مادر طبیعت، روی آن شاخهی نحس آویزان ماند؛ گویی به عنوان هشداری برای دیگران. چشم چپ کوروش، به عنوان بهایی برای نجات او، در جنگل ماند. کوروش، بیهوش، اما زنده ماند. مادر طبیعت، با بخشش جان کوروش، لطف خود را جبران کرد. گویی این قانون ناگفتهی طبیعت بود. کوروش، با سرعتی باورنکردنی، به زمین خورد. اما خون او، رنگ سرسبزی جنگل را تغییر نداد. پنج ساعت طولانی و مُهیب گذشت. کوروش، با چشم چپ از دست رفته، در جنگل پر پیچ و خم، به هوش آمد... سرش مثل بمبی در حال انفجار بود، کوروش با خود زمزمه کرد: «چشم چپم چرا سر جاش نیست؟» خاطرات، مثل فیلمی که به سرعت پخش میشود، جلوی چشمهایش رژه رفتند. همه نحسیهای خاندانش در ذهنش جان گرفتند. کوروش، برای لحظهای، پدرش را کنار درخت نحسی دید. بدن پدرش خالی از روح بود، مثل مجسمهای بیجان. کوروش، با گریهای هولناک، خودش را به پدرش رساند. چشمهای پدرش سر جایشان نبود و طنابهایی از گوشت به آن درخت نحس آویزان بودند. کوروش، با فریادی که مثل صدای رباب در باد میپیچید، خودش را لعنت کرد که چرا این همه مصیبت سرش آمده است. سه روز طولانی و سخت گذشت. کوروش، بیآب و غذا، در جنگل گم شده بود. او چشم چپش را از دست داده بود. زنده بود، اما انگار روحش را از دست داده بود. چشم راستش، مثل چشم مرده، به او نگاه میکرد. کوروش در جنگل راه میرفت، مثل شیری زخمی و رنجور. کنار درختان کهنسال و پهن، در جستجوی غذا و پناهگاه سرگردان بود. ناگهان، پنج ثانیه بعد، دید که دست چپش در دهان ببری غولپیکر و وحشی است. کوروش، از ترس و درد، متوجه نبود که ببری دلیر پشت سرش ایستاده است. ببر، لحظهی مناسب را غنمیت شمرد و دست چپ کوروش را از بدنش کند. کوروش، از درد و ترس، فریاد کشید و اشکهایش جاری شدند. او از خاندان مردههایش کمک خواست: «مامان! بابا! کـــــمـــــــک!» پنج دقیقه قبل از این حادثه، در بیرون از جنگل، سربازی با لباسهای سرخ و زرهی نقرهای، به مردی که روی اسب نشسته بود، گفت: «+فرمانده! نرید داخل جنگل! این وقته شب خطرناکه! چرا فردا صبح علیالطّلوع نمیرید برای دادن نامه؟» مرد جاهل، مردانگی فرمانده سپاه را به سؤال کشید. فرمانده، مردی مهربان با چشمهایی به رنگ سیاه و لباسهای طلایی و زرهی نقرهای ضخیمتر از فولاد، به سرباز جاهل گفت: «ببند اون دهنت رو، گستاخ جاهل! این نامه از جون منم مهمتره و باید هر چه سریعتر به دست رئیس تیم شورشی، ریس ارسلان برسونمش. چند ساله داره تلاش میکنه که بتونه فرمانروا کشور مس، یعنی ماريا رو بکشه تا بتونه کسایی مثل من و تو، تو آرامش زندگی کنن. پس ببند اون دهنت رو! زندگیمون رو وسط گذاشتیم تا پیداش کنیم؛ بعد میگی فردا؟» سرباز جاهل، بعد از شنیدن این حرفهای تند و تیز فرمانده، از ترس به خود لرزید. بدنش مثل برگ درخت در باد میلرزید. دهانش از ترس خشک شده بود و به سختی توانست جملهای بر زبان بیاورد: «+عذرخواهم فرمانده، من تازه سرباز شدم، نمیدونستم باید چه کار کنم و اینکه... فرمانروا کشور مس دختره؟» فرمانده، با عصبانیت دست راستش را از روی دهانش برداشت. چهرهاش از خشم قرمز شده بود. با مشتی محکم و خشمگین، به سرش کوبید. صورتش از خشم و عصبانیت مثل آتش میسوخت. با صدایی خشمگین و شوریده گفت: «-ای دنیا رو سرم خراب بشه! از دهنم پرید! هوی سرباز! همین الان فراموشش کن!» سرباز، با چهرهای متعجب و گیج، گفت: «+ها؟» فرماندهی سلحشور، با حرکتی سریع و قاطع، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. شمشیر بلند و برّاق، تا زانوی او میرسید. شمشیری که تشنهی خون بود و درخشش آن، سرباز جاهل را به وحشت انداخته بود. شمشیر بر گردن سرباز قرار گرفت. فرمانده، با چهرهای درهم رفته و عصبانی، گفت: «گفتم همین الان فراموشش کن!» سرباز، با چهرهای رنگپریده و صدایی لرزان، گفت: «+غ...غ...غلط زیادی کردم فرمانده، همین الان فراموشش میکنم.» پنج ثانیه گذشت. سکوتی مُهیب حکمفرما شد. سپس، سرباز گفت: «+فراموش کردم.» خشم فرمانده به اوج خود رسید. با صدایی خشمگین و عصبانی گفت: «-داری مسخرهم میکنی! لعنت...» ناگهان، صدایی ضعیف و ناتوان در هوای شب پیچید. صدایی که مثل موجی کوچک در دریای بزرگ بود. فرمانده، با چهرهای متعجب و نگران، فریاد زد: «-شما هم صدا رو شنیدین؟ یکی داره از درد فریاد میزنه؟ شما چهار نفر همراهم بیاین! حرکت!» فرمانده، با چهار سربازش، به دل جنگل تاریک و مُهیب رفتند. شب دهشتناک و پر از ناپاکي بود. سرمای استخوانسوز هوای جنگل را آلوده کرده بود. در آن شب خوفناک، در آن جنگل وحشتناک، فرماندهی سلحشور، با حرکتی سریع و قاطع، روی اسب بلند شد. شمشیر تشنهی خونش را از غلاف بیرون کشید. شمشیر با سرعتی باورنکردنی، به سمت ببر پرتاب شد. هدف فرمانده، دقیق و مرگبار بود. شمشیر، با صدای خرد شدن استخوان، به بدن ببر فرو رفت. پنج درخت بلند و کهنسال جنگل نیز در مسیر شمشیر قرار گرفتند و شکسته شدند. ببر وحشی، با بدنی خونین و شکسته، در تاریکی شب بیجان افتاد. فرمانده، با چشمهای تیزبینش، کوروش را دید. کوروش بیچاره، بدون چشم و دست، بیهوش روی زمین افتاده بود. فرمانده، با صدایی که از خشم میلرزید، گفت: «-حقّت بود، ببر لعنتی! یادت باشه دیگه به کسی که ضعیفتر از خودت باشه حمله نکنی! البته دیگه یادت نمیمونه، چون همین الانشم مغزت پاشیده بیرونه! هوی! پسر! هوی! زندهای؟ بیهوش شده، ها... » سربازان، با نگرانی به سمت آنها دویدند. یکی از آنها گفت: «فرمانده! رسیدیم...» فرمانده، با خشم و عصبانیت فراوان، گفت: «-ای خاک کل عالم بر سرتون! مردم سرباز دارن، ما هم سرباز داریم! دو تا گوسفند داشتم به جای شما، الان جهان رو فتح کرده بودم!» چهار سرباز، همزمان و با ترس، گفتند: «+عذرخواهیم فرمانده.» و تعظیم کردند. فرمانده، بعد از لحظاتی سکوت، با صدایی آرامتر و خونسردتر، گفت: «-به جای عذرخواهی، سریع این پسر رو بذارین روی اسب و ببرینش به چادر من.» یکی از چهار سرباز، با چهرهای خونسرد و بیتفاوت، گفت: «+اما فرمانده، ممکنه جاسوس باشه! خطرناکه! بذار همینجا کارش رو تموم کنم.» مرد نادان، با عجله شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و به سمت کوروش رفت. اما فرمانده، بدون هیچ توقفی، با مشتی محکم و قاطع، به چانهی سرباز جاهل کوبید. سرباز بیهوش به زمین افتاد. سه سرباز با ترس و تعجب به صحنه نگاه میکردند. یکی از آنها، با صدایی لرزان گفت: «-مگه نشنیدین فرمانده چی گفت؟ سریع این پسر رو بذارین روی اسب!» دو سرباز دیگر، با چهرهای غرق در ترس، همزمان گفتند: «+بــــــــلـــــــه» کوروش، بیچاره و نگونبخت به هوش آمد. مثل موشی که در لانهی خود پنهان شده باشد، از سر درد از روی تخت بلند شد. با وحشت متوجه شد که چشم و دست چپش نیستند. به جای آنها، چیزهای عجیبی به رنگ سفید و درخشان قرار داشتند. کوروش، با ترس و تعجب، به آنها نگاه کرد، کوروش، بدبخت و رنجور، خودش را در جایی عجیب و مرموز دید. فضایی کاملاً سیاه و بیپایان او را در بر گرفته بود. در این سکوت مُهیب، صدای فرمانده به گوش رسید: «-بیدار شدی؟» کوروش، با چهرهای رنگپریده و چشمانی وحشتزده که هنوز از خاطرات هولناک جنگل پر بودند، گفت: «+هوی! با من چیکار داری؟ میخوای بکشیم؟ این چیزهای سفید چیه که به چشم چپ و دست چپم بسته شده؟ چرا من رو داخل این جای عجیب و غریب سیاه آوردی؟ من... من فکر کردم مُردم.» فرمانده، با نگاهی دقیق به کوروش، کمی تعجب کرد و گفت: «-ها؟ آها! منظورت از اون سفیدها، باند پیچیِ؟» کوروش، با صدایی لرزان و گیج، گفت: «+باند پیچی؟» فرمانده، با خندهای کوتاه و کمی تمسخرآمیز، گفت: «-وا! واقعاً نمیدونی باند پیچی چیه؟ از اون لباس پوست شیر که تنت بود معلوم بود!» کوروش، با صدایی که از تعجب و کمی خشم میلرزید، گفت: «+نه...» فرمانده، با خندهای بلندتر، گفت: «-خب، به اون چیزهای سفید میگن باند. از خونریزی جلوگیری میکنه. و به این جای عجیب سیاه هم میگن چادر. با پارچه درست میشه. و اون لباسهایی هم که تنتِ، اونها از جنس پشم گوسفندن که از سرما جلوگیری میکنه. و اون چیزهایی که پاتِ، اسمش کفشه. در برابر هر چیزی مثل چیزهای تیز و در برابر سرما ازت محافظت میکنه. فهمیدی؟ اون لباسهایی که تنتِ، مال خود منه! باید ممنونم باشی!» کوروش، با دهانی باز از تعجب و کمی خشم، گفت: «+ممنونم! و... راستش رو بخواي، چیزی از حرفات رو نفهمیدم.» فرمانده، با خندهای کوتاه، گفت: «-میدونستم!» و هر دو از حرفهای هم خندیدند. خندهای که مخلوطی از آرامش و کمی بیاعتمادی بود. کوروش گفت: «-ممنونم...» فرمانده پرسید: «-برای چی؟» کوروش گفت: «-هم برای اینکه نجاتم دادی و هم برای اینکه کاری کردی بخندم. فکر کردم بعد اون اتفاقهایی که برام افتاده، دیگه خندیدن رو فراموش کردم.» فرمانده پرسید: «-کدوم اتفاقها؟» ....+ ببخشید ،ببخشید! نباید ازت سوال میپرسیدم»-» کوروش، با لبخندی مهربانانه، گفت: «+اشکال نداره.» کوروش به چشمهای فرمانده خیره شد. نگاهی دقیق و پرمعنا. فرمانده، با چهرهای معذب و کمی خجالتزده، گفت: «-چرا اینطوری بهم خیره شدی؟ مگه دختر دیدی؟ نکنه بهم نظر داری؟ ای آدم کثیف!» کوروش، با تعجب پرسید: «+نظر چیه؟» فرمانده، از خجالت و عصبانیت، پنج بار صورتش را به زمین کوبید. با چهرهای ناامیدانه، گفت: «-ولش کن این حرفا رو! خودت رو بهم معرفي نکردی؟» «+من...» «-صبر کن...» کوروش، با چهرهای متعجب، گفت: «+برای چی؟» فرمانده، با لحنی مهربانتر و آرامتر، گفت: «-رسم ادب حکم میکنه اول من بگم. من سورنا هستم. و شما؟» «+من هم... کو...» ناگهان، سربازی بیدست، با بدنی که از سر تا پا با خون پوشیده شده بود، پرده را کنار زد و نفسنفسزنان گفت: «-سپاه کشور مس حمله کرده!» فرمانده، با ترس و وحشت، گفت: «+چی داری می... » قبل از اینکه بتواند جملهاش را تمام کند، تیرِ کمانها به سمت آنها پرتاب شدند. آن جوان کشته شد و آیندهی روشنش خاموش گشت. فرمانده، با خشم و عصبانیت، پرده را کنار زد. کوروش، در میان آن جنگ وحشتناک، گم شده بود. تیغههای شمشیرها در دریایی از خون میدرخشیدند. شب نحس، با نور سرخ خون، روشن شده بود. چشمهای فرمانده سورنا، در میان هیاهوی جنگ، بیروح و مات شدند. دشمنان، لباسهای سبزی به تن داشتند. به خودش گفت: «رنگ سبز اصلا به شما خونخوارها نمیاد.» فرمانده، از روی ناچاری، به کوروش اعتماد کرد. کوروش را گرفت و فریاد زد: «-کوروش! هوی کوروش! با تو هم! میشنوی؟» کوروش، از هپروت بیرون آمد و گفت: «+ب...بله؟» فرمانده، نامهای را از جیب لباسش بیرون آورد و به کوروش داد و گفت: «-من ممکنه زنده نمونم که این نامه رو برسونم به رئیس. اسم رئیس ارسلانه. برو به کشور مس و این رو بهش بده. الان هم از پشت این چادر فرار کن.» «+ها؟» فرمانده، با شتاب به دل دشمن رفت. کوروش گیج ، و مجنون شده گفت: «+چی میگی تو؟ هوی! با تو هم دارم! کجا میری؟ خب اگه کجاى کشور برم؟ اون احمق...» ناگهان، سر بریده یکی از دشمنان، از سمت چشم راست کوروش به سمت مخالف پرتاب شد. کوروش، حیران و وحشتزده، گفت: «+ها؟ ا...این... چ...چی...بود؟» کوروش متوجه شد که این شوخی نیست. او در میان جنگ خونینی افتاده بود. صدای تیغههای شمشیرها گوش آسمان را کر کرده بود و جرقههای آنها، تاریکی شب را به روشنی صبح تبدیل کرده بود. اگر از این هیاهو فرار نمیکرد، مرگش حتمی بود. از روی بدشانسی، سربازی سبزپوش، کوروش را در چادر دید. سرباز، با فریاد «میکشمت!»، به دنبال او دوید. کوروش، با چهرهای پر از ترس و تعجب، گفت: «+تو چی میگی این وسط؟» کوروش شمشیری را کنار خود دید. آن را برداشت و با شتاب به سمت سرباز سبزپوش دوید. سرباز، آمادهی جاخالی دادن به شمشیر براق بود. اما ناگهان متوجه شد که شمشیری در دست کوروش نیست! سرش را به طرفین چرخاند و شمشیر را روی زمین دید. همینکه سرش را بالا آورد، متوجه شد که کوروش از زیر چادر در حال فرار است. سرباز، با چهرهای خشمگین، فریاد زد: «-ای متقلب کثیف!» سرباز سبزپوش، با عصبانیت به دنبال کوروش دوید. اما در همین لحظه، کوروش خوششانس بود. او با لگدی محکم و ناگهانی، سرباز را به زمین انداخت. سرباز برای سه ثانیه نمیتوانست نفس بکشد. چهرهاش از درد و عصبانیت درهم رفته بود. با صدایی خفه و خشمگین گفت: «-ای اشغال! خودت رو مرده فرض کن!» سرباز سبزپوش، با عصبانیت از چادر بیرون دوید و با فریادی بلند به فرماندهاش گفت: «-فرمانده! یه نفر فرار کرد! فکر کنم نامه دستش باشه!» فرماندهی دشمن، با موهایی سیاه و چشمهایی به رنگ قهوهای روشن، سرش را به طرفین چرخاند. او کوروش را دید که مثل مورچه ای کوچک در میان درختان در حال فرار بود. با صدایی قاطع و محکم گفت: «-اونـــــــجــــاســـت! چند نفر برن دنبال اون آشغال کثیف!» چندین سرباز، همزمان و با صدای بلند، گفتند: «+بـــــلــــه فـــــــرمـــــانــــده» سورنا، در فکر کوروش و سرنوشت او غرق شده بود. در همین لحظه، سربازی با چهرهای جدی و پوستی پر از جوش، با صدایی بلند فریاد زد: «-ایست! به نام مقدس کشور مس، دستور میدم وایــــستــــی!» کوروش، با لحنی تمسخرآمیز، گفت: «+احتمالاً وایمیستم که خیلی راحت بکشیم! مگه داری با بچهی سهساله حرف میزنی که بهت بگه چشم؟» کوروش، در حالی که میدوید، با خود گفت: «-لعنتی! به این وسیلهی بهاسم کفش من عادت ندارم! دارم به زور میدوم...» کوروش درآخر به پرتگاهی عمیق رسید. پرتگاهی که در عمق آن، مرگی بیپایان و بیرحم منتظر او بود. زد وخورد های صدای خروشان امواج دریا به صخرههای زیرین، به گوش کوروش رسید. برای اولین بار در زندگیاش، کوروش احساس خوشبختی کرد. در ذهنش گفت: «پس این دریاست؟ همون جایی که مادرم داخل قصهها برام تعریف میکرد. خیلی قشنگه!» در همین لحظه، سرباز پر از جوش، با صدایی خشمگین گفت: «-بهبه! بالاخره رسیدیم بهت! دیگه نمیتونی از اینجا در بری!» کوروش، با عصبانیت و ناامیدی، گفت: «-لعنتی! لعنت به همتون...» سربازان، آرامآرام به کوروش نزدیک میشدند. در همین لحظه، فکری به ذهن کوروش رسید. او با خود گفت: «-نمیدونم این نامه چرا مهمه، ولی میدونم یه قدم دیگه بردارین، این نامه غذا این دریا میشه.» سربازان سبزپوش، از ترس فریاد زدند: «-وایــــستــــا!ما یه قدمم دیگه جلو نمیایم!» ناگهان، فرماندهی دشمن، وارد آن معرکه شد. ترس و وحشت وجود سربازان و کوروش را در بَر گرفت و فرمانده، با صدایی خشن و تهدیدآمیز، گفت: «-اگه جرعت داری، بندازش تو دریا! تا تو هم مثل فرماندت بشی!» کوروش، با چهرهای پر از ترس، گفت: «+فرماندم؟ فرماندم کیه؟ منظورت چیه؟» یکی از سربازان، گفت: «-فرمانده ضحاک! نکنه...» ضحاک، با نیزهای در دست که سر بریدهی سورنا به آن وصل بود، وارد آن معرکه شد. این صحنهی وحشتناک، باعث شد که از چشمهای کوروش، بارانی از اشک و خون جاری شود. کوروش، با فریادی خشمگین و پر از کینه، با فریاد زدن «بیشرف!»، به سمت ضحاک دوید. اما یکی از سربازان سبزپوش، با هوشیاری و بیرحمی، کمانش را نشانه گرفت و تیری را به سمت معدهی کوروش پرتاب کرد. سرعت تیر چنان زیاد بود که کوروش را با نیروی زیادی به سمت پرتگاه پرتاب کرد. کوروش، همراه با نامه، به داخل پرتگاه سقوط کرد و سرش با صدای وحشتناکی به تختهسنگی سخت اصابت کرد...
پایان چپتر سوم
چپتر چهارم این قسمت:سهیل و سهیلا دخترکی زیبا و ظریف، با اندامی جذاب و چهرهای فریبنده، موهایی داشت که رنگهایش مثل رنگینکمان بودند؛ سمت چپ موهایش سفید و سمت راست سیاهتر از تاریکی. چشمهایی داشت مثل آسمان و مردمکهایی به سرخی گل سرخ. چهره و لبهایش مثل یک تابلوی نقاشی زیبا بودند. زبانش بنفش رنگ بود. او با لباسهای کهنه و پاره پاره، در کنار برادر کوچک هشتسالهاش، که موهایی قهوهای تیره و چشمهایی سیاه داشت، در کنار رودخانه در حال سنگ پراکنی بودند. پسربچه، با دیدن کوروش، با نگرانی، فریاد زد: «-خواهر! خواهر!» دخترک، با چهرهای درهمرفته و کمی عصبانی، گفت: «+چیه؟ چیه؟ چرا داد میزنی؟» «-آخه، خواهر! نگاه کن! یه چیزی رو چوب داره میاد این طرف...» دخترک، با تعجب و کمی ترس، گفت: «+وایسا ببینم! اون چیه رو چوب؟ آدمه؟ آره! سهیل! برو بابا رو بیدار کن بیاد کمک!» دخترک، بدون ترس زیاد، وارد رودخانه شد. اما شدت آب چنان زیاد بود که با یک ضربه، او را به عقب راند. دخترک، با عصبانیت گفت: «+لعنتی! چقدر این رودخونه شدت داره! از این جلوتر نمیتونم برم! اگه برم غرق میشم...» سهیل، ترسیده و خیس، به سمت کلبهی شان دوید. کلبه در وضعیت بسیار بدی بود؛ سهیل با سرعت به پدرش رسید و با جفت پا پدرش را از خواب بیدار کرد. پدرش، با چهرهای متعجب و خسته، گفت: «-آخ! چه مرگته پسر؟ نمیگی سکته میکنم میافتم رو دستت؟» سهیل، با عصبانیت، گفت: «-اینا رو ول کن! خواهرم رفته داخل رودخونه که به یه نفر کمک کنه!» پدر، با تعجب و نگرانی، گفت: «-منظورت چیه؟؟؟» دخترک، با صدایی آرامتر، گفت: «+خوبه! داره نزدیک و نزدیکتر میشه.» بیست ثانیه گذشت. دخترک، با عصبانیت، گفت: «-برس دیگه چوب لعنتی! مثلاً جریان آب شدیده ها...» پدر، از کلبه بیرون دوید و به سمت فرزندانش رفت. با دیدن آنها و وضعیت آنها، با تعجب و نگرانی گفت: «-چی کار میکنی سهیلا؟ اون دیگه کیه؟» سهیلا، با عصبانیت و نگرانی، گفت: «+هوی پیرمرد! به جای سؤال پرسیدن، بیا کمک!» پدر، با چهرهای پر از ترس و نگرانی، گفت: «-چته دخترم؟ آروم باش! اومدم.» پدر، خودش را به داخل رودخانه انداخت و به دخترش کمک کرد. آنها چوب را گرفتند و کوروش را از رودخانه بیرون کشیدند. سهیلا، نفسنفسزنان و با چهرهای عصبانی، گفت: «+آخه لعنتی! به جای اینکه بیایی کمکم کنی، میگی این یارو کیه؟ من چه میدونم این کیه آخه!» پدر، با چشمهایی خسته و چهرهای مظلومانه، گفت: «-ببخشید حالا! دیگه عصبانی نمون! باشه؟ » از دست تو من بلخره دیوونه میشم»+» پدر، با چهرهای جدی، گفت: «-حالا با این پسره چه کنیم؟» ده روز بعد... کوروش، با چهرهای پر از ترس و نگرانی، گفت: «-چـــرا؟ الان قراره بمیرم؟؟؟ نـــــــه!» هلما (مادر کوروش)، با صدایی سرد و بیرحم، گفت: «+بمیر لعنتی! از همون اول نه تو رو دوست داشتم و نه بابات رو...» «-نـــــــــه!» کوروش، از خوابی آشفته بیدار شد. نفسنفسزنان بود. چهرهاش از عرق خیس شده بود. با چهرهای متعجب و پر از ترس، گفت: «-این... چ...چی بود؟؟ این چه کوفتی بود؟ آـــــخ! سرم چه دردی میکنه! وایسا ببینم! من کـــجــــــــــام؟؟؟؟» سهیلا، با عصبانیت و لحنی تند که از نگرانی و خستگیاش نشأت میگرفت، در گوش کوروش فریاد زد: «+ای پسر احمق! وقتی بلند میشی حواست باشه داری چیکار میکنی! سرم رو نابود کردی! کمرم شکست از بس که تو رو از اون رودخونه کشیدم بیرون!» کوروش، با خشم و گیجی، و دردی که از زخمهایش به او وارد میشد، گفت: «-تو دیگه کی هستی؟» با چهرهای حیران و نگران ادامه داد: «-وایسا ببینم... نامه... نامه کو؟» کوروش، که لباسی بر تن نداشت و با بدنی زخمی، به دنبال نامه گشت. لباسهایش کنار او بودند، اما نامه نبود. با عصبانیت و نگرانی داخل لباسها را گشت، اما نامه نبود. سهیلا، بدون خبر از نگرانیهای شدید کوروش، با عصبانیت گفت: «+هوی پسر،هوی با تو هم ناقص ، اصلا حواست هست؟! همین الان باندات رو عوض کردم! ت*** نخور! وگرنه باز خون میاد! حالا هم خفه شو!» کوروش، با چهرهای حیران و گیج، و صدایی که از درد میلرزید، گفت: «-من نمیدونم کجام! نمیدونم چرا کمکم کردی... البته ازت ممنونم، اما الان از من خون بیاد هیچجوره مهم نیست.» خون از زخمهای کوروش جاری شد. سهیلا، با عصبانیت و خشم، به گوش کوروش زد و گفت: «-دیوونه! انقدر مداوا نکردم که دوباره ازت خون بیاد! باید همون موقع ولت میکردم! همونجا تلف میشدی! حالا برو خوابت رو ببین!» سهیلا، با چهرهای عصبانی و خسته، از چادر بیرون رفت. پدر و سهیل، با چهرهای حیران و نگران، وارد شدند و گفتند: «-هوی! چی شده؟ این دخترم چش بود؟ چرا داشت گریه میکرد؟ مثل حیوونای درندهی وحشی شده بود! چرا؟» سهیل، با فریاد و عصبانیت، به پایش کوبید و به پدرش گفت: «-به خواهرم نگو وحشی!» و از چادر بیرون رفت. پدر، با لبخندی گفت: «-ببین بچه رو! تازه هشت سالشه! اما اینم مثل خواهرشه.» کوروش، در ذهنش گفت: «-این دختره عوضی! میکشمش...» پدر، کنار کوروش نشست و گفت: «-اسمت چیه؟» کوروش، با خونسردی و کمی طعنه، گفت: «-ادب حکم میکنه اول شما اسمتون رو بگین.» پدر، با تعجب، گفت: «-بله، صد در صد همینطوره! اسم من طوفانه. و شما؟» «-کوروش هستم.» طوفان، با چهرهای نگران و پریشان، گفت: «-ها؟ هــــــــا؟» کوروش ادامه داد: «-ببخشید؟ اتفاقی افتاده؟» طوفان، با آرامش و خونسردی، گفت: «-نه پسرم! چیزی نیست. مادر و پدرت چه اسمی انتخاب کردن؟ و اینکه از دخترم کینه به دل نگیر! دخترم دل نازکه.» کوروش، با چهرهای راضیتر، گفت: «-بله! همین الان که دیدمش متوجه شدم چه دختر خوبیه...» و در ذهنش، با خشم ادامه داد: «-میخوام سر به تنش نباشه!» طوفان، با چهرهای پرسشگر، گفت: «-راستی! نگفتی چطور این بلاها سرت اومد؟» کوروش، با چهرهای پریشان و حیران، گفت: «-اول به سؤالات من جواب بده! اول اینکه نامه کجاست؟ دوم اینکه من چند وقته بیهوشم؟ سوم اینکه چرا نجاتم دادی؟ و سؤال آخر، اینجا کجاست؟» طوفان، با خونسردی، گفت: «-اولن! من نامهای ندیدم! پیشم نیست...» وایستا ببینم ، نـــــامــــه نـــدیـــدی؟!»-» طوفان گفت: «-حدوداً ده روزه بیهوشی. و برای سؤال سومت، جوابی ندارم.» کوروش، با تعجب و کمی عصبانیت، در ذهنش گفت: «-من که نفهمیدم! یعنی چی جواب نداره؟ و اینکه من لعنتی ده روزه بیهوشم؟؟» طوفان ادامه داد: «-و جواب سؤال آخرت هم این که الان تو بدبختترین کشور دنیا، یعنی کشور مس هستی.» «-حالا چرا بدبخت؟» «-مگه از پشت کوه اومدی که نمیدونی چه خبره؟» کوروش، با خشم و کمی پشیمانی، در ذهنش گفت: «-حالا نمیخواد پشت کوه بودنم رو بگی! ولی حالا که داره یادم میاد، مادرم میگفت کشور مس نحس و بدبخته! بخاطر همین فکر کنم گفت از اونجا فرار کرده.» طوفان، با خونسردی، ادامه داد: «-بهت میگم اینجا چه خبره! این کشور خیلی فقیره! به گونهای که مردم این کشور انگار نفرین شدن! اما به جاش یه فرمانروا داریم که داره تو پول غلط میزنه و شرابش رو میخوره تو اون کاخش! اون عوضی بیشرف!» «-راستی! ممکنه نامه تو رودخونه افتاده باشه...» کوروش، با چهرهای بیتفاوت، گفت: «-رودخونه چیه؟ من تو دریا افتادم.» طوفان، با چهرهای متعجب و پر از ترس، گفت: «-دریا؟! اون رودخونه فقط به یه دریا متصله و اونم مرواریده! هی هی! تو چطور زندهای؟ اصلاً نباید الان حتی ازت یه استخون مونده باشه!» کوروش، با چهرهای اندوهگین، گفت: «-اگه اون نامه گم بشه، یعنی مرگ فرمانده سورنا بیفایده بوده...» «-میشه تنهام بذاری؟» حتماً»-» طوفان، با هیجانی که در اعماق وجودش ریشه دوانده بود، در ذهنش زمزمه کرد: «همون لحظه که از در اومدم تو و چشم راست این پسر رو دیدم، متوجه شدم چشمش شبیه مردهاست! اما انگار سرنوشت نمیخواد این پسر بمیره! چون هر کسی بیفته تو دریای مروارید، مرگش حتمیه! اصلاً چطور رسیده به این رودخونه؟» عرق سردی بر پیشانیاش نشست. انگشتانش به طور ناخودآگاه مشت شدند. طوفان، با احتیاط از در بیرون رفت و پرسید: «یه هدف قدرتمندی داری که سرنوشت زندت گذاشته! اون هدف قدرتمند چیه؟؟؟» هالهای سیاه و تاریک، مثل مار کبریای که آمادهی حمله است، به سرعت دور کوروش پیچید. لبهای کوروش به طور غیرطبیعی کشیده شد و خندهای مرموز و وحشتناک از دهانش بیرون آمد. صدایش مثل صدای خراشیدن چنگال روی صفحه سنگ بود: «سرنوشت؟ سرنوشت هر کوفتی هست عوضش میکنم! هر اتفاقی رو که برام رقم زده باشه عوض میکنم! هدفم چیه؟ من اون چهار فرمانروا بیهمه چیز رو نابود و تاج گرانبها رو به دست میآورم و پنجمین فرمانروا میشَم! و بعد... جهان رو به زانو درمیارم!» هالهی سیاه به سرعت ناپدید شد و دهان کوروش به حالت عادی بازگشت. طوفان، با ترس و تعجب، از خانه بیرون رفت. او حتی وقت نکرد چیزی بگوید. کوروش، با تعجب در ذهنش گفت: «چطور نترسید؟ تو بچگی مادرم بهم در مورد این جهان گفته بود و از اون موقع آرزوم شده بود به این هدف برسم! تو بچگی وقتی هدفم رو میگفتم، این چیز سیاه از من میزد بیرون و صورتم این شکلی میشد...» طوفان، از خانه بیرون رفت و با چهره ای که نشان دهنده ترس و هیجان او بود، در ذهنش گفت: «این پسر خودشه! همون کسی که اون مرد گفت! این پسر اصل جنسه! خیلی وقت بود این همه هیجان رو یکجا حس نکرده بودم.»
پایان چپتر چهارم
چپتر پنجم این قسمت:خاطرات کوروش، با چهرهای رنگپریده و چشمانی وحشتزده، با صدایی لرزان گفت: «-قرار... قراره بمیرم؟» کوروش، با شدتی فراوان، از صخره به داخل دریای تاریک پرتاب شد. صورتش با صدای وحشتناکی به سنگی اصابت کرد و کاملاً از هوش رفت. نامه، به داخل دریای تاریک سقوط کرد. مردی با چهرهای زیبا و بی نقص، موهایی بلند و سیاه داشت که تاریکی شب را هم به چالش میکشید. چشمهایی سیاهتر از سیاهی مطلق داشت. لباسهای سفید و درخشانی به تن داشت و دستکشهای سیاه و کفشهای سیاه بر پا داشت. این لباسها چنان درخشان بودند که زیبایی خورشید در مقابل آنها کمرنگ میشد. او با صدایی آرام و خونسرد، گفت: «+اوـــــــم! بلخره اومد.» مرد، با خونسردی و وقاری عجیب، روی سطح دریا قدم میزد و به کوروش بیهوش نزدیک شد. انگشت اشارهی دست راستش را مثل گردبادی چرخاند. ناگهان، بخشی از دریا که کوروش در آن غرق میشد، مثل گردبادی به هم ریخت و حفرهای بسیار بزرگ و عمیق ایجاد شد. کوروش، بین زمین و هوا معلق ماند و سپس با سرعتی وحشتناک به سمت کف دریا سقوط کرد. مرد، انگشتش را به سمت بالا برد. کوروش در هوا متوقف شد و به آرامی به سمت بالا آمد. مرد، انگشت اشاره و شست دست راستش را به هم چسباند. حفرهای کوچک بین انگشتانش پدیدار شد و مرد گفت: «+تبدیل شو...» چوبی کلفت و بلند، مثل تنهی درختی بزرگ، روی سطح دریا ظاهر شد. کوروش روی آن چوب قرار گرفت. مرد، با خونسردی گفت: «+کوروش... قراره ماجراجوییهای بزرگی انجام بدی و تجربهها و شادیهای زیادی کسب کنی، اما... هر شادی و خوشحالی بهایی داره! قراره غمها و دردهای فراوانی رو هم تجربه کنی... قوی باش! چون تو قراره این جهان رو وارد دوره جدیدی کنی.» مرد، با آرامش و خونسردی تمام، باد آرامی از دهانش بیرون داد. اما همین باد آرام، باعث شروع یک فاجعهی بزرگ شد. طوفانی بسیار شدید شروع شد. آسمان از ترس به دو نیم تقسیم شد. چوب، با سرعتی باورنکردنی (صد میلیون در ثانیه!)، مثل تیری که از کمان پرتاب شده باشد، به سمت افق حرکت کرد. دریا، از سرعت چوب، به دو نیم تقسیم شد. این شکاف تا کف دریا ادامه داشت و کف دریا را نیز به دو بخش تقسیم کرد. آسمان، با خشم و عصبانیت، رعد و برقهای بسیار شدید و خطرناکی را پرتاب کرد. دریا، با جزر و مدهای سهمگین و مثل سونامی، به هم ریخت. شدت باد چنان زیاد بود که هر چیزی را که روی سطح دریا بود، به هوا میبرد؛ چه ده هزار تن باشد، چه صد هزار تن، چه ده هزار متر باشد، چه صد هزار متر، هر چیزی را مثل پری که به لانهاش بازمیگردد، به داخل خود میبلعید. مرد، با خونسردی و نگاهی عمیق، در ذهنش گفت: «+سرعت چوب رو خوب تنظیم کردم که بعد از سه روز به حالت عادی برگرده و با جریان آب دریاچه اونجا حرکت کنه. روی کوروش و چوب هم یه محافظ قرار دادم که اتفاقی براشون نیفته.»
سیزده روز بعد...
سهیلا، با عصبانیت و خشم فراوان، سنگی برداشت و با تمام نیروی خود، آن را به سمت دریاچه پرتاب کرد. با صدایی بلند و خشمگین فریاد زد: «-اون پسرهی دیوونه چشه؟ این جواب نجات دادنشه؟ به جای اینکه بگه ممنون، دنبال یه نامهی مسخره میگرده!» سهیل، با چهرهای اندوهگین و نگران، گفت: «-اشکال نداله، میشه گلیه نکلی؟؟؟(اشکال نداره، میشه گریه نکنی؟؟؟)» سهیلا، در ذهنش، گفت: «+وقتی ناراحته، زبونش شبیه بچههای سهساله میشه! پس انگار برام ناراحته...» سهیلا، با لبخندی مهربان به سمت سهیل رفت و گفت: «+ببخشید! خواهرت کمی ناراحت بود! الان سهیل خواهرش رو خوشحال کرد، پس بزن بریم بازی کنیم!» سهیل، با چهرهای شاداب و لبخندی گسترده که تمام صورتش را روشن کرده بود، گفت: «-باشه!» سهیلا، در ذهنش با لحنی آرام و کمی خندهدار گفت: «+زبونش درست شد انگار.» سهیل و سهیلا، با شادی بیحد و حصری که در حرکاتشان موج میزد، به کنار دریاچه دویدند و شروع به پرتاب آب به سوی یکدیگر کردند. خندههایشان زنگ شادی را در فضای آرام دریاچه طنینانداز میکرد. ده دقیقه گذشت. کوروش، با درد و زحمتی که در هر حرکتش نمایان بود، چوب را رها کرد و با احتیاط در کلبه را باز کرد. چشم راستش را باز کرد و با صحنهای دلنشین روبرو شد: سهیل و سهیلا، با لبخندهایی شیرین و درخشانی که مثل دو ستاره درخشش داشتند، در هالهای از نور خورشید، در حال بازی بودند. کوروش، آرام و با احتیاط به سویشان رفت. سهیل، با صدایی کودکانه و شیطنتآمیز گفت: «-نگاه! نگاه! عمو بد اخلاق داره میاد...» سهیلا، سرش را برگرداند و کوروش را در چند قدمی خود دید. چهرهاش به سرعت تغییر کرد. خندههایش ناپدید شدند و با صدایی تیز و کمی بیادبانه گفت: «-کی؟ من کسی رو نمیبینم! فقط دارم یه لجن رو که به شکل انسان ایستاده میبینم!» صدایش از عصبانیت میلرزید. چهرهی کوروش در هم رفت. با خشم و کمی دلسردی، در ذهنش گفت: «-از این حرفت پشیمون میشی...» و با صدایی آرامتر، و کمی لرزان از درد، گفت: «-من رو بگو که اومده بودم ازت تشکر کنم...» سهیلا، با چهرهای غمگین و عصبانی، با صدایی لرزان و بغضآلود، و اشکهایی که در چشمهایش جمع شده بودند، گفت: «-تش...کر...ت به در...ده خودت میخوره! برو گمشو!» و با عصبانیت به سمت کلبه دوید. سهیلا، با اشکهایی که از چشمهایش جاری بودند، به سرعت به سمت کلبه رفت و در را چنان محکم بست که صدای کوبیدن آن در فضای آرام دریاچه پیچید. کوروش، در ذهنش با کمی خشم گفت: «-این دختر... هر کاری این دختر میکنه، تنفرم بهش بیشتر میشه...» سهیل، با پای کوچک و نحیفش، محکم به پای کوروش زد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید، گفت: «-با خواهرم درست صحبت کن!» کوروش، با چهرهای درهم کشیده و پاهایی که از درد میلرزیدند، با صدایی از خشم و درد گفت: «-آخ! چته تو دیوونه؟» سهیل با حرکتی ناگهانی، پایش را به زمین کوبید. صدای برخورد پایش با زمین، سکوت را شکست. سهیل، با نگرانی به سمت خواهرش دوید. کوروش، با ناامیدی و کمی خشم، زمزمه کرد: «-هی! اینم مثل خواهرش یه تختش کمه!» طوفان، که تمام اتفاقات را از نزدیک دیده بود، با قدمهایی آهسته اما مصمم به سمت کوروش آمد. چهرهی او از نگرانی و همدردی خبر میداد. کوروش، در ذهنش با ترس گفت: «-ای وای! این پیرمرد داره عصبانی میاد به سمتم!» طوفان به سمت کوروش آمد و با احترامی عمیق، تا کمر تعظیم کرد. حرکتی که کوروش را بیشتر متعجب کرد. طوفان با صدایی آرام و معذّب گفت: «-بابت دخترم معذرت میخوام.» کوروش، با تعجب و کمی گیجی، گفت: «-ها؟ ن...ن...نیازی نیست تعظیم کنی پیر... نه! منظورم اینکه... تعظیم نکن! نیازی نیست!» و در ذهنش با خود گفت: «-داشتم میگفتم پیر مرد...» طوفان، با چهرهای غمگین و اندوهگین، گفت: «-دخترم، تو رو شبیه برادر بزرگترش میبینه! بخاطر همین اینطوری رفتار میکنه! اما متاسفانه... مرده.» کوروش، با تعجب گفت: «-ها؟ مرده؟» طوفان کنار رودخانه نشست و کوروش هم کنارش نشست. سکوت کوتاهی حاکم شد. طوفان، با صدایی آرام و خونسرد، گفت: «-اگه دقت کرده باشی، تو این جنگل به جز کلبهی ما دیگه هیچ کلبهی دیگه ای نیست.» کوروش، با چهرهای پرسشگر گفت: «-حالا که بهش اشاره کردی، آره! کسی نیست! چه اتفاقی افتاده؟» طوفان، با صدایی که از غم و اندوه میلرزید، گفت: «-تبعید شدیم! از کشور مس تبعید شدیم!» کوروش، با تعجب و کمی گیجی، گفت: «-تبعید؟ چیه حالا؟ خوردنیه؟» طوفان متعجب با کمی خنده گفت: «-ها؟ تو میگم یه چیزیت هستا! تبعید یعنی اینکه اخراج شدن از جایی به طوری که هیچوقت نمیتونی برگردی! منم از کشور مس تبعید شدم! پس هیچوقت نمیتونم برگردم.» کوروش، با چهرهای پرسشگر و کمی ناامید، گفت: «-چقدر کلمه وجود داره که من نمیدونم!» طوفان، با نگاهی عمیق و اندوهگین به کوروش، در ذهنش زمزمه کرد: «-این بچه از کجا اومده؟ واقعاً همون کسیه که اون مرد گفت؟؟؟» سکوت کوتاهی بینشان حاکم شد. طوفان، با صدایی آرام گفت: «-حالا اینارو ولش کن! دوست داری داستان زندگی من رو بشنوی؟» کوروش، با چهرهای جدی و کنجکاو، گفت: «-برام جالب شد، دوست دارم بدونم.» طوفان، با آرامش و خونسردی، داستانش را آغاز کرد: «سی سال پیش، فرمانروای کشور مس، با خدمتکارانش، برای بازدید از کشور، از کاخ بیرون اومد. هر چه مردم بدبختتر میشدن، این عوضی خوشحالتر میشد. از هر طرف که میگذشت، مردم شروع به تعظیم میکردن. زمانی که من تعظیم کردم، چشمم به چشم یکی از خدمتکارا افتاد و عاشقش شدم.» کوروش، با تعجب، در ذهنش گفت: «-عاشق؟» طوفان ادامه داد: «من یه تونل پنهان پیدا کرده بودم و هر شب دزدکی وارد کاخ میشدم و از بین سربازها رد میشدم. وقتی با هزار زحمت برای اولین بار پیداش کردم، از اون شب دیگه هر شب اونجا میرفتم و هر شب با کبودی و زخمایی عجیب میدیدمش، سوال که میکردم ازش میگفت خانوادش میزننش منم همون موقع بود که تصمیمم رو برای نجاتش قطعی کردم،انقدر پافشاری کردم و هر شب میرفتم که اونم عاشق من شد. و بدون اجازه فرمانروا، ازدواج کردیم. اما نمیشد فرار کنیم، چون اگه میفهمیدن فرار کردیم، هر جا میرفتیم پیدامون میکردن و از روی تیغ ردمون میکردن. بخاطر همین...راستی اسم همسرم دریاست.» دریا، از ترس جانش، پیش فرمانروا رفت. بند بند دست و پاهایش در حال لرزش بود و با چهرهای پر از ترس گفت: «-سلام به پادشاه پادشاهان، سرور سروران! من جانسار، ازتون یه خواهشی دارم.» ماریا (فرمانروای کشور مس)، با خونسردی و لحنی تحقیرآمیز، گفت: «-میشنوم...» دریا، غرق در ترس، گفت: «-ب...ب...بله، سرورم! اگه میشه، میخوام استعفا بدم.» ماریا، با تعجب، گفت: «-+استعفا؟» «-چ...چ...چون... ازدواج... کردم.» «-+اوه! که ازدواج کردی! اون هم بدون اجازه من؟» دریا، نفس نفس زنان، با چهرهای که از شدت عرق، رنگ پریده و خیس شده بود، با صدایی لرزان گفت: «-معذرت میخوام! معذرت میخوام...» ماریا، با لحنی سرد و بیرحم، و لبخندی مکارانه بر لب، گفت: «-+به یه شرط...» دریا، با وحشت و گیجی، پرسید: «-شرط؟ چه نوع شرطی؟» ماریا، با خونسردی و وقاری که ترس را در دل دریا بیشتر میکرد، گفت: «-بعداً میفهمی...» و با صدایی بلند و قاطع، فرمان داد: «-استعفات رو میپذیرم! سربازها! این کنیز رو بندازین از کاخ بیرون!» سربازان، با صدای بلند و همزمان، فریاد زدند: «-بله!» دریا، با چهرهای که بین شادی از آزادی و ترس از آینده گرفتار بود، با صدایی لرزان و با تکرار مکرر گفت: «-خیلی ممنون! خیلی ممنون! خیلی ممنون...» طوفان، با لحنی آرام و غمگین، و چهرهای که از خاطرات تلخ گذشته خبر میداد، ادامه داد: «وقتی از کاخ اومد بیرون، همهچی رو برام تعریف کرد. ولی اون موقع نمیدونستم چه اتفاقی قراره سرمون بیاد. ده سال گذشت. اولین پسرم رو اسمش رو گذاشتم آرش که هشت سالش بود و دومین بچم رو اسمش رو گذاشتم سهیلا که پنج سالش بود. جشن تولد آرش بود. همه خیلی خوشحال بودن، اما...» کوروش، با تعجب و کمی نگرانی، پرسید: «-اما؟» ناگهان، صدای کوبیدن شدید در به گوش رسید. سپس، صدای فریاد بلند و خشمگین یکی از سربازان تمام خانه را پر کرد: «-حمله کنین!» ده سرباز، با خشونت و بیرحمی، در خانه را درهم شکستند و مثل حیواناتی وحشی، با زور و خشونت وارد خانه شدند. هجوم ناگهانی آنها، ترس و وحشت را در دل دریا و طوفان افکند. دریا، با چهرهای پر از ترس و وحشت، و صدایی لرزان، گفت: «-چی شده؟ برای چی اینطوری وارد خونم شدین؟» یکی از سربازان، با لحنی بیادبانه و تهدیدآمیز، و چهرهای خشن، گفت: «-فرمانروا مقدس هر چهار نفرتون رو احظار کرده پس خفه شین و همکاری کنین...» طوفان، با تعجب و خشمی که در چشمهایش نمایان بود، گفت: «-تو ***...» و دریا، با صدایی لرزان و پر از ترس، و چشمهایی که از وحشت گشاد شده بودند، زمزمه کرد: «-نکنه....» دریا و خانوادهاش را به زور به کاخ بردند و مجبورشان کردند که روبروی فرمانروا زانو بزنند. ماریا، با خونسردی و لبخندی سرد و مکارانه بر لبهای باریکش، گفت: «+شرطمون که یادت نرفته کنیز؟» دریا، با چهرهای که از ترس رنگ پریده بود، گفت: «-بله سرورم! هر دستوری بدین، اطاعت میکنم.» پادشاه، با لبخندی شیطانی و نگاهی هوسآلود، گفت: «-حسی که این کنیزها بهم میدن، حسی نیست که میخوام! حس تو یه چیز دیگه بود! شرطم اینه که بچههات رو کنیز من کنی و اون کار رو باهاشون بکنم! مطمئنم حسی که تو میدی رو اونا هم میدن...» دریا، با تعجب و ناباوری، گفت: «-ها؟» طوفان، با نگرانی و گیجی، پرسید: «-کدوم حس؟ کنیز؟ چه اتفاقی داره میافته دریا؟» دریا، با خشم و عصبانیت، فریاد زد: «-هوی! هوی! دارین شوخی میکنین دیگه؟» ماریا، با لحنی سرد و بیرحم، گفت: «-+من با تو شوخی دارم؟» طوفان، با وحشت، پرسید: «-چه اتفاقی داره میافته؟» سهیلا، آرام آرام شروع به گریه کردن کرد. دریا، با صدایی لرزان و بغضآلود، گفت: «-طوفان! یادته یه بار ازم پرسیدی چرا از صورت تا پا زخمیم؟ بعد من جوابت رو چی دادم؟» «-آره! گفتی خانوادت میزدنت، که چی؟» «-دروغ گفتم!» طوفان، با تعجب و کمی ترس، گفت: «-ها؟» دریا، با چهرهای که از ترس و اندوه خشک شده بود، گفت: «-من اصلا خانواده ندارم، فرمانروای کشور مس عاشق شکنجه کردنه! از روز اول که من اینجا شروع به کار کردم تا روز آخر این لعنتی هر روز شکنجم میداد! انواع روشها! از شلاق و شمشیر زدن به بدنم که آسونترینشون بود بگیر تا غیره...» طوفان، با خشم و عصبانیت، چهرهاش را به سمت ماریا چرخاند و گفت: طوفان، با خشم و کینهای که سالها در دلش پنهان بود، فریاد زد: «-میکشمت!مــــیـــکـــشــمــت ***!» ماریا، با خونسردی و آرامشی عجیب، انگشت اشارهی دست چپش را یک بار بالا و پایین آورد. طوفان، از شدت نیروی جاذبه، فریاد بلندی سر داد و مثل چسب به زمین چسبید. با عصبانیت و درد فراوان به گونه ای که از دهانش خون جاری شد، نعره کشید: «-بـــــی شــــــرف!» سهیلا، از ترس به خود لرزید و رنگ پریده شد. آرش، مثل ببری زخمخورده، با صدایی لرزان فریاد زد: «-مادر! پدر! سهیلا!» دریا و سهیلا چهره ایشان را برگرداند و طوفان فقط میتوانست گوش دهد، آرش با صدایی بغضآلود گفت: «-دوستون دارم.» طوفان و دریا، با تعجب و نگرانی، فریاد زدند: «-(منظورت چیه؟؟؟)» سهیلا، با ترس و تعجب، گفت: «+ها؟» آرش، مثل ببری خشمگین، به سمت سرباز دوید، شمشیر را از غلاف بیرون کشید و به سمت ماریا حمله کرد و فریاد زد: «+مـــیــکـــشـــمـــت!» چشمهای ماریا و کوروش به هم برخورد کرد. در همین لحظه، آرش متوجه شد که شمع زندگی اش به پایان رسیده. چهرهاش را به سمت سهیلا چرخاند و با صدایی آرام و نگران زمزمه کرد: «+مواظب خودت باش.» بدن آرش مثل بشکهای به طور ناگهانی منفجر شد. اعضای داخلی بدنش مثل فواره به هر طرف پرتاب شدند و خون همه جا را فرا گرفت. طوفان، از تعجب و اندوه و خشم، دهانش قفل کرد و وارد شُک شد. ماریا، با صدایی آرام و بیحس، گفت: «-تقصیر خودش بود! میخواست تو این شرایط غیرتی نشه، ولی شد و مرد.» دریا، با چهرهای که از غم و اندوه خشک شده بود، سه بار صورتش را به زمین کوبید. خون مثل آبی زلال از صورتش جاری شد. با صدایی لرزان و گریه کنان گفت: «-آرش؟ آرش عزیزم کجا رفتی؟ شوخی نکن...» سهیلا، با ترس و وحشت، خودش را در جایی دید که میدانست مرگش را در انتظار دارد. بدون فکر کردن به عواقب کارش، به سمت ماریا دوید. دریا و طوفان، با وحشت و فریاد، گفتند: «-(چ...چ...چیکار داری میکنی؟؟ نه! تو دیگه نه! نرو! خواهش میکنم!)» ماریا، با خونسردی و بیرحمی، گفت: «-+تو هم هوس مردن انگار کردی بچه!» ماریا، انگشت چپش را به سمت یکی از سربازان گرفت و شمشیر از غلاف بیرون آمد و به سمت سهیلا رفت و ماریا گفت: «-مشکلی نیست! تو هم بمیر!» صدای برخورد شمشیر به استخوان، به گوش رسید. اما سهیلا، با صدایی لرزان و پر از ترس، فریاد زد: «+م...مامان؟؟» دریا، با چهرهای پر از غم و اندوه، به زمین افتاد. طوفان، از شدت ترس و عصبانیت، دیوانه شده بود و نمیدانست چه کار بکند. ماریا، با خشم و عصبانیت، فریاد زد: «+لعنت بهت زنیکه اشغال! حالا من شکنجههام رو رو کی انجام بدم؟؟» سهیلا، با گریه و فریاد، گفت: «+مامان؟ مامان! آرش! آرش کجا رفتی؟ بیا کمک! مامان! بلند شو! اگه قوی بودم این اتفاقات نمیافتاد...» ماریا، با لبخندی شیطانی و نگاهی هوسآلود به سهیلا، گفت: «+پس همون شرط رو انجام میدم و اون بچه رو برمیدارم.» طوفان، با چشمهایی خشمگین و پر از کینه، چنان به چشمهای ماریا خیره شد که ماریا، از شدت ترس، گلویش خشک شد و با چهرهای پر از وحشت گفت: «-ا...از...شرطی...که...گذاشتم...میگذرم! بندازینشون بیرون!» سربازان، با چهرهای وحشتناک و لحنی بیرحمانه، گفتند: «-بله!» نیروی جاذبه برداشته شد، طوفان و کوروش را از زمین بلند کردند و با شدت به بیرون از کاخ پرتاب کردند. آنها مثل دو جسد بیجان بر زمین افتادند و هیچ حرکتی نمیکردند. اما بعد از پنج دقیقه، مردی با کلاه سفیدی بر سر ظاهر شد. او هر دو را با آرامی بلند کرد و گفت: «-تلپورت.» چند روز گذشت. طوفان، با چهرهای که از درد درهم کوبیده شده بود، به هوش آمد. درد چنان شدید بود که خودش را چندین بار به زمین کوبید. مردی با کلاه سفید، دستهایش را روی صورت طوفان گذاشت. بعد از چند ثانیه، درد از بین رفت. طوفان، با صدایی لرزان گفت: «-سرم دیگه درد نمیکنه! تو دیگه کی هستی؟ دخترم کجاست؟ » مرد با کلاه سفید، با خونسردی گفت: «-آروم باش! دقت اصلاً کردی که به جز سرت، زخمات هم خوبن؟دخترت کنارت خوابیده» طوفان، به سمت سهیلای بیهوش دوید و او را محکم در آغوش گرفت. با عشق و نگرانی او را بوسید و گفت: تو کی هستی؟ اینجا کجاست؟» -» «-ما الان بین کشور مس و کشور نقره، در صحرا هستیم.» طوفان، با تعجب، گفت: «-ها؟ بین کشور مس و نقره؟» «-بله.(این مرد همین چند روز پیش کل خانوادش رو از دست داد ولی الان راحت داره با من حرف میزنه، چه ذهن قدرتمندی داره هر کی جا این شخص بود روانش رو از دست میداد و دیوونه میشد) » «-راستی... چرا داخل یه طویله ایم؟ » «-ها؟» مرد، با چهره ای مضطرب، گفت: «-ه...ا؟ م...م...من... نمیدونم! د...داری راجع به چی حرف میزنی؟ ا...اها! اینجا... خونمه! لالالالالا...» طوفان، در ذهنش، گفت: «-چه خندههای مزخرفي...» و با چهرهای درهم، ادامه داد: «-منم خرم دیگه! تو طویلهایم! اونم طویلهی اسب! اونم بین کشور مس و نقره!» مرد، با خندهای تمسخرآمیز، گفت: «-باشه بابا! باشه! موچمو گرفتی!» و با خونسردی ادامه داد: «-من مال کشور الماسم! اینجا رو همینطوری ساختم که فقط شما استراحت کنین.» طوفان، با تعجب، گفت: «-جـــــــــــــــــــــــان؟! کشور... الماس؟؟؟؟؟» «-آره! کشور الماس! بهتره مثل کلفتها رفتار نکنی جلوی من! زانو نزن! خم و راست نشو! لطفاً جلوی من این کارا رو نکن! حتی اگه برای کشور الماس باشم!» طوفان، با چهرهای شاد و راضی، گفت: «-ازت ممنونَم...» ((کشور الماس، کشور طلا، به دلیل تکنولوژی و قدرت و ثروت فاحشی که نسبت به کشور مس و نقره دارند، میتوانند مثل گوسفند، مردمان کشور مس و نقره رو بخرند و بفروشند! حتی با اینکه کشور نقره برتری قابل چشمگیری نسبت به کشور مس داره و همه این رو میدونند، ولی همون رفتاری که با کشور مس میشود، با کشور نقره هم همون رفتار میشود...)) «-راستی! بیادبیه که اسمم رو نگفتم! من رو میتونی چنگ صدا کنی.» طوفان، با تعجب و کمی خنده، گفت: «=چنگ؟ (این چه اسم مزخرفیه؟) چه اسم قشنگیه! ولی اولین باره همچین مدل اسمی رو میشنوم.» «-هر کشور اسمهاشون متفاوته! هر کشور اسم و غذاهای مخصوص خودشون رو دارن! خب... خودت رو هنوز معرفی نکردی!» «-اخ! اخ! اخ... معذرت میخوام! میتونی طوفان صدام کنی.» «-اسم زیباییه!» طوفان، با چهرهای شاداب و لبخندی بر لب، گفت: «-لطف داری.» چنگ، انگشت اشارهی دست راستش را مثل گوی در هوا چرخاند. ناگهان، یک دریچه ای بین هوا و زمین به وجود آمد. چنگ گفت: «-طوفان! بهتره از این طویله بزنیم بیرون.» طوفان، با تعجب و کمی ترس، گفت: «-ها؟ این چیه؟ چی شد؟ چی؟ بریم بیرون؟ چرا؟ وایسا ببینم... این چه کوفتیه؟» «-بعداً متوجه میشی.» طوفان سهیلا را بغل کرد و همراه با چنگ از طویله بیرون رفتند. چنگ، دست راستش را روبروی طویله گرفت و با قدرت، آن را فشرد. طویله، مثل مورچه ای کوچک، کوچک و کوچکتر شد. چنگ، دست چپش را وارد دريچه کرد و قصر کوچکی بیرون آورد. او طویلهی کوچک شده را از زمین برداشت و داخل دريچه انداخت. سپس، قصر کوچک را روبروی طوفان قرار داد. قصر کوچک، مثل یک توهم، به سرعت بزرگ و بزرگتر شد و به یک قصر بزرگ و زیبا تبدیل شد. طوفان، با تعجب و وحشت، فریاد کشید: «-هــــــــــا؟»
پایان چپتر پنجم پایان جلد اول نویسنده MP کانال ناول پنجمین فرمانروا: https://t.me/TheFifthruler2024